نسخه آزمایشی
سه شنبه, 27 مهر 1400 - Tue, 19 Oct 2021

جلسه آخر دانشگاه امام صادق/ معیار شرافت انسان و تلاش شیطان برای ایجاد استکبار در انسان ها ذیل خطبه قاصعه/ نحوه مواجه با تمدن غرب و فیلسوفان آن

متن زیر سخنان آیت الله میرباقری به تاریخ 30 مهر ماه 96 است، که به مناسبت ماه محرم در دانشگاه امام صادق علیه السلام ایراد فرمودند. ایشان در این جلسه بیان میدارند؛ امیرالمومنین در خطبه نورانی قاصعه به یک نکته کلیدی اشاره می کنند و بعد براساس آن نکته کلیدی پیروزی ها و شکست های امم را در تاریخ تحلیل می کنند. بعد هم براساس همان تحلیل نسبت به وضعیت دوران خودشان و وضعیت جامعه مسلمین هشدار می دهند. آن نکته کلیدی این است که عزت و کبرياء از خصوصياتي است که مختص به خداي متعال است. عزت، حريم الهي است و احدي حق ندارد وارد اين حريم بشود و اگر کسي وارد اين حريم شد از حرمت الهي دور مي شود. بعد هم فرمودند که خداي متعال نه فقط شما را به اين امر امتحان مي کند، بلکه ملائکه مقربين را هم به همين امر و تواضع در مقابل کبرياء خودش و تذلل در مقابل عزت خودش امتحان فرموده است. پس دو اتفاق در ابتلائات و امتحانات الهي مي افتد، يکي اينکه واقعا متواضعين تواضع شان به مرحله فعليت مي رسد و عبادت و بندگي شان آشکار مي شود و دیگری اینکه آنهايي که مستبکر هستند صف شان جدا مي شود. بعد حضرت به يک نکته اي هشدار مي دهند و مي فرمايند مواظب باشيد تا معيار کرامت و شرافت را اين امکانات ظاهري قرار ندهيد. خداي متعال به احدي اجازه استکبار نداده، اگر هم مي خواست اجازه بدهد که يک کسي کبريائي بکند به انبياء و اولياء خود که در مقام قرب هستند چنين اجازه اي مي داد، ولي آنها هم دائماً امتحان هاي سختي داشتند. پس اگر انسان امکانات را معيار شرافت دانست نه فتنه و امتحان، و بار را آنجايي که خداي متعال گفته زمين نگذاشت، سعي مي کند امکانات را به سمت خودش جلب بکند و ميراث ديگران را هم به سمت خودش مي کشد. بنابراين امتحان ما، به اين است که در مقابل خداي متعال به مقام تواضع و خشوع برسيم. بعد حضرت در اين خطبه يک هشدار بسيار مهمي دادند و فرمودند خود شيطان مبتلا به استکبار علي الله شده و در تلاش است که شما را هم به بيماري مسري خودش مبتلا کند. پس مراقب باشيد که اين بيماري در شما اتفاق نيافتد. نکته دیگر اين که صفحه آرايي که بين اله ما و اله آنها مي شود اينگونه نيست که حضرت يک زندگي مسالمت آميز را کنار آنها قبول کرده و گفته باشند که شما خداي خودتان را بپرستيد، ما هم خداي خودمان؛ به تعبیر دیگر اين منتهي به يک درگيري مي شود تا بنيان کن شدن فتنه کفار و اینکه فقط خدا پرستيده شود. پس جنگ بين موحدين و کفار، يک جنگ پايان ناپذير است. بنابراين نکته مهم ديگر اين است که شيطان انسان را مبتلا به استکبار مي کند و وقتي مبتلا به استکبار کرد يک نزاع دائمي در جبهه بشر ايجاد مي کند که ديگر قابل حل نيست. انسان هاي مستکبر راهي براي مصالحه با هم ديگر ندارد، چرا که هر کس دنياي خودش را مي خواهد و اصل دنياي خودش است. بعد حضرت دو تا دسته را معرفي کردند و گفتند شيطان از طريق دو دسته شما را تسخير مي کند. يکي کبراء سياسي تان و يکي عُمَد فرهنگی تان. اینها همان هايي هستند که در عالم اسم شان را فيلسوف مي گذارند. اينها مترجم هاي ابليس اند و حرف ابليس را ترجمه مي کنند. در واقع شيطان به آنها القاء مي کند و آنها هم ترجمه فصيح مي کنند.

امتحان بندگان به تواضع در برابر کبریای الهی

أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيم  بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيم  الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِين  وَ صَلَّى اللَّهُ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّاهِرِين  وَ اللَّعْنَةُ عَلَى أَعْدَائِهِم  أَجْمَعِين . در توضیح و ترجمه خطبه قاصعه امیرالمومنین چند نکته را اشاره می کنیم. نکته اول شرایط ایراد این خطبه بود که در فهم این خطبه موثر است. شرایط ایراد این خطبه، شرایطی است که فتنه ها در مقابل حضرت سر برداشته و حضرت با آنها مقابله کردند و جریان ناکثین و قاسطین و مارقین را سرکوب کردند. گویا حضرت داشتند برای مواجهه مجدد با لشکر شام مهیا می شدند که این خطبه را ایراد فرمودند. از بیانات خود حضرت در قسمت پایان این خطبه هم آشکار می شود که شرایط صدور خطبه همین شرایط است.  

نکته دومی این بود که حضرت در این خطبه نورانی به یک نکته کلیدی اشاره می کنند و بعد براساس آن نکته کلیدی پیروزی ها و شکست های امم را در تاریخ تحلیل می کنند. بعد هم براساس همان تحلیل نسبت به وضعیت دوران خودشان و وضعیت جامعه مسلمین هشدار می دهند. آن نکته کلیدی هم اين بود که حضرت فرمودند که عزت و کبرياء از خصوصياتي است که مختص به خداي متعال است و خداي متعال آن را قرقگاه خودش قرار داده است. عزت، حريم الهي است و احدي حق ندارد وارد اين حريم بشود و اگر کسي وارد اين حريم شد از حرمت الهي دور مي شود.

بعد هم فرمودند که خداي متعال نه فقط شما را به اين امر امتحان مي کند، بلکه ملائکه مقربين را هم به همين امر و تواضع در مقابل کبرياء خودش و تذلل در مقابل عزت خودش امتحان فرموده است. اين امتحان هم براي اين نيست که علمي به خداي متعال افزوده بشود بلکه «وَ هُوَ الْعَالِمُ بِمُضْمَرَاتِ الْقُلُوبِ وَ مَحْجُوبَاتِ الْغُيُوب »، با فرض علمي که داشت اين امتحان را کرد تا «لِيَمِيزَ الْمُتَوَاضِعِينَ مِنْهُمْ مِنَ الْمُسْتَکبِرِينَ» در اين بستر صف ها از هم جدا شوند. پس انسان ها و ملائکه دو دسته مي شوند، یک دسته متواضع و دسته دیگر مستکبر. بعد حضرت صحنه را توضيح دادند که صحنه بسيار مهمي است و گويا براي ما هم درس مهمي دارد. خداي متعال همين صحنه را در آغاز سوره بقره بيان کرده و مکرر در قرآن با بيان هاي مختلف آن را توضيح داده است.

وقتي خداي متعال مي خواست ملائکه مقربين را به تواضع در مقابل خودش امتحان کند، آنها را به سجده در مقابل خليفه خودش امتحان کرد به اين صورت که فرمود من آدم را از گل مي آفرينم، «الْغُيُوبِ إِنِّي خالِقٌ بَشَراً مِنْ طِينٍ * فَإِذا سَوَّيْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي فَقَعُوا لَهُ ساجِدِينَ * فَسَجَدَ»(ص/71-73) وقتي اين گل مراحلي را پشت سر گذاشت و به مرحله استوار رسيد، آن وقت از روح خود در آن دميدم پس بر او سجده کنيد. پس سجده در مقابل کلمه روحي است که در اين جسم قرار داده شده «نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي»، ولي آن را در قالب گل آفريد و کمالاتش را مخفي کرد تا ملائکه به او امتحان بشوند. حضرت فرمود: اگر خداوند آن روح را در قالب يک جسم نوراني با عطر خاصي که شامه ها را تسخير و نوري که عقول را حيران می کرد می آفرید، امتحان آسان مي شد ولي حقيقت امتحان ديگر واقع نمي شد و حقيقتاً تواضع در مقابل خداي متعال نبود.

خداي متعال مي فرمايد در مقابل اين گل سجده کنيد. پس بايد سجده کرد و اگر کسي منتظر باشد که خداي متعال يک خصوصياتي قرار بدهد و بعد بگويد در مقابل اين خصوصيات ظاهري تواضع بکنيد، اين تواضع در مقابل خداي متعال نيست. تواضع همين است که خداي متعال مي فرمود به گل هم سجده کن و تو سجده کني. چون خداي متعال این سخن را مي فرمايد، پس هيچ قيد و شرطي نبايد زد. حضرت فرمودند: با این فرمان خداوند ابليس دچار عصبيت شد که اين عصبيت منتهي به تفاخر شد و اين تفاخر هم مانع سجده شد، بعد هم به دشمني با خداي متعال تبديل شد.

در ادامه حضرت به مردم هشدار دادند که شما امتيازي نداريد و بين شما و خداي متعال يک قوم و خويشي و رابطه خاصي نيست که به خاطر آن شما را به بهشت راه بدهد. بنابراين مواظب باشيد اگر در اين امتحان با همين خصوصيات که امتحان به مجهولات است مبتلا شديد و نتوانستيد از عهده آن بيرون بيايد، شما هم رجم خواهيد شد. پس اين نکته کليدي است که تمام امتحاناتي که ما مي شويم به يک امتحان بر مي گردد که آن هم امتحان در مقابل کبرياء و عزت الهي است. ما بايد لباس عزت را از تن به در بياوريم و در مقابل خداي متعال تذلل داشته باشيم. ما در واقع که چيزي نداريم و فقط پوششي براي خودمان درست کردیم، اما باید این پوشش استکبار را از خودمان دور بکنيم و در مقابل کبرياء الهي تواضع کنيم.

اين امتحان هم که امتحان با مجهولات است، حتماً واقع مي شود. لذا حضرت در چند جاي همين خطبه مفصل توضيح مي دهند و مي گويند خداي متعال وقتي انبياء خودش را فرستاد در يک جبروت ظاهري آنها را قرار نداد، بلکه آنها يک استواري و عظمت باطني داشتند. اين استواري و عظمت باطني در يک پوشش بسيار متواضعانه اي ظاهر شد و آنها در قالب مستضعفين آمدند. موسي کليم آن پيغمبر با عظمت الهي که آن مدارج را طي کرده، با يک لباس پشمينه و يک عصا آمد و به فرعون هشدار داد که اگر مي خواهي در امان بماني بايد به خدا و من ايمان بياوري. اما خداي متعال به وقتش که مي شود به همین موسی کلیم اجازه مي دهد که همه قوم فرعون را در دريا غرق کند.

بعد حضرت توضيح مي دهند و می فرمایند: خداوند اگر مي خواست بهترين گنج ها و قيمتي ترين جواهرات در اختيار آنها قرار می داد و اگر مي خواست وحوش و پرنده ها را پشت سر آنها به صف می کرد، اما آن وقت ديگر تواضع در مقابل خداي متعال ايمان بالله نمود. به تعبیر دیگر مردم در مقابل همان شکوه ظاهري تواضع مي کردند و آن وقت دیگر صف ها تشخيص داده نمي شد، کلمات معاني حقيقي خودش را از دست مي داد و مومن و غير مومن از هم جدا نمي شدند.

امتحان بندگان و جداسازی صف مومنین و مشرکین

نکته دیگری که حضرت توضيح مي دهند اين است که خداي متعال خانه خودش را که ابراهيم خليل آن را بنا کرده و انبياء گذشته هم به آن خانه توجه مي کردند و بعد امت اسلامي را به آن خانه دعوت کرده تا با آداب و مناسک خاصي به سمت آن خانه بروند، را از سنگ هايي قرار داده که به تعبير حضرت «لَا تَضُرُّ وَ لَا تَنْفَع »، آن هم در يک بيابان و يک کويری که چشمه ها کم هستند و هيچ حيواني در آنجا به خاطر خصوصيات طبيعي اش فربه نمي شود. بعد خداوند به همه دستور داده به سمت آن خانه بروند و محرم بشوند و لباس هاي خودشان را در بياورند و لباس عبد بپوشند، بعد هم در طول راه شرايط و محرمات احرام را رعايت کنند و حتی حق ندارند که موهاي خودشان را شانه کنند یا حشرات را از خودشان دور کنند. يک چنين امتحان سنگيني براي همين است که در انسان تواضع محقق بشود و انسان به مقام خشوع برسد. پس خداي متعال بسترها را براي اينکه ما متواضع بشويم و تواضع در ما به فعليت برسد و صف ها از هم جدا بشود، فراهم کرده است.

پس دو اتفاق در ابتلائات و امتحانات الهي مي افتد، يکي اينکه واقعا متواضعين تواضع شان به مرحله فعليت مي رسد و عبادت و بندگي شان آشکار مي شود و دیگری اینکه آنهايي که مستبکر هستند صف شان جدا مي شود. بنابراين دو تا صف شکل مي گيرد، يک صف، صف عباد الله است که همه زندگي شان مستقر در بندگي خداي متعال است و دائماً مشغول به بندگي و تواضع اند، يکي هم صف مستکبرين با مناسبات استکبار. بعد حضرت يک مثال سومي مي زنند و مي گويند عبادات را ببينيد، باطن صلاة و زکات تواضع در مقابل خداي متعال است، در نماز آدم بايد پيشاني روی خاک بگذارد در زکات هم انسان با زحمت تلاش کرده و امکاناتي را به دست آورده اما باید اين ها را در راه خدا بدهد. اين براي همين است که اين تواضع در وجود انسان نسبت به خداي متعال محقق بشود. اين سه موردي است که حضرت بيان کردند.

خداي متعال مي توانست تکاليف را به گونه ديگري قرار بدهد، مثل اینکه بگويد برويد و سير و سياحت کنيد و لذت ببريد، اما خب با این کار صف ها از هم جدا نمی شدند. بالاخره دنيا هم مناسکي دارد، دنياگرا ها انواع ابتهاجات مادي را درست کردند و بعد خيال مي کنند که ما هم بايد سر سفره آنها بنشينيم، در حالی که دو صف است؛ يکی جريان بندگي و طاعت و خشوع است و مناسبات و مناسک خاص خودش را دارد و اصلا با استکبار و گردن فرازي و دنبال لذات نفس بودن سازگار نيست. خداي متعال يک چنين بستري را فراهم کرده براي اينکه صف ها کاملا از هم جدا بشوند.

معیار شرافت انسان

 بعد حضرت به يک نکته اي هشدار مي دهند و مي فرمايند مواظب باشيد تا معيار کرامت و شرافت را اين امکانات ظاهري قرار ندهيد. مي فرمايد خداي متعال به احدي اجازه استکبار نداده، اگر هم مي خواست اجازه بدهد که يک کسي کبريائي بکند به انبياء و اولياء خود که در مقام قرب هستند چنين اجازه اي مي داد، ولي آنها هم دائماً امتحان هاي سختي داشتند. آنها هم روزگار خود را با گرسنگي به سر مي آوردند، صورت هايشان را روي خاک مي گذاشتند و در مقابل بندگان خدا تواضع مي کردند و اين مشی آنها بود.

بعد حضرت توضيح مي دهند که «قَدِ اخْتَبَرَهُمُ اللَّهُ بِالْمَخْمَصَةِ وَ ابْتَلَاهُمْ بِالْمَجْهَدَةِ وَ امْتَحَنَهُمْ بِالْمَخَاوِفِ وَ مَخَضَهُمْ بِالْمَکارِهِ» خداوند آنها را از طريق سختي ها خالص کرد و ناخالصي ها را از ایشان جدا کرد، «فَلَا تَعْتَبِرُوا الرِّضَى وَ السُّخْطَ بِالْمَالِ وَ الْوَلَدِ جَهْلًا بِمَوَاقِعِ الْفِتْنَةِ وَ الِاخْتِبَارِ» پس خيال نکنيد که معيار رضا و سخط الهي داشتن امکانات است. بنابراین اين نکته بسيار مهمي است که در اين عالم دنيا، معيار کرامت و شرافت در محضر خداي متعال اين امکانات نيست.

خداي متعال توضيح مي دهد و مي فرمايد: این فراعنه که در عالم شيطنت و فساد کردند، «فَأَكْثَرُوا فيهَا الْفَسادَ * فَصَبَّ عَلَيْهِمْ رَبُّكَ سَوْطَ عَذاب »(فجر/12-13) برای همين بود که خيال مي کردند اين امور معيار شرافت و کرامت است. اگر آدم احساس کرد اين امکانات خودش معيار شرافت و کرامت است، طبيعي است که تلاش مي کند اين امکانات را به سمت خودش جلب کند، پس متبلا به دو آفت مي شود يکي اينکه ديگر قانع نيست و سعي مي کند حقوق ديگران را به جانب خودش بکشد، دوم هم اينکه اگر آدم اینها را معيار شرافت و کرامت دانست، تلاش نمي کند که اين امکانات را به خداي متعال بگرداند، بلکه سعي مي کند این امکانات را به سمت خودش بکشد که در نتیجه مبتلا به حب مال مي شود.

اين دو خصوصيتي است که در سوره مبارکه والفجر خداي متعال توضيح مي دهد، «فَأَمَّا الْإِنْسَانُ إِذَا مَا ابْتَلَاهُ رَبُّهُ فَأَكْرَمَهُ وَ نَعَّمَهُ فَيَقُولُ رَبِّي أَكْرَمَنِ»(فجر/15) در اين عالم ابتلائات وقتي امکاناتی مثل آبرو و کرامت هاي ظاهري، موقعيت ممتاز و امکانات اقتصادي را به سمت انسان سرازير مي کنند، او خيال مي کند که خداي متعال او را مورد احترام و اکرام قرار داده و اينها علامت کرامت است «فَيَقُولُ رَبِّي أَكْرَمَنِ»، در حالي که اينگونه نيست، قرآن مي فرمايد: «كَلَّا بَلْ لَا تُكْرِمُونَ الْيَتِيمَ»(فجر/17)، خود اين امکانات معيار شرافت و کرامت نيست. شما بايد این مال و آبرو را يک جايي خرج مي کرديد و از دست خداي متعال مي گرفتيد و به خداي متعال بر مي گرداندید، نه اینکه در اين امکانات متوقف شويد. اگر در امکانات متوقف نمي شديد آن وقت برايتان شرافت درست مي کرد.

«كَلَّا بَلْ لَا تُكْرِمُونَ الْيَتِيمَ» شما آبرويتان را خرج خدا نکرديد و يتيمي را اکرام نکرديد «وَلَا تَحَاضُّونَ عَلَى طَعَامِ الْمِسْكِينِ»(فجر/18). شما براي اين گرسنه ها دستگاهي درست نکردید تا به وسیله آن، آنها را سير کنيد و اين امکانات را آن جايي که خداي متعال مي خواست زمين نگذاشتيد، بلکه همه را به طرف خودتان کشيديد.

بنابراین اگر انسان اين ها را معيار شرافت دانست نه فتنه و امتحان و بار را آنجايي که خداي متعال گفته زمين نگذاشت، «وَتَأْكُلُونَ التُّرَاثَ أَكْلًا لَمًّا * وَتُحِبُّونَ الْمَالَ حُبًّا جَمًّا»(فجر/19-20) اين دو فساد پيدا مي شود. انساني که اين امکانات را معيار و شرافت مي دانست سعي مي کند امکانات را به سمت خودش جلب بکند و ميراث ديگران را هم به سمت خودش مي کشد. همه مستکبرين عالم کارشان اين طوري بوده، منتهي به قول استاد ما فرعون ها مصرهای شان با هم متفاوت است. ایشان يک موقعي هشدار مي داد و مي گفت مواظب باشيد خود ما هم گاهي فرعون هستيم، منتهي مصرمان کوچک و بزرگ دارد. واقعا نفس همين طور است نفس فرعونيت دارد و اگر کسي نتواند از فرعونيت نفس نجات پيدا بکند مبتلا مي شود.

پس فقط مصرهای شان کوچک و بزرگ است اما همه فراعنه اين طوري اند که «وَتَأْكُلُونَ التُّرَاثَ أَكْلًا لَمًّا» امکانات عالم را به سمت خودشان می کشند. الان هم همين طوري است؛ فضايي درست کردند که تمام امکانات عالم به سمت يک اقليتي سرازير مي شود و خودشان را به خاطر همين امکانات شريفترين جامعه ها مي دانند.

«وَتُحِبُّونَ الْمَالَ حُبًّا جَمًّا»، آفت دوم هم اين است که مبتلا به حب المال مي شويد. بنا نبود متعلق به اين امکانات بشويد چرا که اگر به اين امکانات تعلق پيدا کرديد، آدم را زمين گير مي کند. بايد از اينها فارغ باشيد و اين ها را در مسيري که خداي متعال فرموده خرجش کنید. زهد در قرآن همين طوري معنا شده، فراغت از اين آمد و شد ها و به تکليف مشغول بودن. آدم زاهد، آدمی است که مشغول به آمد و شد هاي امکانات نيست، بلکه در فضاي آمد و شد امکانات مشغول به تکليف است، امکانات روي مي آورد جوري تکليف دارد، وقتی هم که امکانات ادبار مي کنند باز جور ديگري تکليف دارد. آدم راغب در دنيا اولا به تکاثر و جمع آوري و تضیيع کردن حقوق ديگران و دوما به حب المال مبتلا مي شود. این آدم به جاي فراغت از امکانات، حب نسبت به امکانات و تعلق نسبت به آنها پیدا می کند.

حضرت در اينجا توضيح مي دهند و مي گويند اين امکانات را معيار قرار ندهيد و خيال نکنيد معيار رضا و سخط خداي متعال اين امکانات است و اگر کسي امکانات را داشت حتما خداي متعال از او راضي است و در وضعيت خوبي است، اما اگر امکانات را نداشت در وضعيت بدي است و خداي متعال از او ناراضي است، اين طوري نيست و رضا و سخط خداي متعال بر مدار اين امکانات نيست. مي فرمايد اين جهل هم ناشي از اين است که «جَهْلًا بِمَوَاقِعِ الْفِتْنَةِ وَ الِاخْتِبَارِ» شما از اين که خداي متعال چه طوري امتحان مي کند، غافل هستید. وقتي آدم نمي داند فتنه ها و امتحان ها چه طوري شکل مي گيرد، خيال مي کند امکانات علامت شرافت است، در حالی که اين طوري نيست. اين يک هشدار بسيار بزرگي است که مکرر هم در قرآن ذکر شده و آفت هاي زيادي هم دارد.

خداوند می فرماید: «وَلَا تَمُدَّنَّ عَيْنَيْكَ إِلَى مَا مَتَّعْنَا بِهِ أَزْوَاجًا مِنْهُمْ زَهْرَةَ الْحَيَاةِ الدُّنْيَا لِنَفْتِنَهُمْ فِيهِ وَرِزْقُ رَبِّكَ خَيْرٌ»(طه/131) هيچ وقت دو چشم خودتان و نگاه ظاهري و باطني تان را به دنبال جلوه هاي دنيايی که ما در اختيار کفار قرار داديم، امتداد ندهيد که اگر امتداد دادید مبتلا می شوید. ممکن است یک موقعی نگاه آدم به جلوه های دنياي آنها بیافتد و چشم خودش را کنترل کند و بر گرداند ولي اگر نگاه دل و نگاه سر امتداد پيدا کرد، طبيعي است که انسان فريفته مي شود. بعد مي فرمايد: اين فتنه آنهاست که ما «أَزْوَاجًا مِنْهُمْ زَهْرَةَ الْحَيَاةِ الدُّنْيَا لِنَفْتِنَهُمْ» آنها را به شکوفه هاي مختلف دنيا متمتع کرديم، در حالي که خداي متعال براي شما يک رزق خيلي بهتري در نظر گرفته است «وَ رِزْقُ رَبِّكَ خَيْرٌ». آنهايي که رو به خداي متعال مي آورند يک رزق ديگر دارند که اصلا از جنس اين رزق ها نيست.

من نمي خواهم بگويم که ما روي امکانات مادي محاسبه نکنيم بلکه می خواهم بگویم که اين را معيار شرافت و کرامت ندانيم. پس اگر اين طوري حرکت کرديم، نمي توانيم از عهده آن امتحان هاي خداي متعال بيرون بياييم، چرا که خداي متعال هيچ با اين چيزها آدم را شريف نمي دارند. اگر هم انسان به اينها نگاه کرد هيچ وقت نمي تواند از عهده آن تواضعي که خداي متعال از انسان متوقع است بيرون بيايد.

بعد حضرت توضيح مي دهند که «بِالْمَکارِهِ فَلَا تَعْتَبِرُوا الرِّضَى وَ السُّخْطَ بِالْمَالِ وَ الْوَلَدِ جَهْلًا بِمَوَاقِعِ الْفِتْنَةِ وَ الِاخْتِبَارِ فِي مَوْضِعِ الْغِنَى وَ الِاقْتِدَارِ» امتحان هايي که خداي متعال در موضع قناع و اقتدار از آدم ها مي گيرد همين است، خداوند امکانات و قدرت و ثروت مي دهد و بعد اينها را وسيله ابتلاء قرار می دهد، پس خود این امکانات هيچ موضوعيتي ندارند. خيال نکنيم اگر به فرعون امکانات داد، معنايش اين است که فرعون خيلي مهم است و اگر موسي کليم دست خالي بود پس موسي کليم ضعيف است. نگاه عالم الان همین است ديگر! اينکه مي گويند پيشرفته و پس رفته معيارش چيست؟ در ادبيات ايده ترقي که در دنيای مشروطه سر ما با آن کلاه رفت، همچنین در ادبیات ايده توسعه که الان دارند سر ما را با آن کلاه مي گذارند، معيار شرافت و معيار رضا و سخط چيست؟ همين امکانات است و چيز ديگري نيست!

اما حضرت مي فرماید: اين ها اصلا معيار نيست بلکه اينها مواقع فتنه است. همه امکانات حقيقي در پرتو تواضع پيدا مي شود، «وَ لَوْ أَنَّ أَهْلَ  الْقُرى  آمَنُوا وَ اتَّقَوْا لَفَتَحْنا عَلَيْهِمْ بَرَكاتٍ مِنَ السَّماءِ وَ الْأَرْضِ»(اعراف/96) و از زير پا و بالای سرشان حقايق جاري مي شود. اصلا بناء نيست ما اين قدر در دنيا اسير باشيم و صبح و شب به تعبير من سگ دو بزنيم. بعضي ها مي گويند همين تلقي هاي شماست که موجب شده که مسلمان ها عقب افتاده بشوند، طيب الله انفاسکم! اصلا اين حرف ها نيست. بنا نبوده ما در دنيا اين قدر دنبال اين مسائل برويم، بله يک تکليفي داريم که آن تکاليف سرجاي خودش است، اما اگر ما اين طوري زندگي  مي کرديم که نبايد اين قدر گرفتار می شدیم! لذا دوران ظهور و ايام الله، ايامي است که جهان، جهان ديگري مي شود و مناسبات عالم به هم مي ريزد.

بنابراين امتحان ما، به اين است که در مقابل خداي متعال به مقام تواضع و خشوع برسيم. خداي متعال هم بستر اين تواضع و خشوع را در امتحان هاي اجتماعي کاملا فراهم کرده است. مناسکي که خداوند براي ما قرار داده مناسک تواضع است، هيچ عبادتي نداريد که باطنش تکبر باشد یا اینکه آدم در عبادت تفاخر بکند. اصلا هيچ عبادتي نداريم که روحش تفاخر باشد، بلکه روح همه عبادات تواضع، خاکساري، کوچکي کردن و خشوع در مقابل خداي متعال است. مناسک عمده اجتماعي مثل حج که قرار داده همين است، جريان انبياء الهي هم همين است، انبياء الهي را به گونه اي مبعوث کرده که مردم امتحان به تواضع بشوند. پس انبیاء با شکوه و جبروت مادي نمي آيند که کافر و مومن دنبال اين جبروت راه بيافتند و يکسان به حساب بيايند.

تلاش شیطان برای ایجاد استکبار در انسان

بعد حضرت در اين خطبه يک هشدار بسيار مهمي دادند که آن اين است، خود شيطان مبتلا به استکبار علي الله شده و بيماری استکبار علي الله را دارد و در تلاش است که شما را هم به بيماري مسري خودش مبتلا کند. پس مراقب باشيد که اين بيماري در شما اتفاق نيافتد. او می خواهد شما را به عصبيت و کبر مبتلا کند و از طريق اين خصوصيات شما را به استکبار در مقابل خداي متعال بکشاند. وقتي هم شما را به استکبار در مقابل خداي متعال کشاند فتنه ها و جنگ ها به دنبالش شروع مي شود. اگر همه عالم متواضع در مقابل خداي متعال و عبد باشند، بدانید بين هيچ دو عبدي نزاع نمي شود. خدا رحمت کند امام بزرگوار را مي فرمودند که اگر 124 هزار پيغمبر در يک جا با هم زندگي کنند کمترين نزاعي بين آنها نيست، چون مبنايي براي نزاع وجود ندارد. از پرستش اله واحد هيچ وقت نزاع پيدا نمي شود.

پس آن چه مي تواند انسان ها را به هم گره بزند و الفت و محبت بين شان ايجاد بکند، معبود واحد حقيقي است. اگر واقعا معبود ما خداي متعال بود و او را مي پرستيديم در دنيا نزاعی ایجاد نمی شد. اما اگر معبود دنيا شد و الهه متعدد پيدا شد، حتما آدم سر بت هايش مي جنگد. يکي این بت را مي پرستد و يکي آن بت، بعد هم دنياي من با دنياي او تعارض پيدا مي کند. فرقی هم نمي کند که بت سنگي باشد يا بت مدرن، اگر دنيا پرستي اصل شد، مکتب هاي مادي سر دنيا با هم جنگ مي کنند، مثل همين جنگ هاي جهاني که راه انداختند و ميليون ها آدم هم کشته شد. ببینید این مکتب سرمايه داري و کمونيسم و ناسيونالیسم آلمان اين جنگ جهاني اول و دوم را به پا کردند و چه بر سر بشريت آوردند! پس اگر غير از خداي متعال اصل شد، حتما نزاع پيدا مي شود.

ما يک نزاع ديگر هم در جاي خودش داريم که نزاع بين موحدين و کفار است. اين نزاع، نزاع مستمر تاريخي است که اصلا امکان صلح در آن نيست. در سوره مبارکه کافرون می فرماید کفار به يک نقطه اي رسيدند که در وجود مقدس نبي اکرم که محور طهارت و قدس و توحيد در همه کائنات است، طمع کردند و مي خواستند اين پيامبر را به طرف خودشان بکشند. اول حضرت را تطميع کردند و گفتند شما این طرف بياييد، ما هم در عوض به شما مال و امکانات و رياست داده و زيباترين زن قريش را هم به شما مي دهيم! حضرت قبول نکردند و فرمودند اگر شما ماه و خورشيد را در کف دست راست و چپم بگذاريد من دست بر نمي دارم. بعد طمع کردند و گفتند عيب ندارد، پس بیایید تا با هم مصالحه ديگري کنيم، بياييد بر سر الهه مان با هم مصالحه بکنيم، ما اله تو را مي پرستيم و تو هم اله ما را بپرست! حضرت این را هم نفي کردند.

در سوره کافرون همین داستان آمده است و می فرماید: «قُلْ يَا أَيُّهَا الْكَافِرُونَ»(کافرون/1)، این خطاب، خطاب به جامعه کفار است که محورش سران کافر هستند و الا اين کفار ضعيف که اصلا قدشان به اين جا نمي رسد که بخواهند با حضرت احتجاج کنند. پس آن جمع و جامعه تاريخي کفار مقابل حضرت ايستادند و مي خواستند حضرت را به سمت اله خودشان متمايل کنند. اما حضرت حسرت يک نگاه به دنياي آنها را در دل آنها گذاشت که اين همان معناي «لَا أَعْبُدُ مَا تَعْبُدُونَ»(کافرون/2) است. بت هايي که آنها در تاريخ درست مي کنند بت هاي متنوعي است و متناسب با توسعه مادي که پيدا مي کنند بت هايشان تغيير مي کند، متناسب با آن بت کده هايشان هم عوض مي شود. يک موقعي اینها بت سنگي و چوبي از خرما درست مي کنند و مي پرستند، يک موقع هم بت شان مي شود به وسعت تمدن مادي. پس اين بت هايي که دارند متفاوت است ولي معبود حضرت، يک معبود است و ازلا و ابداً يکي است.

«قُلْ يَا أَيُّهَا الْكَافِرُونَ * لَا أَعْبُدُ مَا تَعْبُدُونَ» آنچه شما تا آخر و تا قيامت عبادت مي کنيد، هر چه بت درست کنيد و بت هايتان را بشکنيد، هر چه اين مکتب برود و يک مکتب ديگر بيايد و هر چه بت هايتان را تغيير بدهيد «لَا أَعْبُدُ مَا تَعْبُدُونَ» من بت هاي شما را عبادت نمي کنم. «وَ لَا أَنْتُمْ عَابِدُونَ مَا أَعْبُدُ»(کافرون/3) شما هم هرگز آنچه من عبادت مي کنم را نمي توانيد عبادت کنيد. نه شما مي توانيد خداي من را عبادت کنيد و نه من خداي شما را عبادت مي کنم. «وَ لَا أَنَا عَابِدٌ مَا عَبَدْتُمْ»(کافرون/4) آن الهي هم که شما قبلا پرستيدید، من آنها را هم نمي پرستم؛ يعني کل اله تاريخي و بت کده تاريخي تان چيزي نيست که من را به خودش مشغول بکند «وَ لَا أَنْتُمْ عَابِدُونَ مَا أَعْبُدُ»(کافرون/5). نسبت به حضرت هر دو جمله يکي است و آن این است «وَ لَا أَنْتُمْ عَابِدُونَ مَا أَعْبُدُ»، شما آن که من مي پرستم را نمي پرستيد، ولي نسبت به کفار اين است «لَا أَعْبُدُ مَا تَعْبُدُونَ»، من نسبت به آنچه که بعدا مي پرستيدید و نسبت به آنچه الآن می پرستيد، هيچ پرستشي نخواهم کرد.

«لَكُمْ دِينُكُمْ وَلِيَ دِينِ»(کافرون/6) پس دين چه مي شود؟! دين مي شود مناسک پرستش، کفار هم دين دارند و دين شان مناسک پرستش اله شان است. پس می فرماید: من اله شما را نمي پرستم و فقط خداي خودم را مي پرستم ولي شما هم اله من را نمي پرستيد.

حالا اين فرمايشي که حضرت دارند و می فرمایند که زير بار حرف آنها نمي روند، معنايش چيست؟ شما اگر قبول کرديد که در مقابل اله آنها تواضع کنيد و دنياي آنها را بپرستيد، مشرک شده ايد. چون خدايي که در عرض بت ها باشد که خدا نيست! معنای فرمايش حضرت همين است که «وَ لَا أَنْتُمْ عَابِدُونَ مَا أَعْبُدُ»، شما آن خدایي که من می پرستم را نمي پرستيد. کسي که مي گويد سر اله مصالحه کنیم و مي گويد هم دنيا را داشته باشيم و هم خدا را داشته باشيم، اين که خداپرست نيست. آن کسي که مي گويد فقط خدا، خداپرست است «قُلْ هَذِهِ سَبِيلِي أَدْعُو إِلَى اللَّهِ عَلَى بَصِيرَةٍ أَنَا وَ مَنِ اتَّبَعَنِي وَ سُبْحَانَ اللَّهِ وَ مَا أَنَا مِنَ الْمُشْرِكِينَ»(یوسف/108). نبی اکرم می فرماید که راه من فقط خداست، نه خداي متعال شريک دارد و نه من مشرکم! آنها مي گويند به غير خدا دعوت کن و همه اش نگو خدا «وَ إِذَا ذُكِرَ اللَّهُ وَحْدَهُ اشْمَأَزَّتْ قُلُوبُ الَّذِينَ لَا يُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ وَ إِذَا ذُكِرَ الَّذِينَ مِنْ دُونِهِ إِذَا هُمْ يَسْتَبْشِرُونَ»(زمر/45)، وقتي مي گويي فقط خدا مشمئز مي شوم اما وقتي مي گويي دنيا و توسعه اين ها چيزهاي خوبي است و من خوشحال مي شوم!

بنابراین توسعه پرستي هم خودش يک نوع بت پرستي است و نمي شود پرستش آن را حاشا کرد! چرا حاشا مي کنيد؟! اگر مي پرستيد بگوييد مي پرستيم! اگر دل تان مي خواهد در مقابل بت کفار سجده کنيد بگوييد مي خواهيم سجده کنيم! سرتان را بالا بگيريد و بگوييد این بت خوبي است، اصلاً چه کسي مي گويد توسعه بد است، ما در مقابل توسعه تواضع مي کنيم و لازم هم شد دين خدا را برای آن قرباني مي کنيم! بعضي از غرب گرا ها اينگونه اند و الا ما شاء الله در مقابله دنياي ديگران تحقير شده اند.

پس هیچ وقت ما بر سر اله خودمان و اله آنها نمي توانيم به وحدت برسيم مگر اینکه بت پرست بشويم. یعنی اگر گفتيد هم خدا و هم دنيا اين بت پرستي است. «قُلْ هَذِهِ سَبِيلِي أَدْعُو إِلَى اللَّهِ عَلَى بَصِيرَةٍ أَنَا وَ مَنِ اتَّبَعَنِي وَ سُبْحَانَ اللَّهِ وَ مَا أَنَا مِنَ الْمُشْرِكِينَ» کسي که دنبال دنيا است وقتي مي گويد خدا معلوم است که مشمئز مي شود. کسي که نگاهش از دنيا عبور نمي کند، وقتي شما پیش او صحبت از خدا مي کنيد خوشش نمي آيد بلکه وقتي صحبت از توسعه و پيشرفت می کنید خوشحال می شود. بحث مخالفت با پيشرفت نيست! مثل جريان مشروطه نشود که اگر يک موقعي با انقلاب صنعتي مخالفت مي کرد اينها مغالطه مي کردند و مي گفتند اينها با برق مخالفند، با آب بهداشتي مخالفند، اينها مي گويند همان حمام هاي خزينه اي بايد باشد! دوران اين مزخرفات گذشته است! اگر کسي با توسعه مخالفت مي کند، در واقع با توسعه و مفهومي که شما مي گوييد مخالفت است و اين را بت پرستي مدرن مي داند. واقعا هم بت پرستي مدرن است.

من از شما سوال مي کنم، انرژي که در دستگاه توسعه به چرخ مي آيد و توسعه واقع مي شود، چيزي جزء حرص و حسد به دنيا است؟! شما غير از اينکه کوره حرص و حسد به دنيا را شعله ور بکنيد و توسعه ايجاد بکنيد، کار ديگری هم بلد هستید؟! همه فيلسوفان توسعه بنشينند و ببيند بلدند بدون اینکه انسان را بت پرست و حريص به دنيا کنند، توسعه ايجاد کنند؟! پس ما با پيشرفت مخالف نیستیم بلکه با بت پرستي مخالفيم، علي الابد هم مي گوييم «لَا أَعْبُدُ مَا تَعْبُدُونَ». بت هايتان را هم عوض کنيد ما باز با شما بت پرست نمي شويم. اینها بت کده ها را نو به نو عوض مي کنند، مارکسيست ها که بودند يک بساط درست کرده بودند و يک جور خضوع مي کردند، حالا هم که دستگاه سرمايه داري آمده يک جور ديگر خضوع مي کنند!

ایجاد جنگ دائمی بین کفار و موحدین

نکته دیگر اين که صفحه آرايي که بين اله ما و اله آنها مي شود اين جوري نيست که حضرت يک زندگي مسالمت آميز را کنار آنها قبول کرده و گفته باشند که شما خداي خودتان را بپرستيد، ما هم خداي خودمان! حضرت مي گويند من در مقابل خداي شما تسليم نمي شوم و شما هم خداي من را نخواهيد پرستيد، نتيجه اش هم این می شود که «وَ قَاتِلُوهُمْ حَتَّى لَا تَكُونَ فِتْنَةٌ وَ يَكُونَ الدِّينُ كُلُّهُ لِلَّهِ»(انفال/39). به تعبیر دیگر اين منتهي به يک درگيري مي شود تا بنيان کن شدن فتنه کفار و اینکه فقط خدا پرستيده شود. پس جنگ بين موحدين و کفار، يک جنگ پايان ناپذير است. البته يک جنگ ديگري بين خود اهل دنيا هست چرا که وقتي اصل، دنيا شد، معلوم است که نزاع مي شود، ولي اگر حقيقتا الهه يکي شد و همه خدا را پرستيدند، هيچ نزاعي نمي شود. لذا نزاعی بين موحدين که حقيقتاً خدا را مي پرستند و از ورطه استکبار نفس نجات پيدا کرده اند، وجود ندارد. بنابراین وقتي نفس انسان مطرح است، عصبيت ها پيدا مي شود؛ پس می گوید اين فارس است و آن عرب، اين کرد است و آن آذري، اين سياه پوست است و آن سفيد پوست!

بنابراين نکته مهم ديگر اين است که شيطان انسان را مبتلا به استکبار مي کند و وقتي مبتلا به استکبار کرد يک نزاع دائمي در جبهه بشر ايجاد مي کند که ديگر قابل حل نيست. انسان هاي مستکبر علی الله راهي براي مصالحه با هم ديگر ندارد، چرا که هر کس دنياي خودش را مي خواهد و اصل دنياي خودش است. ممکن است با هم ديگر يک قرارداد اجتماعي امضاء بکنند اما اين تا جايي است که منافعشان را تأمين مي کند، پس وقتی که ديد منافعش در به هم زدن قرارداد است، آن را به هم مي زند. معنا اين آيه قرآن هم شايد همين است «فَقَاتِلُوا أَئِمَّةَ الْكُفْرِ إِنَّهُمْ لَا أَيْمَانَ لَهُمْ»(توبه/112)، با ائمه کفر مقاتله کنيد، چون اينها عهدي ندارند.

من از شما سوال مي کنم، اینها برای چه باید پای عهد خود بایستند؟! عهد بسته براي منافعي اما حالا منافعش در مسير ديگری است، پس زير عهدش مي زند. اگر بگوییم این خلاف اخلاق است هم می گوید اخلاق کيلو چند است! مگر بر دنياي مادي اخلاق حکومت مي کند!

پس اگر شیطان در ما استکبار ايجاد کرد، تبدیل به تکبر بر ديگران و ايجاد چالش ها و نزاع هاي دائمي می شود و همه نزاع ها هم همين بوده است. شما ببينيد نزاع هايي که بين اقوام بوده از دو دسته خارج نيست يا بين انبياء و جبهه مقابل و سر توحيد و کفر است يا در جبهه مادي است و بر سر تعصبات و عصبيت هاي مختلفي که پيدا مي شود، چيزي غير از آن نيست. شيطان هم دست مي گذارد روي همين عصبيت ها و تحريک مي کند، لذا حضرت در اين خطبه نسبت به همين امر هشدار جدي مي دهند و می فرمایند: «فَأَطْفِئُوا مَا کمَنَ فِي قُلُوبِکمْ مِنْ نِيرَانِ الْعَصَبِيَّةِ وَ أَحْقَادِ الْجَاهِلِيَّةِ» آن چه که شيطان از شعله هاي عصبيت و کينه هاي جاهلي در قلوب شما پنهان کرده را خاموش بکنيد، «فَإِنَّمَا تِلْک الْحَمِيَّةُ تَکونُ فِي الْمُسْلِمِ» و بدانید که ریشه اين حمیت هايي که در مسلمان ها شکل مي گيرد در چيست.

بعد هم حضرت چهار چيز را در این خطبه بیان کردند «مِنْ خَطَرَاتِ الشَّيْطَانِ وَ نَخَوَاتِهِ وَ نَزَغَاتِهِ وَ نَفَثَاتِهِ». شيطان خيلي چيزها دارد، همز دارد، لمز دارد، وسوسه و کيد دارد. همين طوري که وجود مقدس نبي اکرم نفَس شان محيي است و يک عالم را زنده مي کنند، نفس شیطان هم عالم را می میراند.

 يک بزرگي يک بيت خطاب به حضرت امير دارد که من هميشه وقتي اين بيت را مي خوانم غرق در لذت مي شوم «تو اي صبح ازل بنما تنفس/ که تا روشن شود آفاق و انفس» «وَ الصُّبْحِ إِذا تَنَفَّس »(تکویر/18) حقیقت این است که نفس رحماني امام به عالم مي خورد و همه عالم زنده و روشن مي شود، آن وقت همه مي فهمند که «سَنُرِيهِمْ آيَاتِنَا فِي الْآفَاقِ وَفِي أَنْفُسِهِمْ حَتَّى يَتَبَيَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ»(فصلت/53). وقتي فجر طلوع مي کند و نور امام در عالم ظاهر مي شود، واقعا همه مي فهمند، چرا که وقتی به درون نگاه مي کنند آيات انفس مي بينند و وقتی به بيرون نگاه مي کنند آيات آفاقي مي بينند. شيطان هم همين طور است و نفخات و نفساتش يک تاريخ جبهه مستکبرين را ظلماني مي کند.

راه های مقابله با شبهات

يک نکته اي که من اشاره مي کنم این است که يکي از راه هاي مقابله با شبهات چيست؟ ما الان در دنياي شبهه هستيم و هزار شبهه پيدا مي شود، جریانی در عالم شروع مي کنند به شبهه درست کردن و از توحيد مي گيرند تا مي رسند به فروع. يکي از راه هاي مقابله با اين شبهه اين است که آدم برود و پاسخ بدهد، ولي يک راه ديگرش اين است که تأمل کند و ببیند اين شبهه از کجا مي آيد. اينکه در دل من دارد يک وسوسه اي پيدا مي شود ملائکه دارند وسوسه مي کنند يا شياطين؟! اين است که در روايات ما دارد قلب دو تا گوش دارد در يک گوش شيطان مي دمد و در يک گوش ملک. اگر دقت کنيد می بینید که اينها رهايتان نمي کنند و همين که شيطان وسوسه مي کند، ملک هم جواب مي دهد.

يکي از راه هاي مقابله این است که ببینیم اين ها از کجا مي آيد. اگر از دستگاه شيطاني مي آيد، من چرا گوش بدهم و بروم جواب بدهم؟ مگر بيکارم! آن عالم گفته بود خدايا به من بفهمان که «إِنَّهُ يَرَاكُمْ هُوَ وَ قَبِيلُهُ مِنْ حَيْثُ لَا تَرَوْنَهُمْ»(اعراف/27). شيطان و قبيله اش از يک زاويه اي شما را مي بينند که شما شيطان را نمي بينيد، اين يعني چه؟ مي دانيد در روايت ما آمده که این موضع غفلت است، موضع غفلت يعني پايگاه هاي غفلتي در وجود ما هست که همان هجوم گاه شيطان است. البته منظور غفلت لحظه اي نیست بلکه واقعا يک چيزهايي در وجود ما هست که ريشه اش در غفلت است.

نقل شده شيطاني که مأمور آن عالم بود آمد و گفت بيا برويم با هم بحث کنيم تا ببينم دلیل تو برای اینکه مي گويي خدا هست چیست! بعد هم شروع کردند و چند ساعتي وقت آقا را گرفت، بعد از مدت ها بحث رسيد به اينکه عالم گفت ديدي اثبات کردم خدا هست و ديدي زمين گيرت کردم! شیطان يک خنده اي کرد و گفت من مي خواستم تو را علاف کنم که کردم! تو مي خواهي من را موحد کني؟! حقيقت همين است، مگر آدم بيکار است که شیطان وسوسه کند و آدم جواب بدهد! پس انسان باید ببیند که این وسوسه از کجا مي آيد؟ آيا نوراني است و از عالم انوار می آید يا از عالم ظلمات است. اگر از وادي ظلمات است ابليس را با آن مقابله کن. البته يک راه جواب دادنش هم اين است که وقتي دارد اذيت مي کند شما بنشينيد و استدلال بکنيد.

در روايت نوراني که مرحوم شيخ هم در رسائل نقل کردند آمده که شخصی آمد پيش حضرت و گفت: «يَا رَسُولَ اللَّهِ هَلَكْت » بعد حضرت فرمودند من میگويم چه شده؛ شيطان مي آيد سراغت و مي گويد عالم را که آفريده؟ مي گويي خدا، بعد مي گويد خدا را که آفريده و زمين گيرت مي کند! بعد حضرت فرمودند: «ذَاكَ وَ اللَّهِ مَحْضُ الْإِيمَان »، اين اضطراب تو علامت ايمان است، چرا که تسلیم نیستی، پس بدان تا وقتي مقابلش مقاومت مي کني هنوز تسليم نشده اي. بعد هم حضرت فرمودند: وقتي آمد به خدا تکيه کن و بگو «لا حول و لا قوه الا بالله العظيم».

من نمي گويم استدلال نکنيد. يک آقایي مي گفت من در حرم امام رضا علیه السلام تحت فشار قرار گرفتم و ديدم شیطان ول نمي کند، متوسل شدم و فهميدم که باید دعاي عرفه سيد الشهدا را بخوانم، خواندم و وسوسه تمام شد. پس هميشه راه مقابله اين نيست که بنشيني استدلال کني. مگر بيکارم که استدلال کنم حضرت امير حق است یا نه؟! مگر مي شود که با هم بحث کنيم که الان شب است يا روز؟! معلوم است که شب است، حالا ممکن است تو هزار تا استدلال هم بياوری و من را بياندازدي در مغالطات علمي و بگویی الان روز است، اما من که نبايد دنبال تو راه بيافتم!

پس به اين توجه داشته باشيد که شيطان همز و لمز، و نفخ و نفس دارد. شیطان مي دمد و دميدن هاي شيطان و جنودش واقعا اثر مي کند، کما اينکه نفس نبي اکرم عالم را زنده کرده است. شما اگر آن نفس را از عالم برداريد، آیا کسي موحد و خدا پرست مي شد؟! شيطان هم واقعاً نفسات و نفخاتش يک عالمي را به آتش مي کشاند و ظلماني مي کند. البته ما هم بايد با شیطان مقابله کنيم، مقابله کردنش هم فقط از طريق استدلال نيست، بلکه يک مجموعه کارهايي بايد اتفاق بيافتد. خيلي وقت ها آدم تا اهل سحر و دعاي ابوحمزه نباشد به آرامش دل نمي رسد. پس خيال نکنيد که آرامش دل با استدلال پيدا مي شود، احتجاج با شيطان و احتجاج با نفس خوب است. حتي اينکه آدم وارد استدلال بشود و شروع کند صغري و کبري چيدن خوب است، اما خيال نکنيد اگر دنبال اين کار رفتيد شما به يقين مي رسيد، اين کار را بايد انجام داد اما زياده روي در آن حتما اشتباه است. چرا که شيطان مدام ما را به دنبال خودش می کشد و عمر ما همين می شود که او شبهه بکند و ما جواب بدهيم! مگر ما بيکاريم؟!

من يادم است قبل از انقلاب مارکسيست ها شهيد علامه مطهري را منزوي کرده بودند. آنها يک جمله کليدي فاسد دست جوانان ما داده بودند و مي گفتند انديشه تابع روابط توليدي و تابع طبقه اقتصادي است و مرحوم شهيد مطهري در دستگاه آنها در طبقه بورژوازي فلان است. آقاي مطهري جواب آنها را دادند، اما آنها مي گفتند اين آقا را ولش کن، فيلسوف بورژوازي است! پس با يک کلمه روي کل اين کتاب ها خط مي کشيدند!

پس شيطان از اين مغالطات بزرگ مي کند، چرا ما دنبالش راه بيافتيم و يکي يکي شبهاتش را جواب بدهيم؟! خدا رحمت کند يک استادي داشتيم يک موقعي مي گفت با اين مکتب ها که مواجه مي شويد خيلي در دامشان نيافتيد و گرنه سرتان را کلاه مي گذارند؛ بعد ایشان مثال مي زد و می گفتند: شما اگر مي رويد يک کفش بخريد، اما نمي دانيد چه مي خواهيد، شماره پايتان را نمي دانيد، نمي دانيد کفش کوه مي خواهيد يا کفش پياده روي، نمي دانيد تابستاني مي خواهيد يا زمستاني، اگر برويد در کارخانه آن قدر کفش پايتان مي کنند و در مي آورند تا آخر گيج تان مي کنند و شش جفت کفش به شما مي اندازند! اما اگر آدم بداند چه مي خواهد، اندازه پاي خودش را بداند، بداند کفش زمستاني مي خواهد یا کفش کوه، مي رود يک سوال مي کند که آقا کفش با اين نقطه مختصات داريد يا نداريد. يا دارند يا ندارند ديگر!

پس اگر نداند که چه مي خواهد همين طوري مي شود. ابتدا منطق ديالکتيک شروع می کند، بعد ماترياليسم فلسفي، بعد ماترياليسم تاريخي تا الآن که مکاتب مختلف است. اینها مدام آدم را اين طرف و آن طرف مي برند و بايد دانه دانه با اینها بحث کني. يک کلمه بگو من کاري با اين حرف ها ندارم و اصلاً همه حرف هاي شما را قبول کردم، مستوره اش چيست و چه خواهيد؟! اصلا من منطق و فلسفه تان را قبول کردم و دنبال شما راه افتادم، من را کجا مي خواهيد ببريد؟! مي گويد مي جنگيم تا طبقه ها را از جامعه طبقاتی از بین ببریم، مي گويم خب بعدش چه مي شود؟! مي گويد مي رسيم به جامعه اي که جامعه بي طبقه است، نه دولت هست، نه دين هست و همه به نحو مشاع، خانه و کار دارند! خب گاوها الان همین را دارند! اينکه اين قدر دويدن نمي خواهد! گاوها الان نه مالکيت خصوصي دارند، نه دولت دارند، نه پيغمبري برايشان مبعوث مي شود، اين حرف ها دیگر چيست؟!

همز و لمز جامعه مومنین

انتهای اين توسعه با کر و فري که شما مي گويید مي شود کلبه الکترونيکي تافلر! آیا اين واقعا چيزي است که ما به آن قانع باشيم؟! در خانه ات مي نشيني و از طريق دولت الکترونيک سفارش مي دهي و کارها را از طريق دولت الکترونيک انجام مي دهي! اینکه يک تنبل خانه اي است و کار من آنجا بخور و بخواب است! اين که يک جنگل مدرن پيشرفته است! البته تعبير قرآن يک گورستاني است که مدخل اش مرده شورخانه است، آدم را اول غسل تعميد مي کنند و بعد در گورستان می برند «وَ ما أَنْتَ بِمُسْمِعٍ مَنْ فِي الْقُبُور»(فاطر/22). فکر نمي کنم مقصود اين مرده هاي زير زمين باشد، بلکه منظور آدم هايي هستند که روي زمين راه مي روند که بعضي هايشان الان در قبرستان ولايت ائمه جور هستند. به نظر من دستگاه توسعه غربي يک قبرستان بزرگ است. بعضي ها نگويند چرا خشن برخورد مي کني، اين تازه اول راه است.

آن ها دستگاه همز و لمز راه انداختند و کل اديان را لمز مي کنند. ما يک همز داريم که یعنی عيب جويي مستقيم، شما ببينيد کجاي تمدن غرب عيب جويي از اسلام نيست؟! نظام حقوقي اين تمدن، نظام حقوقي اسلام را تحقير مي کند و مکتب فلسفي اش قاعده اسلامي را تحقير مي کند.

خدا رحمت کند استاد بزرگوار مارا، آن موقع که هنوز در ايران اين تکنولوژي نيامده بود مي گفت: اين فيلمي که در تلويزيون نشان مي دهند که فلان آقاي غربي از طبقه بيستم ماشين آخرين سيستم اش را روشن مي کند و سوار مي شود، شبهه اش براي اسلام از شبهه هاي نظري خيلي خطرناک تر است. اگر جامعه ذائقه اش متوجه آنها شود، مي گويد اسلام ديگر به درد نمي خورد. اين همان تحقير و همز و لمز عيني است.

اين همز و لمز چه طوري اتفاق مي افتد؟ «وَيْلٌ لِكُلِّ هُمَزَةٍ لُمَزَةٍ»(1/همزه) آیا خيال مي کنيد «همزه» يعني يک خانم يا آقايي که يک جايي نشسته و با چشمش يک اشاره مي کند، چرا اشتباه مي کنيد؟! راويت مي فرمايد: «الَّذِينَ هَمَزُوا آلَ مُحَمَّدٍ حَقَّهُمْ وَ لَمَزُوهُمْ وَ جَلَسُوا مَجْلِساً كَانَ آلُ مُحَمَّدِ أَحَقَّ بِهِ مِنْهُمْ»(1)، این يک دستگاه هايي است که کل دستگاه اهل بيت را همز و لمز مي کند. ذيل اين آیه در تفسير امام حسن عسکري علیه السلام حضرت فرمودند به خدا پناه ببريد از همزات شيطان و نفخاتش. بعد معنا کردند و فرمودند: همزات شيطان اين است يک کاري مي کند که شما با ما دشمن بشوي. نفخات شيطان اين است در شما القاء مي کند که آقا پيغمبر يکي، بقيه هم يکي و رقيب سازي مي کند! الان همين کار را دارند مي کنند و براي انبياء رقيب درست مي کنند. نفخ شيطان هم اين است که در شما مي دمد و می گوید علاوه بر نسخه شفا بخش اهل بيت يک نسخه ديگر هم در عالم وجود دارد! همين کار را هم کرده و همه مان را اسير کرده است.

آن هايي که دنبال تمدن مادي هستند، وجودشان را پر از بغض نسبت به خدا و رسول مي کنند، یعنی آن هايي که دنبال اين همز و لمز حرکت مي کنند تمام ستون هاي وجودشان مي شود عداوت. پس خيمه وجودشان مي شود جهنم و اين کار را مي کنند تا دشمني ايجاد کند. مثل اینکه می گویند اين دين محدوديت ايجاد کرده است، در حالی که دنياپرستي خودشان هزار تا مناسک دارد! از اولي که بچه متولد مي شود هنوز 2 سال اش است بايد او را در مهد کودک بگذاري و بعد هم از دامن عاطفه مادري محرومش کني، بعدش هم بگذاري برود درس بخواند تا 30 سالگي، به طوری که يک نرم افزار بشود و بعد استمعارش کني! اینها که مناسک محدوديت انسان نيست فقط نماز خواندن محدوديت است!

بنابراین اين دستگاه شيطان واقعاً نسبت به خدا و رسول دشمني ايجاد مي کند و تمام اين تمدن همز و لمز است. شما يک جايي تمدن غرب را بياوريد که همز و لمز نسبت به دين نباشد. نظام اقتصادي اش که اين کارهاي ما را مسخره مي کند، نظام سياسي اش ولايت الله و ولايت معصوم را استهزا مي کند، نظام فرهنگي اش اعتقاد به غيب را انکار و استهزاء مي کند، کجاي اين مکتب اديان الهي را استهزاء نمي کند؟!

«الَّذِي جَمَعَ مَالًا وَ عَدَّدَهُ * يَحْسَبُ أَنَّ مَالَهُ أَخْلَدَهُ»(همزه/2-3) تمام تکيه گاه این همز و لمز امکانات است. يک کسي نوکر خان بود و وقتی دو هزار ريالي را توي قلک ريخت دید قلکش پر شد. يک روزي خان گفت برو و فلان کار را بکن، اما نوکر گفت: من ديگه خودم خان هستم، چرا به حرف تو گوش دهم! اينها اين جوري اند، «جَمَعَ مَالًا وَعَدَّدَهُ» خداي متعال يک امکاناتي به او داده، او هم اين امکانات را جمع کرده و بعد مي گويد خدا کيست! ما يک موقعي مي گفتيم بايد در عالم بندگي خدا را کرد، اما حالا مي گوييم خودت خدايي، عالم را هر جوري که دلت مي خواهد بساز! وعده هايي که در آغاز تجدد اين تمدن بوده و فسادي که چند قرن بر بشر حکومت مي کند، هيچ کجايش خالي از همز و لمز نيست. الان هم گاهي با همين صداي بلند اين حرف ها را مي زنند و به تدریج مي گويند خدا در غرب مرده است! تو مرده اي ميت! خودت را فيلسوف مي داني و خدا را مرده؟!

وقتي حضرت قرآن را مي خواندند، قريش رفتند و عالمی را آوردند و به او گفتند برو ببين چه می گوید؟ وقتی رفت و قرآن را شنید به خانه رفت و دو روز بيرون نيامد. برای همین به او گفتند خودت هم مسحور شدي؟! گفت: من دارم تأمل مي کنم که چه بگویم! قرآن مي فرمايد کلي زير و رو کرد و آخرش گفت: «فَقُتِلَ كَيْفَ قَدَّرَ * ثُمَّ قُتِلَ كَيْفَ قَدَّرَ ثُمَّ نَظَرَ * ثُمَّ عَبَسَ وَ بَسَرَ * ثُمَّ أَدْبَرَ وَ اسْتَكْبَرَ * فَقالَ إِنْ هذا إِلَّا سِحْرٌ يُؤْثَر»(مدثر/19-23) سحر است اما سحرش خيلي اثر گذار است!

اين همه بالا و پايين مي کند و بعد مي گويد آن چه مانع پيشرفت بشر است، اعتقاد به خداست. بعد اسم خودش را هم مي گذارد فيلسوف و دهان ها را پر و خالي مي کنند اسم اين ها را نام مي برند! اينها نجس العين اند و اگر دست به تنشان بزني بايد بروي آب بکشي. بدتان نيايد اما فقهاي ما وقتي اسم فيلسوف هاي غرب را مي بردند، مي گفتند «الکلب و الاخویه» سگ و دو تا داداش او! من مقصودم اين مسيحي اهل کتاب که معتقد به حضرت عيسي است نيست، اين را که خيلي از فقهاي ما پاک شان مي دادند و خيلي هاشان قطعا اهل نجات اند. بلکه مقصودم اين فيلسوف هاي مستکبري است که استکبار را در عالم مي دمند، بعد هم خودشان را فيلسوف و دانشمند مي دانند و به ما نگاه عاقل اندر سفيح مي کنند و مي گويند اينها نمي فهمند. فقهاي ما به اینها مي گفتند الکلب و الاخویه.

يک موقعي با من بحث کردند و گفتند آقا، حرف های تو مثل فلان فيلسوف غربي مي ماند. گفتم: استغفرالله، من آدم بدي هستم ولي من را کنار سگ و خوک نگذاريد! انتظار دارند ما در مقابل يک مشت سگ و خوک نجس تواضع کنيم، چرا تواضع بکنيم؟! به من مي گويند تندرو، بله اگر اين تندروي است من تندرو هستم. تازه ما حرف هايمان را نزديم، اگر همز و لمز هايي که شما نسبت به دين مي کنيد را ما بخواهيم پاسخ بدهيم، خيلي بيشتر از اين می شود! تو مؤدبي که مي گويي دين افيون ملت هاست! تو مؤدبي که مي گويي خدا مرده است! ما تازه حرفي نزديم در مقابل همز و لمز  شما. کجای تمدن شما همز و لمز نيست؟! يک جايش را بگوييد تا ما آنجا به آن فلسفه احترام بگذاريم. کدام فيلسوف شان نجس نيست؟! آن يک دانه فيلسوف را بياوريد تا ما به حرف او گوش دهيم.

تسخیر مومنین به وسیله سیاستمداران و سردمداران فرهنگی

بنابراین حضرت فرمودند مواظب باشيد چرا که اين خودخواهي ها از مقام تواضع و خشوع بيرون آمدند! بعد حضرت دو تا دسته را معرفي کردند و گفتند شيطان از طريق دو دسته شما را تسخير مي کند. يکي کبراء سياسي تان و يکي عُمَد فرهنگی تان.

اینها همان هايي هستند که در عالم اسم شان را فيلسوف مي گذارند. مسلمان است اما کتاب نوشته و مي گويد نمي شود که ما توسعه غربي را بخواهيم ولی با اصول فلسفه شان مخالفت کنيم! بعد هم چنین کسی مي خواهد براي کشور ما برنامه نويسي بکند، طيب الله انفاسکم! اگر اين ها تندروي است من تندرو هستم، ولي بدانيد پاسخ همزات و لمزات آنها این نيست و ما هنوز اول راه هستيم. ما هنوز جوابي نداديم، چرا که پاسخ را بايد در ميدان عمل به آنها داد.

حضرت فرمود شيطان اول اين ها را مسخر مي کند، بعد مي آيد سراغشان. حالا مجال نيست والا جمله حضرت را مي خواندم که چگونه اين هايي که خودشان را با سواد مي دانند، از اين دسته حرف ها مي زنند و شيطان با زبان آنها حرف مي زند. اين خطبه حضرت را ببينيد چون خطبه عجيبي است. من مي خواستم يک اشاره به ذيل خطبه هم بکنم که نشد.

خيلي تعبير تندي است، مي فرمايد: «وَ لَا تُطِيعُوا الْأَدْعِيَاءَ» دنبال اين ناپاک زاده نرويد، «الَّذِينَ شَرِبْتُمْ بِصَفْوِکمْ کدَرَهُمْ» آنها کدورتهاي خودشان را با زلال شما قاطي کردند و نمي گذارند آب زلال بياشاميد، «وَ خَلَطْتُمْ بِصِحَّتِکمْ مَرَضَهُمْ» شما مريض نبوديد اما آنها شما را مريض کردند. اینها واقعا يک جامعه اي را بيمار مي کند، خودش شاک نسبت به خداست همه را هم شاک مي کند. می آید و مي گويد آن چیزي که من فهميدم يک معنويت مبهم است! تو غلط کردي اينها را فهميدي! چرا بقيه را مي خواهي بيمار بکني؟!

بعد مي فرمايد: «وَ أَدْخَلْتُمْ فِي حَقِّکمْ بَاطِلَهُمْ» شما دنبال باطل نبوديد، اما باطل آنها را داخل حق خودتان کرديد، «وَ هُمْ أَسَاسُ الْفُسُوقِ وَ أَحْلَاسُ الْعُقُوقِ» ريشه فسق اينها هستند، «اتَّخَذَهُمْ إِبْلِيسُ مَطَايَا ضَلَالٍ» ابليس آنها را مرکب هاي هموار خودش قرار داده، «وَ جُنْداً بِهِمْ يَصُولُ عَلَى النَّاسِ» او آنها را لشکري قرار داده و با آنها مردم را شکار مي کند و دستش را به مردم مي رساند. خودش نمي تواند با زبان اين آقاي مدعي روشنفکري بقيه را اخذ مي کند، برای همین «وَ تَرَاجِمَةً يَنْطِقُ عَلَى أَلْسِنَتِهِمْ» اينها مترجم هاي ابليس اند و حرف ابليس را ترجمه مي کنند. شيطان اين کلمات را نمي گويد، شيطان کي بلد است به اين فصيحي حرف بزند؟! شيطان به آنها القاء مي کند و آنها هم ترجمه فصيح مي کنند. آنها مجموعه ظرفيت خودشان را خرج مي کنند تا حرف شيطان را ترجمه کنند.

«اسْتِرَاقاً لِعُقُولِکمْ وَ دُخُولًا فِي عُيُونِکمْ وَ نَفْثاً فِي أَسْمَاعِکمْ» به وسيله آنها عقل هاي شما را استراق مي کند. يعني پنهاني و آرام آرام جلوه هاي عقل شما را مي گيرد و ديده هاي شما را مدخول وسوسه های خودش مي کند. پس با چشم شما مي بيند و شما هم با وسوسه هاي او به عالم نگاه مي کنيد برای همین هم نمي توانيد نگاه پاک به عالم داشته باشيد. پس نگاه تان به آدم، عالم، ملکوت و ملک آدم نگاه شيطاني مي شود. «وَ نَفْثاً فِي أَسْمَاعِکمْ» در سمعي که بايد در اختيار خداي متعال باشد القاء به سمع می کند و شما نفثات شيطان را مي شنويد. «فَجَعَلَکمْ مَرْمَى نَبْلِهِ وَ مَوْطِئَ قَدَمِهِ وَ مَأْخَذَ يَدِهِ» او به وسيله آنها شما را زير دست و پاي خودش له کرده، بوسيله آنها شما را در معرض تيرهاي خودش قرار داده و شما را دستگير کرده است.

حضرت فرمود از اين دو طايفه اجتناب کنيد، آنهايي که پرچم داران فکري دستگاه ابليس اند و آنهايي که پرچمداران سياسي اند، چرا که اينها خودشان مسخر ابليس اند و جامعه را هم مي خواهند تسخير بکنند. اینها قيافه روشنفکري هم مي گيرند و با ايده ترقي جلو می آیند. مثلاً می آید و می گوید شما با هواپيما مخالف هستید، طيب الله انفساکم، هواپيما کيلویی چند است؟! اصلا بحث ما درباره هواپيما نيست که شما به نظرت هواپيما چيز مهمي است! يک مشت آهن پاره را سوار هم کرده اند، این اصلا چيز مهمي نيست، در طول تاريخ از اين چيزها خيلي بوده که ويران شده و رفته! ما که اين قدر اين چيزها برايمان مهم نيست. اصلا هواپيما چه هست که من موافقش باشم یا مخالفش باشم؟!

مخالفت با دستگاه توسعه غربی

من مخالف توسعه غربي و انقلاب صنعتي هستم، اصلاً چرا موافق انقلاب صنعتي باشم؟! مگر مي خواهيم يک جنگل منظم درست بشود و همه مومنين بي دين شوند، مگر مي خواهیم بت پرستي راه بيافتد که با انقلاب صنعتي موافق باشم! مي گويد وقتي انقلاب صنعتي مي شود اقتضائات عوض مي شود، دوره کشاورزي دوره جامعه قبيله اي است، دوره صنعت دوره خانواده سلولي است و بعد هم کم کم خانواده تبديل مي شود به خانواده تک عضوي و خانه سبز، اينها اقتضائات انقلاب صنعتي است.

اما من به هيچ وجه این را قبول نمي کنم چرا که انقلاب صنعتي چيز بدي است. می گوید انقلاب صنعتي مي کنيم اما خانواده سبزش را قبول نمي کنيم، مي گويم طيب الله، خيال مي کني مي شود؟! انقلاب صنعتي که آمد روابط قبلي را به هم مي زند و روابط جديد مي آورد. شما خيال مي کنيد اگر انقلاب صنعتي شود ما می توانیم آن اخلاق را زمينه کنيم و ژاپن اسلامي درست کنيم؟! اين مزخرفات چيست؟! ژاپن اسلامي کدام است؟! مگر ژاپن اسلامي مي شود؟! به قول آن عالم مگر حرام زاده را با شال سبز مي تواني سيدش بکني که حالا من ژاپن را اسلامي بکنم؟! اين مزخرفات از کجا آمده است؟!

اسارت جامعه ما در مقابل کفار برای همين انديشه است. قشر ژاپن اسلامي خطرناک تر از آنهايي هستند که مي گويند آقا کلا مدرنيزاسيون و مدرينته را بياوريد و دين را کنار بگذاريد. اگر شما ژاپن را آورديد اسلام از آن در بيرون مي رود، بعد دو دستی توي سر خودمان مي زنيم که چطور شده اين قدر طلاق زياد شد؟ معلوم است که وقتي توسعه را مي آوريد دين از آن طرف بيرون مي رود. شما مي خواستيد توسعه را اخلاقی بکنيد، او اخلاق شما را اخلاق توسعه مي کند. بهرام رفت گور بگيرد گور بهرام را گرفت! قصه شما با توسعه اين است.

بعد هم که این ها را به فيلسوفان توسعه مي گويي، می گوید اصلا همين خوب است! چه کسی گفته خانواده باید سنتي باشد، بگذار طلاق رايج شود! وقتي آمار دادند که هفتاد درصد دانشجوهاي ما دخترند، يکي از همین ها گفت: الحمدلله خيلي خوب شد، ما کم کم به سمت مطالبات فمنيستي حرکت مي کنيم! من با باسواد شدن خانم ها مخالف نيستم ولي حتما با مدل آموزش هاي غربي مخالفم، حتماً با الگوي اشتغال غربي مخالفم، حتماً با الگوي تحصيل غربي مخالفم.

ابتدا می آیند و می گویند مشغول به تحصيل شوند، بعد سن ازدواج بالا مي رود و کنترل جمعیت اتفاق می افتد، کم کم مي شود همين مسائلي که مي بينيد. بعد که مي گوييم حالا نياز عاطفي و غريزي جامعه را چه کار کنیم، مي گويد دوستيابي! مي گويم: آقا چطوري جامعه را متقاعد کنم؟ مي گويد: هنر را در خدمت بگير، بعد هم همين کارهايي مي شود که می بینید. منتهي خودشان خيال مي کنند که ديگران سفيح اند!

ما با توسعه مخالفيم، چه اشکالي دارد؟ کجاي اين حرف غلط است؟! آنها با خدا مخالفت کردند بعد هم سرشان را بالا مي گيرند و خجالت نمي کشند! حضرت ابراهيم وقتي بت هاي آنها را شکست، گفتند، نمي ترسي؟! گفت، شما با خدا مخالفت مي کنيد نمي ترسيد، آن وقت من از اینکه يک مشت چوب و سنگ را شکستم بترسم؟!

من به همين فيلسوفان توسعه خودمان مي گويم و کار به آن طرفي ها ندارم، شما که ملت را به سمت بت پرستي مدرن سوق مي دهيد و به اسم پيشرفت فريفته بت غرب شده ايد، چرا ملت را فريفته مي کنيد؟! خودت برو بپرست، اتفاقاً ما با صادر شدن شما خيلي موافقيم! بعضي وقت ها من يک حرف هاي تند مي خواهم بزنم اما نمي شود والا مي گفتم. البته واقعا بعضي هايش گفتن دارد و خوب است.

پی نوشت:

(1) تأويل الآيات الظاهرة في فضائل العترة الطاهرة، ص: 819