نسخه آزمایشی
سه شنبه, 27 مهر 1400 - Tue, 19 Oct 2021

جلسه دوم دانشگاه امام صادق/ مقام کبریایی خدای متعال و امتحان بندگان به آن و تلاش شیطان برای سرایت استکبار خود به مومنین؛ ذیل خطبه قاصعه

متن زیر سخنان آیت الله میرباقری به تاریخ 23 مهرماه 96 است، که به مناسبت ماه محرم در دانشگاه امام صادق علیه السلام ایراد فرمودند. ایشان در این جلسه بیان میدارند؛ امیرالمومنین در خطبه نورانی قاصعه می فرمایند عزت و کبرياء از خصوصياتي است که مختص به خداي متعال است. عزت، حريم الهي است و احدي حق ندارد وارد اين حريم بشود و اگر کسي وارد اين حريم شد از حرمت الهي دور مي شود. خداي متعال نه فقط شما را به اين امر امتحان مي کند، بلکه ملائکه مقربين را هم به همين امر و تواضع در مقابل کبرياء خودش و تذلل در مقابل عزت خودش امتحان فرموده است. خداي متعال به احدي اجازه استکبار نداده، اگر هم مي خواست اجازه بدهد که يک کسي کبريائي بکند به انبياء و اولياء خود که در مقام قرب هستند چنين اجازه اي مي داد، ولي آنها هم دائماً امتحان هاي سختي داشتند. بنابراين امتحان ما، به اين است که در مقابل خداي متعال به مقام تواضع و خشوع برسيم. بعد حضرت در اين خطبه يک هشدار بسيار مهمي دادند و فرمودند خود شيطان مبتلا به استکبار علي الله شده و در تلاش است که شما را هم به بيماري مسري خودش مبتلا کند. پس مراقب باشيد که اين بيماري در شما اتفاق نيافتد. ما باید با همه قوا مراقبت کنيم تا از دايره نبوت و ولايت و خلافت نتواند بيرون ببرد چون اگر بيرون برد دیگر کار تمام شده و با مناسک نمي شود درستش کرد.

نکاتی از خطبه قاصعه امیرالمومنین علیه السلام

أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيم  بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيم  الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِين  وَ صَلَّى اللَّهُ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّاهِرِين  وَ اللَّعْنَةُ عَلَى أَعْدَائِهِم  أَجْمَعِين. خطبه قاصعه وجود مقدس امير المومنين، خطبه ای طولاني و مشتمل بر معارف فراوان است که گزارشي از اين خطبه را تقديم مي کنيم و البته این خطبه از خطبه های بسيار دشوار و فهم آن براي بنده خيلي سخت است اما به اندازه اي که براي حقير قابل درک است، خطبه را ترجمه مي کنم.

اين خطبه يک نقطه آغازين دارد که به منزله کليد فهم خطبه است. این خطبه بیان کننده شرايط آشفته دنياي اسلام در پايان 5 سال حاکميت وجود مقدس اميرالمومنين می باشد. داستان انحراف جامعه اسلامي بعد از رحلت وجود مقدس نبي اکرم و فتنه هاي سنگيني که پيش آمد را مي دانيد و بعد هم دوران پنج ساله حاکميت امام و آن سه جنگ سنگيني که از داخل دنياي اسلام بر حضرت تحميل شد بعد از آن بيعتي که با حضرت اتفاق افتاده بود. حضرت این خطبه را بعد از اين سه جنگ -یعنی جنگ های جمل و صفين و نهروان- و قبل از اينکه مردم را دوباره براي درگيري نهايي با لشکر شام آماده کنند خواندند. پس شرايط چنين شرايطي بود و فتنه هاي سنگين و تفرق ها پیش آمده بود.

حضرت در اين خطبه نوراني، يک تحليل بسيار عميق از جبهه بندي ها و درگيري هاي تاريخي که در جوامع بشري بوده و علت پيروزي ها و شکست ها بيان کرده اند؛ بعد جايگاه خودشان را در اين مسير حرکت تاريخ در پايان خطبه توضيح داده اند.

اما حضرت در اول خطبه، نکته اي را بيان فرمودند که در واقع کليد فهم خطبه است و آن اين است که خداي متعال عزت و کبرياء را ردای خودش قرار داده و از خصوصيات و صفات مختص به خداي متعال این است که تنها او صاحب کبرياء و صاحب عزت است و هيچ عاملي در او نفوذ ندارد و طبق اراده خودش عمل مي کند. خداوند حقيقتاً داراي کبرياء است و کبريائي او به حدي است که تمام کائنات چيزي بر کبريائي او اضافه نمي کنند؛ پس با توجه به معاني که راجع به کبرياء الهي در قرآن و روايات آمده، اين دو خصوصيت از صفات مختص به خداي متعال است. بعد فرمودند که اين را غرقگاه و حريم خاص خودش قرار داده و به احدي اجازه ورود به اين حريم را نداده و اگر هم کسي در اين دو خصوصيت با حضرت حق منازعه کند، مورد لعن الهي قرار مي گيرد و از رحمت الهي دور مي شود، مثل شيطان که لعن و رجم شد.

نکته دومی که مي فرمايند؛ امتحان ما مخلوقات به همين رعايت کبرياء و عزت الهي است. بعد حضرت داستان امتحان ملائکه مقربين را توضيح می دهند که خداي متعال، ملائکة مقرب خود مانند جبرئيل، مکائيل وآنهايي را که در اين صف بودند، با همين امر امتحان کرد که آيا حريم عزت و کبرياء الهي را رعايت مي کنند يا براي خودشان در قبال حضرت حق عزتي قائل اند و تحت فرمان قرار نمي گيرند و به امري تکيه مي کنند و ايستاگي مي کنند؛ و یا اینکه آيا در مقابل کبرياء الهي تواضع به خرج می دهند يا نه؟ اين امتحان براي چه بود؟ مي فرمايد که خداي متعال عالِم به مضمرات و محجوبات قلوب است و همه آنچه که در پرده هاي غيب و آنچه که در باطن ما پنهان است، براي خداي متعال آشکار است. پس اين امتحان براي تفکيک صف متواضعين و مستکبرين است.

کيفيت امتحاني که صف ها را جدا مي کند چگونه است؟ حضرت می فرمایند که امتحان همراه با مجهولات است. خداي متعال وقتي مي خواست ملائکه مقربين را به تواضع در مقابل خودش امتحان کند، آنها را با مجهولات امتحان کرد. آن مجهولات چه بودند؟ آن چيزي که مسجود بود و به آنها دستور سجده داد، روح بود و اين روح را در مقابل گِل آفريد و فرمود: «إِنِّي خالِقٌ بَشَراً مِنْ طِينٍ»(ص/71) وقتي آن را به نقطه تسويه و اعتلاء رساندم و از روح خودم در او دميدم، بر او سجده کنيد «فَإِذا سَوَّيْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي فَقَعُوا لَهُ ساجِدِينَ»(ص/72).

خب ملائکه آن روح را مشاهده نمي کردند و آنچه که مي ديدند، همين جسم بود و اين جسم هم که از گل بود و مراحل خلقت اين گل هم که _ همانطور که در قرآن ديده ايد_  مراحل عجيب و غريبي است؛ مثلاً يک گل بدبو از گل و لاي بوده است و اين مراحل را در پيش روي ملائکه طي کرده، در حالی که اين جسم افتاده بوده است.

در روايات آمده که مدتي در مقابل ملائکه بود و بعد روح را در آن دميدند. خداي متعال اينها را با اين مجهولات امتحان کرده در حالي که مي توانست آن روح را در جسمي خلق کند که آن جسم، نورانيتي داشته باشد که عقول را حيران نماید و چشم ها را خيره کند و بوي خوشي داشته باشد که همه شامه ها در مقابلش تواضع کنند. با اين کار امتحان آسان مي شد ولي حقيقتاً صف متواضعين و مستکبرين از هم جدا نمي شد؛ پس براي اينکه اين دو صف جدا شوند، خداي متعال آنها را در پرده ابهام قرار داد و با مجهولات امتحان کرد و ملائکه نیز سجده کردند. اين امتحان براي اين است که در حین امتحان به مجهولات خودپسندي و استکبار و خزعبلات و تکبر از انسان دور مي شود و الا اگر مجهولي براي انسان نباشد، وی در واقع تسليم خداي متعال نيست بلکه تسلیم عقل خودش است.

خداي متعال امتحان کرد که در این امتحان ملائکه موفق شدند اما ابليس استکبار نمود و عصبيت به خرج داد و بر اینها تکيه کرد و در مقابل کبرياء و عزت الهي ایستاد. خداي متعال به او فرمود که سجده کن اما او گفت که به هيچ وجه «قالَ لَمْ أَكُنْ لِأَسْجُدَ لِبَشَرٍ خَلَقْتَهُ مِنْ صَلْصالٍ مِنْ حَمَإٍ مَسْنُونٍ»(حجر/33)، من کسي نيستم که در مقابل آدمي که از يک گل سالخورده و مانده که آفريده اي، سجده کنم و اين کار من نيست. بعد هم به خداي متعال عرضه داشت که او را از گل خلق کرده اي و مرا از آتش و آتش احترام دارد که اين سخن او برخاسته از عصبيت بود.

 معنای عصبيت اين است که انسان امري را در قبال خداي متعال پايگاه قرار بدهد و روي آن پافشاری نماید و براساس آن از فرمان خداوند تخلف کند و از تواضع در مقابل خداي متعال و رعايت حريم و عزت الهي خارج بشود. شیطان هم همين کار را کرد و روي امري ايستاد و گفت: درست است که تو، مرا آفريده اي ولي مرا از آتش آفريده اي و آتش احترام دارد؛ مخلوق خدا در مقابلش ايستاد و گردن فرازي کرد.

بعد حضرت فرمودند که کارش به درگيري و عداوت با خداي متعال رسيد و امام متعصبين و سلف مستکبرين شد و همه مستکبران پیرو او هستند. همه متعصبین مأموم اين امام هستند و ریشه همه منازعات و درگيري ها و مناقشات تاريخي، در همين استکبار و تعصب است. اين تحليل حضرت است که اين عصبيت در شيطان، کار را به عداوت کشيد و بعد شيطان به دنبال جبهه سازي براي خودش است؛ خداي متعال نیز او را رجم کرد.

حضرت فرمودند عبرت بگيريد؛ چيزي را که خداي متعال با آن مَلکي را از درگاه خویش رانده، ممکن نيست که به واسطه آن، يک انسان را به عالم ملکوت راه بدهد؛ بنابراین اگر شما هم مبتلا شويد مثل او شده و از محيط رحمت خداوند دور خواهيد شد؛ پس حواستان به اين نکته باشد که شما به هيچ وجه به اين رفتار شیطان مبتلا نشويد و در مقابل عزت و کبرياء الهي تکبر و استکبار نورزید و تعزز نکنيد، بلکه تواضع و تذلّل در مقابل خداي متعال را رعايت کنيد.

اين نکته ای بود که حضرت در اين خطبه توضيح دادند، در واقع سنگ بناي اصلی اين خطبه است. حضرت مي خواهند بفرمايند که همه امتحان ها به تواضع در مقابل خداي متعال و تذلّل در برابر او منوط می شود که ابليس اين کار را نکرد، برای همین و به خاطر انکار و استکباری که از خودش به خرج داد، خداوند هم عمل طولاني او را که شش هزار سال عبادت بود، حبط کرد «فَاعْتَبِرُوا بِمَا كَانَ مِنْ فِعْلِ اللَّهِ بِإِبْلِيسَ إِذْ أَحْبَطَ عَمَلَهُ الطَّوِيلَ وَ جَهْدَهُ الْجَهِيدَ وَ كَانَ قَدْ عَبَدَ اللَّهَ سِتَّةَ آلَافِ سَنَةٍ لَا يُدْرَى أَ مِنْ سِنِي الدُّنْيَا أَمْ مِنْ سِنِي الْآخِرَة» شما هم اگر اين کار را بکنيد همين طور است و هيچ استثناء و رفاقت و خویشاوندی بين خداوند با شما وجود ندارد.

نکته دیگر اين است که شيطان به خداي متعال عرضه داشت «رَبِّ بِما أَغْوَيْتَني  لَأُزَيِّنَنَّ لَهُمْ فِي الْأَرْضِ وَ لَأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعين»(حجر/39)  خدایا تو من را اغوا کرده اي پس من هم بندگان تو را اغوا خواهم کرد، به اين صورت که آنچه در روي زمين است و هيچ جلوه اي ندارد، براي آنها زينت می دهم و آنچه را که واقعاً بي ارزش است در نظر آنها ارزشمند جلوه می دهم و برايشان تزئين کرده و از اين طريق آنان را اغواء مي کنم و به چيزهايي مشغولشان مي کنم که هيچ قيمتي ندارند و از آنچه که بايد مشغول باشند بازشان مي دارم.

گمان من اين است؛ اغوائی که شيطان به خداي متعال نسبت مي دهد _العياذبالله_ مي خواهد بگويد که تو از در دوستي با من وارد شدی ولي در واقع دشمني کردي و پايان کار اين بود که من جهنمي بشوم؛ من شش هزار سال در مقابل تو تواضع کردم اما حالا _العياذبالله_ بساط دشمني را در يک جا رو کرده اي و به من مي گويي که به آدم سجده کن! این چه حرفی است!؟ من بعد از شش هزار عبادت، حالا باید به يک گِل سجده کنم؟!

شیطان توجه نداشت که سجده حقيقي در مقابل خداي متعال، همین جا اتفاق مي افتد و امتحان اصلي اينجاست و آن شش هزار سال، مقدمه بود که در اين امتحان موفق شود. ما نیز اینطور هستيم و خيلي وقت ها امتحان هاي اساسي در زندگي ما يک امتحان بيشتر نيست که همان گره اصلي کار ما را باز مي کند يا به عکس. همه آن ها مقدمه اين امتحان هستند که اگر انسان بتواند اين امتحان را خوب انجام بدهد، موفق می شود. ابلیس شش هزار سال عبادت کرد ولي در جايي که موقف امتحان بود، نتوانست عبادت کند که در آنجا هم چيزي جز عبادت خدا نمي خواستند.

حضرت مي فرمايند اصلاً امتحان به تواضع در مقابل خداي متعال است؛ اين راهي است که خداي متعال براي امتحان به تواضع قرار داده آن هم براي اينکه حقيقتاً صف ها از هم جدا شوند و حقيقتاً استکبار مستکبرين و آنچه که پنهان مي کنند، آشکار شود. شیطان بساط کار خودش را به خدا نسبت داد که خدايا تو با من دشمني کردي و به من گفتي که شش هزار سال عبادت کن و من عبادت کردم اما حالا بعد از شش هزار سال معني ندارد که به من بگویی که در مقابل این گلي که از لجن آفريده اي و این آدم، یعنی موجودي که از گل و لجن آفريده ای، سجده کن! در مقابل چه چيز او سجده کنم؟ واقعاً هم همين است که اگر سجده در مقابل اين گل باشد، وجهي ندارد اما سجده که در مقابل گل نبود بلکه لُب و باطنش سجده در مقابل خداي متعال بود که در واقع سجده حقيقي همين است.

بعد گفت که انسان ها را اغوا مي کنم، يعني با آنها از در دوستي وارد مي شوم ولي در باطن با آنها دشمني مي کنم و آنها را در وادي گمراهی مي اندازم و بدی ها را برایشان تزئين مي کنم و به زينت ها دعوتشان مي کنم، خيرات را در اختيارشان قرار مي دهم اما باطنش دشمني است و طريقي است براي اينکه آنها را عبد و برده خودم کنم.

حضرت فرمودند: زمانی که شيطان اين حرف را مي زد، شما را از يک موضع نزديک مي ديد و به خداي متعال عرضه داشت که همه آنها را اغوا مي کنم «إلاَّ عِبادَكَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصين »(حجر/40) يعني کسانی که معصوم هستند و خداوند آنها را خالص کرده و هيچ چیز غير از حب خداي متعال در وجودشان نيست. در وجود آنها جايي براي تصرف شيطان نيست و او راهي براي نفوذ در آنها ندارد. حضرت فرمودند اما غير از مخلصين، حتی اگر مؤمن باشند، شيطان از نزديک شما را ديده و تير را در کمان گذاشته و با همه قوت هم کشيده و کوتاهي نکرده است. خيال نکنيد که در حمله کردن به شما مسامحه مي کند، بلکه همه قوایش را به کار گرفته و بعد هم گفته که همه را جهنمي مي کنم، مگر مخصلين را که آنها از دسترس من بيرون هستند.

در واقع قصدش اين است که کفار را که هيچ، حتی مومنين را هم جهنمي کند؛ چون ما مؤمن داريم، کافر داريم، معصوم هم داريم. شیطان مي گويد که معصومين را استثناء کن اما من همه صف مؤمنين را هم اغواء و زشتی ها را برایشان تزئين مي کنم که طريقه اغوا کردنشان در قرآن به طور مفصل توضيح داده شده است.

حضرت فرمودند که شما را از نزديک مي ديد. عرض می کنیم که اين نزديک ديدن، شايد معنايش اين است که وقتی شیطان ضعف هاي ما را نگاه مي کرد، مي ديد که مؤمنين چه ضعف هايي دارند، برای همین احساس مي کرد که به راحتي مي تواند آنها را زمين گير کند؛ نقطه ضعف هايي که در ما هست مانند حب مال و جاه و عشرت و...، یا آن هفت چيزي که اساس حب دنيا هستند و بالاتر؛ تازه انسان که از حب دنيا فارغ شد، هنوز واصل نيست.

شیطان نقطه ضعف هاي ما را که در غير مخلصين هست، حتي از مومنين مي ديد، تصور می کرد که خيلي راحت مي شود با اين نقطه ضعف ها آن ها را زمين بزند، بنابراین از يک مکان قريب ما و نقطه ضعف هايمان را ديده و روي آنها دست گذاشته و همان جا را هدف گرفته و با تمام وجود هم حمله کرده است. اين طور هم نیست که ضعيف حمله کند، بلکه با همه قوا به نقطه ضعف آدم حمله مي کند و از همان نقطه ضعف، مي خواهد آدم را در محيط «استکبار علي الله» ببرد و او را جزء مستکبرين کند، وقتي در زمره مستکبرين قرار گرفت، جزء حزب شيطان می شود.

حضرت می فرمایند که همه بزرگانتان را تسليم کرده، بعد جبهه درست کرده و لشکرکشي اعم از سواره نظام و پياده نظام آراسته و واقعاً هم برای خودش لشکر درست کرده است. دو دسته پيش قراول دارد که يکي بزرگان هستند و يکي هم ـ به اصطلاح ـ آنهايي که چشم و گوش و زبان شيطان هستند. بنابراين غرض شيطان اين است که ما را به وادی استکبار ببرد و بيماري استکبار علي الله را در ما بدمد که ما مستکبر شویم که اگر مستکبر علي الله شديم، او پیشوای ما می شود، چراکه امام و سلف مستبکرين و متعصبين است و اگر ما را به عصبيت کشاند، پيشواي همه ما مي شود و همه ما را به زير چتر خودش می برد و ما را عبد خودش مي کند. شیطان گفته که اين غرض را از طريق اغواء انجام مي دهم و تزئين مي کنم و با اين زينت، انسان را وارد محيط بردگي خودم مي نمایم.

حضرت فرمودند که در اين کار هم از نزديک شما را ديد، اما ظن غير مصيب داشت، یعنی اين گماني که کرده بود، يک گمان غير مصيب بود و گمانش به واقعه اصابت نکرد «قَذْفاً بِغَيْبٍ بَعِيدٍ وَ رَجْماً بِظَنٍّ غَيْرِ مُصِيب ». اين ظني که اصابت نکرد چه بود؟ در بعضي از نسخ، ظن مصيب کلمه «غير» را  ندارد و ظني است که اصابه به واقع کرد، برای همین بعضي گفته اند که اين درست است به اين دلیل که واقعاً شيطان ظن و گمان خودش را واقع کرد و همه را به وادی استکبار علي الله کشاند. چگونه کشاند؟ در امتحاني که خودش زمين خورد، همه را زمين گير کرد. آن امتحان کجا بود؟ آيه قرآن می فرماید: «وَ لَقَدْ صَدَّقَ عَلَيْهِمْ إِبْلِيسُ ظَنَّهُ فَاتَّبَعُوهُ إِلَّا فَرِيقًا مِنَ الْمُؤْمِنِينَ»(سبأ/20)، ابليس گمان خویش را در باب آنها محقق کرد. گمانش چه بود؟ این بود که همه را اغواء مي کنم و در وادي استکبار مي کشانم «إِلَّا فَرِيقًا مِنَ الْمُؤْمِنِينَ»؛ فريق يعني آنهايي که جدا شدند و صف شان را جدا کردند، آنها فريق و مؤمن هستند؛ اما در مورد بقیه، ظن خودش را در مقابل آنها تصديق کرد و به واقعه رساند.

روايتي از امام صادق علیه السلام نقل شده که حضرت در سه مرحله اين آيه را توضيح مي دهند. حضرت فرمودند: مرحله اول آنجايي بود که در غدير حضرت امير را نصب کردند که نقل است شيطان ناله اي زد که تا کنون چنين فريادي نزده بود. چنانچه در روايت است که شیطان در چند جا خيلي متأثر شده و ناله زده که يکي از آنها، همين جاست. يکي دیگر در جایی است که حضرت مبعوث شدند که در همين خطبه قاصعه هم هست. لشکريان دريا و خشکي به دورش ريختند و حاضر شدند، چون همان طور که مي دانيد قواعد آنها با ما متفاوت است؛ بنابراین به سرعت حاضر شدند و گفتند که چه اتفاقي افتاده است؟ شیطان گفت اگر اين کاري که حضرت کرده به نتيجه برسد، احدي خدا را معصيت نمي کند و باب استکبار بسته مي شود؛ اگر خلافت اين آقا تمام شود، احدي عبادت  نمي کند. به شیطان دلداري دادند که مهم نيست و گفتند که بالأخره تو حضرت آدم را به شکلی از بهشت بيرون کردي، پس اينها را هم مي تواني از محيط ولايت حضرت امير خارج نمایی.

مرحله دوم آنجايي بود که پیامبر فرمودند برويد دوات و قلم بياوريد و چشم خود را گرداند اما مخالفان آن جملات را در مورد حضرت گفتند که در روايات و تاريخ نقل شده که _العياذ بالله_ حضرت را به جنون متهم کردند. ابليس دوباره یارانش را صدا زد و آنها را جمع کرد و گفت همانطور که گفتيد من حريف شدم و گفت حضرت آدم کافر نشد اما اينها به پيغمبر خودشان کافر شدند که موضع استکبار همين جاست.

مرحله سوم آنجايي بود که با ديگران بيعت شد و کار تمام شد. اين بار دوباره آنها را دعوت کرد و فراخوان داد و صدایشان زد؛ سپس تاج بر سر گذاشت و بر تخت نشست و به آنها گفت که برويد جشن بگيرید زیرا تا ظهور کار تمام شد و خدا عبادت نمي شود. «وَ لَقَدْ صَدَّقَ عَلَيْهِمْ إِبْليسُ ظَنَّهُ فَاتَّبَعُوهُ إِلاَّ فَريقاً مِنَ الْمُؤْمِنينَ»(سبأ/20) پس ابلیس را تصدیق کردند و او در مرحله دوم گماني به اينها برد که کار تمام شده و کسانی که اين حرف را مي زنند، ديگر کارشان تمام شده است، چرا که شیطان به خداي متعال گفته بود که «لَأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ» و فکر می کرد که تمام شد و همه را برد.

پس به خاطر «صَدَّقَ عَلَيْهِمْ إِبْلِيسُ ظَنَّهُ» بعضي گفته اند که ظن شیطان مصيب به واقع بوده، ولي شايد همين غير مصيب درست باشد، به این دلیل که آیه می فرماید: «إِلَّا فَرِيقًا مِنَ الْمُؤْمِنِينَ». او مي گفت که همه را مي برم به غير از انبياء اما مؤمنين هم ماندند و او نتوانست که مؤمنين را هم ببرد.

علت اين هم که ظن او به واقعه اصابه نکرد، يک چيز بيشتر نبود که او مي خواست استکبار خودش را در عالم بدمد. اما وجود نبي اکرم به دنبال اين هستند که بندگي خدا را در عالم نشر بدهند و اين درگيري بين ابليس و وجود مقدس حضرتش وجود دارد که در حديث عقل و جهل در اول کتاب کافی نیز به طور مفصل توضيح داده شده است. حضرت با لشکريان خودشان که ايمان، علم، حلم، صبر، شجاعت، تقوا، زهد، يقين، توکل و سایر صفات نیکو هستند، وارد ميدان شدند و مي خواهند که با اين قوا بندگي خدا را در عالم بسط دهند. ابليس هم در نقطه مقابلش می خواهد که با کفر، شرک، جهل، عصبيت، ترس، بخل، تکبر و سایر صفات رذیله، شيطنت و استکبار و کفر را در عالم بسط دهد.

در اين درگيري، ابليس اول احساس مي کرد که همه عالم را برده خودش نموده است، چون که ما را مي ديد و واقعاً هم از نزديک مي ديد و حقيقت هم همين است که اگر ما را به ابليس واگذار کنند، نقطه ضعف هايمان به اندازه اي است که ابليس از همه ما، يک دشمن خدا درست کند. اما شیطان آن طرف کار را نمي ديد که درگيري اش با ما نيست بلکه آن طرف، خداي متعال اوليائی دارد که عهد شفاعت با خداوند بسته اند که در سوره هل اتي توضيح اش داده شده است «يُوفُونَ بِالنَّذْرِ وَ يَخافُونَ يَوْماً كانَ شَرُّهُ مُسْتَطيراً»(انسان/7). آنها وقتي که به میدان مي آيند، در واقع درگیری بين ابليس و آنهاست در اينکه صف مؤمنين به اين طرف بیایند يا به آن طرف بروند و حتماً در اين صف، پيروز میدان وجود مقدس نبي اکرم و اهل بيت هستند و صف مؤمنين به اين طرف می آیند.  

شیطان عاشورا را نمي ديد، صبر اميرالمؤمنين و امام زمان را نمی دید، بلکه خودش را مي ديد و ما مؤمنين را می دید و مي گفت که من همه مؤمنين را به جهنم مي برم. راست هم می گفت زیرا اگر به ما واگذار مي شد، احدي از ما سالم از دم تيغ او نمي گذشتيم ولي حقيقت اين است که درگيري بين او و حضرت اتفاق افتاده و جهاد اکبر ما همين است که ما خودمان را به صف حضرت برسانيم که اگر به صف حضرت رساندیم، بهشتي هستيم.

اگر وجود مقدس اميرالمومنين به دنيا نمی آمد، شيطان برد کرده بود و درست مي گفت، ولي واقعاً باخته، حتی با وجود اینکه مهلتي به او داده شده است. «قالَ فَإِنَّكَ مِنَ الْمُنْظَرِينَ * إِلَى يَوْمِ الْوَقْتِ الْمَعْلُومِ»(حجر/37-38) مهلتي به او دادند که در اين مهلت هم امداد مي شود ولي به هيچ وجه نتوانسته کارش را پیش ببرد.

وقتي روز ظهور فرا مي رسد و حضرت بساط او را در عالم جمع مي کنند، آن وقت معلوم مي شود که شيطان موفق نشده آن کاري را که مي خواسته، جامه عمل بپوشاند. در رجعت وقتي مؤمنين یعنی مؤمنين کامل و دشمنان دوباره مي آيند، معلوم مي شود که پيروز کيست. بالاتر از آن هم در قيامت است یعنی آنجايي که حضرت دو صف را کاملاً تجزيه مي کنند «قَسِيمُ الْجَنَّةِ وَ النَّار» و بهشتي ها و جهنمي ها را جدا مي کنند که در آن زمان کاملاً معلوم مي شود که کدام جبهه موفق بوده است.

 اینکه ظن شیطان غير مصيب بود، یعنی به دنبال چيست؟ دنبال اين است که همه مؤمنين مگر معصومين را، از طريق همين عصبيت ها به دشمنی و استکبار علي الله مبتلا و عصبیت را در انسان زنده کند و مقابل خداي متعال قرار دهد یعنی همين چيزهايي را که در طول تاريخ بوده، زنده بکند؛ اعلان در دنياي امروز و در دنياي کفر نیز همين عصبيت ها است.

معنای استکبار علی الله

در اینجا به چند نکته اشاره می کنیم؛ نکته اول اين است شيطان مي خواهد در ما استکباري ايجاد کند و برای آن با خداي متعال درگير شده و با تمام قوا هم ما را زير نظر گرفته و از نزديک به ما حمله مي کند «إِنَّهُ يَراكُمْ هُوَ وَ قَبيلُهُ مِنْ حَيْثُ لا تَرَوْنَهُم»(اعراف/27)  او از نقطه اي ما را مي بيند که ما از آن نقطه او را نمي بينيم که گفته اند نقطه غفلت است. نقطه غفلت فقط لحظه غفلت در ما نيست بلکه مواضع غفلت است. در وجود همه ما يک مواضع غفلتي است که آن مواضع غفلت ما را ديده و همين الان هم هست، همين الان که اينجا در مجلس حضرت نشسته ايم يک مواضع غفلتي داريم، زیرا ما اهل ذکر تام نيستيم.

مواضع غفلت ما، مواضع نفوذ شيطان است و قواي خودش را از طريق اين مواضع غفلت، به باطنمان نفوذ مي دهد و از چشم، گوش و قواي ظاهري تا قلب ما را تحت نفوذ خود قرار مي دهد. پس شیطان مواضع غفلت ما را ديده و از همان مواضع به ما حمله کرده و گفته که اينها را وارد محيط استکبار و تعزز مي کنم و درگيرشان مي نمایم.

اين استکبار چيست؟ می خواهیم بیشتر در موردش توضیح بدهیم. من ديده ام که بعضي گفتنه اند که حواستان را جمع کنيد، شيطان يک بار استکبار کرد، ما که صبح تا شب معصيت مي کنيم پس ديگر واي به حال ما! من اين حرف ها را خيلي نمي فهمم. باید بگوییم که حقيقت استکباري که شيطان در انسان مي خواهد ايجاد کند، درگيري با خدا و خليفه خدا است. ابلیس همه آنها را در مقابل اميرالمؤمنين قرار داد «صَدَّقَ  عَلَيْهِمْ إِبْليسُ ظَنَّهُ فَاتَّبَعُوهُ إِلاَّ فَريقاً مِنَ الْمُؤْمِنين » که اين همان استکبار است.

ممکن است در باطن انسان یک صفت بد و يک نوع گردن کشي در مقابل خداي متعال وجود داشته باشد مانند حسادت، بخل و ... که به عمل مي رسد، در این صورت گناه در مقابل خداوند تخلف و معصيت است؛ این گاهي فسق است اما شيطان اين را نمي خواست که از عمق وجود، انسان را فاسق کند، بلکه مي خواست که از عمق وجود، انسان را مستکبر علي الله کند؛ اين کار شيطان است.

اين کار چگونه واقع مي شود؟ اين وقتي واقع مي شود که شما در امتحان اصلي که صف بندي است، در مقابل خدا بايستي. خداي متعال دو صف درست مي کند، صف مؤمنين و صف کفار. اين استکبار با انجام ندادن نماز و روزه و ندادن زکات درست نمي شود؛ البته اینها نیز مهم هستند اما محور صف بندی این چیزها نیست، بلکه محور صف بندي اين است که خداي متعال خليفه و رسول مي فرستد و مي گويد که به دنبال او حرکت کنيد و اوست که محور اصلي است.

آنهايي که در اين امتحان موفق مي شوند و در مقابل ولي و خليفه خدا و در مقابل انبيای الهي تواضع به خرج می دهند، از صف مستکبرين بيرون مي آيند و اين سخت ترين امتحان است که از عالم ميثاق هم بوده و تا الان ادامه پيدا کرده است. خداي متعال در عالم ميثاق به مؤمنين فرمود که به میان آتش برويد، آنها هم رفتند اما برايشان گلستان شد.

پس اصلي ترين جايي که تواضع و استکبار اتفاق مي افتد همان امتحان در مقابل خليفه خداست. آن خليفه اي که خداي متعال او را در حجاب هايي قرار مي دهد که براي ما پنهان است، اما بدانیم که اگر آن نور اميرالمومنين را ببينيم نمي توانيم تواضع نکنيم! در آن روايت هست که وقتي خداي متعال نور حضرت زهرا را براي ملائکه جلوه داد از عظمت اين نور ناخودآگاه به سجده در مقابل خدا افتادند. بنابراين اگر او جلوه بکند کسي نمي تواند سجده نکند. يک جايي خداي متعال مي خواسته نور حضرت یوسف را نشان بدهد برای همین به او جلوه داده است والا حضرت هميشه بين مردم راه مي رفت. آن جايي که خدا پرده را کنار زد «قَطَّعْنَ  أَيْدِيَهُن »(یوسف/31)، در واقع خدا مي خواست براي حضرت يوسف يک حجتي درست کند برای همین پرده را از جمال يوسف کنار زد. پس دائماً اين طوري نبود والا بايد همه سرهايشان را مي بريدند.

پس عمده امتحان به استکبار همين است که خداي متعال خليفه خودش را در يک پوشش ظاهري قرار مي دهد که باز حضرت خودشان در اين خطبه مي گويند: موسي کليم وقتي مي آيد هيچ جلوه ظاهري ندارد و فقط با يک لباس پشمي و يک عصا است. یعنی آن حقيقت با عظمت که به او اجازه مي دهند با يک تصرف همه لشکر فرعون را در دريا غرق مي کند، وقتي مي آيد سراغ فرعون با يک عصا مي آيد و بعد هم مي گويد ايمان بياور تا در امان باشي. در واقع حضرت آن روز را مي بيند که وقتي ايمان نمي آورد مأمور مي شود که او را غرق کند، اما فرعون که اين چهره را که نمي بينند، چرا که اگر ببينند تواضع مي کند.

حضرت مي گويند اگر خداي متعال مي خواست اين قدر به خلفای خودش امکانات مي داد و پرنده ها را گسيل مي کرد که پشت سرشان پرواز کنند طوری که همه عالم آسمان پشت سرشان پر بشود، اما خدا اين کار را نکرده است. خداي متعال در يک قالب ظاهري حضرت موسي را قرار داده با يک لباس پشمي و عصا!

اتفاقا يکي از نکاتي که حضرت در همين خطبه توضيح مي دهند که نقطه لغزش است، این است که مدار عزت و شرافت به اين امکانات نیست. اگر این امکانات را ديديد بدانید که این همان تزيين شيطان است. ابلیس شما را از اينجا در صف مستکبرين مي برد و به فراعنه تاريخ گره مي زند. اگر اهرام تاريخی و جلوه ها و شکوه قدرت هاي مادي چشم شما را پر کرد، اين همان اغواء شيطان است براي اينکه شما را در آن صف ببرد.

عبادت یعنی تواضع در برابر خدای متعال

پس ببينيد امتحان اصلي که استکبار است اينجاست و اگر کسي اينجا از صف مستکبرين جدا شد از مدار آنها بيرون می آید. بله، ممکن است صفت بد داشته باشد که اين صف بد بايد پاک بشود، ولي اين صف بد است نه صاحب صف، ممکن است عمل بد داشته باشد ولی اين عمل بد است نه صاحب عمل. اين هماني است که به حضرت فرمود بعضي از محبين شما يک گناه هايی مي کنند، آیا ما بگوييم اينها فاسق اند؟ فرمود: نگوييد فاسق اند بلکه بگويد فاسق العمل و طيب الروح هستند. گفت: آقا از شان تبري بجوييم؟ فرمود: از عمل شان بله اما از خودشان نه، چرا که عمل شان از ما نيست ولی خودشان از ما هستند.

پس اگر کسي در اعماق وجودش تواضع کرد، ممکن است تا به مقام اخلاص نرسيده لايه هايي از وجودش تخطي کند. شيطان مي خواهد از طريق همين تخطي ما را به وادي آن استکبار بکشاند و ما بايد بر اين مراقبه بکنيم که کارمان به آنجا نکشد. يعني در صف بندي که در عالم اتفاق مي افتد که يک طرف خلفاء الهي اند و يک طرف ابليس و قوايش، در صف دوم قرار نگیریم؛ چرا که اگر در اين صف قرار گرفتيم، شیطان بيماري خودش را به ما هم منتقل کرده و با نماز و روزه کاري حل نمي شود! خودش دو رکعت خوانده شش هزار سال اما کارش به اینجا رسیده، پس دواي آن درد اين نماز نيست!

بله اگر در صف متواضعين آمديد به فرموده حضرت، از اموري که خداي متعال قرار داده براي اينکه خشوع شما را تکميل کند همين مناسک است. مثل اینکه ببینید حج چگونه است، برويد لباس هایتان را در بياوريد و يک لباس متحد الشکل بپوشيد، حق نداريد پشه و حشرات را از خودتان دور کنيد، بايد پياده در اين بيابان گرم قدم بزنيد تا به مکه برسيد، آن جا هم بايد برويد و این گونه طواف کنيد، حق نداريد آرايش کنيد، حق نداريد شانه به سرتان بزنيد که همه اين ها براي اين است که تواضع در شما محقق بشود. نماز را قرار داده تا پيشاني تان را روي خاک بگذاريد و متواضع بشويد. از اين طرف زحمت بکشيد و امکانات را بدست بياوريد، از طرف دیگر امکانات را در راه خداي متعال بدهيد و متواضع باشيد. اين عبادات مناسک تواضع اند، ولي اينها بعد از آن تواضع اصلي است. اگر تواضع در مقابل انبياء نبود اينها فايده ندارد. کسي بگويد انبياء چه کاره اند نماز را خودم مي خوانم، اين فايده ندارد!

اینکه می گویند عبادت به جزء خدمت خلقت نيست شوخي و مزاح است. عبادت به تواضع در مقابل خداي متعال است. البته اين تواضع اصلش تواضع در مقابل انبياء است و مناسکش هم زکات و صلات و خشوع در مقابل خداي متعال است. وقتي انسان در آن امتحان اصلي موفق شد حالا يا با خدا خلوت مي کند و يا دست عباد الله را مي گيرد. اصلا مناسک بندگي همين اقامه صلات و ايتاء زکات است و هر دو هم تواضع ايجاد مي کند، یعنی يا بايد دستگيري کني يا بايد سجده کني.

پس اگر کسي بگويد من با انبياء کاري ندارم و خودم صدقه مي دهم، درست نیست. بعضي ها مي گويند: من خمس و زکات را نمي فهم و خودم مشکل مومنين را حل مي کنم! این حرف درست نيست و خيلي قاعده دارد، شلنگ اندازي که نيست! حمام نيست که آدم لنگي ببندد و داخل برود، کلي آداب دارد. ديده ايد قديم ها مي گفتند گود زورخانه حمام نيست، حالا آن گود زورخانه است بيايد بالاتر مسجد، بياييد بالاتر بيت الله؛ محيط ولايت حمام نيست که آدم يک لنگي ببندد و بگوید آقا خودم مي روم و انفاق مي کنم! اصلا اين حرف ها نيست، اين ها مزاح و شوخي است! مؤید آن هم این است که شيطان با شش هزار سال عبادتش رجم شده است.

پس تمام مسئله و آن تواضعي که ما در مقابل آن امتحان مي شويم، تواضع در مقابل خلفاء الهي و انبياء است. جبهه متواضعين آنهايي هستند که دنبال انبياء اند و آنهایي که دنبال انبياء نيستند در جبهه مستکبرين قرار می گیرند. پس کسي با مناسک نجات پيدا نمي کند. ديديد اين به اصطلاح فراماسون ها، يک ديني را اشاعه مي دهند و يک معنويت حداقلي که در خدمت به عبادالله است، در حالی که اصلا اينطوری نیست و اين بیشتر یک بازي است! اصلا اين ها راه نجات نيست و هيچ باب نجاتي هم در آن نيست. نجات با تواضع در مقابل خدا و بندگي در مقابل اوست والا همه مال و جانت را هم بدهي به درد نمي خورد.

قرآن مي فرمايد: «وَ الَّذِينَ كَفَرُوا يُقاتِلُونَ فِي سَبِيلِ الطَّاغُوت »(نساء/76) طاغوت کشته مي شود در سبيل طاغوت، اما آن چیزی که مهم است این است «الَّذِينَ آمَنُوا يُقاتِلُونَ فِي سَبِيلِ اللَّه» ، والا کفار هم جانشان را مي دهند و کشته مي شوند. «وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يَتَّخِذُ مِنْ دُونِ اللَّهِ أَنْداداً يُحِبُّونَهُمْ  كَحُبِّ اللَّهِ»(بقره/165) آنها برای خدا شريک قرار مي دهند و مثل خدا او را دوست مي دارند و جان شان را هم مي دهند.

پس اصل مسئله اين است که انسان در مقابل خلفاء الهي بايد تواضع کند و اتفاقا اين خلفا الهي وقتي مي آيند با شکوه و جلال مادي نمي آيند که همه دنبالشان راه بيفتند. موسي کليم با يک عصا و يک لباس پشمي مي آيد و وقتي به او پيوستي مناسکي هم برايت درست مي کند. بنده که شدي بايد نماز بخواني و زکات بدهي و حج بروي که همه اش تواضع است، در هيچ منسک بندگي استکبار نيست. پس راه بندگي تواضع محض است. اینکه من سرم را بالا مي گيرم و خودم هستم و خودم، بعد مي خواهم عالم را بسازم و يک نظام اومانيستي و يک معنويت مبهم درست کنم، اصلا اين حرف ها نيست بلکه اين همان اغواهاي شيطان است.

تلاش شیطان برای ایجاد استکبار در انسان

بيماري شيطان استکبار در مقابل خداي متعال است. او خدا را قبول ندارد و مي گويد چرا تو دستور بدهي؟! من خودم مي فهمم! من که از آتش هستم نبايد در مقابل گل سجده کنم! اين همان عصبيت است. ايستاده و مي گويد حق طبيعي انسان است و اصلاً خدا چيست! تا به حال خيال مي کردند که بايد به عنوان بنده خدا در عالم زندگي کنند، از اين به بعد می فهمند که خودشان خداي عالم هستند و بايد عالم را آن جوري که مي خواهند بسازند، خب برويد بسازيد! ببينيد آیا مي توانيد بسازيد يا جهنم براي خودتان مي سازيد؟!

پس ببينيد اين شعارهايي که داده مي شود که دين را به يک معنويت و يک نوع دوستي تبدیل کردند، درست نیست چرا که دين تواضع در مقابل خداي متعال است، اصل تواضع هم به نماز خواندن نيست بلکه به سجده در مقابل خليفه الله است. لذا خداي متعال اول قرآن اين داستان را آورده است که ما به ملائکه گفتيم «اسْجُدُوا»(بقره/34) بايد سجده کنند. البته اين سجده عبادت خداي متعال است نه عبادت آدم، ولي اگر اين تواضعي که از ما مي خواهند را قبول کرديد وارد جمع متواضعين می شويد. حالا بايد تواضع مان را کامل کنيم که اين هم با امام است. همين طوري که اين طرف شيطان شروع مي کند و با يک گناه مي خواهد آدم را ببرد و وارد استکبار بکند، امام هم اگر يک کسي متواضع بود او را تطهير مي کند.

ما از دنيا خوش مان مي آيد، از رختخواب خوب لذت مي بريم، از غذاي لذيذ و ثروت لذت می بریم، یعنی به يک جايي نرسيديم که اين لذت ها توحيدي باشد. اين بيماري ها در ما هست و اين ريشه لذت ها را بايد يک کسي بکند. اگر به يک جايي رسيديد که امام دست برد و تطهير کرد، آدم ديگر از اینها خوشش نمي آيد و اصلا اين مبدأ ميل عوض مي شود.

يک کسي بايد دست ببرد و حسد من را اصلاح کند، چون من که نمي توانم حسد خودم را اصلاح کنم، من فقط بايد از صاحبان حسد يعني اولياء طاغوت و مستکبرين عالم تبري بجويم، بعد امام دست مي برد و تصرف و اصلاح مي کند. ابليس نقطه ضعف های ما را به دست آورده و گفته يکي تان حسود است، يکي تان بخيل است، يکي تان حب مال دارد، يکي تان حب نساء دارد و ... و من هم با همین نقطه ضعف ها همه را جهنمي مي کنم. اما حضرت امير از آن طرف نقطه قوت ها را ديده و گفته نقطه ضعف ها را اصلاح مي کنم.

پس اين دو جبهه است، جبهه مستکبرين و متواضعین. معصوم کاملا در مقابل خود خداي متعال سجده محض مي کند و عبد مطلق است «بَلْ عِبادٌ مُكْرَمُونَ * لا يَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَ هُمْ بِأَمْرِهِ يَعْمَلُون»(انبیا/26-27) ، ما هم بايد در مقابل آنها تواضع کنيم و اين اصل دين داري است. اصل دين داري يعني وقتي خداي متعال پيغمبر فرستاد بايد بگوييد دربست تسليم هستيد. اینکه بگویی پيغمبر تو آمده اي اما خودم هم عقل دارم، این همان حرف ابليس است و چيز ديگري نيست. اتفاقا چون عقل داري بايد دنبال پيغمبر بروي، اگر عقل نداشتي که پيغمبر ها برای ديوانه ها مبعوث نشدند! پس يعني عقل خودم را تعطيل کنم؟! نه خير، عقل خودت را تسليم کن، چرا که اگر تسليم نشدي استکبار از همين جا شروع مي شود.

پس اصل امتحان همين است، وقتي خداي متعال خليفه و رسول مي فرستد، هر چه او مي گويد باید من قبول داشته باشم، چون من تسليم هستم. اگر کسي اين را قبول کرد، گناهش استکبار نيست، گناه وقتي استکبار است که آدم مي گويد بي خود گفتي من حق ندارم در ماه رمضان آب بخورم!

امام سجاد علیه السلام به خداي متعال مي فرمايد خدایا من در عالم خيلي بد راه رفتم «أَنَا الَّذِي أَعْطَيْتُ عَلَى الْمَعَاصِي جَلِيلِ  الرِّشَا أَنَا الَّذِي حِينَ بُشِّرْتُ بِهَا خَرَجْتُ إِلَيْهَا أَسْعَى»  من رشوه دادم تا گناه کنم ولي «إِلَهِي لَمْ أَعْصِكَ حِينَ عَصَيْتُكَ وَ أَنَا بِرُبُوبِيَّتِكَ  جَاحِدٌ وَ لَا بِأَمْرِكَ  مُسْتَخِفٌّ وَ لَا لِعُقُوبَتِكَ مُتَعَرِّضٌ وَ لَا لِوَعِيدِكَ مُتَهَاوِن »، خدایا اگر من گناه کردم نگفتم به درک که من را به جهنم مي بري و تهديد تو را کوچک نگرفتم، خدایا من ربوبيت تو را انکار نکردم و نگفتم اين چه دستوري است که اين طوري پول در بياور و اين طوري خرج کن! من نگفتم که هر جور دلم بخواهد در مي آورم و هر جور دلم بخواهد خرج مي کنم و حق طبيعي من حاکميت در محيط است! این حرفي که من مي گويم را در دنياي مدرن با صداي بلند می زنند و متأسفانه اين غرب گراها در دنياي اسلام صدای اين کفريات را خاموش مي کنند تا کسي نفهمد!

می فرماید: خدايا گناه من اين نبود که بگويم اين چه ديني است؟ اين چه خدايی است؟ اين چه پيغمبري است؟ «لَكِنْ خَطِيئَةٌ عَرَضَتْ وَ سَوَّلَتْ لِي نَفْسِي وَ غَلَبَنِي هَوَاي». خداوند به شیطان می گوید تو را به جهنم می برم اما شيطان ايستاده و مي گويد من خودم تنهايي به جهنم نمي روم بلکه همه را هم با خودم مي برم، خداي متعال هم فرمود: اشکال ندارد هر که مثل تو مستکبر شد به جهنم می رود، «لَأَمْلَأَنَ  جَهَنَّمَ مِنْكَ وَ مِمَّنْ تَبِعَكَ مِنْهُمْ أَجْمَعين »(ص/85) و من جهنم را از همه تان پر مي کنم.

خداوند به ابلیس می گوید استکبار نکن اما او مي گويد من ايستاده ام! خب اگر ايستاده اي از محيط رحمت برو بيرون، چرا که خداي متعال با کسي تعارف ندارد. اين خدا نيست که باید طبق ميل ما راه برود و ما هر جور دل مان مي خواهد در عالم استکبار بکنيم. بله، اگر در مقابل پيغمبر تواضع کردي اما شيطان تو را به گناه کشاند، خداوند آن را درست مي کند. خود امام حسين مي گويد تو دنبال من بيا من تدارک مي کنم، اصلا شفاعت يعني همين، ولي به شرط اين که در مقابل خداي متعال مستکبر نباشيد و گناهتان از سر استکبار نباشد.

اگر کسی آمد و گفت خدايا در درون من صفت حسد است اما تلاش هر چه مي کنم تا اين صفت شيطاني را از خودم دور کنم نمی شود، خدايا دست من را بگير؛ حتما خدا اين آدم را نجاتش مي دهد. پس خداي متعال براي يک گناه و هزار تا گناه آدم را جهنم نمي برد، ولي براي يک استکبار آدم را جهنم مي برد. استکبار يعني مقابل خداي متعال بايستي و بگويي بي خود گفتي که دنبال پيغمبر برو! چرا دنبال پيغمبر بروم؟! مگر من عقل ندارم که دنبال پيغمبر تو بروم؟! اين همان آغاز استکبار است. عصيبت هم يعني همين.

شیطان مي ايستد و نمي گويد من خودم از آتش هستم، بلکه مي گويد تو من را از آتش آفريدي حالا که از آتش آفريدي ديگر به حرفت گوش نمي دهم! اين اقتضاء دارد و من براساس اقتضاء خودم عمل مي کنم. خدايا تو به من عقل دادي پس خودم مي فهمم! پيغمبر فرستادي بي خود فرستادي چون من خودم مي فهمم! اي اهل عقل، آيا پيغمبر باید حريم تو را رعايت بکند؟! تو بايد حريم پيغمبر را رعايت بکني چرا که او عقل کل است.

بنابراين اين استکبار است که در اين خطبه حضرت آن را مبناي همه فساد و همه تنازعات در عالم قرار داده است. هر چه درجه ايمان و تسليم برود بالاتر، آدم بيشتر طاهر مي شود. هر چه بيشتر به امام وصل شدي مطهرتر مي شوي تا جايي که مي شوي در مرز عصمت به تبع معصوم، يعني امام عصمت المعتصمين است و اگر به او معتصم شدي عصمت تبعي پيدا مي کني و در مرزي مي شوي که شيطان هيچ راهي به تو ندارد. پس اگر کسی در مقابل اصل دين خدا و رسول و خليفه خدا تواضع کرد، اهل نجات است و وارد صف متواضعين می شود و حتي با صفات رذيله هم آدم مخلد در جهنم نمي شود.

همراهی و شفاعت امام، شرط نجات از استکبار

امام صف ها را جدا مي کند. در سوره بينه آمده که شيطان مي خواهد خودش را به ما بچسباند و ما را هم از طريق حسدمان جهنمي بکند، حضرت هم مي خواهد تجزيه بکند و حسد را بفرستد سر جاي خودش که برای شيطان است و ما را در بهشت ببرد، اين کار را هم مي کند. حضرت با کتاب، هدايت مي کند و کاري مي کند که اين دو صف جدا مي شوند، پس يک عده مي شوند «شَرُّ الْبَرِيَّة»(بینه/6) و يک عده هم مي شوند «خَيْرُ الْبَرِيَّة»(بینه/7). بدي ها برای استکبار و خوبي ها برای تواضع است. پس اگر يک جايي صفت شيطاني در من آمد اين را جدا مي کنند، چگونه؟

با بردن ما در کوره هاي سخت. چه طور طلا را در فتنه و حرارت قرار مي هند تا کم کم همه ناخالصي هايش جدا مي شود، ما را هم مي برند در کوره تا ناخالصی های مان جدا شود. امتحان هاي دنيا براي همين است، جنگ و جهاد اکبر برای همین است. ما را مي برند در ميدان جهاد اکبر و اصغر تا ما را جدا کنند.

پس چیزی که مهم است اصل تواضع در مقابل کبرياء الهي است که از طريق تواضع در مقابل انبياء و خلفاء پيدا مي شود و انسان ها را به دو صف مومنين و مستکبرين می کشاند. مومنين ممکن است گناه کنند اما مستکبر نيستند، چرا که گناهي که از سر غفلت و «لَكِنْ خَطِيئَةٌ عَرَضَتْ وَ سَوَّلَتْ لِي نَفْسِي وَ غَلَبَنِي هَوَاي»  باشد که استکبار نيست. البته اگر کسي آمد در اين صف حتما لاابالي نيست و اصلاً نمي تواند لاابالي باشد. کسي که در صف مومنين است نسبت به تخلف از فرمان لاابالي نيست. لاابالي گري يعني اینکه شخص بگوید: بي خود گفتي روزه بگير، روزه دیگر چیست! يک موقعي مي گويي که آقا بله قبول دارم، از دهنم در رفت و نمي خواستم به اين مومن توهین کنم، اين مي شود گناهی که استکبار علي الله نيست و از روی غفلت است.

به تعبير ديگر اين استکبار شيطان است که به من نفوذ کرده، من متواضع هستم اما شيطان استکبار خودش را آورده و چون نتوانسته آن را به قلب من وارد کند در لايه هاي رويين وجود من صفت خودش را جاري کرده است، که البته اين جدا مي شود. اين هماني است که فرمود گريه بر سيد الشهداء گناه را به اندازه کف روي دريا هم باشد پاک مي کند. گناه مومن کف روي درياست چرا که هيچ وقت دلش نمي خواهد گناه بکند. شيطان اين کف را مي آورد در ساحل مومن سيد الشهداء هم اين کف را مي برد در ساحل شيطان.

می گویند: شيطان يک استکبار کرد اما شما ببينيد الآن چقدر استکبار به وجود آورده اند؟! اصلاً اين جوري نيست، کجای مومن مستکبر است؟! اگر کسي پشت سر رسول و امام راه رفت کجایش مستکبر است؟! پس اين همه استکبار از کجا آمده؟ اين کارها براي شيطان است که بر مي گردد به ساحل خودش. من که امام را قبول کردم که ديگر گناه برای من نيست، گناه از آن طرف مي آيد و من هم غفلت مي کنم، پس ظلمت شيطان در وجود من مي آيد. البته اين ظلمت به وادي خودش بر مي گردد و عطر من خالص مي شود، چرا که عطر بوي لجن ندارد.

پس استکبار يعني از عمق وجود بايستد و بگويد بي خود گفتي! چرا من باید دنبال اميرالمومنين بروم، مگر خودم بيل به کمرم خورده است؟! اين اول استکبار است. همين را مي گفتند، مي گفتند حالا اگر اميرالمومنين نشد يکي ديگر چه فرقي مي کند! اين همان جاست که شيطان همه را برد «وَ لَقَدْ صَدَّقَ  عَلَيْهِمْ إِبْليسُ ظَنَّهُ فَاتَّبَعُوهُ إِلاَّ فَريقاً مِنَ الْمُؤْمِنين »(سبأ/20). بنابراین مومن کسي است که دنبال خليفه الله حرکت مي کند و در مقابل خليفه خدا متواضع است.

شیطان اصل صفتي که مي خواهد به ما تسري بدهد بيماري استکبار است و اين جا بايد با تمام وجود بايستي و نگذاري بيماري اش را تسري بدهد. ما باید با همه قوا مراقبت کنيم تا ما را از دايره نبوت و ولايت و خلافت نتواند بيرون ببرد چون اگر بيرون برد دیگر کار تمام شده و با مناسک نمي شود درستش کني. ولي اگر اين جا بودي خدايي نکرده اگر هم لغزش شد درست شدني است چون استکبار علي الله نيست. حتي صفات بد هم در مومن استکبار نيست بلکه صفتي است که از آن طرف آمده است. مومن در عمق وجودش عطر است، اين لجن ممکن است حتی تا لايه باطني تر مومن هم برود ولي مومن لجن نيست، مومن ظلمات نيست بلکه مومن نور است و اصلاً کسي که تواضع کرد نوراني مي شود.

من يک جمله عرض کنم. به نظر من شيطان در درگيري با ما عاشورا را نمي ديد. چون در عاشورا است که شيطان صد در صد مهجور شده و فهميده ديگر دستش به هيچ مومني نمي رسد. وقتي وسعت شفاعت سيد الشهداء را ديد «وَ بَذَلَ مُهْجَتَهُ فِيك » و مشاهده کرد که حضرت چطور خون خودش را مي دهد که عباد الله را دستگيري کند، مأيوس شد از اين که واقعا بتواند مومني را ببرد. بله، تلاش خودش را مي کند اما دستش به جايي نمي رسد. آنهايي که برايش مي مانند از خودش بدترند و الحمدلله همجنس هم هستند. الان هم واقعا اين مستکبرين عالم هم جنس ابلیس هستند.