نسخه آزمایشی
پنج شنبه, 11 آذر 1400 - Thu, 2 Dec 2021

بررسی نسبت دین و ولایت فقیه در مدرسه علمیه حضرت آمنه/ روش جواب به شبهات ولایت فقیه

متن زیر سخنان آیت الله میرباقری به تاریخ 28 فروردین ماه سال 96 است، که در مدرسه علمیه حضرت آمنه ایراد فرمودند. ایشان در این جلسه بیان میدارند؛ در باب ولایت فقیه مقدماتی باید بحث شود که افق پیش روی ما را روشن تر کند، از جمله این مقدمات، تعریف دین، انتظارات ما از دین، نسبت بین آزادی و اختیار با دین و... است. درست است که ما در باب ولایت فقیه نص داریم اما باید اول مبادی معرفت شناسی خود را تغییر بدهیم تا وجود ولایت فقیه در جامعه معنا پیدا کند، بعد با نصوص هم آن را اثبات کنیم. در این جلسه به طور مفصل به شرح این مبادی و رابطه آن ها با ولایت فقیه و سپس نظرات راجع به ولایت فقیه و لزوم وجود آن پرداخته می شود.

موضوعات مورد بحث در باب ولایت فقیه

أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيم‏ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيم‏ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِين‏ وَ صَلَّى اللَّهُ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّاهِرِين‏ وَ اللَّعْنَةُ عَلَى أَعْدَائِهِم‏ أَجْمَعِين‏. چند نكته كوتاه در باب ولایت فقیه عرض مي كنم و ان شاء الله بيشتر به سوالاتي كه هست پاسخ مي دهيم. نكته اول اين است كه بحث در باب ولايت فقيه به يك معنا مربوط به بحث نظام سياسي اسلام بخصوص در دوران غيبت معصوم مي شود که این را از دو زاويه مي شود مورد بحث قرار داد. يكي اينكه ادله نقلي اي  كه مستقيماً بحث ولايت فقيه را طرح بكنند مورد دقت و بحث قرار بدهيم و دوم اينكه از مباني بحث ولايت فقيه يعني نظام سياسي اسلام گفتگو بكنيم. من بيشتر به ذهنم مي آيد از زاويه دوم بحث بايد دنبال بشود، بخصوص در فضاي كنوني اجتماعي كه ما داريم و از همين نظر گمان مي كنم يك مطالبي است که بايد حتما مورد دقت قرار بگيرد چون سرنوشت بحث را به شدت تعيين مي كند.

يكي بحث دين و تعريف دين و انتظاري كه ما از دين داريم و دامنه تصرف دين را بايد مورد بحث قرار بدهيم اين يك نكته است، و دوم نسبت بين دين و قواي ادراكي ما مثل عقل و حس و شهود را بايد مورد بحث قرار بدهيم؛ یعنی بگوییم چه نسبتي بين فهم عقلي ما، فهم حسي ما و فهم روحي و شهودي ما با دين وجود دارد به تعبير ديگر با وحي. يك بحث ديگري كه جا دارد مورد دقت قرار بگيرد در واقع بحث از مباني جامعه شناسي است و آن اين است كه واقعا جامعه يك وجود واقعي و حقيقي اي دارد يا نه؟ اگر دارد نظام اجتماعي با صرف نظر از بحث دخالت دين در حيات اجتماعي بشر چگونه شكل مي گيرد و ساخته مي شود؟ اين هم يكي از بحث هاي جدي است كه بايد دقت بشود.

یکی دیگر از بحث ها هم این است که تكامل نظام اجتماعي چگونه واقع مي شود و معناي تكامل و از جمله تكامل اجتماعي چيست؟ بحث ديگري كه مورد دقت بايد قرار بگيرد بحث اختيار انسان، آزادي انسان، تكامل آزادي انسان و نسبت اين تكامل آزادي با دين و مديريت ديني است. بحث ديگري كه باز باید مورد دقت قرار بدهيم و جزو مباني است حقوق و اختيارات انسان ها و نسبت اين حقوق با دين و ولايت ديني است.

اينها شبهات جدي است كه الان پيرامون ولايت فقيه و نظام سياسي اسلام مطرح مي شود. مثلاً نسبت بين آزادي انسان و ولايت فقيه، نسبت بين حقوق انسان و حقوق اجتماعي آحاد جامعه با ولايت فقيه، نسبت بين ولايت ديني و نظام كارشناسي، اينها بحث هاي جدي است كه شبهات اساسي امروز است. تلقي من اين است كه اينها بحث هاي بنياديني است كه ما در بحث نظام سياسي اسلام و از جمله مباني نظام ولايت فقيه بايد از آنها گفتگو كنيم. من بعضي از اينها را به اندازه اي كه فرصت اجازه بدهد تقديم مي كنم.

تعریف های متعدد دین

اولي كه شايد با آن آشنا هستيد و نظر حقير را هم در اين زمينه ملاحظه فرموديد بحث دين هست، كه دين چيست و شانش كجا است؟ جايگاه دين كجا است و دامنه تصرف و نفوذ و دخالت آن در چه محدوده اي است؟ از دين مي شود تعابير مختلفي كرد؛ مي شود شما دين را به يك سلسله گزاره هايي كه از طرف خداي متعال نازل شدند براي هدايت ما تعريف كنيد كه اين گزاره ها و قضيه ها در كتب آسماني و در بيانات انبياء و اوصيائشان آمده اند. اين گزاره ها، گزاره هاي توصيفي و تكليفي و ارزشي هستند، اين يك نگاه است.

اين نگاه، نگاه غلطي نيست ولي فقط منزلتي از دين را تعريف مي كند. دين در يك منزلتي يك سلسله معارفي است كه به ما عطا شده اعم از معارف توصيفي، تكليفي و ارزشي كه ما به وسيله آنها هدايت مي شويم و نظام عالم و جايگاه خودمان را مي شناسيم، وظايف و تكاليف خودمان را مي شناسيم، ارزش هايي كه بايد به آنها دست پيدا كنيم مي شناسيم؛ و اين يك تعريف از منزلتي از منازل دين است. ولي حقيقت اين است كه دين در باطن خودش جريان الوهيت و جريان ولايت خداي متعال است. البته دین در منزلت ظاهري هم مناسك جريان الوهيت در عالم و قواعد و شرائع جريان الوهيت در عالم و جريان بندگي ما نسبت به خداي متعال است. بنابراین دین یعنی چگونه خداي متعال يك جريان الوهيت را نسبت به اختيارات ما قائل مي شود و ما چگونه مي توانيم بندگي كنيم؟ دین، قواعد و مناسك بندگي كردن و تبعيت اختيار ما از الوهيت خداي متعال است.

اين را در آيات مبارك سوره بقره و جاهاي ديگر ملاحظه فرموديد. ضمن آيه مباركه آيت الكرسي خداي متعال توحيد و جريان الوهيت خداي متعال را با آن بيان زيباي قرآني توضيح مي دهد و می فرماید «اللَّهُ لا إِلهَ إِلاَّ هُو»(بقره/255) تا مي رسد به اينجا كه «وَ هُوَ الْعَلِيُّ الْعَظيم‏» اين بيان جريان اولوهيت حضرت حق و توحيد است.

بعد مي فرمايد: «لا إِكْراهَ فِي الدِّين‏»(بقره/256) شايد معناي اين جمله آن است كه اين، جريان الوهيت خداي متعال هست و در پذيرش اين دين كه جريان الوهيت است و از طرف ما اگر بخواهيم نگاه بكنيم جريان پرستش و بندگي خداي متعال است، اكراهي نيست. پس دين يعني مناسك جريان الوهيت خداي متعال در عالم يا مناسك پرستش ما از طرف خداي متعال، از دو جانب مي شود نگاه كرد، دين جريان الوهيت حضرت حق در حوزه اختيار و اراده ما است و جريان پرستش ما نسبت به الوهيت خداي متعال است كه مي توانيم بپرستيم و مي توانيم نپرستيم.

اين در سوره مباركه كافرون هم باز به تعبير ديگري بيان شده است: «قُلْ يا أَيُّهَا الْكافِرُونَ * لا أَعْبُدُ ما تَعْبُدُونَ * وَ لا أَنْتُمْ عابِدُونَ ما أَعْبُدُ * وَ لا أَنا عابِدٌ ما عَبَدْتُّمْ * وَ لا أَنْتُمْ عابِدُونَ ما أَعْبُدُ»(کافرون/1-5)، بحث مرزبندي بر سر اله است، كه معبود من و شما يكي نيست، نه شما معبود من را مي پرستيد نه من معبود شما را، شما معبودتان شيطان و نفس و هوي است و معبود من هم خداي متعال و حضرت حق تبارك و تعالي است. نه من اله شما را عبادت مي كند و نه شما اله من را عبادت مي كنيد، و همين منشا اختلاف در دين مي شود «لَكُمْ دِينُكُمْ وَ لِيَ دِينِ»(کافرون/6)‏. پس دين جريان پرستش اله است، جريان پرستش و عبادت كردن و سجده كردن، اين مي شود دينداري و جريان دين از آن طرف جريان الوهيت حضرت حق هست، البته انسان ها نسبت به اين الوهيت و پذيرش دين مجبور نيستند.

در خاطرم است که در سوره مباركه حج آمده است كه همه مخلوقات خدا را عبادت مي كنند اما به انسان که می رسد می فرماید: «أَنَّ اللَّهَ يَسْجُدُ لَهُ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ مَنْ فِي الْأَرْضِ وَ الشَّمْسُ وَ الْقَمَرُ وَ النُّجُومُ وَ الْجِبالُ وَ الشَّجَرُ وَ الدَّوَابُّ وَ كَثيرٌ مِنَ النَّاسِ وَ كَثيرٌ حَقَّ عَلَيْهِ الْعَذاب‏»(حج/18). در پذيرش الوهيت ما مختار و آزاد هستيم و خداي متعال ما را مجبور نكرده كه در حوزه اختيار و مسئوليت مان او را بعنوان اله بپذيريم.

لذا «لا اكراه في الدين» شايد معنايش اين است كه انسان ها در اينكه خداي متعال را اله خودشان قرار بدهند باطنا مكره نيستند. در واقع در پذیرش اله به انسان ها كه رسيده يك اختياري داده اند که در قبال اين اختيار مسؤوليتي دارند، و مسئوليت شان هم نسبت به همين مساله دين و پرستش خداي متعال است.

پس اين نكته اول كه دين جريان الوهيت خداي متعال و به تعبيري جريان پرستش خداي متعال است و اين هم يك امري است كه ما در حوزه اختيار خودمان نسبت به آن مسؤوليت داريم و مجبور و مكره نيستيم. البته ثمره ايمان به خداي متعال و پذيرش الوهيت و عبادت كردن او اين است كه «اللَّهُ وَلِيُّ الَّذينَ آمَنُوا يُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ»(بقره/257) ولايت الله بر مومنين جاري مي شود و آنهايي هم كه از دين الهي خارج مي شوند «وَ الَّذينَ كَفَرُوا أَوْلِياؤُهُمُ الطَّاغُوتُ يُخْرِجُونَهُمْ مِنَ النُّورِ إِلَى الظُّلُمات». پس دو جريان ولايتي كه در عالم است، بر اساس كفر و ايمان، بر اساس پذيرش دين الهي و انكار آن و كفر نسبت به الوهيت حضرت حق و پرستش نكردن خداي متعال اتفاق مي افتد. اين دو جريان ولايت در عالم، حاصل جريان دينداري و انكار خداي متعال و انكار الوهيت است.

دامنه اختیارات انسان و دین

نكته دوم بر همين اساس این است كه محدوده جريان دين كجا است و كجا شايسته است كه انسان دين الهي را بپذيرد و تحت سرپرستي خداي متعال قرار بگيرد؟ در كجا شايسته است انسان خداي متعال را پرستش بكند؟ چون اختيارات ما يك حوزه بسيار گسترده اي دارد. قوه اختيار ما ظاهر و باطن دارد و صرفا يك قوه ظاهري نيست كه ما نسبت به ديدن و شنيدن و چشيدن اختيار داشته باشيم بلكه نسبت به فهميدن هم اختيار داريم. ما انواع مختلف مي توانيم بفهميم و قواي قلبي ما تحت اختيار ما است. مي توانيم ايمان قلبي بياوريم یا این که كافر شويم، مي توانيم اهل يقين شويم یا اهل شك باشيم.

بنابراين اختيار ما در حوزه وجودي ما يك دامنه گسترده اي دارد، همينطوري كه اختيار ما در عرض هم يك دامنه وسيعي دارد؛ ما زندگي اجتماعي تشكيل مي دهيم و مشاركت هاي اجتماعي مي كنيم. در اين مشاركت اجتماعي جامعه سازي و جامعه پردازي مي كنيم،  نظام سياسي و فرهنگي و اقتصادي جامعه را شكل مي دهيم و اين حاصل اراده هاي انساني است. بعد هم به تعبير امروزين كه يك مقدار در هماهنگي اش با ادبيات وحي بايد دقت كرد، تمدّن مي سازيم. پس اراده ما در اين مقياس جاري مي شود و گره مي خورد به اراده ها، بعد يك اراده بزرگ اجتماعي درست مي شود که متصرف در طبيعت و نظام طبيعت است و برای ایجاد يك تمدّن اسباب سازی می کند و يك سبك زندگي ايجاد مي كند.

وقتي حوزه اختيار و اراده ما معلوم شد حال سوال این است که در اين حوزه اختيار و اراده كجا جاي دينداري است و شايسته است كه انسان متدين باشد؟ آيا حوزه دينداري فقط مربوط به حوزه قلب و روح انسان است، و حوزه فكر و انديشه و توليد علم و توليد دانش و تحصيل، حوزه بندگي نیست؟! يا نه، اينها هم همينطور است و انسان در حوزه انديشه و فكر و تجربه و دانش هم اختيار دارد و مي تواند خداي متعال را بپرستد یا نپرستد؟! همانطور كه در حوزه حيات اجتماعي هم انسان مي تواند روابط اجتماعي را بر بنيان دين بگذارد یا نگذارد.

اگر اين را بپذيريم حالا  كجا شايسته است انسان دين داشته باشد؟ به تعبير ديگر دين، توحيد و خداپرستي«إِنَ‏ الدِّينَ‏ عِنْدَ اللَّهِ‏ الْإِسْلامُ‏»(آل عمران/19)، تسليم محض خداي متعال بودن و پذيرش الوهيت حضرت حق و تسليم و راضي بودن نسبت به جريان الوهيت او در عالم، اين در كدام حوزه شايسته است جاري بشود؟ آیا فقط در حوزه باطني انسان است يا در حوزه ظاهر انسان و حوزه روابط خانوادگي و اجتماعي و حتي جامعه سازي و تاريخ پردازي هم می شود دین جریان داشته باشد؟

طبيعي است که اگر دين را به پذيرش الوهيت خداي متعال و بندگي و اخلاص در پرستش تعريف كنيم و حوزه اختيار مان را حوزه مسوليت خودمان بدانیم، قاعدتا هر جايي كه اختيار انسان عمل مي كند شايسته است كه دين الهي را بپذيرد و بر اساس توحيد عمل بكند، شايسته است كه خالصانه عمل بكند، شايسته است که هيچ فعلي در هيچ عرصه اي از عرصه هاي وجود و حيات باطني و ظاهري فردي و اجتماعي از او صادر نشود الا اينكه اين فعل آهنگ خداي متعال و آهنگ توحيد و دين الهي را داشته باشد. اگر هم اينطور نشد حتما يك دين ديگري خواهد بود و يك پرستش ديگري اتفاق مي افتد، منتهي «لَكُمْ دِينُكُمْ وَ لِيَ دِينِ‏».

حالا بر اين اساس عنايت کردید که دامنه دين كجا است؟! كجا خوب است دينداري كنيم و از دين الهي تبعيت كنيم؟ قاعدتا همه عرصه هاي اختيار ما كه عرصه مسووليت است، عرصه اي است كه ما بايد در آنجا موحد و ديندار باشيم؛ البته مي توانيم هم دينداري نكنيم، خداي متعال ما را باطنا مكره نكرده ولي اگر ما دينداري نكرديم اينطور نيست كه خداي متعال، اله عالم نباشد «وَ هُوَ الَّذِي‏ فِي‏ السَّماءِ إِلهٌ‏ وَ فِي الْأَرْضِ إِلهٌ‏»(زخرف/84). او ربّ است و عالم را اداره مي كند، ديگر نمي شود به خداي متعال بگوييم من نمي خواهم تو را بپرستم پس آنطوري كه من دلم مي خواهد عالم را خلق كن! نه اينطوري نيست، او خدا است و ما بنده، او خالق است و ما مخلوق، او ربّ است و ما مربوب، او عالم را بر اساس يك نظام حكيمانه اي اداره مي كند كه «لَوِ اتَّبَعَ الْحَقُّ أَهْواءَهُمْ، لَفَسَدَتِ السَّماواتُ وَ الْأَرْضُ وَ مَنْ فِيهِن»(مومنون/71)‏.

ما مي توانيم طبق هواي خودمان عمل كنيم ولي خداي متعال تابع هواي ما نمي شود كه نظام عالم را طبق ميل من شكل بدهد، او عالم را بر اساس حكمت الهي ادراه مي کند و ما در اين عالم مختار هستيم كه خدا را بپرستيم و يا نپرستيم؛ و اگر نپرستيم حتما به بت پرستي و پرستش غير مبتلا مي شويم «لَكُمْ دِينُكُمْ وَ لِيَ دِينِ».‏ نزاع بين انبياء و جبهه مقابلشان بر سر دين است، نه اينكه آنها دين ندارند، آنها دين و معبودي دارند که آن را مي پرستند و سر او جنگ و صلح مي كنند.

شما اصلا اگر پرستش را برداريد هيچ جنگي در عالم اتفاق نمي افتد. اينكه خيال مي كنند جنگ بر سر اديان است درست نیست، جنگ بر سر پرستش است. شما اگر پرستش را برداريد و انسان ها دیگر تعلقی نداشته باشند، اله نداشته باشند، مقصد و مقصودي نداشته باشند و براي آن مقصود سرمايه گذاري نكنند، هيچ دعوا و جنگ و نزاعي هم اتفاق نخواهد افتاد. بنابراين آنها هم براي خودشان دین و الهی دارند «لا أَعْبُدُ ما تَعْبُدُونَ وَ لا أَنْتُمْ عابِدُونَ ما أَعْبُدُ» آنها هم مي پرستند منتهی خداي نبي اكرم را نمي پرستند، نه اينكه اصلا نمي پرستند «لَكُمْ دِينُكُمْ وَ لِيَ دِينِ»‏. پس آنچه كه شايسته است اين است كه ما پرستش خداي متعال و توحيد را در همه عرصه هاي اراده خودمان و طبيعتا مسووليت خودمان بپذيريم و ديندار باشيم.

رابطه دین با علوم انسانی

اما نكته بعد این است که نسبت دين الهي با آگاهي انسان و علوم انساني چيست؟ مقصودم از علوم انساني معرفت بمعناي عامش و علومي است كه انسان تحصيل مي كند. آيا اينطور است كه ما اگر بر اساس برهان دنبال كشف واقع بوديم، اين كاري كه داريم انجام مي دهيم و حاصل فهم ما دين است صرف نظر از این که ما چطور جهان را فهميدیم؟

اگر دنبال منطق اكتشاف بوديم و دنبال اين بوديم كه جهان را كشف بكنيم و از منطق اكتشاف و برهان تبعيت كرديم و روش رسيدن به واقع را در عرصه هاي مختلف دنبال كرديم، در حوزه علوم تجربي روش مناسب خودش را، در حوزه علوم نظري روش مناسب خودش را، آيا ما به دين خدا رسيديم و آنچه ما بدست مي آوريم دين خدا است؟ نظر بعضي از بزرگان مانند استاد بزرگوار ما حضرت آيت الله العظمي جوادي آملي اين است.

البته اين جاي تامل است و ما گمان مي كنيم نمي شود اين حرف را زد! ما در حوزه آگاهي پيدا كردن و فهميدن، در حوزه تأملات نظري خودمان، در حوزه مطالعات تجربي خودمان، حَتّي در حوزه شهود و مشاهدات عرفاني و باصطلاح تأملات باطني، در همه اين عرصه ها مي توانيم بگونه اي عمل كنيم كه خدا را بپرستيم و یا این که از راه پرستش خداي متعال خارج شويم.

البته اين كفر و ايمان فقط سياه و سفيد نيست كه يا صد در صد مومن است يا صد در صد كافر. ايمان درجاتي دارد كفر هم دَرَكاتي دارد، ايمان مقاماتي دارد و كفر هم مهالكي دارد؛ اينطور نيست كه انسان ها يا مومن كامل باشند يا كافر كافر، ولي در نهايت جهتگيري انسان ها يا پرستش خداي متعال هست يا انكار الوهيت او و زير بار نرفتن نسبت به الوهيت اوست. البته اخلاص درجاتي پيدا مي كند تا درجه اخلاص تام و كفر هم دركاتي پيدا مي كند تا درجه كفر محض. اين اختصاص به حوزه عملكرد ما ندارد؛ همينطور كه ما در مثلا گوش خودمان مي توانيم أصوات حلال یا أصوات حرام را بشنويم، می توانیم غناي حرام را بشنويم و استماع كنیم یا این که تلاوت قرآن را گوش کنیم و ثواب ببریم، قوه فاهمه و فكر ما هم همينطور است.

البته در باب تولید علم هم شخص می تواند بیاندیشد و هم می شود يك تفكر اجتماعي اتفاق مي افتد و علم توليد شود، چون مي دانيد علم حاصل فرد كه نيست، حاصل تلاش علمي يك جامعه و فعاليت هاي اجتماعي است. معمولا علومي كه الان در اختيار ما هستند حاصل فعاليت جامعه هستند نه فعاليت فرد جامعه، يعني اراده هاي اجتماعي انسان ها هست كه توليد اين علوم را كرده است.

انسان چه آنجايي كه دارد فردي مي انديشد چه آنجايي كه اجتماعي مي انديشد، مي تواند ديندار باشد یا از دينداري خارج بشود. حاصل این هم توليد يك سلسله معرفت به معناي عامّش است نه به معناي مفهوم ارزشي اش، يك سلسله دانش ها و ادراكات و معرفت هايي پيدا مي شود چه برای آنهايي كه طغيان مي كنند چه برای انسان های صالح. پس انسان های کافر هم براي خودشان فلسفه توليد مي كنند، مگر فلسفه هاي الحادي را انسان هاي ملحد توليد نكردند؟! اتفاقا خيلي هم پيچيده است.

فهم نورانی یا ظلمانی

بنابراين چه در حوزه تأملات نظري، چه در حوزه علوم تجربي و چه در حوزه ادراكات شهودي انسان ها مي توانند دو گونه عمل بكنند، یا در مدار بندگي خداي متعال باشند یا بر مدار خروج از بندگي خداي متعال، مي توانند خدا را بپرستند و مي توانند غير خدا را بپرستند. اگر خدا را پرستيدند طبيعتا قواي فاهمه آنها، حس و عقل و روح آنها، تحت ولايت الله قرار مي گيرد و نوراني به نور معرفت و علم مي شود و اگر خدا را نپرستيدند قواي فاهمه آنها تحت ولايت اولياء طاغوت قرار مي گيرد و ظلماني مي شود. بنابراين فهم و علم هم نوراني و ظلماني دارد؛ اينطور نيست كه ما چون مي فهميم حتما دين و حق است. اگر در فهم ما پرستش خداي متعال واقع بشود و از مناسك پرستش الهي تبعيت بكند به نور و علم مي رسد و اگر از مناسك پرستش خداي متعال تخلف كرد ظلماني مي شود.

در حديث عقل و جهل وقتی قواي عقل و قواي جهل را مي شمارند مي گويند يكي از قواي عقل علم است که مقابل آن جهل است. اين جهل به اصطلاح همان دانشي است كه در تولّي به اولياء طاغوت و در پرستش غير خداي متعال پيدا مي شود. او مي خواهد غير خداي متعال را بپرستد، و دنبال ايجاد يك بساط براي شيطنت و دنبال ايجاد يك ابزار و دانش و فهم هايي براي تامين نفس و ارضاء نفسانيت خودش است.

اگر يك جامعه به دنبال نفسانيت خودشان باشند، براي ارضاء بيشتر نفسانيات و تامين بیشتر خواسته ها و اهواء و لذات نفساني خودشان، توليد دانش و فناوري مي كنند، فلسفه تاسيس مي كنند، انديشه هاي بنيادين و منطق و روش و فهم تاسيس مي كنند، عرفان و دانش هاي شهودي توليد مي كنند که حاصل آنها رسيدن به يك مشاهدات سنگين باطني است ولي همه اينها در فضاي ظلماني واقع مي شود. الان شما عرفان هاي كاذب را مي بينید؛ عرفان هاي كاذب واقعا ممكن است احساس براي فرد ايجاد بكنند و او را به يك مشاهداتي هم برسانند ولي آنچه مشاهده مي كند عرش و فرش شيطان است، اينطور نيست كه ابليس براي خودش عرش و فرش ندارد! خيلي از آنهايي كه رياضات باطني مي كشند يا حتي آنهايي كه در مسير رياضات حقه بودند و گاهي اوقات در دام شيطان مي افتادند و به مكاشفات شيطاني و مشاهدات و عوالمي كه ابليس در آنها متصرف است مي رسيدند، خيال هم مي كردند به حقائق رسيدند.

علي اي حال پس معرفت انساني به مفهوم عامش اعم از معرفت هاي عقلي و تجربي و شهودي و معرفت هاي حسي، همه مي توانند در جايي كه اختيارِ من عمل مي كند و من با اختيار خودم مي فهمم، در مسير پرستش خداي متعال یا خارج از دايره پرستش الهي واقع بشود. اگر بخواهد نوراني و حق باشد و حقيقتي درونش جاري بشود بايد ذيل پرستش خداي متعال واقع بشود، يعني ذيل اديان الهي واقع بشود و دين الهي بر كليه معارف بشري حاكم شود.

نظریه ها در مورد راه رسیدن به حق

همين جا من به نکته ای اشاره اي مي كنم و رد مي شوم. يك مبنا اين است كه انسان با تبعيت از دين به يك نظام معارف ديني مي رسد، اگر از طريق شهود رفت به يك نظام شهود مي رسد و اگر از طريق برهان عقلي رفت به يك درك عقلي و نظام عقلي از جهان مي رسد.

حال يك نظر اين است كه اينها سه مسير از هم جدا هستند و يكي حق است و دو تايش باطل. يعني هميشه طريق شهود و عرفان و فلسفه باطل است، طريق عقل مستقل هم باطل است ولی طريق وحي طريق صحيحي است.
يك مبناي ديگري كه مبناي علامه بزرگوار طباطبايي است در سوره مائده از آيه ١٥ تا ١٩ آنجا بحث كردند این است كه اينها سه راه هستند که به هیچ وجه يك راه نمي شوند و بينشان وحدت برقرار نمي شود، ولي سه مسير حق هستند، مسير وحي مسير نزديك تر و هموارتر و امن تر است ولي مسير عقل و شهود هم مسير است.

يك نگاه ديگر كه ما عرض مي كنيم این است که اگر شهود و ادراك عقلي ذيل وحي واقع بشود مقدس و هماهنگ با وحي مي شود، اگر ذيل وحي واقع نشد غير از وحي است و به حق هم نمي رساند و نمي رسد. به تعبير ديگر نه فقط عرفان و فلسفه بلکه علوم تجربي، علوم انساني، علوم اجتماعي و كليه دانش هاي بشري مي تواند مسير مستقل از وحي را دنبال بكند، که در این صورت حق نيست و باطل است.

البته در این صورت هم كارآمدي دارد، شما نسبت به علوم انساني غرب كه ديگر ترديد نداريد! به تعبير مقام معظم رهبري مبتني بر فلسفه هاي صد درصد مادي هستند ولي با اينها تمدّن ساخته مي شود، فلسفه هايش هم همينطور است، عرفان و شهودش هم همينطور است. اگر مستقل از وحي پيش رفت حاصل مي دهد و كارآمدي دارد، ايجاد شهود مي كند، قدرت روحي و عقلي و كارآمدي حسي و عيني ايجاد مي كند ولي همه اينها در جهت باطل است. ولي اگر تبعيت از وحي كرد و ذيل وحي قرار گرفت همه اش مي شود حق.

بنابراين عرفان و حكمت و دانش را ما نياز داريم اما ذيل وحي، دين نيامده شهود و عقل و حس ما را تعطيل كند، البته که این گونه نیست، دین آمده تا پرستش خداي متعال در همه قواي ما جاري شود و همه قواي ما را رهبري بكند، انبياء نيامدند كه ما فقط در حوزه احكام فردي از آنها تبعيت كنيم، آمده اند تا همه قواي ما را نوراني كنند. «كِتابٌ أَنْزَلْناهُ إِلَيْكَ لِتُخْرِجَ النَّاسَ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ بِإِذْنِ رَبِّهِمْ إِلى‏ صِراطِ الْعَزِيزِ الْحَمِيدِ»(ابراهیم/1) اگر ما خودمان را تسليم كنيم و از دينش تبعيت كنيم همه قواي ما را نوراني مي كند، ولي اگر انسان تبعيت نكرد به هر اندازه اي كه سرپیچی کند شهودش ظلماني مي شود، به هر اندازه كه تبعيت نكرد علوم تجربي و علوم انساني اش ظلماني مي شود، فلسفه هايش و عرفان و شهودش ظلماني مي شود، روش علوم و روش تحقيق و منطقش ظلماني مي شود.

بنابراين عرض ما اين است كه همه قواي ادراكي ما مي تواند مستقل از دين الهي عمل بكند، اگر مستقل عمل كرد نه فقط دين نيست بلكه باطل است و ظلماني، به واقع هم ما را نمي رساند. اما اگر تبعيت از دين کرد آنوقت همه اش نوراني به نور دين می شود، عرفانش، فلسفه اش، علوم عقلي و حكمتش، دانش هاي تجربي اش و برنامه ريزي اجرايي اش، علوم نظري و كاربردي و شهودش، همه و همه نوراني مي شود و به يك معنا ديني مي شود. همه مقدس ارزشمند مي شود چون درونش نور بندگي خداي متعال جاري است. پس اين هم مساله دوم دين و حوزه دين را اجمالا اشاره كرديم و نسبت بين دين و حوزه فهم ادراك بشر را هم توضيح داديم.

رد پای پرستش در همه اعمال انسان

نكته ديگري كه بايد از آن بحث كرد اين است كه نسبت بين اختيار و دين چه مي شود؟ ببينيد قدرت تصرف و نفوذ انسان در عالم كه ما از آن به آزادي تعبير مي كنيم وقتي مي خواهد اعمال بشود مستقل از عالم اعمال نمي شود، يعني وقتی اراده ما مي خواهد در عالم جاري بشود ما يك موجود مستقلي نيستيم تا مستقل از عالم تصميم بگيريم و عمل بكنيم. ما هر وقت بخواهيم تصرف بكنيم و اراده خودمان را بسط و گسترش بدهيم حتما در حال پرستش معبودي هستيم و در مسير پرستش او داريم عمل مي كنيم. اگر خدا را پرستيديم اين اختيار تحت ولايت الله قرار مي گيرد و اراده ما در عالم نور بسط پيدا مي كند «يُخْرِجُهُمْ‏ مِنَ‏ الظُّلُماتِ‏ إِلَى‏ النُّور»(بقره/257)، بنابراین بسط آگاهي و توسعه اختيار و حضور پيدا مي شود.

اما اگر بت ها را پرستيديم، پرستش بت ها و تعلق به غير خداي متعال، محدوديت قدرت و اراده را در انسان ايجاد مي كند که اولا اسارت معنوي ايجاد مي كند و بعد از اسارت معنوي ما را مي برد تحت ولايت اولياء طاغوت و اسارت تاريخي و اجتماعي براي ما ايجاد مي كند. پس انسان خيال می كند آزاد است و خودش خداي عالم است و هر كاري بخواهد مي كند، همين كه مي خواهد اراده خودش را بسط بدهد و تصرف كند و تصميم بگيرد، با پرستش تصميم مي گيرد.

هيچ فعل ارادي ما در هيچ يك از قواي ارادي ما خارج از آهنگ پرستش نيست، يا خداپرستي است يا بت پرستي. اگر خداپرستي شد حاصلش اين است كه خداي متعال سرپرستي اراده و اختيار ما را بعهده مي گيرد و اراده را بسط مي دهد و وارد عالم نور مي كند، و انسان توسعه حضور و توسعه تصرف پيدا مي كند. ولي اگر پرستش غير را كرد، پرستش غير اولا اسارت معنوي مي آورد، انسان وقتي تعلق به غير خداي متعال پيدا مي كند نفسِ اين تعلق قيد به دست و پاي انسان مي زند و دامنه اختيار انسان را به تعلقات محدودش گره مي زند، و ثانيا منشا اين مي شود كه انسان تحت ولايت اولياء طاغوت قرار  بگيرد. بعد از آن هم اراده اش در دامنه اراده آنها جاري و ملحق به آنها مي شود، پس وارد وادي ظلمات مي شود و تابع اراده اولياء طاغوت در عالم قرار مي گيرد.

به تعبير ديگر انسان وقتي عمل مي كند عملش داراي آهنگ پرستش و دين است؛ اگر پرستش الهي بود اختيارت او وارد وادي نور مي شود و اگر پرستش اولياء طاغوت و پرستش غير بود، بقول قرآن «عَبَدَ الطَّاغُوت‏»(مائده/60) بود، وارد حوزه ظلمت و ظلمات مي شود. البته ممكن است در آنجا هم يك كسي اراده اش بسط پيدا بكند ولي بسط در وادي ظلمات است، شرح صدر در كفر است، توسعه اسارت معنوي است كه حالا اين خودش يك بحث پر دامنه اي است. پس اين هم يك نكته كه اينطور نيست كه تبعيت از دين براي انسان محدوديت و اسارت ايجاد بكند و رهايي از دين مبدا آزادي انسان بشود.

آنهايي كه آزادي را به ليبراليسم و آزادي از تقيدات ديني و پرستش خداي متعال تعريف كردند در واقع دست به يك نوع تحريف حقيقت آزادي زده اند. آزادي يعني توسعه و تصرف توسعه حضور، ما مي خواهيم حضور بيشتري داشته باشيم و اين توسعه حضور وقتي در عالم محقق مي شود كه برود پرستش خداي متعال را بياورد.

 بحث هاي پر دامنه جدي اي دارد كه بايد توضيح داده بشود که چگونه پرستش غير خداي متعال هم آزادي معنوي انسان را سلب مي كند و هم آزادي اجتماعي و اختيارات اجتماعي او را محدود مي كند و منتهي به توسعه اسارت اجتماعي مي شود؟! هر چه نظام هاي اجتماعي غير الهي گسترده تر مي شوند اسارت هاي انسان ها در اين روابط هاي اجتماعي اسارت هاي پيچيده تري مي شود، برده داري ها پيچيده تر مي شوند و شكل پيچيده تر و مدرن تري پيدا مي كند. این را من اجمالا اشاره كردم، اگر سوالي بعدا بود عرض مي كنم.

حقیقی یا اعتباری بودن جوامع

نكته بعدي كه بايد به آن توجه پيدا كرد بحث جامعه است. همينطور كه عرض كردم انسان در حوزه اختيار فردي خودش نه از پرستش عاري است و نه از ولايت، حتما پرستشي دارد و حتما ذيل اين پرستش يك ولايتي را مي پذيرد و آن ولايت بر او جاري مي شود. پس انسان خالي از تولّي و ولايت نيست و ذيل پرستشي كه مي كند و ديني كه اختيار مي كند ولایتی را می پذیرد و ذیل آن عمل مي كند، چه دين الهي باشد چه دين باطل.

جامعه هم اينطور است، جوامع يك حقيقتي دارند و اعتباری نیستند. اينطور نيست كه در یک جامعه آدم ها اصل باشند و جامعه هم مثل سلول ها و جزاير مستقل از هم و دانه هاي تسبيح از هم گسيخته باشد که صرفا در آن آدم ها هستند كه اختيار دارند و روابط اجتماعي حقيقي بين انسان ها وجود ندارد. علامه بزرگوار طباطبايي هم در تفسيرشان به شکلی به اين نتيجه رسيدند و مرحوم شهيد مطهري هم به نسبتي همين را پذيرفتند، خاطرم هست شايد شهيد صدر هم همين را در سنن اجتماعي شان دارند.

جامعه يك امر حقيقي است، يعني انسان ها روابط روحي، فكري و حسي كه با هم برقرار مي كنند، روابط واقعي است و اين روابط واقعي يك نظام اراده بزرگ درست مي كند که اين هم يك مكانيسم بسيار پيچيده اي دارد و ساده نيست. اراده ها حقيقتا با همديگر يك وحدت حقيقي پيدا مي كنند نه به معناي اينكه يك اراده بسيط مي شوند، نه، يك اراده بزرگ مركب پيدا مي شود كه اين اراده بزرگ مركب داراي نظام سطوح است و حول يك اراده در نهايت جمع مي شوند. این اراده يا اراده نوراني است يا اراده ظلماني، اگر نوراني بود جامعه مي شود جامعه موحدين و اگر ظلماني بود جامعه جامعه بت پرستان است.

به تعبير ديگر انسان ها وقتي مي خواهند خدا را بپرستند پرستش خداي متعال بصورت جمعي واقع مي شود، يعني انسان ها حول اراده انبياء جمع مي شوند يا حول اراده اولياء طاغوت. آنهايي كه مي خواهند بت پرستي كنند يك اراده جمعي حول اولياء طاغوت پيدا مي كنند و پرستش غير واقع مي شود، آنهايي هم كه مي خواهند خدا را بپرستند يك وحدت اراده حول انبياء درست مي کنند و خداپرستي واقع مي شود. اين بحث احتياج به بحث دارد و مفصل بايد بررسي بشود، فقط من اين را اشاره كردم كه حيات اجتماعي ما واقعي است، یعنی هم جامعه فراعنه ما واقعي است و هم جامعه انبياء.

درون جامعه انبياء اراده هايي نوراني و اراده هايي كه مي خواهند خدا را بپرستند، ذيل اراده انبياء جمع مي شوند تا بر محور وحي و دين الهي خدا را پرستش کنند. اين مسير پرستش در طول تاريخ به تدريج به كمال رسيده تا مي رسد به عصر ظهور، پس در عصر ظهور است كه حقيقت پرستش جمعي بشكل نوراني واقع مي شود. البته اين بنا بود بعد از غدير واقع بشود اما اتفاقي افتاد كه آن را به تاخير انداخت. «أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ بَدَّلُوا نِعْمَتَ اللَّهِ كُفْراً»(ابراهیم/28) در آن زمان اصحاب سقیفه كلمه ايمان و نعمت الهي را برداشتند و جايش كلمه كفر گذاشتند «وَ أَحَلُّوا قَوْمَهُمْ دارَ الْبَوارِ جَهَنَّمَ يَصْلَوْنَها وَ بِئْسَ الْقَرارُ»(ابراهیم/29) فضا را فضاي جهنم كردند.

بنا بود فضاي عالم فضاي نوراني و فضاي جنت بشود و همه ذيل ولايت اميرالمومنين خدا را بپرستند. قرار بود يك پرستش جمعي و يك جامعه نوراني درست بشود و يك بلد طيّبه حول امام شكل بگيرد، که متاسفانه به تاخير افتاد ولي اتفاق خواهد افتاد. يك طرف هم جامعه ظلماني است كه حول محور اولياء طاغوت دائما ظلماني تر مي شود تا مي رسد به آن منزلتي كه «مُلِئَتْ ظُلْماً وَ جَوْراً» هيچ يك از روابط حيات انساني ديگر روابط عادلانه نيست.

ترازوی عدل و جور

اگر جامعه حول كلمه عدل بود «وَ تَمَّتْ كَلِمَةُ رَبِّكَ صِدْقاً وَ عَدْلا»(انعام/115) كه امام معصوم است، همه روابط مي شود روابط عادله و نوراني «لَقَدْ أَرْسَلْنا رُسُلَنا بِالْبَيِّناتِ وَ أَنْزَلْنا مَعَهُمُ الْكِتابَ وَ الْمِيزانَ لِيَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ»(حدید/25)، آن ميزان و ترازویی كه با انبياء نازل مي شود اگر در وجود انسان جاري شد و باصطلاح ترازوي دروني انسان ترازوي عادله شد، آنوقت قيام به قسط مي كند، والا اگر ولايت اولياء طاغوت در اراده انسان جاري شد ترازوي انسان بهم مي خورد.

همانطور که مي دانيد ما هميشه يك ترازويي داريم و هر كاري مي خواهيم انجام بدهيم ترازو می کنیم حتی اگر لقمه مي خواهيم در دهان بگذاريم ترازو مي كنيم که انجام بدهیم يا نه؟ خوب است يا بد؟ مي ارزد يا نمي ارزد؟ تا آنجايي كه مي خواهيم يك خانه بخريم یا يك زندگي پنجاه ساله درست كنيم یا يك رشته انتخاب كنيم، در همه اينها ما ترازويي مي گذاريم و مي گوييم آره يا نه، مي ارزد يا نمي ارزد. اين ترازوي دروني انسان اگر ترازوي عدل شد آن وقت قيام بالعدل مي كند و اگر ترازوي دروني انسان عدل نشد نمي تواند قيام به عدل كند. آن ميزاني که انبياء مي آورند که همان جريان ولايت الله هست «أَنْزَلْنا مَعَهُمُ الْكِتابَ وَ الْمِيزانَ لِيَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ»، اگر در وجود انسان جاري شد او را عادل و قائم به عدل مي كند.

ولايت باطل هم درون انسان و هم بيرون او محور اقامه جور و ولايت حقه محور اقامه عدل است. انسان هايي كه ذيل ولايت معصوم عمل مي كنند هم خودشان تحت ولايت قرار مي گيرند و عادل مي شوند و هم روابطشان عادله مي شود. انسان هايي هم كه تحت ولايت اولياء طاغوت عمل مي كنند خودشان قيام به جور مي كنند، يعني ترازويشان ترازوي جور و خودشان جائر مي شوند.

پس ما دو نوع جامعه داريم، دو نوع هم كه مي گويم باز نمي خواهم سياه و سفيد بگويم صد در صد ايماني يا كفر، دو جنس جامعه است. جامعه اي كه بر محور فراعنه شكل مي گيرد و جامعه اي كه بر محور انبياء شكل مي گيرد. انسان ها خالي از پرستش نيستند، آنهايي كه مي خواهند خدا را بپرستند و كبريای الهي و الوهيت او را دنبال كنند روی به سوی انبياء مي رسند و حول انبياء و اولياء الهي جامعه شكل مي دهند.

 من نمي خواهم نسبت بدهم اما يك سير معرفتي در اذان وجود دارد که از تكبير الهي شروع مي شود تا شهود توحيد، بعد مي رسد به شهود رسالت و بعد به درك از ولايت، تا به این جا می رسد که «حيّ علي الصلاة حيّ علي الفلاح». اين آدم ديگر همه كارش اقامه صلاة و فلاح است، همه زندگي اش مي شود صلاة و فلاح، نه اينكه صلاة و فلاح بخشي از حياتش شود!

اما آنهايي هم كه كبرياي الهي در نظرشان جلوه نكرده، دنيا و شؤون دنيا و اولياء طاغوت و شياطين در نظرشان جلوه مي كنند، آنها هم رو به ولايت آنها مي آورند و طبيعتا با سرعت به طرف غفلت و شيطنت و بعد هم خسران حركت مي كنند. در هر جامعه اي شما بخواهيد يا نخواهيد ولايت و تولّي است. جامعه خالي از ولايت و تولّي نداریم ولی گاهي شكل تولّي و ولايت بسيط و گاهي پيچيده است.

اين ولايتي هم كه به آن تولّي مي شود يا ولايت نوراني است يا ولايت ظلمانی، پس جامعه خالي از ولايت نيست.
حَتّي آنجايي كه يك جامعه دموكراتيكي شكل مي گيرد و آدم ها بر اساس اراده شخصي و فردي خودشان دارند جامعه پردازي مي كنند، خيال مي كنند كه اين اراده ها است كه دارد نظام اجتماعي را در اساس شكل مي دهد؛ اما اينطور نيست، آنجا هم يك جريان ولايت و مديريت است كه آنها ذيل آن مديريت اين نوع جامعه را مي سازند.

يعني خود اين جريان كه انسان ها نظام دموكراسي بپا بكنند، يك جريان ولايت و مدیریتی درونش بوده است. انسان ها وقتي جامعه پردازي مي كنند، حتی آنجايي كه مي گويند ما خودمان مي خواهيم با اراده خودمان بسازيم و كاري با خدا و رسول نداريم، آقا بالاسر هم نمي خواهيم و خودمان مي خواهيم مشاركت كنيم و از طريق مشاركت اجتماع بسازيم، آنجا هم انسان ها خالي از پرستش نيستند و دارند معبودي را مي پرستند. آن ها در مسير پرستش او اين مسير را انتخاب مي كنند و طبعيتا با این پرستش يك جرياني در باطن بر آنها جاري مي شود که همان ولايت اولياء طاغوت است، آن ها تحت آن ولايت دارند جامعه سازي مي كنند.

اين كه خيال كنيد جامعه خالي از جريان ولايت و سرپرستي است، حرف ناتمامي است. انسان هم در حوزه حيات فردي اش آنجايي كه شروع مي كند به عمل كردن، حتما تحت ولايت قرار مي گيرد، و هم در حوزه عمل اجتماعي اش. يك تمدني كه مي سازند اين تمدّن یا ذيل ولايت حقه است -تعبير تمدّن هم تعبير دقيقي نيست- و ركن آن بلد طيّبه، امام است یا جامعه مادی است که رکن آن اراده اولياء طاغوت و ولايت آنها است. اين تحليل جامعه است و بايد با دقت انجام بگيرد، من فقط اين را بخاطر اين گفتم كه معلوم باشد  كه جامعه خالي از ولايت نيست.

نمی شود کسانی بگویند ما ولي نمي خواهيم، نمي توانيد نخواهيد! اصلاً خدواند انسان را اینگونه خلق نكرده است!
انسان در پرستش معبود آزاد است «لا اكراه في الدِّين»، وقتي دين درونش اكراه نبود آدم ها دو دسته مي شوند: مومن و كافر. مي شود خدا را پرستيد و مومن بالله شد مي شود هم كافر بالله شد، كفر بالله هم براي خودش يك منسكي است. اينطور نيست كه كافران چون خدا را قبول ندارند خودشان خدا بشوند. هم آن كسي كه خدا را مي پرستد اله نيست و تحت ربوبيت حضرت حق است و هم آن كسي كه خدا را نمي پرستد خدا نمي شود كه بگويد آزاد هستم! او هم در روابط عالم زندگي مي كند، روابط او چه روابطي است؟ روابطي كه «الَّذينَ كَفَرُوا أَوْلِياؤُهُمُ الطَّاغُوتُ يُخْرِجُونَهُمْ مِنَ النُّورِ إِلَى الظُّلُمات‏» آنهايي هم كه خدا را نمي پرستند «لَكُمْ دِينُكُمْ وَ لِيَ دِينِ‏» چیز دیگری را مي پرستند. نه از پرستش رهايي هست نه از ولايت، تفاوتش در ولايت نور و ظلمت است.

معنای ولایت فقیه

يك بحث ديگر باقي ماند که بحث رابطه ولايت و حقوق است، كه بايد مبنايش را بگوييم و بعد تبيين كنيم كه ريشه حق كجا است و رابطه ولايت با حق چيست؟ آيا حقوق اجتماعي منافات با ولايت فقيه دارد يا ندارد؟ حقوق بماند چون يك بحث مستقل و پر دامنه اي است.

حالا بر اساس اين مقدماتي كه عرض كردم معني ولايت فقيه را هم عرض مي كنم. معناي ولایت فقیه اين است كه خداي متعال نسبت به آنهايي كه مومن به او مي شوند و دين الهي را قبول مي كنند، ولايت اعمال مي كند که اين ولايت هم ولايت نور است. اين ولايت را خداوند چگونه اعمال مي کند؟ «اللَّهُ وَلِيُّ الَّذينَ آمَنُوا يُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّور». اين را در يك آيه ديگري خداي متعال توضيح داده است، حضرت فرمود: «خَلَطَنَا بِنَفْسِهِ فَجَعَلَ ظُلْمَنَا ظُلْمَهُ وَ وَلَايَتَنَا وَلَايَتَهُ حَيْثُ يَقُولُ إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا يَعْنِي الْأَئِمَّةَ مِنَّا»(1). ولايت الله بر ما مستقيم جاري نمي شود و این توهم است که آدم خيال كند بدون وساطت معصوم مي تواند تحت ولايت الله قرار بگيرد!

فرمود: «أَلا بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ‏ قَالَ بِمُحَمَّدٍ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ وَ هُوَ ذِكْرُ اللَّهِ وَ حِجَابُهُ»(2) وجود مقدس نبي اكرم ذکر الله است، اوست كه «أَرَى رَسُولَهُ بِقَلْبِهِ مِنْ نُورِ عَظَمَتِهِ مَا أَحَب‏»(3)‏، به ما ربطي ندارد! ما اگر مي خواهيم ذيل ولايت الله حركت كنيم هر كسي که باشيم و در هر مقامي، باید تحت ولایت معصوم قرار بگیریم «وَلَايَتُنَا وَلَايَةُ اللَّهِ الَّتِي لَمْ يَبْعَثْ نَبِيّاً قَطُّ إِلَّا بِهَا»(4). پس اگر كسي مومن شد تحت ولايت معصوم قرار مي گيرد كه اين همان ولايت الله است.

حالا وقتي ولايت معصوم مي خواهد در حيات انسان ها جاري بشود مناسكي و مقاماتي دارد. بحث من صرفا ولايت اعتباريه نيست بلكه ولايت حقيقيه است، بعضي ها مي گويند مثلا استاد معنوي واسطه حقيقي بين امام معصوم و شاگرد است و حقيقتا انوار معصوم و هدايت معصوم به اين شاگرد از طريق اين استاد معنوي مي رسد. اين البته ادعايي است كه به راحتي قابل اثبات نيست من به عنوان مثال عرض كردم.

حيات اجتماعي انسان ها هم همينطور است؛ اينطور نيست كه ولايت الهي معصوم بر حيات اجتماعي ما مستقيم جاري بشود بلکه از طريق ولاتي جاري مي شود كه فهمشان در دين خدا نوراني شده است. البته اين را هم عرض بكنم که فهم دين صرفا به كار نظري نيست، نمي شود شما مجتهد يهودي داشته باشيد! ديده ايد علماء در اجازه اجتهاد هايي كه مي دادند مي نوشتند «ملكة قدسيه»؛ تا انسان تمسك و تولّي نداشته باشد فهم دين پيدا نمي شود. كسي كه تولّي پيدا كرده و حجاب كلمات از او كنار رفته، به درايت دين رسيده و نوراني به نور علم الهي شده و بعد هم نوراني به نور عمل شده، فهم دین پیدا کرده است. البته اين آدم هايي هم كه نوراني به علم و عمل مي شوند بعضي هايشان قدرت سرپرستي و شان سرپرستي ندارند.

اما کسی که قدرت جاري ساختن علم الهي و ولايت معصوم را بر اراده هاي مادون دارد محور اراده هاي اجتماعي است. در جامعه كفر هم همينطور است؛ هيچ وقت ولايت ابليس و اولياء طاغوت بر جامعه كفر مستقيم واقع نمي شود، اراده هايي هستند كه آن اراده ها فرهنگ و سياست و اقتصاد، و ارواح و افكار و رفتار انسان را سرپرستی می کنند.

در جبهه حق هم همينطور است؛ معني جامعه ديني جامعه اي است كه متولي به ولايت الله هستند و درجاتي هم دارد. به هر ميزاني كه تولّي آنها خالص تر و جامع تر مي شود ولايت الهي بر آنها بيشتر جاري مي شود در نتیجه دين در حيات طيّبه آنها بيشتر ظهور پيدا مي كند. البته اين جريان ولايت الهي كه از طريق معصومين واقع مي شود يك نظام دارد و مستقيم نيست.

اراده هايي كه به نور علوم الهي و علوم معصوم نوراني شدند و دين را مي فهمند و آن اراده هايي كه در تولّي به معصوم تقوا دارند و به همراهي معصوم رسيدند، آن اراده ها واسطه جريان معصوم در حيات اجتماعي مي شوند. تولّي به آنها طريق تولّي به معصوم است البته خودشان عصمت مطلقه ندارند. چنين اراده اي محور شكل گيري جامعه مومنين در عصر غيبت است. البته در عصر ظهور هم اينطور نبوده كه ائمه عليهم السلام مستقيم همه جا را اداره كنند، وجود مقدس اميرالمومنين هم ولاتي نصب مي كردند.

پاسخ به شبهه استبدادی بودن نظام ولایت فقیه

حال اگر بخواهيد اين عرصه حيات اجتماعي را كه از يك طرف جاي نظام اعتبارات اجتماعي است گره بزنيد به عرصه حیات واقعي و باطني جريان ولايت و تولّي، يك تصويري از جامعه سياسي مومنين و نظام ولايت فقيه پيدا مي شود و به همه آن شبهات هم پاسخ داده مي شود. این که  بعضی می گویند ولايت فقيه استبداد است این را من اصلا نمي فهمم، مگر اين اراده، طريق جريان اراده معصوم نیست؟! حالا اين را هم در جاي خودش باز بايد توضيح بدهيم كه معصومين كه جامعه را سرپرستی و شفاعت مي كنند، اين شفاعتشان عين بندگي است، درونش هيچ شيطنت نفس نيست و الا معصوم نيستند. در نظامی که ولایت فقیه حاکم است هم همین طور است و اصلا استبداد در آنجا تصوير ندارد.

بله ما قبول داريم انسان اگر از دايره بندگي خداي متعال خارج شد مي خواهد تفرعن بكند. فرعوني است كه مي خواهد تفرعن نسبت به ديگران بكند و ديگران تحت ولايت او بيايند، فرق هم نمي كند ساختار نظام اجتماعي باطل ساختار سنتي و قديمي از نوع مثلا برده داري هاي باطل باشد یا ساختار پيچيده ليبرال دموكراسي قرن بيست و يكم. در این جريان که جريان استبداد و ظلمت و اسارت انسان است هم اسارت معنوي و هم اسارت اجتماعي، طبيعتا شما در جامعه طبقه مرجع در مقابل انبياء نمي توانيد داشته باشيد، نه دانشمندان نه فلاسفه و نه علماء. اينها در عرض انبياء دستگاهي براي خودشان درست مي كنند و اتباعشان مي شوند يك دسته ديگري که در جامعه مومنين نقشي نخواهند داشت. يا اینکه ذيل انبياء حركت مي كنند و مثل فقيهي كه در طول معصومين مرجع است، آنها هم در طول معصوم مرجع مي شوند.

بنابراين به طور كلي ما طبقه مرجع در عرض انبياء نبايد داشته باشيم، كما اينكه عقل و شهود و حس ما در عرض وحي نيست. هيچ طبقه اي از فيلسوفان و دانشمندان و عرفا در عرض انبياء نبايد قرار بگيرند، اگر در عرض قرار گرفتند باطل مي شوند و ديگر ضلال است و راه نيست. اين اجمالي از آن چيزي بود كه اشاره كردم، فكر مي كنم مباني را گفتم، توضيح و تطبيقش به عهده خود شما، اگر سوالي باشد جواب مي دهم.

کیفیت همراهی عقل و شهود در کنار وحی

سوال: چگونه ممكن است عقل و شهود به همراه وحي ما را به هدف و مقصود اصلي برساند؟

جواب: ببينيد يك موقع شما مي گوييد كه خداي متعال عقل را آفريده و يك راهي مستقل از انبياء براي عقل قرار داده و عقل براي اينكه اين راه را طي بكند هيچ احتياجي به انبياء ندارد. عقل از بديهيات شروع مي كند، اين بديهيات را با يك روشي كه خود آن روش هم بديهي است كنار هم قرار مي دهد و به هم ضميمه مي كند تا توليد دانش كند و همین طور پيش مي رود و يك دستگاه فلسفي عظيم درست مي كند، نظام آفرينش را تحليل مي كند، رابطه عالم با حضرت حق را تحليل مي كند، مبدا و معاد را تحليل مي كند و اين شان عقل است. عقل مي تواند مستقل از انبياء به شناخت عالم برسد كما اينكه حس انسان هم همينطور است؛ يك مسير منطقي دارد و با آن ابزار صحيح اگر خودش حركت كرد به يك دانش هاي صحيح و واقعي مي رسد كاري هم با انبياء ندارد.

شهود هم همينطور است؛ انسان ها با يك تهذيب و تربيت هايي يك بسط باطني و شرح صدر روحي پيدا مي كنند، يك عوالمي برايشان مشهود و مكشوف مي شود و این كاري هم با انبياء ندارد. اين يك مسيري است كه قواعد خودش را دارد. بعضي ها همين را گفتند و بعد هم ادعا كردند که اتفاقاً قرآن و برهان و عرفان يكي هستند. علامه طباطبايي مي گويند اينطور نيست؛ آنها دو راه درست هستند، اگر كسي درست راه عقل را برود درست راه شهود را برود راه درستي است ولي در كنار وحي.

ما عرضمان اين است كه عقل به دو شكل مي تواند عمل بكند و شما دو جور مي توانيد محاسبات نظري بكنيد. يك بار مستقل از انبياء كسي شروع مي كند و مي گويد من از بديهيات خودم شروع مي كنم و می روم تا آخر، اين حتما به انحراف مي رود و محال است مستقيم بتواند حركت بكند. يك موقعي نه، وقتي مي خواهد محاسبه كند ذيل انبياء حركت مي كند. فقیه كار عقلي مي كند، در فقه استنباطي ما دقيق ترين محاسبات و دقيق ترين ملازمات عقلي مطالعه مي شود اما فقيه در اين مسيري كه دنبال مي كند چشمش به زبان معصوم و گوشش به بيان معصوم است، تمام توجهش اين است كه امام چه فرموده است. او از مجموع  كلمات امام با يك مداقه عقلي حكم الهي را مي فهمد. پس در کار فقیه عقل تعطيل نمي شود بلکه با يك منطقي در خدمت وحي قرار مي گيرد.

ما میگوییم همانطور كه در فقه اتفاق افتاده در حكمت هم مي تواند اتفاق بيافتد، در اخلاق و عرفان هم مي تواند اتفاق بيافتد و اگر در اخلاق و عرفان و فقه اتفاق افتاد آن وقت شما عرفان و حكمت ذيل وحي داريد. بنابراين شهود انسان هم مي تواند ذيل وحي قرار بگيرد و انسان با برنامه وحي، بسط روحي و شرح صدر روحي پيدا كند و وارد مشاهده عالم غيب بشود. لذا ما باید ذیل وحی حرکت کنیم.

وحي يك نوع علم و هدايت و الهام خاصي است كه خداي متعال براي يك عده مخصوصي دارد و عمومي نيست. البته مقصود ما از اين وحي، وحي مخصوص انبياء نه اينكه «وَ أَوْحى‏ رَبُّكَ إِلَى النَّحْل‏»(نحل/68). وحی یک نوع الهام، تعليم، هدايت و نورانيت خاصي است كه خداي متعال به يك عده محدودي بر اساس يك ضوابطي عطا مي كند كه آنها مي شوند انبياء الهي، بعد مي شوند رسل الهي و بعد ماموريت پيدا مي كنند كه آن اخبار غيبي را به ما برسانند. البته ماهيت وحی باید مفصل بحث شود.

ولی عرض ما این است که كساني كه دين بطور كامل به آنها نرسد طبق اين اصول عقل و يا شهود طبيعتا به اندازه اي كه دين به آنها برسد مي توانند هدايت بشوند و به اندازه اي كه به دين نرسند از هدايت ديني محروم هستند، لذا عرض كردم ايمان درجات دارد. اگر كسي به اصول الوهيت حضرت حق و به اصل نبوت انبياء و ولايت اولياء الهي ملتزم بود، اين آدم اهل نجات است ولو اينكه به كمال ايمان نرسيده باشد. اما اينكه چرا يك عده اي كامل مي شوند و يك عده نمي شوند خودش يك بحث پر دامنه اي است.

مقام اثبات مدعای استاد

سوال: مبادی زيادي را پيشفرض گرفتيد حال اينها را اثبات كنيد! درصدد توضيح و تبيين اين مهم هستيم كه حوزه دين در تمام شؤونات فردي و اجتماعي مطرح مي باشد اما حقير بر اين باور هستم كه براي پويا بودن بحث و كاربردي شدن آن در مدارس تبليغ ابتداء باید آن را اثبات كرد و همچنين بسيار مشتاق هستم در ارتباط با اين موضوع با ولايت فقيه وارد بحث شويد كه رابطه بحث معين بشود.

جواب: في الجمله فرمايش شما را قبول دارم كه من اين ادعاهايي كه كردم به تفصيل وارد ادله اش نشدم بلکه اجمالا به آن ها اشاره كردم، ادلّه هم بين ادلّه عقلي و نقلي بود نه فقط عقلي محض بود و نه فقط نقلي بود. اما هر كدام از اين مدعياتي كه عرض كردم واقعا جلسات زيادي مي طلبد كه دانه دانه آنها را بحث بكنيم.

مثلا فرض كنيد علامه بزرگوار طباطبايي در ذيل آيات سوره مباركه مائده يك بحث بسيار دقيق و پردامنه اي مطرح كردند كه آنجا اثبات مي كنند طريق قرآن طريق حقي است، طريق شهود طريق حقي است و بعد هم اثبات مي كنند كه اين دو طريق با وحي يكي نيست بلکه سه راه است. بعد هم مي گويند همه آنهايي كه تلاش مي كنند اينها را به هم نزديك بكنند شدني نيست. خب اگر ما بخواهيم این را بحث كنيم خود اين بحث مرحوم علامه حداقل پنج شش جلسه است.

اين بحث ها هر يك بايد بتفصيل بحث بشود و من خواستم فقط افق گشايي كنم تا معلوم شود شما وقتي از نظام سياسي اسلام بحث مي كنيد مستقيم نرويد سراغ مقبوله عمر بن حنظله. آن هم يك جايي دارد ولي وقتي اين مقبوله معني دار مي شود، یا حدیث معروف «إِنَّ الْعُلَمَاءَ وَرَثَةُ الْأَنْبِيَاء»(5) معني دار مي شود كه قبل از آن اين مباني را تمام كرده باشيد، آنوقت اين روايات زبان دار و گويا مي شوند. اين مبادي هم هر كدام بحث هاي جدي دارد و از اين زوايا است كه به ما اشكال مي شود. يعني مي گويند شما كه مي گوييد ولايت فقيه، ما بايد به دانشمند رجوع كنيم يا به فقيه؟ مرجع تصميم گيري در جامعه كارشناس است يا فقيه؟ فيلسوف است يا فقيه؟ اين را شما بايد حلش كنيد. يك قدم جلوتر مي گويند مرجع تصميم گيري در امور تخصصي در جامعه مومنين انبياء هستند يا دانشمندان؟ يعني نظر دانشمند متبع است يا نظر پيامبر خدا صلی الله عليه و آله و سلّم؟!

اين را شما بايد يك جاي دیگر حل كنيد و با مقبوله حل نمي شود! اين با بحثي كه من عرض كردم كه مبحث معرفت شناسي و نسبت بين معرفت شناسي و مباني است، حل مي شود. ما بر اساس مباني اي كه در حوزه تعريف از عالم و انسان و دين طرح مي كنيم به ذهنمان مي آيد كه همه معرفت هاي انساني يا ذيل توحيد واقع مي شود يا ذيل كفر و شرك.

بنابراين در جامعه مومنين همه طبقات دانشمندان اعم از دانشمندان تجربي، عرفاء و حكماء، همه ذيل انبياء هستند. لذا هم بايد به انبياء رجوع كرد و هم به آنها، و این دو با هم هيچ تنافي ندارند. رجوع به آنها ذيل رجوع به انبياء است. ولي اگر این دو دستگاه موازي داشتند دو طبقه مرجع مي شوند، و سوال این است که به آنها رجوع كنيم يا به انبياء؟ به فقيه رجوع كنيم يا طبيب؟ به فقيه رجوع كنيم يا به فيزيكدان؟ به فقيه رجوع كنيم يا به كارشناس؟ به فقيه رجوع كنيم يا به عالم علوم سياسي؟ به فقيه رجوع كنيم يا به دانشمند علوم اقتصاد؟ حتما مي گوييد به دانشمندان، پس ولايت فقيه ديگر يعني چه؟!

يك ولايت حداقلي درست مي كنيد كه فقيه بالا سر اينها مي ايستد و مي گويد اينطور برويد، اين ها هم مي گويند ما آقا بالا سر نمي خواهيم، دانش ما به ما مي گويد چگونه عمل بكن! آن ها از دل دانش شان بايد ها را هم در مي آورند! اين تفكيكي كه بعضي كردند كه بايدها را دين و هست ها را علم مي دهد، دين مكتب مي دهد و كار با ماهيت علم ندارد، اينها حرف هایی است که باید يكي يكي بحث بشود.

الان من بعنوان نمونه همين يك مصداق را عرض بكنم، اين بحث معرفت شناسي رابطه اش با ولايت فقيه چيست؟ رابطه اش همين است كه اگر شما براي بشر علم مستقل از أنبياء فرض كرديد كه مستقل از آنان شكل مي گيرد و به نتيجه مي رسد، مطابق با واقع هم هست و هيچ ربطي به انبياء ندارد، پس در اين علوم ديگر طبقه مرجع انبياء نيستند. وقتي طبقه مرجع انبياء نشدند، يك قدم مي آيد جلوتر و می بینند با اين علوم جامعه اداره مي شود و این دانشمندان دارند جامعه را اداره مي كنند، پس فقيه چه كاره است؟! چرا ولايت برای فقيه باشد؟! اين وجهي ندارد!

لذا عرض كردم در كتاب حكمت و حكومت جناب دكتر حائري كه بنظر من دقيق ترين كتاب را در نفي ولايت فقيه نوشتند همين را مي گويند که اين مباني معرفت شناسي با مباني ولايت فقيه سازگار نيست، شما بايد مباني را اصلاح كنيد و درست هم مي گويند.

لذا بايد مباني معرفت شناسي تان را عوض كنيد، اگر اين مباني معرفت شناسي را داريد ولايت برای فقيه لااقل مطلقه نيست، بخشي از ولايت را به دانشمندان بدهيد و بخشي را به فقهاء! به تعبير ديگر بخشي را بدهيد به دين و بخشي را به دانش. شما اگر بين دين و دانش تقسيم حوزه كرديد يك بخشي از اداره جامعه برای دين خواهد بود و يك بخشي برای دانش، اتفاقا همه بخش عيني برای دانش خواهد بود.

اما اگر شما دانش را ذيل دين بياوريد هم دانش دخالت مي كند و هم دين، چرا که این دو در طول هم هستند. علم ذيل دين است و دخالت مي كند و دين هم فتواي به تعطيل عقل و دانش و حس و شهود نمي دهد، ولي مي خواهد آنها را سرپرستي كند. وقتي دین عقلانيت اجتماعي را سرپرستي كرد يك دانشگاهی درست مي شود که در آن دانشمندان شان هم طبقات مرجع هستند اما ذيل انبياء و ذيل دين. همينطور كه اگر فقيه در فتوا در جامعه شيعه طبقه مرجع شود، در عرض معصوم نيست و در طول مرجعيت معصوم است، دانش هم بايد همين اتفاق سرش بيايد.

حالا يك راه حلي استاد بزرگوار حضرت آيت الله جوادي آملي طي كردند و مي گويند: نه، این طور نیست، علم مستقل است و دانشمندان هم حامل آن علم هستند، اما علم خودش دين است. ما به ایشان می گوییم پس شما قبول كرديد كه دانشمندان طبقه مرجع هستند ولو اسمش را بگذاريد دين. حاصلش هم اين است كه آنها كشور را اداره بكنند و هيچ کاری هم به فقيه نداشته باشند، خودشان دانش دارند و دانششان هم دين است! اين تركيب سازي ها كه بگوييم بايد ها را از دين و هست ها را از دانشمندان مي گيريم چون آنها در هست مرجع هستند و دین در بايد، اين هم يك جواب است که بايد بررسي بشود. اما به نظر ما اين جواب هم به جايي نمي رسد. من فقط يك نمونه اش را عرض كردم.

ربط بحث دين شناسي را هم با ولايت فقيه عرض می کنم. اگر شما گفتيد دين برای حوزه خصوصي است، فقيه كه ديگر ولايتش بيشتر از دايره دين نيست، پس اگر دين ربطي به عرصه حيات اجتماعي نداشت قطعا ولايت فقيه در دين هم ربطي به عرصه حيات اجتماعي پيدا نمي كند. آنهايي كه دين را حداقلي تعريف مي كنند و دين را برای حوزه خصوصي مي دانند و مي گويند دين فقط دعوت به يك معنويت و اخلاق فردي و باطني مي كند، قطعا نمي توانند بگويند فقيه داراي ولايت اجتماعي است، چون فقيه خود دين محدود به حوزه حيات باطني است؛ چطور فقيهي كه عالم به اين دين است بر عرصه حيات اجتماعي ولايت پيدا مي كند؟! يا اگر كسي خيال كرد كه دين مانع آزادي انسان است، طبيعتا حكومت و ولایت ديني هم مانع آزادي انسان است.

اگر شما این طور رابطه آزادي و دين را تعريف كنيد كه دين منشا آزادي است و اگر از دين الهي خارج شديد وارد دين كفر مي شويد که این منشا اسارت شما است، اگر توانستيد بگوييد ولايت الله منشا آزادي انسان است و ولايت اولياء طاغوت منشا اسارت او، آنوقت مي توانيد نسبت بين آزادي و ولايت فقيه را تعريف كنيد.

حقوق هم همينطور است اگر شما توانستيد اثبات بكنيد كه حقوق انساني ذيل دين و ولايت دين قابل تامين است، آنوقت مي توانيد بگوييد ولايت فقيه پشتوانه حقوق اجتماعي انسان ها است. يك به يك بايد بحث بشود من فقط سرفصل ها را گفتم كه يك افق گشايي بشود و بدانيد اين شبهاتي كه امروز در فضاي اجتماعي هست با رجوع به رواياتی مثل مقبوله و اينها قابل پاسخ دادن نيست، آن برای آخر خط است. شما بايد اين مباني را تمام كنيد بعد از اين مباني بگوييد ادلّه خاصّه هم داريم.

بنظرم اين مباني اگر خوب طرح بشود خودش براي اثبات ولايت فقيه كافي است، ولي اگر نص هم خواستید روایاتی هست. ولي اگر بخواهيد فقط به نصوص تكيه كنيد به هيچ وجه در مقابل شبهاتي كه از حوزه علوم سياسي سرريز مي شود پاسخگو نخواهید بود. در كتاب حكمت و حكومت آقاي حائري آمده است که بشر در فهم علوم مستقل از وحي است؛ هم علوم عملي را مي فهمد، هم علوم نظري را! معضلات اجتماعي هم با علوم عملي و نظري حل مي شود. پس براي حل معضلات اجتماعي بايد سراغ حكيم و فيلسوف و دانشمندي كه اين علوم عملي و نظري را بلد است برويد. كما اينكه براي مسائل كيهان شناسي سراغ فقيه نمي رويد، براي مسايل حوزه اقتصاد و سياست هم سراغ فقيه نرويد، اينها علوم هستند و اين علوم هم مثل علوم نظري از بديهي به نظري سير مي كنند و حق هستند.

اگر شما اين معرفت شناسي را قبول كرديد جايي براي ولايت معصوم هم نمي ماند، چه رسد ولايت فقيه! در این صورت شما يا ولايت معصوم را بايد ببريد در حوزه محدودي كه آنجاها علم هيچ دخالتي نمي كند كه من چنين حوزه اي پيدا نكردم، يا نه مطلقا نفي اش كنيد و بگوييد ولايت معصوم وجود ندارد. ايشان همين را مي گويد و مي گويد وكالت است و آن هم برای حكيم است.

اين موضوع اگر بخواهد بحث بشود حداقل ده جلسه بحث جدي مي خواهد كه يك به يك اين مسايل و اقوال ذيلش طرح بشود، ادلّه اقوال بررسي بشود تا بتوان اثبات کرد كه علم مستقل از وحي وجود ندارد. علمي كه ذيل وحي است علم است و آنچه ذيل وحي نيست جهل است. این جهل كارآمدي دارد هم در حوزه شهود و هم در حوزه نظري و تجربي كارآمدي دارد اما باطل است.

اين بايد اثبات شود كه دين صرفا يك عده گزاره نيست، دين جريان الوهيت و ولايت الله است و تعطيل بردار هم نيست. ما بايد اثبات كنيم كه جامعه خالي از ولايت نيست حالا يا ولايت حق يا ولايت باطل؛ وقتي اينها را اثبات كرديم آنوقت مي شود بگوييم چرا ما بايد ولايت فقيه داشته باشیم. پس اين مقدماتي كه من عرض كردم هر كدامش در پاسخگويي به شبهات دخيل است.

شکل مواجهه با مخالفان مسیر ایمان و ولایت الهیه

سوال: افراد در واقعيت هم بالاخره يك معبود حق يا باطل دارند، حال افرادي كه ادعاي بي ديني دارند بايد شاهد چه رفتار و برخوردي از سوي افراد حق پذير و ولايت پذير و حق پرست باشند؟ ولايت مطلقه فقيه چه نگاهي به آنها دارد؟

جواب: مبنای این سوال اين است كه اگر خداي متعال تكويناً اختيار به انسان ها داد در نظام اجتماعي چه برخوردي مي كند با آدم هايي كه ايمان نمي آورند؟ يعني جايگاه كساني كه دين را قبول ندارند در حكومت ديني چيست؟ اين سوال خيلي خوبي هم هست ولي ربطي به انكار ولايت ندارد. شما مي گوييد ولايت فقيه يك نظام سياسي حق است، حال اين نظام سياسي حق چگونه با آنهايي كه ايمان نمي آورند و دين الهي را قبول نمي كنند برخورد مي كند؟ آیا آنها را تبعيد مي كند و از جامعه خودش بيرون مي برد یا که آن ها را مطلق یا مشروط مي پذيرد؟ آیا با آنها تقسيم مي كند و مي گويد بياييد با هم مداهنه كنيم، ما خداي شما را مي پرستيم شما هم خداي ما را، بياييد يك طوري ما در سرپرستي جامعه، بت پرستي را هم برسميت بشناسيم؟! يعني بياييد با هم گفتگو كنيم و از طريق گفتگو به تفاهم سیاسی برسيم؟!

به تعبير ديگر مداهنه مي كنند «فَلا تُطِعِ الْمُكَذِّبِينَ * وَدُّوا لَوْ تُدْهِنُ فَيُدْهِنُونَ»(قلم/8-9) البته خداوند از مداهنه نهی کرده است. آن ها مي گويند شما بت پرست، ما هم خداپرست ما كمي خدا را مي پرستيم شما هم كمی بت ها را و منظورشان از اين بت پرستي تمدّن سازي است، یعنی در تمدّن سازي كمي حرف هاي شما و كمي حرف هاي ما، كمي تمدني كه مي سازيد بستر عشق به دنيا باشد كمي هم بستر حب الهي، آیا مي شود اين را قبول كرد یا نه «لكم دينكم و لي دين»؟! اگر شما اثبات كرديد كه كسي الوهيت حضرت حق را قبول كرد بايد مدل ولايت اجتماعي و سياسي اش مدل خاص متناسب با توحيد باشد، آن وقت می توانید بگویید فعلا بهترين مدلي كه ما در عصر غيبت مي شناسيم مدل ولايت فقيه است.

حال اين ولايت چه نسبتي با ساير اراده هاي اجتماعي برقرار مي كند؟ در آخر كار چه مي شود؟ خداي متعال در آخر كارش را توضيح مي دهد و می فرماید :«لا إِكْراهَ‏ فِي‏ الدِّينِ‏» شما مجبور نيستيد ولي «وَ الَّذِينَ‏ كَفَرُوا أَوْلِياؤُهُمُ الطَّاغُوتُ‏‏ يُخْرِجُونَهُمْ مِنَ النُّورِ إِلَى الظُّلُماتِ أُولئِكَ أَصْحابُ النَّارِ هُمْ فِيها خالِدُون‏» اينها خودشان آتش پرست هستند.

خداوند مسير تفكيك جريان حق و باطل را در سوره بيّنه توضيح داده و فرموده که آن ها دست بردار نيستند، بيّنه الهي و رسول مي آيد و جبهه ها را خالص سازي مي كند تا مي شوند «شرّ البرية و خير البرية». پس اينها توضيح داده شده و نحوه مواجهه هم بايد مفصل بحث بشود كه بخشي از آن فقهي و بخشي هم مباني فقهي است، ولي ربطي به حقانيت ندارد. لذا مثلا در حوزه نظام سياسي اسلام اقليت هاي مذهبي حتما جا دارند اما كافر حربي جا ندارد.

سوال: بين جوانان امروزي بيشتر سوالات به شبهات تبديل شده، آنها با ادعا مشكل فكري خود را مطرح مي كنند، يعني منتظر جواب نيستند و مطمئن از ديدگاه خود هستند.

جواب: هميشه سوالاتي كه انسان دارد دو دسته هستند، يك دسته سوالات انسان اينطور هستند که «بَلْ‏ يُرِيدُ الْإِنْسانُ‏ لِيَفْجُرَ أَمامَهُ *‏ يَسْئَلُ أَيَّانَ يَوْمُ الْقِيامَةِ»(قیامت/5-6)، يعني انتخاب خودش را كرده و مي خواهد به سمت دنيا برود، حالا مي خواهد براي كار خودش يك توجيهي درست بكند و كار خودش را عقلاني جلوه بدهد، حتی بعضي وقت ها مي خواهد مقابل دستگاه عقلاني ديگري يك دستگاه درست بكند، اين يك نوع است.

يك دسته آدم هاي ديگري هستند كه واقعا اينطوري نيستند، یعنی اينطور نيست كه انتخاب كرده باشد و بعد از انتخاب سوال كند، سوال او قبل از انتخاب است. حتما نحوه مواجهه با اين دو سوال متفاوت است.

خدا رحمت كند آقاي صفايي را، نمي خواهم بگويم اين دقيقا همينطوري است كه ايشان مي گويند، اما ایشان در كتاب «مسئوليت و سازندگي» جلد دو يك بحثي مطرح مي كنند و مي گويند روحيات آدم ها متفاوت است و تربيت در مورد روحيه هاي مختلف متفاوت بايد عمل بكند. بعد ايشان مثلا ده روحيه را آنجا مثال مي زنند و مي گويند برخورد خداي متعال با اين روحيه ها فرق می کند، خداوند در قرآن با فرعون كه تفرعن دارد يك طور برخورد مي كند، با آن آدمي كه تفرعن ندارد و واقعا سوال دارد طور ديگر برخورد مي كند.

يعني به تعبير ديگر اگر مي خواهيد آدم ها در راه بيايند اينطور نيست كه با همه فقط بحث نظري بكنيد. يك تصوري در بعضي از انديشه هاي فلسفي وجود دارد، خيال مي كنند كه آدم يك موجودي است كه محور همه تصميم گيري هايش ادراكات نظري او است، اگر شما با برهان او را اقناع كرديد كار تمام است، اينطور نيست، آدم ها خيلي وقت ها تصميم گرفته اند و انتخاب كرده اند و این در يك مسير پيچيده اي هم هست كه بايد مفصل بحث بشود.

پس با انسان هاي مختلف بايد مواجهه هاي مختلف بكنيم؛ يك جايي بايد واقعا مواجهه تند كرد و روحيه را شکست تا بتوان نرمش كرد، باید اين كوزه شكسته را از نو بسازيد چون اين آدم با اين فرمي كه دارد شما نمي توانيد در بحث با او به نتيجه برسيد. البته اين شكستن هم مختلف است، خداي متعال خودش خيلي وقت ها اينطور مي كند يك عذاب مي فرستد یا يك آدمي را كه مي خواهد تربيت كند ده سال بيمارش مي كند تا تربيتش كند. تربيت كه هميشه با موعظه نيست، يك بخشي موعظه و يك بخشي برهان و مجادله است؛ يعني به تعبير ديگر حكمت است «ادْعُ‏ إِلى‏ سَبِيلِ‏ رَبِّكَ‏ بِالْحِكْمَةِ وَ الْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَة وَ جادِلْهُمْ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ‏»(نحل/125).

قبول دارم كه نسل امروز خيلي هايشان بخاطر اسارت در شهوات و انتخاب مسير شهوانی به دنبال اين هستند كه نوعي انكار كنند و باصطلاح سؤالات شان سوالات استفهامي نيست بلکه سوالات استنكاري است. اين هم معنايش اين نيست كه ما رهايشان كنيم خيلي از اينها قابل تربيت هستند. بله ممكن است به يك جايي برسد كه «فَذَرْنِي وَ مَنْ‏ يُكَذِّبُ‏ بِهذَا الْحَدِيثِ‏ سَنَسْتَدْرِجُهُمْ مِنْ حَيْثُ لا يَعْلَمُونَ»(قلم/44)، مي فرمايد رهايش كن چون اينها ديگر قابل اصلاح نيستند، «ذَرْنِي وَ مَنْ خَلَقْتُ وَحِيداً * وَ جَعَلْتُ لَهُ مالًا مَمْدُودا»(مدثر/11-12) اينها را رهايشان كن. ولي همين خدايي كه مي فرمايد اينها را رها كن يك جاي ديگر دستور مي دهد و مي فرمايد: اين عده را برو بگير و هدايت و دستگيري كن «لَعَلَّهُمْ‏ يَتَذَكَّرُون‏»، «لَعَلَّهُمْ‏ یَهتَدُون» و امثال اينها.

بنابراين سوال بعدي در بحث نظام تربيتي است كه ما با روحيه هاي مختلفی برخورد می كنيم آیا باید همه را يك طور جواب بدهيم؟ نخير. خيلي ها هستند كه اگر شما بنشينيد و با آنها بحث منطقي بكنيد قافيه را باختيد، ورودي بحث با او بحث منطقي نيست. يك عده اي هم به عكس، اگر با آنها برخوردتان برخورد تعليمي نباشد خطا است. هم بايد روحيه ها را به نحو كلي شناخت و هم باید تطبيق به مصداق کرد آنوقت با هر روحيه اي متناسب با خودش رفتار کرد.

سوال: اين انسان هايي كه سوال مي كنند انحاء مختلفي دارند، در پاسخ به این ها بايد چكار كرد؟

جواب: خيلي وقت ها شما براي اينكه قانع بكنيد در عينيت بايد قانع بكنيد. خدا رحمت كند استاد ما را مي فرمود آن موقع ها هنوز در ايران ماشین نيامده بود و تلويزيون به ما نشان مي داد كه فلان سرمايه دار آمريكايي از طبقه دهم برجش ماشينش را روشن مي كند تا وقتي مي آيد پايين، بخاري ماشينش در زمستان گرم شده باشد يا كولرش را در تابستان روشن مي كند تا در پایین خنك شده باشد، اين شبهه نظري از شبهه ابن كمونه براي نفی ايمان مردم سنگين تر است. يعني كارآمدي كفر را مي بينند و مي گويند كفّار اين كار را كردند، بعد هم آنها به صداي بلند مي گويند كه ما دين را كنار گذاشتيم و به توسعه رسيديم، شما هم بايد دين را كنار بگذاريد تا به توسعه برسيد، چون بين دين و توسعه را نمي شود آشتي داد.

آنها مي گويند ما وقتي انبياء را كنار گذاشتيم و خدا در جامعه ما نفي شد -البته با تعبیر بسیار رکیک تر و تند تر این حرف را می زنند- آنوقت به توسعه و آزادي و پيشرفت رسيديم. آنها مي گويند اين اقتداري كه ما داريم، اين تامين نيازها و ارضاء نيازي كه ما مي كنيم، اين كارآمدي تكنولوژي ما، برای بي ديني ما است، و اين شبهه بالاتر از شبهه نظري است. پس خيلي وقت ها شما با كارآمدي عيني، با برخوردهاي سنگين روحي، با برخوردهاي عاطفي و یا با بحث هاي نظري است که باید به يك مجموعه از تصرفات برسید تا بتوانید با آن مردم را هدايت كنید. موسي كليم با آن عصايي كه مي اندازد و اژدها مي شود می تواند فراعنه را به زمين بزند و موجب مي شود كه سحره ايمان بياورند، يعني خيلي وقت ها با تصرفات است.

حضرت موسي اگر هزار ها استدلال هم مي آورد اين سحره كه مومن نمي شدند، ولي سحره كار خودشان را مي شناسند پس وقتی عصاي حضرت موسي را مي بينند که اژدها شد مي فهمند اين از جنس آنها نيست، از عالم غيب است و ايمان مي آورند.

بنابراين هميشه ايجاد ايمان با برهان نيست، اينطور هم نيست که اگر شما نشستيد و ده ساعت با يك نفر بحث نظري كرديد حتما جواب بدهد، نخير، براي بعضي اصلا جواب نمي دهد و براي بعضي بعكس، اين مجادله آنها را سنگين تر و استوارتر مي كند، يك عده اي هم نه واقعا بسترهاي هدايتشان فراهم است.

معنای ولایت مطلقه در نسبت با عصمت

سوال: اگر عصمت كامل در ولايت فقيه نيست ولايت مطلقه يعني چه؟

جواب: معناي ولايت مطلقه چيست؟ مقصود ما از ولايت مطلقه اين است كه در همه حوزه هاي تصميم گيري اجتماعي كه جامعه نياز به تصميم گيري دارد، تصميمات ولایت فقیه مشروع است. پس در بستر تحليل نظام سياسي اسلام وقتي مي گوييد ولايت مطلقه فقيه يعني خداي متعال براي اينكه مسير بندگي مردم هموار بشود و مردم بتوانند بر اساس پرستش خدای متعال عمل بكنند، تصميم فقيه و اراده فقيه را در همه حوزه ها نافذ قرار داده است. شرط این هم عصمت نیست يعني اگر فقيه در اين عرصه اجتماعي تصميم نگيرد تعطيل كه نمي شود، شخص ديگري تصميم مي گيرد! منتهي فقيه با حجّت فقهي تصميم مي گيرد و اين حجّتِ در دوران غيبت است.

مثلا مي گويم جنگ هشت ساله پيش مي آيد، در اين جنگ اگر ما برويم دفاع كنيم، منابع اقتصادي ما از بين مي رود، صدها هزار معلول و شهيد و خانواده شهيد و اين همه مشكلات اجتماعي پيش مي آيد. پس چه كار كنيم؟ بجنگيم يا نجنگيم؟ صلح كنيم یا مقاومت كنيم؟ بالاخره يك تصميم بايد گرفته بشود. حال من مي پرسم وقتي اين حادثه برای جامعه مومنين پيش آمد، فقيه که نباشد چه كسي تصميم مي گيرد؟ آیا تصمیم کسی که فقیه نیست معتبر است و تصميم فقيه معتبر نيست؟! مگر ديگري كه مي خواهد تصميم بگيرد معصوم است كه فقيه معصوم نيست؟!

در عرصه هاي مختلف، نظام ولايت فقيه، وقتي تصميم مي گيرد اين نظام تصميم گيري هايش معتبر است. اصلا امام خودشان در ميدان جنگ که نمي رفتند كه الان به اين سرباز خط مقدم بگويند از روي مين رد شو يا رد نشو، عقب نشيني كن یا نه به جلو برو، اين را كه امام نمي فرمودند، اين را فرمانده لشكر هم نمي گفت، فرمانده گروهاني كه در صف مقدم بود اين دستور را مي داد. آیا اين دستور و اين نظام تصميم گيري، مشروع هست يا نيست؟! بالاخره اين سرباز خط مقدم برود جلو يا برگردد؟! هر كدام از اين دو تصميم گرفته بشود بايد به حجيت برسد و حجيتش از طريق نظام ولايت فقيه است. اين معناي ولايت مطلقه فقيه در حيات اجتماعي است. يعني در همه عرصه هايي كه جامعه مومنين نياز به تصميم گيري دارد، اگر تصميم بر اساس نظام ولايت فقيه واقع شد، تصميم معتبري است، معلوم نیست مطابق با واقع و حق محض باشد اما اگر خطايي هم شد خداي متعال جبران مي كند.

سوال: چطور شما فتواي فقيه را در همه عرصه ها حجّت مي دانيد؟

جواب: اينجا بحث تصرف و نفوذ فرمان و اراده او است. اينطور نيست كه اگر فقيه تصميم نگرفت جامعه تعطيل بشود و ديگر تصميم گرفته نشود يا آن ديگري كه تصميم مي گيرد معصوم باشد، نه او هم معصوم نيست. بله، اگر شما گفتيد اگر فقيه تصميم نگرفت، دانشمند تصميم مي گيرد و تصمیم دانشمند متكي به علم است و عصمت علمي دارد اين همان وكالت حكيم است و ديگر ولايت فقيه نمي شود. ولي همه حرف ما همين بود كه دانش بشر که معصوم نيست، دانش اگر ذيل دين پيدا شد، مي شود معتبر که در آن هم احتمال خطا هست.

بنابراين تصميم گيري ها بر اساس نظام ولايت فقيه واقع مي شود؛ در نظام ولايت فقيه دانش و فلسفه و حکمت هست، علوم نظري هست و همه اينها هم ذيل ولايت اجتماعي فقيه بكار برده مي شوند، خروجي اش هم معتبر است. دانشش هم دانش خاصي است نه دانش سكولار.

نسبت ولایت فقیه و ولایت معصوم

سوال: آیا با وجود ولایت فقیه، ما از ولایت معصوم بی نیاز می شویم؟

جواب: نه واسطه ولايت است و ولايت معصوم هيچوقت حذف نمي شود، در ظاهر هم همينطور است چون فقيه مستقل از فرمايشات معصوم كه تصميم نمي گيرد، در تولّي به فرهنگي كه معصومين در تاريخ براي هدايت ما القاء كردند تصميم مي گيرد والا لزومي نداشت فقيه باشد. لذا بعضي مي گفتند ما ولايت عرفاني امام را قبول داريم ولي ولايت فقهي ايشان را قبول نداريم. من عرض كردم امام اگر فقيه نباشد كه عرفانش اعتباري ندارد. منتهي فقاهت امام گسترده تر از فقاهت در احكام است. فقاهتي كه براي اداره امور جامعه لازم است خلاصه در فقاهت در احكام تكليفيه نمي شود يك تفقه گسترده در نظام ولايت فقيه لازم است ولي بالاخره ولايت برای فقيه است.

البته اين هم بايد يك وقتي مفصل بحث بشود كه نظام تصميم گيري در ولایت فقیه وجود دارد، نه این که یک نفر تصميم بگيرد، همه تصميم ها را كه يك نفر معقول نمي تواند بگيرد! عرض كردم امام در ميدان جنگ كه حاضر نبودند، خيلي وقت ها فرمانده لشكر يا فرمانده ستاد كه در محل حضور داشت در لحظه تصميم مي گرفت. ممكن بود در اين تصميم چندين نفر هم مجروح یا شهيد بشوند، هر قطره خون مومن هم حرمتش مثل كعبه است، خب ما اين تصميم را چگونه به حجيت برسانيم؟ می توانیم هم بگوييم نه، چون دوره غيبت است بگذاريد كفّار هجوم بياورند و هر كار دلشان خواست بكنند، یا این که بگوییم نظام ولايت فقيه نباشد و فساق براي ما تصميم بگيرند كه بجنگيم يا صلح كنيم.

اوايل انقلاب يك دوستي داشتيم که در نهضت آزادي بود، به من گفت كه آقا ما چهارده تا معصوم بيشتر نداريم كه؟! من فهميدم چه مي خواهد بگويد گفتم: نه، پانزده تا داريم يكي هم شما هستيد! يعني مي خواهي بگويي امام معصوم نيست و تو معصوم هستی؟! اگر او خطا هم بکند کمتر از تو خطا می کند. دعوا سر خطا نكردن که نيست، دعوا سر اين است؛ كسي كه تقوايش بيشتر است خضوع و خشوعش هم بيشتر است، او تصميماتش در واقع به راي معصوم نزديك تر است. تولّي اش بيشتر است برای همین تصميماتش هم حجيت بالاتري دارد.

پی نوشت ها:

(1) الكافي (ط - الإسلامية)، ج‏1، ص: 146

(2) تفسير العياشي، ج‏2، ص: 211

(3) الكافي (ط - الإسلامية)، ج‏1، ص: 95

(4) الكافي (ط - الإسلامية)، ج‏1، ص: 437

(5) الكافي (ط - الإسلامية)، ج‏1، ص: 32