نسخه آزمایشی
شنبه, 02 بهمن 1400 - Sat, 22 Jan 2022

در جمع مدیران یادواره شهداء در موضوع فرهنگ جهاد و شهادت/ ضرورت، فلسفه و نتایج وجوب جهاد در منطق دین

متن زیر سخنان آیت الله میرباقری به تاریخ 19 دی ماه سال 97 است، که در جمع مدیران یادواره شهدا ایراد فرمودند. ایشان در این جلسه بیان میدارند؛ یکی از موضوعاتی که در آیات قرآن فراوان به آن پرداخته شده و از موضوعات پر آیه است، موضوع جهاد فی سبیل الله بخصوص مقاتله در راه خداست. دینی که می خواهد جامعه سازی کند ناچار باید قتال و جهاد هم داشته باشد؛ چون همیشه جهاد ابتدایی نیست؛ بلکه جهاد دفاعی است و بسیاری از آیات قرآن و روایاتی که ما داریم ناظر به همین دفاع در مقابل هجوم کفار است. خدای متعال در مجموع اجازه داده و بستر را بگونه ای فراهم کرده که مسلمان ها باید وارد جهاد بشوند و مجاهده در راه خدا کنند و وقتی به مقاتله می رسد بکشند یا کشته شوند. دلیلش هم این است که در این عالم خدای متعال جامعه انسانی را مجبور به پذیرش توحید نکرده است و انسان باید با اختیار خودش مسیر «رشد» یا «غی» را انتخاب و اختیار بکند. آدم یا بت می پرستد یا خدا می پرستد. فعل اختیاری ای که در آن پرستش نباشد ما نداریم. ولو فعل قلبی یا فعل اجتماعی یا فعل فردی باشد. زندگی بشر عبارت است از پرستش، که الهی دارد و الهش را اختیار می کند و مجبور نیست که خدا را بپرستد؛ بلکه می تواند بت بپرستد، شیطان بپرستد، نفس بپرستد و تمام نزاع هم بر سر اله است؛ لذا درگیری بین حق و باطل صلحی وجود ندارد مگر آنکه از اله خود دست بردارند. برای این که این اتفاق نیافتد حضرت یک جهاد کبیر به وسعت همه تاریخ به وسعت همه عرصه های حیات باید راه بیاندازند و الا امت حضرت تحت ولایت کفار می روند. آنها هرگز از اله خود دست بر نمی دارند بلکه می خواهند کل جهان را بگیرند و اله خودشان را حاکم کنند؛ یعنی مردم وقتی لباس هم می پوشند نفسانی بپوشند و شهوت رانی و نفس پرستی و عبادت طاغوت بکنند و «عَبَدُ الطَّاغوت» بشوند. خوراک هم می خورند در الگوی خوراک شان هم «عبد الطاغوت» باشند. آنها پرستش را در مدل های شان می آورند؛ بت شان را می آورند؛ اما ما ساده انگاری می کنیم. در جنگ مجاهدین به حیات طیبه می رسند و نوعی سلوک واقع می شود؛ همچنین در جنگ است که صف موحدین و مومنین از صف کفار و منافقین جدا می شود. مُخَلَّفین آنهایی هستند که مدعی همراهی هستند و در موقع تقسیم غنائم حاضر می شوند و راه جداسازی آنها از صف موحدین محک امتحان و بلا است. امام شهداء سیدالشهداست و شهادت اوست که طریق سلوک همه کائنات به سمت خداست..

پاسخ به شبهات مسیحیان در خصوص جهاد در اسلام

أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيم  بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيم  الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِين  وَ صَلَّى اللَّهُ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّاهِرِين  وَ اللَّعْنَةُ عَلَى أَعْدَائِهِم  أَجْمَعِين . بحث فرهنگ جهاد و شهادت مطالبی را خدمتتان تقدیم می کنم. یکی از موضوعاتی که در آیات قرآن فراوان به آن پرداخته شده و از موضوعات پر آیه است، موضوع جهاد فی سبیل الله بخصوص مقاتله در راه خداست که یک قسم از جهاد است و شاید کمتر موضوعی داریم که اینقدر مبسوط در قرآن به آن پرداخته شده و از زوایای مختلف مورد بحث قرار گرفته باشد و واقعاً ماه ها و سالها می شود راجع به این موضوع تحقیق و دقت کرد و ظرایف قرآنی را به دست آورد. از زوایای مختلف هم موضوع بحث بوده است و فقهای ما در کتاب جهاد که یکی از کتب فقهی ماست به آن پرداختند و فروع فقهی را به دقت مورد بحث قرار دادند. باب نسبتاً پر روایتی است و محققین ما موضوع فلسفه جهاد و مبانی جهاد اسلامی را مورد دقت قرار دادند و مستشرقین هم مورد توجهشان بوده و از زوایای مختلف بحث کردند.

از جمله یک سلسله انتقادها و سوالهایی هم نسبت به موضوع جهاد و قتال در اسلام داشتند که مثل بزرگانی مثل شهید مطهری و قبل از ایشان و بعد از ایشان تلاش کردند به نوعی این سوال ها را پاسخ بدهند. حالا من نمی خواهم از آن زاویه بحث بکنم و نمی خواهیم بحث های فقهی را اینجا پی گیری کنیم چون اینجا مجالش نیست؛ حتی در صدد پاسخ به شبهات مستشرقین و بخصوص مستشرقین مسیحی که دین خودشان را به یک معنا دین صلح می دانند و پیامبرشان را پیامبر منادی صلح و اشکالاتی کردند هم نیستم. مرحوم شهید مطهری نسبتاً خوب در آثارشان به مباحث جهاد پرداختند.

به عنوان مثال سوالهای متعددی دارند که عمدتاً سه سوال است: یک سوال این است که ما نباید به قتال دعوت کنیم باید دعوت به صلح کنیم، اسلام دعوت به قتال می کند مثل «قاتلوهم» و «قاتِلُوا الْمُشْرِكين » و امثال این آیات که فراوان در قرآن است. بنابراین اسلام به جای دعوت به صلح دعوت به جنگ کرده و دین نباید دعوت به جنگ و قتال بکند بلکه باید دعوت به صلح بکند. این را مفصل توضیح دادند و جواب هم دادند که دینی که می خواهد جامعه سازی کند ناچار باید قتال و جهاد هم داشته باشد؛ چون همیشه جهاد ابتدایی نیست؛ بلکه جهاد دفاعی است و بسیاری از آیات قرآن و روایاتی که ما داریم ناظر به همین دفاع در مقابل هجوم کفار است.

دفاع یک مفهوم وسیعی هم دارد؛ چنانچه جنگ هم مفهوم وسیع تری دارد. ما امروزه مفهوم گسترده جنگی که با فرهنگ اسلام می شود می فهمیم؛ جنگ نرم و جنگ سخت در عرصه های مختلف و این جنگ نرم و سخت اگر شما مقاومت کنید در پایان به قتال هم می رسد. این حسن نیست که یک دینی که می خواهد جامعه بسازد امت خودش را آماده و مهیا نکند و به آنها تعلیم نکند که چطور باید برای تحقق آرمان های خودش مقاومت و دفاع کند و در این مسیر بکشد یا کشته شود و مقاتله کند، این امتیاز نیست. بخش عمده ای از اسلام به دفاع است و این به اصطلاح یک امر مثبتی است و الا اگر شما قتال و دفاع نداشته باشید در مقابل دشمن مهاجم باید تسلیم شوید. ذلت پذیری و تسلیم که امر خوبی نیست.

بنابراین بخشی از جهاد اسلام جهاد دفاعی است که این هم یک دامنه گسترده ای دارد. سوالهای دیگری هم هست که مرحوم شهید بزرگوار مطهری انصافاً خوب از عهده این سوالات بر آمدند. مثل این که مسیحی ها گفتند که اسلام یک قسم جهادش جهاد ابتدایی است که برای دعوت به اسلام است؛ یعنی به زور می خواهد عقیده را گسترش بدهد؛ در حالی که انسان در انتخاب عقیده خودش باید از آزادی برخوردار باشد و این خلاف آزادی طبیعی انسان است؛ چنانچه مثلاً در منشور حقوق بشر سازمان ملل هم به آن اشاره شده است. یک زمانی این منشورها خیلی محترم بودند و مثل الان آبرویشان نرفته بوده، این را هم ایشان مفصل پرداختند که واقعاً این حقوق انسانی را اسلام نادیده می گیرد و می خواهد انسان ها را مجبور به دینداری بکند، یا نه مسئله اصلاً جهاد ابتدایی اجبار به دینداری نیست.

اسلام در یک سلسله موارد که بعضی از احکام جهاد اسلامی هم همین است دعوت می کند و می گوید بروید با اهل کتاب و کفار حربی مقاتله کنید، یا باید اسلام بیاورند و یا کشته می شوند و یا می توانند یک نوع تحت ذمه یک مسلمانی بروند. حالا یک بحث های فقهی پردامنه است؛ اما در اهل کتاب یا باید اسلام بیاورند یا باید جزیه بدهند. کانه شما می گویید یا باید اسلام بیاورید یا باج بدهید، چنانچه مستشرقین از این جنس سوالات داشتند و سوالهای آنها جدی است و جواب های محققین ما از آنها جدی تر و قانع کننده تر و عمده اش هم یک نگاه مجموعه ای به فقه جهاد اسلامی است و آنها انتزاعی و موردی برخورد کردند و فقها و محققین ما مجموعه ای نگاه کردند و مجموعه فرهنگ جهاد اسلامی را توضیح دادند که همه این سوالاتی که شما می کنید ناظر به تلقی غلط شما از مباحث جهاد اسلامی است.

دلیل وجوب جهاد در اسلام و تعریف دین

من از یک زاویه دیگری می خواهم بحث را طرح بکنم و آن این است که ولو شما جهاد را برای دفاع از اموال مسلمین، عِرض مسلمین، جان مسلمین و بالاتر از همه دفاع از اسلام و کلمه توحید بدانید، خب چه ضرورتی داشت که خدای متعال این جهاد را به ما واگذار بکند. خدای متعال خودش از دین خودش دفاع می کرد و جلوی هجوم شیطان و کفار و شیاطین را می گرفت و چه ضرورتی داشت که خدای متعال در عالم تکلیف بستر این جهاد را پهن بکند و ما را هم دعوت به جهاد و قتال بکند و برکت آن چیست و آثار این جهاد در راه خدا و آثار مقاتله چیست و این مقاتله چه فایده ای داشت؟! اول یک نکته ای را عرض بکنم تا بعد به این بحث بپردازیم؛ البته بحث های دیگری هم در ذهن حقیر هست که نمی خواهم همه بحث ها را مطرح کنم چون پردامنه و گسترده است؛ ولی از یکی دو زاویه بحث را ان شاء الله مورد دقت قرار بدهیم:

یکی اهداف جهاد اسلامی است به این معنا که خدای متعال در مجموع اجازه داده و بستر را جوری فراهم کرده که مقاتله و درگیری و جهاد است و مسلمان ها هم باید وارد جهاد بشوند و مومنین مجاهده در راه خدا کنند و وقتی به مقاتله می رسد بکشند یا کشته شوند «يُقاتِلُونَ في  سَبيلِ اللَّهِ فَيَقْتُلُونَ وَ يُقْتَلُون »(توبه/111) سوال اینجاست که چرا این در سرنوشت ما در عالم رقم خورده و نمی شد خدای متعال جوری تدبیر کند که ما ناچار از جهاد و جنگ نباشیم و خودش از دین خودش دفاع می کرد و دین خودش را پیروز می کرد، کما این که در آخر کار هم همین است. «لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّه »(فتح/28) «يُريدُونَ لِيُطْفِؤُا نُورَ اللَّهِ بِأَفْواهِهِمْ وَ اللَّهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَ لَوْ كَرِهَ الْكافِرُون »(صف/8) و خود او کار را تمام می کند.

از نظر اسلام در تحلیل و نگاهی که از قرآن و معارف به دست می آید این درگیری و جهاد در راه خدا و درگیری با دشمن تا مرز مقاتله یک امر اجتناب ناپذیر است و نمی شود درگیری و مقاتله نباشد. دلیلش هم این است که در این عالم خدای متعال جامعه انسانی را مجبور به پذیرش توحید نکرده و به فرموده قرآن «لا إِكْراهَ فِي الدِّينِ قَدْ تَبَيَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَي »(بقره/256) یعنی راه روشن است و انسان باید با اختیار خودش مسیر «رشد» یا «غی» را انتخاب و اختیار بکند. هیچ جبر باطنی ای نیست و انسان هیچ وقت باطناً مجبور به دین نیست.

اینکه دین چیست، در سوره مبارکه کافرون بیان شده که وقتی محضر حضرت آمدند و دیدند دعوت حضرت بالا گرفته است، اول تهدید می کردند بعد با حضرت وارد معامله شدند که اشکالی ندارد شما دعوت به یک خدایی می کنید ما هم خدایانی داریم بیایید با هم به اشتراک می گذاریم شما خدایان ما را بپرست، ما هم خدای تو را می پرستیم و اینگونه جنگ و نزاع را حل کنیم و کار به صلح بکشد و با هم مصالحه کنیم. به بیان الهی حضرت می فرمایند که «قُلْ يا أَيُّهَا الْكافِرُونَ * لا أَعْبُدُ ما تَعْبُدُونَ * وَ لا أَنْتُمْ عابِدُونَ ما أَعْبُدُ * وَ لا أَنا عابِدٌ ما عَبَدْتُّمْ * وَ لا أَنْتُمْ عابِدُونَ ما أَعْبُد»(کافرون/1-5)، یعنی به کفار بگو آنچه شما می پرستید را عبادت نمی کنم و اصلاً این کاره نیستم؛ و شما هم این کاره نیستید و باز تکرار می شود. از اول تاریخ شما یک خدایانی داشتید که روز به روز هم این خدایان مبدل می شوند. من اصلاً در مقابل هیچ کدام از آنها تواضع نمی کنم.

نسبت به حضرت که می رسد دو تعبیر است: «لا أَعْبُدُ ما تَعْبُدُونَ * وَ لا أَنْتُمْ عابِدُونَ ما أَعْبُدُ» نه آن خدایی را که الان می پرستید و نه آن خدایانی که بعدا می پرستید، هرچه هم رشد کنید و خدایان خودتان را تغییر بدهید باز آن خدای آخری تان هم اله من نیست؛ زیرا یک موقع بت­ها چوبی و سنگی است، یک موقع به تعبیر امام بزرگوار بت مدرن است؛ یعنی به وسعت تکنولوژی مدرن است که در مقابلش خضوع و تواضع می کنند و از آن می ترسند و به آن دل می بندند و امیدوارند. حضرت می فرماید که هرچه هم شما خدایان تان را تغییر بدهید من این خدایان را نمی پرستم. نسبت به حضرت یک تعبیر است که یک خدا بیشتر نیست، شما خدای من را نمی توانید بپرستید و این عوض شدنی هم نیست؛ ولی من نه خدایان گذشته شما نه آینده شما را پرستش نمی کنم. سپس می فرماید «لَكُمْ دِينُكُمْ وَلِيَ دِينِ»(کافرون/6)، من دین خودم را دارم شما هم دین خودتان را دارید.

این همان است که خدای متعال کسی را مجبور به پرستش نکرده، والا خدای متعال اگر می خواست می توانست جبراً یک کاری بکند که اصلاً نشود غیر خدا را پرستید، قرآن می فرماید «ائْتِيا طَوْعاً أَوْ كَرْهاً قالَتا أَتَيْنا طائِعين »(فصلت/11) یعنی به زور یقه همه را می کشید و زیر عبادت و بندگی می برد. شما خدایان خودتان را دارید من هم خدای خودم را دارم. در آیت الکرسی خدای متعال اله حقیقی را معرفی می کند «الله لا اله الا هو الحی القیوم... و هو العلی العظیم»(بقره/255) تعریف اله است. سپس می فرماید «لا إِكْراهَ فِي الدِّين »(بقره/256) ولی مجبور نیستید این خدا را بپرستی.

در آیه آخر سوره کافرون هم می فرماید «لَكُمْ دِينُكُمْ وَلِيَ دِينِ»، پس دین یعنی مناسک پرستش اله، و فقط ما دین نداریم بلکه آنها هم دین دارند. ما اله داریم آنها هم اله دارند. انسان از پرستش ناچار است. فقیر و محتاج و ضعیف است؛ منتها یا اله حقیقی را می پرستد و به او دل می بندد و در مقابل او خضوع و خشوع می کند و از او می خواهد و از او می ترسد و به او امیدوار است و همه زندگی اش را بر مدار عبادت او شکل می دهد و مناسک زندگی اش مناسک پرستش حضرت حق است، یا مناسک بت پرستی و دنیا پرستی و شیطان پرستی و بت های متغیری است که هر روز هم یک رنگ و لعابی به خودشان می گیرند. نمی شود آدم نپرستد یا دین نداشته باشد.

دین مناسک پرستش اله است «لَكُمْ دِينُكُمْ وَلِيَ دِينِ»، یعنی شما هم اله دارید من هم دارم، شما هم می پرستید من هم می پرستم، طبیعتاً شما هم دین دارید و من هم دین دارم. دین یعنی مناسک و آیین پرستش خدای متعال که حضرت می خواهند این مناسک را جهانی بکنند؛ چنانچه به فرموده قرآن «أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدى  وَ دينِ الْحَقِّ لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ»(فتح/28)؛ یعنی حضرت می خواهد دین پرستش خدای متعال غالب بشود به نحوی که همه زندگی بشر خداپرستی و ذکر و حضور و صلات بشود؛ بازار و کارخانه شان هم مسجد بشود. قرآن می فرماید «رِجالٌ لا تُلْهيهِمْ تِجارَةٌ وَ لا بَيْعٌ عَنْ ذِكْرِ اللَّه »(نور/37) همه زندگی خداپرستی بشود، یعنی خواب شان و خوراک شان و صلح شان و ازدواج شان و جنگ شان همه عبادت بشود.

آن طرف هم تماماً عبادت است؛ اصلاً زندگی عبادت است. شما فعلی ندارید که در آن پرستش نباشد؛ اما تفاوت در این است که آدم بت می پرستد یا خدا می پرستد. فعل اختیاری ای که در آن پرستش نباشد ما نداریم. ولو فعل قلبی یا فعل اجتماعی یا فعل فردی باشد. با هم کارخانه می زنیم یا فردی یک کاری را پیش می برند. فعل چه جمعی چه فردی حتی فعل تاریخی یک امتی با هم که یک تمدن تاریخی می سازند هم خالی از پرستش نیست. منتها یک موقع آدم فردی عبادت می کند یک موقع نماز جماعت می خواند، یک موقع یک نماز جماعت تاریخی به امامت امام شان می خوانند و یک تمدن می سازند.

پس زندگی بشر عبارت است از پرستش، که الهی دارد و الهش را اختیار می کند و مجبور نیست که خدا را بپرستد؛ بلکه می تواند بت بپرستد، شیطان بپرستد، نفس بپرستد. قرآن می فرماید «أَ لَمْ أَعْهَدْ إِلَيْكُمْ يا بَني  آدَمَ أَنْ لا تَعْبُدُوا الشَّيْطانَ إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُبين * وَ أَنِ اعْبُدُوني  هذا صِراطٌ مُسْتَقيم »(یس/60-61)  

آن کس که بت می پرستد و آن را اختیار کرده، به خصوص فراعنه تاریخ که محور بت پرستی هستند و بت پرستی را اقامه می کنند، بقیه دور آنها جمع می شوند و برای آنها بت می تراشند، وقتی هم که انبیاء این بت ها را می­شکستند باز یک بت دیگر برایشان می تراشند. انبیاء این بت ها را از دست مردم گرفتند اما آنها دوباره بساط دیگری برای مردم درست می کنند. پس یک جریان پرستش است که تعطیل بردار نیست؛ نه اله تعطیل بردار است و نه دین؛ محور دین هم یا انبیاء هستند یا فراعنه. انبیاء دین الهی را می آورند و اقامه می کنند و آنها هم بت پرستی را اقامه می کنند.

صلح محال بین توحید و شرک

حالا با این فرض آیا امکان صلح هست؟ بله یک راه برای صلح وجود دارد؛ آن راه این است که شما بروید خدای آنها را بپرستید و آنها هم بیایند خدایان شما را بپرستند، اینطوری صلح می شود؛ ولی ته این حرف این است که موحدین مشرک می شوند چون آنها که موحد نمی شوند، آنها بتشان را می پرستند. مقابل چوب سجده می کنند و مقابل خدای ما هم سجده می کنند؛ یعنی دین التقاطی ای درست می کنند که از توجه به طبیعت و عالم و بت هایشان شروع می شود و البته یک سهمی هم برای خدای ما کنار می گذارند.

قرآن می فرماید آن سهمی که برای خدای ما می گذارند به خدا نمی رسد بلکه به بت ها می رسد؛ زیرا وقتی شرک شد دیگر توحید نیست، توحید یعنی فقط خدا را پرستیدن. بنابراین اگر بخواهید مشارکت در دین درست بکنید معنایش این است که ما داریم بت پرست می شویم و از دین خود عدول می کنیم. آنها از دینشان عدول نمی کنند، آنها مشرک هستند و می مانند و خدا را هم کنار چوب و سنگ ها می گذارند این که خدا نیست؛ آنها خدای ما را تنزل می دهند و کنار چوب و سنگ می آورند. در بحث گفتگوی تمدن ها استاد ما یک موقعی می گفتند که تمدن الهی و مادی سر چه چیزی گفتگو کنند؟! مگر می شود سر اله گفتگو کرد؟ بله اتمام حجت می شود کرد ولی نمی شود که با گفتگو به منافع مشترک برسیم و صلح کنیم سر چه چیز به منافع مشترک برسیم؟ سر خدایتان؟

بنابراین شما بت پرست بشوید اشکال ندارد؛ ولی پیامبر خدا هیچ وقت بت پرست نمی شود. «لا اَعبُد» یعنی اگر خدایان تان را روز به روز عوض کنید و چوب و سنگ را تکنولوژی قرن بیست و یکم کنید من مقابل اینها سجده نمی کنم. هیچ فرقی بین بت سنگی بیست قرن قبل و بت تکنولوژی امروز نیست و اینطور نیست که چون گسترده شده من سجده کنم. انبیاء نمی خواهند سجده کنند لذا سر اله خودشان می ایستند و کفار هم می خواهند اله خودشان را توسعه بدهند. آنها می خواهند دین خودشان را فراگیر کنند و این طرف هم موحدین می خواهند دین خودشان را گسترش بدهند. آنها هم قانع نیستند و دست برنمی­دارند و حاضر نیستند که تقسیم کنند و می خواهند همه آدم ها را زیر چتر خودشان ببرند و همه را بت پرست کنند. دعوا سر این است.

در ترجمه سوره بینه به ذهنم می آمد که کفار دست بردار نیستند. البته تفاسیری شده است اما شاید این معنا باشد که «لَمْ يَكُنِ الَّذينَ كَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ وَ الْمُشْرِكينَ مُنْفَكِّينَ حَتَّى تَأْتِيَهُمُ الْبَيِّنَة»(بینه/1) یعنی دست بردار نیستند تا بینه می آید و آن بینه صف را جدا می کند و در انتها هم شر البریه و خیر البریه می شوند؛ یعنی وقتی رسول یا امام می آید صف ها را جدا می کند. اینها یک بحث های پر دامنه ای است که مفسرین بحث کردند و سوال این است که آیا می شود جنگ نشود؟! نمی شود. شما ناچار از جهاد هستید ناچار از مجاهده در راه خدا هستید که آنها را عقب بزنید.

آنها می خواهند همه جانبه بیایند فرهنگ شما را بگیرند، سیاست شما را بگیرند، اقتصاد شما را بگیرند و زندگی شما را زندگی مادی کنند، همین چیزی که امروز کفر مدعی آن است و البته از قبل اینطوری بوده منتها دامنه اش محدودتر بوده است، فرعون دستش به مصر می رسیده و می خواسته بنی اسرائیل را هم کافر کند و می گفت: بیاید من را بپرستید، حالا امروز یک جامعه جهانی و یک دهکده واحد جهانی درست کردند و به قول خودشان کل جهان را می خواهند با یک ایدئولوژی اداره کنند و ایدئولوژی مدرن را می خواهند بر جهان حاکم کنند. فلسفه و علمش را تولید کردند، تکنولوژی اش را تولید کردند، ساختارهای جهانی اش را تولید کردند و اسنادش را نوشتند و می نویسند و به سرعت می آورند و منتشر می کنند تا جامعه جهانی این اسناد را تصویب و منتشر کنند و همه را هم می خواهند یک پارچه کنند.

ما چه کار بکنیم؟! ما اتمام حجت باید کنیم ولی بعد از اتمام حجت آیا با مذاکره و اشتراک منافع می شود با اینها کنار بیاییم؟! مجاهده و انواع جهاد ضروری می شود، از جهاد به معنی درگیری مثبت با جبهه مخالف در عرصه های مختلف تا درگیری و قتال نظامی تا جهاد یا به تعبیر دیگر مبارزه منفی که البته تعبیر دقیقی نیست و قرآن از آن به جهاد کبیر تعبیر می کند و می فرماید «فَلا تُطِعِ الْكافِرينَ وَ جاهِدْهُمْ بِهِ جِهاداً كَبيرا»(فرقان/52)؛ که زمانی هم روی این آیه دست گذاشتند و آن را تابلو کردند. «جاهِدْهُمْ» را مفسرین دو جور معنا کردند: یکی این که «جاهدهم بالقرآن»؛ و یکی هم عدم اطاعت است که آقا می فرمودند نظر من این دومی است؛ یعنی پیامبر ما! آنها می خواهند تو را مطیع خودشان کنند اما تو در هیچ عرصه ای به دنبال آنها نرو، مثل آنها نپوش، مثل آنها نخور.

تفاوت در ایدئولوژی توحیدی و طواغیت

یکی از احکام مهمی که ما داریم حرمت تشبه به کفار است. منتها متأسفانه ما یک غفلتی کردیم و خیال می کنیم اگر همه ما شبیه به کفار شدیم و لباس آنها لباس مسلمان ها شد دیگر جایز می شود چون دیگر تشبه به کفار نیست، این اشتباه به نظر من در موضوع شناسی است؛ الان هم ما داریم لباس کفار را می پوشیم؛ اینطور نیست که فقط روز اول که این کت و شلوار لباس کفار بود تشبه به کفار بود؛ منتها تشبه عمومی شده، اما آیا تشبه عمومی حلال است؟! اینکه جامعه مومنین عموماً لباسشان شبیه کفار بشود آیا حلال است؟! مسلمانها لباسشان شکل دیگری است؛ من یکی بروم لباس کفار را بپوشم حرام است اما اگر همه مسلمان ها با هم تشبه کنند حلال است؟! یا مثلاً الگوی تغذیه مان جداست؛ اما همه با هم برویم مثل آنها الگوی تغذیه مان را عوض کنیم آیا این حلال است؟

بنابراین «فَلا تُطِعِ الْكافِرينَ»؛ یعنی در هیچ عرصه ای از جمله الگوی خوراک پوشاک و مسکن، سبک زندگی، برنامه ریزی برای توسعه و تکامل اجتماعی، از آنها اطاعت نکن و مطیع آنها نشو. آنها دنبال این هستند که جهان را بگیرند و یک حرکت فراگیر رو به پیش دارند و می خواهند کل جهان را هم شبیه خودشان کنند اما شما اطاعت نکنید؛ این خودش جهاد کبیر است. جهاد کبیر یعنی وجود مقدس نبی اکرم یک درگیری به بزرگی تاریخ راه می اندازند. آنها می خواهند همه عرصه ها را هم پوشانی بکنند، لذا شما هم مواظب باشید. «لا تطع» که خطاب به حضرت است در واقع بیشتر ناظر به امتشان است، یعنی در مسیر هدایت امتت را حفظ کن و نگذار در دامن اطاعت آنها بیافتند.

من از شما سوال می کنم الان از بعد از رنسانس و هجوم غرب به کشورهای مسلمان، آیا مسلمان ها این «لا تطع الکافرین» را عمل کردند؟! قطعاً عمل نکردند. مدل های سیاسی ما را ببینید، الگوهای فرهنگی و اقتصادمان را ببینید، همه اش تبعیت از کفار است. یک جاهایی مجبور بودیم و یک جاهایی هم مجبور نبودیم و استقبال کردیم. آنها می گویند رفاه، اما شما از رفاهی که آنها می گویند نباید تبعیت کنید؛ و یا پیشرفتی که آنها می گویند غلط است و خودتان باید پیشرفت را تعریف کنید.

آنها می گویند عدالت؛ اما شما اصلاً دنبال عدالت آنها نباید بروید؛ زیرا عدالتی که آنها می گویند که عدالت نیست بلکه به ظلم لباس عدالت می پوشانند. چه عدالتِ مکتب مارکسیستی که برابری و یکسان سازی کور است؛ چه عدالت مکتب سرمایه داری و رفاه؛ اینها که عدالت نیست؛ اسم ظلم طبقاتی را عدالت می گذارند و با یک تأمین اجتماعی ترکیبش می کنند. این که عدالت نیست. ولو اگر لباس علم به خودش پوشید و ده ها رشته علمی پشتیبانی اش کردند نمی توان گفت که این دیگر اطاعت از کفار نیست باز هم اطاعت از کفار است. ده ها رشته دانشگاهی دارد، داشته باشد مگر در قدیم که کفار تدبیر می کردند، عوامانه تدبیر می کردند؟ آن موقع هم متخصصینی داشتند، منتها آن موقع ساده تر بوده الان پیچیده تر است.

برای این که این اتفاق نیافتد حضرت یک جهاد کبیر به وسعت همه تاریخ به وسعت همه عرصه های حیات باید راه بیاندازند و الا امت حضرت تحت ولایت کفار می روند؛ مگر ولایت پذیری چیست؟! اگر لباس نوامیس ما طبق ژورنال های اروپایی بود به این اسم که زیباشناسی اسلامی و غیر اسلامی ندارد و خوشگلی جهانی است؛ یا اینکه مثلاً تغذیه خوراک است و قواعد علمی دارد، نیاز بدن انسان و سلامت و بهداشت قاعده دارد، آنها فدراسیون جهانی تغذیه درست کنند و تغذیه ما را صنعت تغذیه و کمپانی های بین المللی و فدراسیون های بین المللی اداره کنند و ما هم بپذیریم، آیا این اطاعت از کفار نیست؟ صنعت ورزش و فدراسیون های جهانی را اداره می کنند و ما تبعیت بکنیم.

در صنعت پوشاک و در هر کدام از [موضوعات و مسائل] که وارد می شویم یک دستگاه پیچیده فرعونی درست کرده اند؛ از آن رشته هایی که تغییر مدل و تغییر ذائقه در پوشاک و عریان گرایی را طراحی می کنند تا جایی که رسیدند به جایی که می گویند بدن و پوست بدن هم بخشی از لباس است و نقش و نگارهایی که روی لباس می گذارید را روی بدن هم بزنید و اینکه لباس را تقسیم کار کردند که صنعت نساجی آن برای کجا باشد و صنعت دوختش برای کجا باشد و مدلینگش برای کجا باشد و چطوری اینها را تبدیل به مدل کنیم و جامعه پذیری ایجاد کنیم و چطوری هنر و رسانه را پشت سرش گذاشته و آن را جهانی کرده و چطوری ته مانده های کارخانه ها را بفروشند هم برایش فکر کردند؛ ما هم بگوییم که لباس یک بحث زیبایی و هنر است و این ربطی به دین ندارد، فقط مثلاً مواظب باشید که بدن نما نباشد یا لباس بدن نما جلوی نامحرم نباشد؛ یعنی یک قید های اینطوری قرار دادند؛ آیا این «لا تطع الکافرین» است؟

آنها می خواهند کل جهان را بگیرند و اله خودشان را حاکم کنند؛ یعنی مردم وقتی لباس هم می پوشند نفسانی بپوشند و شهوترانی و نفس پرستی و عبادت طاغوت بکنند و «عَبَدَ الطَّاغُوت »(مائده/60) بشوند. خوراک هم می خورند در الگوی خوراکشان هم «عبد الطاغوت» باشند. آنها پرستش را در مدل هایشان می آورند؛ بتشان را می آورند؛ اما ما ساده انگاری می کنیم.

انواع درگیری و جنگ با کفار و حزب شیطان

درگیری با آنها انواعی هم دارد از جهاد کبیر که «لا تطع» است تا جهادی که باید درگیر بشوید و خودتان را در فرهنگ آنها بسازید با آنها درگیر باشید و سنگرها را بگیرید، تا جایی که کار به مقاتله می رسد. خیال نکنید آنها از خدای شان دست برمی دارند. کار که سخت شد سر گسترش دینشان با شما می جنگند. این جنگی که به اسم جنگ چهارم جهانی علیه اسلام شروع کردند و بوش کلیدش را زد و تئوریزه اش کردند و یکی از متفکرین آمریکایی تحت عنوان برخورد تمدن ها مطرح کرد که گفت مارکسیست ها شکست خوردند ولی تمدن اسلامی به پرچمداری ایران احیا شده و الان درگیری تمدن ها آغاز می شود، در واقع لیبرال دموکراسی به لیدری آمریکا، اسلام به لیدری ایران است و این دو تمدن اصلی درگیر هستند. بعد پیشنهاد و ـ نه پیش بینی ـ می کنند که آغاز قرن بیست و یکم آغاز این جنگ است که بوش پسر جنگ را شروع کرد.

وقتی شروع کرد شصت نفر از متفکرین آمریکا که یکی هم هانتینگتون بود که نظریه برخورد تمدن ها را به اسم او منتشر کردند ـ شاید برای خودش نبود ـ می گوید که جنگ ما بر سر ایدئولوژی آمریکایی است. می گوید: تنها ایدئولوژی ای که ظرفیت جهانی دارد ایدئولوژی آمریکایی است. من اگر بخواهم ایدئولوژی را ترجمه کنم می گویم: دین و اصول اعتقادی و دینی تمدن مدرن. می گوید، دین ما باید جهانی بشود چون ظرفیت جهانی شدن دارد؛ باید دین مان را جهانی بکنیم. به تعبیر دیگر ایدئولوژی ما ایدئولوژی مدرن است ایدئولوژی آنها ایدئولوژی عقب افتاده است اگر فرهنگ های دیگر بخواهند مقابله کنند و بایستند و جلوی گسترش ایدئولوژی ما را بگیرند و بخواهند دین های کهن را بیاورند و بر جهان حاکم کنند، ما با آنها می جنگیم و این جنگ اخلاقی است ولو شما از سلاح غیر متعارف و سلاح کشتار جمعی و بمب اتم استفاده کنید. بنابراین آنها سر دینشان می جنگند.

پس یک قدم این است که قبول داریم «لَكُمْ دينُكُمْ وَ لِيَ دين » یعنی جبر نیست و خدای متعال مجبور نکرده شما بیایید خدا را بپرستید ولی اینطور نیست که اگر شما نمی آیید و خدا را نمی پرستید، من بیایم خدای شما را بپرستم. من نمی آیم خدای شما را بپرستم. ممکن است گفته شود که نپرستید؛ اما مصالحه آمیز زندگی می کنیم. می گویم: نمی شود؛ چون جنگ سر اله قطعی است. کما این که خود دنیا پرست ها هم وقتی نفس خودشان اله می شود، از آنجا که هرکسی با دیگری جنگ دارد سر اله خودش است، همه می خواهند دیگران را برده خودشان کنند.

انسان نرمال و طبیعی ای که غرب می گوید یعنی انسان بازار، یعنی انسانی که رقابت می کند و می خواهد همه را زمین بزند و خودش در این بازی پیروز شود؛ البته با دیپلماسی نفاق، وقتی رقیب خودش را از میدان به در کرد، با هم دست می دهند و روی هم را می بوسند و به آن تبریک می گوید؛ ولی رقابت است و می خواهد پشت طرف را بشکند که پیروز بشود. استخوان طرف را می شکند تا پیروز بشود. این در تجارتشان هم هست. در قدیم بازار اینطوری بوده بازاری کار که می کرد و نیاز امروزش را که در می آورد، اگر مشتری می آمد به مغازه کناری می فرستاد و می گفت من کسبم را کردم از ایشان بخرید. این یک فرهنگ است. یک فرهنگ هم فرهنگ بازار است که رقابت است؛ این شرکت آن شرکت را ورشکست کند، این مغازه آن مغازه را ورشکست کند. شرکت های بزرگ بیایند تمام خرده پاها را ورشکست بکنند. الان این صنعت لبنیات در کشور ما آمده همه لبنیاتی های کوچک را ورشکست کرده که باید بروند کارمند یا کارگر یا سهامدار کارخانه آنها بشوند.

بنابراین جبر در پرستش خدا نیست مگر خداپرستی مفت است که به کسی بدهند. باید خودت انتخاب کنی و پای آن بایستی؛ توحید را جرعه جرعه می دهند و قطره قطره نازل می شود؛ مگر خدا پرستی زوری است؟! باید اختیار کنی و امتحان پس بدهی یک مسیر پیچیده ای دارد و انبیاء امت خودشان را می برند؛ «لَكُمْ دينُكُمْ وَ لِيَ دين »؛ یعنی جنگ بر سر خدا. مذاکره یعنی من بت آنها را قبول کنم و موحد اگر مذاکره کرد سر بت پرستی تبدیل به مشرک می شود؛ یعنی اگر دینمان را به مشارکت گذاشتیم ما بت پرست شدیم. اگر همه عالم بیایند موحد بشوند دعوا تمام می شود؛ اما اگر همه عالم هم بت پرست بشوند باز دعوا تمام نمی شود. خدا رحمت کند امام را که می فرمود، اگر همه انبیاء با هم در یک جامعه زندگی کنند هرگز نزاعشان نمی شود چون یک اله دارند و خالص هم هستند، اصلاً نفس ندارند سر اله واحد که دعوا نمی شود؛ ولی خیال نکنید که اگر کفار غالب بر جهان شدند جنگ تعطیل می شود؛ چون تعدد آلهه است.

مگر جنگ اول و دوم جهانی را ما مسلمان ها راه انداختیم؟! خود کفار بین خودشان راه انداختند؛ برای این که یک نظام سلطه ای بر جهان حاکم کنند که دیگر همه تحت سلطه آنها باشند. رسماً چهل پنجاه میلیون آدم کشتند، حالا غیر رسمی هایش مثل آنهایی که در قحطی مصنوعی مثل کشور ما کشته شدند را کنار بگذارید. پس تنها چیزی که می ماند برای این که صلح مطلق درست بشود این است که همه موحد بشوند و الا تا توحید و شرک است، دعوا هم هست.

دعواهای سر اله جدی است. اگر مشرکین بر جهان غالب بشوند باز هم جنگ است. جنگ با وجود شرک در عالم دوام دارد و فقط یک چیز جنگ را از بین می برد و آن این است که توحید حاکم بشود. من این آیه را اینطوری می فهمم که می فرماید «لَكُمْ دينُكُمْ وَ لِيَ دين » ولی پیامبر ما، «وَ قاتِلُوهُمْ حَتَّى لا تَكُونَ فِتْنَةٌ وَ يَكُونَ الدِّينُ كُلُّهُ لِلَّهِ»(انفال/39)

محور ائتلاف و پایان درگیری

بنابراین ما دنبال صلح هستیم اما نه صلح خیالی، صلح خیالی یعنی بیخودی بحث از گفتگو می کنید؛ ولی اصلاً ظرفیت مصالحه نیست. نمی شود آدم ها را جمع کرد دعوا قهری است. این تعبیر قرآن که «وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَميعاً وَ لا تَفَرَّقُوا»(آل عمران/103)؛ یعنی این رشته که ظرفیت تجمیع ارواح را دارد، دین الهی است و ولیِ خداست که همان دین خدا و ولایت الهی است که می تواند ارواح را جمع کند «وَ ائْتَلَفَتِ الْفُرْقَة» و الا اگر شما یک محور ائتلاف ندارید همینطوری نمی شود آدمها را دور هم جمع کنید و بگویید: دعوا نکنید. با حرف که نمی شود مگر گفتار درمانی است. آدم ها اگر به اخلاص در توحید نرسند دعوایشان می شود. هرچه به توحید نزدیکتر می شوند دعوایشان کم می شود چون الهشان و حبلشان یکی می شود. اعتصام به این حبل ائتلاف می آورد و تفرق ها و نزاع ها را از بین می برد.

ما هم دنبال صلح هستیم اما صلح پایدار فقط بر مدار توحید ممکن است؛ حتی دو نفر که مومن هستند اگر اخلاص نداشته باشند با هم نزاع می کنند اما نزاعشان جدی نمی شود. چون خدایشان یکی است، به یک جایی می رسد با هم آشتی می کنند. وقتی به اخلاص رسیدند دیگر منافعی ندارند که دعوا کنند چون همه چیزشان برای خدایشان است؛ لذا سر چه چیز دعوا کنند. سر خدا هم که با هم نزاع ندارند همه موحدند و اصلاً راهی برای پایان یافتن جنگ وجود ندارد.

تئوری های پایان جنگ جز تئوری انبیاء که دعوت به توحید است، بقیه همه دروغ است. تمسک بحبل الله است که دین خداست؛ یعنی پرستش الهی که گاهی از آن تعبیر به ولی خدا می شود که همان طریق بندگی خدا و صراط مستقیم است و برای همین هم آدم ها خلق شدند. «وَ لِذَالِكَ خَلَقَهُمْ»(هود/119) خلق شدند که همه موحد باشند، وقتی همه موحد شدند هم افزا می شوند و نه فقط دعوا نیست بلکه ایثار محض است.

در روایت به امام صادق علیه السلام گفت، آقا شیعه هستم، حضرت فرمود، مالت را خرج خودت کنی بیشتر دوست داری یا خرج برادرانت، گفت، خرج خودم؛ حضرت فرمود، ما اهل بیت اینطوری نیستیم، ما مالمان را خرج شما کنیم بیشتر دوست داریم تا خرج خودمان؛ این می شود ایثار. امامشان این است «وَ يُطْعِمُونَ الطَّعامَ عَلى  حُبِّهِ مِسْكيناً وَ يَتيماً وَ أَسيرا * إِنَّما نُطْعِمُكُمْ لِوَجْهِ اللَّهِ»(انسان/8-9) این داستان شفاعت و فداکاری است.

سوره هل اتی سوره شفاعت امیرالمومنین و شفاعت اهل بیت است. شفاعت قیامت را توضیح می دهند و مقدمتاً می گوید این عباد اللهی که شفیع هستند، اینطوری هستند. چنانچه در دنیا هم از لقمه افطار خودشان می زنند و حتی بچه خردسال شان با آب افطار می کند بدون این که مجبور باشد، تنها نان سفره اش را به مسکین و یتیم و اسیر می دهد و سه روز با آب افطار می کند. هیچ کس به اندازه آنها گرسنه نیست؛ و البته طفلشان اینگونه است و نه فقط بزرگشان؛ زیرا به حسب ظاهر امام مجتبی و سیدالشهداء علیهما السلام طفل بودند.

این یک جریان است و در این جریان نزاع نیست بلکه همه می خواهند بیشتر کار کنند و کمتر بردارند. جهاد سازندگی در اول انقلاب خاطرتان هست که یک صندوق مشترک می گذاشتند و هر که هرچقدر حقوق می گرفت به آنجا پرداخت می کرد و سعی می کردند کمتر بردارند.

در روایت است که یک جمعی از شیعیان از حج می آمدند حضرت موسی بن جعفر علیهما السلام به استقبال شان رفتند و پذیرایی مفصلی از آنها کردند و سفره انداختند. از این حجاج محب و شیعیانی که حج آمدند نزد حضرت نشستند؛ بعد از پذیرایی حضرت فرمودند، ارتباط شما دوستان ما با همدیگر چگونه است؟ گفت، آقا خیلی خوب، حضرت فرمود، اگر یک موقعی شما احتیاج داشته باشی و برادر مومنت خانه نباشد اجازه داری بروی در خانه اش در بزنی و از همسرش همیان مهر خورده اش را که سکه هایش را در آن گذاشته و مهر زده بگیری و مهرش را بشکنی و نیازت را برداری؟! گفت، نه آقا ما هنوز اینطوری نیستیم. فرمود پس هنوز وقت آنطوری که ما می خواهیم نشده، دوره ظهور آن طور می شود. از این دست روایات زیاد داریم.

بنابراین تنها جایی که دعوا حل می شود این است که همه مومن و موحد بشوند. سر چه چیزی دیگر دعوا کنند همه شان برای خدای خودشان که یکی است، کار می کنند. همه دعواها سر اله است. آنجایی هم که دو مومن با هم دعوا می کنند شرک خفی دارند. اگر همه چیز من برای امامم امیرالمومنین است و رفیقم هم اینگونه باشد دیگر سر چه چیز دعوا داریم، دعوایی نیست. امام مان هم همه چیزش برای خدا و ماست. امام ما با ایثارترین است و بقیه هم هر کسی ایثار بیشتری دارد جلوتر است. حدیثی در کتاب کافی است که دو مومن با هم ملاقات می کنند از این دو هر کدامشان دیگری را به خاطر ایمانش و نه به خاطر جهات دیگر، بیشتر دوست دارد مومن تر است.

بنابراین ما هم دنبال صلح هستیم؛ اما نه صلح توهمی، صلح حقیقی. صلح حقیقی زمانی محقق می شود که «لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّه »؛ بین بهشتی ها در بهشت هم که می روند کمترین نزاعی نیست. در عصر ظهور هم نزاع نیست. چون موانع کنار می رود؛ ولی جهنمی ها در جهنم هم با هم دعوا می کنند. قرآن نزاع و دعوایشان را اینگونه ذکر می کند که این به او تهمت می زند او به این و به هم می گویند تو من را جهنمی کردی و او می گوید تو خودت دنبال من آمدی، به هم می گویند یک کاری برای من کن، و او می گوید برای خودم هم نمی توانم کاری کنم چگونه بار تو را بردارم؟! دعواهای شان عیناً در دنیا هم همینطور است؛ یعنی خیال نکنیم اگر ما ادیان را کنار گذاشتیم و همه مان بت پرست شدیم دعوا حل می شود؛ مگر بت پرست ها با هم نمی جنگند؟! اصل دعوا بین بت پرست هاست.

بنابراین جنگ سر دین ضروری است؛ البته دین اجباری نیست و به فرموده قرآن «لَكُمْ دينُكُمْ وَ لِيَ دين » یعنی انتخاب اله اختیاری است؛ ولی دعوای سر اله قهری است. تا کجا باید این دعوا را ادامه بدهیم و تا کجا ما کوتاه بیاییم و بگوییم که دست از جهاد کبیر برمی داریم و الگوی شما را قبول می کنیم؟! قرآن می فرماید «فَلا تُطِعِ الْكافِرينَ وَ جاهِدْهُمْ بِهِ جِهاداً كَبيرا» یعنی تا هیچ کجا، آنقدر مقاتله را ادامه بدهید تا «وَ قَاتِلُوهُمْ حَتَّى لَا تَكُونَ فِتْنَةٌ وَ يَكُونَ الدِّينُ كُلُّهُ لِلَّهِ»(انفال/40) همه عالم مسجد بشود و خوابشان و خوراکشان و همه چیز نماز بشود؛ نمی گویم فقط نماز بخوانند بلکه شاید معنایش این است که «عَلى  صَلاتِهِمْ دائِمُون »(معارج/23) باشند؛ یعنی وقتی صلات را اقامه می کنند همه خیمه زندگی شان ذیل عمود صلات است و نماز می شود عمود این خیمه و لذا «علی صلاتهم دائمون» می شوند. اینها «رِجالٌ لا تُلْهيهِمْ تِجارَةٌ وَ لا بَيْعٌ عَنْ ذِكْرِ اللَّهِ»(نور/37) هستند. پس دعوا تا اینجا است.

بنابراین دعوا ضروری است و باید اتمام حجت کنید؛ ولی اتمام حجت غیر از گفتگوی برای صلح کردن و گفتگوی سر منافع مشترک است؛ چه منافع مشترکی بین ما و کافر است؟! بله ممکن است شما در یک جنگ با یک جبهه ای بیایید جبهه کافر را تقسیم کنید و با یکی از آنها معاهده ببندید که با آن یکی بجنگید، این بوده و عیب ندارد؛ چنانچه حضرت می روند صلح حدیبیه را می بندند و بعد می آیند و با یهود خیبر می جنگند، این اشکالی ندارد؛ ولی این که ما خیال کنیم با کافر می شود بنشینی و بر سر منفعت مشترک [گفتگو کنی]، منفعت مشترک این است که فقط سر اله خود کوتاه بیایی.

او می خواهد بت پرستی را جهان گیر کند، الان که دیگر قدرتشان جهانی شده و به احدی اجازه مقاومت نمی دهند و برای کل جهان نقشه واحد می کشند و اسناد بین المللی دارند و می گویند باید امضا و عمل کنید و اگر عمل نکنید مجازات می شوید. مثل این سند مربوط به آب و هوا را که آقایان رفتند امضا کردند و خودشان نفهمیدند چه اشتباه بزرگی اتفاق افتاده است؛ که یا آن موقع تجاهل می کردند و الان فهمیدند و دست از تجاهل برداشتند؛ یا واقعاً نمی فهمیدند و الان فهمیدند؛ اول می گفتند اصلاً الزامات ندارد، حالا که می خواهی انکار کنی می گویند نمی شود، تحریم تان می کنیم.

حالا اصل قضیه را هم از نظر علمی دوستان برنامه ثریا آمدند و مستندش را کار کردند و معلوم شد که اینها این نظریه ای که اصلاً علمی نیست که گرمای زمین برای گازهای گلخانه ای است و پس همه بیاییم و تعهد کنیم که کمتر مصرف کنیم تا کشورهایی که دارای سوخت فسیلی هستند از سوخت فسیلی خودشان در تولید انرژی استفاده نکنند و به سمت انرژی های نو و پاک بروند؛ یعنی خریدار تکنولوژی آنها بشویم و مواد اولیه خود را خام به آنها بدهیم؛ اصلا همه نقشه این است؛ لذا می بینی کلینتون می آید و وارد این معاهده می شود ولی بوش که می آید زیر معاهده می زند؛ در واقع وقتی که می آید با خودش یک سری کشور می آورد؛ اما مثلاً ترامپ بیاید زیر معاهده بزند. بازی کردن با جهان یعنی همین که اینها می خواهند جهان را یکپارچه کنند و اصلاً اجازه نفس کشیدن نمی دهند.

«لَكُمْ دينُكُمْ وَ لِيَ دين» منافات با این ندارد که «قاتِلُوهُمْ حَتَّى لا تَكُونَ فِتْنَةٌ وَ يَكُونَ الدِّينُ كُلُّهُ لِلَّه » اصل مقاتله هم مقاتله با ائمه کفر است؛ البته مأموم هم دارند وقتی جنگ می شود ما کاری با مأمومین نداریم، مأمومشان یک طرف دیگری بروند؛ اما ابتدائاً اینطور است «فَقاتِلُوا أَئِمَّةَ الْكُفْرِ إِنَّهُمْ لا أَيْمانَ لَهُم »(توبه/12)؛ یعنی با آنها معاهده هم نبندید چون اینها معاهده سرشان نمی شود. پس این ضرورت است. درگیری هم سر اله است؛ لذا قرآن می فرماید «الَّذينَ آمَنُوا يُقاتِلُونَ في  سَبيلِ اللَّهِ وَ الَّذينَ كَفَرُوا يُقاتِلُونَ في  سَبيلِ الطَّاغُوت »(نساء/76) آنها هم دست از شما برنمی دارند اما «فی سبیل الطاغوت» است.

تفاوت و ویژگی های دار الحَیَوان و دار الاموات

خاصیت این جنگ چیست و مگر خدای متعال خودش نمی توانست غلبه مطلق پیدا کند و بساط آنها را جمع کند؟! چرا؛ ولی این میدان جهاد، هم میدان تهذیب نفوس است و هم میدان تجزیه صفوف اجتماعی است. قرآن می فرماید «وَ لا تَقُولُوا لِمَنْ يُقْتَلُ في  سَبيلِ اللَّهِ أَمْواتٌ بَلْ أَحْياءٌ وَ لكِنْ لا تَشْعُرُون »(بقره/154) یعنی کسی که در راه خدا کشته می شود به حیات طیبه می رسد و وارد دار الحَیَوان می شود. از دار دنیا بیرون می رود و بزرگ می شود. مگر هدف همین یکی نیست؛ چنانچه فرمود «يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا اسْتَجيبُوا لِلَّهِ وَ لِلرَّسُولِ إِذا دَعاكُمْ لِما يُحْييكُم »(انفال/24) یعنی خدا و رسول می خواهند ما را به حیات طیبه دعوت کنند. تمام دعوت حضرت دعوت به حیات است و می خواهد ما از «دار الموت» در دار الحیوان برویم؛ می خواهد از دنیا در آخرت برویم؛ از محیط ولایت کفار در محیط ولایت حقه برویم که دارالحیوان است؛ این دار موت و آن دار الموت که خیلی روشن است.

«اسْتَجيبُوا»؛ یعنی سخت است ولی زحمتش را تحمل کنید و اجابت کنید. می خواهد شما را به حیات دعوت کند. در روایت فرمود «قَالَ نَزَلَتْ فِي وَلَايَةِ عَلِي »(1) یعنی ولایت حقه محیط حیات است. «وَ ما هذِهِ الْحَياةُ الدُّنْيا إِلاَّ لَهْوٌ وَ لَعِبٌ وَ إِنَّ الدَّارَ الْآخِرَةَ لَهِيَ الْحَيَوان »(عنکبوت/64). دار حیوان دار الاخره است و دار دنیا دار لهو و لعب است. در دار دنیا اگر نود سالت هم شد بازیگر و بچه ای و فقط بازیچه ات عوض می شود؛ تیله ات کره زمین و عروسکت عروس می شود؛ ولی اگر وارد دارالحیوان شدی طفل هم باشی دیگر بازیگر نیستی.

این دار دنیا و دار آخرت کجاست؟ خدای متعال در انتهای سوره اعلی می فرماید «بلْ تُؤْثِرُونَ الْحَيَاةَ الدُّنْيَا ‎* وَ الْآخِرَةُ خَيْرٌ وَ أَبْقَى»(اعلی/16-17) شما حیات دنیا را انتخاب کردید که نزدیک و دم دستتان است. آخرت چون خیلی دم دستتان نیست از آن به آخرت تعبیر می شود و از این به دنیا ولی آن خیر و باقی است؛ گرچه دم دست نیست. این آیه قرآن می فرماید «يَعْلَمُونَ ظاهِراً مِنَ الْحَياةِ الدُّنْيا وَ هُمْ عَنِ الْآخِرَةِ هُمْ غافِلُون »(روم/7)؛ آن در باطن و در پرده است و اگر پرده را کنار زدید وارد آن می شوید. شما این دم دست را انتخاب می کنید.

در روایت می فرماید که حیات دنیا از اول تا آخر محیط ولایت دشمنان ماست و حیات آخرت محیط ولایت ماست؛ گرچه به حسب ظاهر کنار هم هستند یعنی در این عالم هم این محیط است هم آن؛ یعنی هم دنیا و هم آخرت است؛ اما یکی دارالحیوان و یکی دار لهو و لعب و دار موت است؛ قرآن می فرماید «إِنَّكَ لا تُسْمِعُ الْمَوْتى »(نمل/80) پیامبر ما تو صدا و زبانت، لسان الله و کلامت کلام الله است و دیگر کلامی فصیح تر و نافذ تر از این نداریم؛ ولی تو صدایت را به گوش مرده ها نمی رسانی. آیا مقصود مرده های زیر زمین هستند؟! اصلاً این نیست. می فرماید آنهایی که در قبرشان هستند صدای تو را نمی شنوند و تو نمی توانی آنها را صدا بکنی باید از قبرشان بیرون بیایند. «مَنْ فِي الْقُبُور»(فاطر/22) همین آدم هایی هستند که روی زمین راه می روند ولی در محیط ولایت کفار هستند، اینها در قبرشان هستند.

محیط ولایت کفار قبرستان است و همه شان هم کافرند. محیط ولایت حقه محیط حیات است و همه آدم هایی که هستند زنده اند. شاهد آن هم عصر ظهور است که قرآن وقتی معرفی می کند می فرماید «اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ يُحْيِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها»(حدید/17) یعنی بدانید خدای متعال زمین را زنده می کند همینطور مرده نمی ماند؛ می میرد ولی دوباره زنده می شود، ظاهرش راجع به بهار است اما روایات ما می گوید که «بِمَوْتِهَا كُفْرَ أَهْلِهَا وَ الْكَافِرُ مَيِّتٌ»(2) خدا زمین را زنده می کند یعنی همه اهلش زنده می شوند. کافر میت است و محیط ولایت کفار، قبرستان است.

من کار با تک تک آدم ها ندارم؛ مثلاً حضرت موسی در کاخ فرعون موحد بود، آسیه در کاخ فرعون جزو امت حضرت موسی بود و فرزند حضرت نوح در خانه خودش امتش نبود. کار با افراد ندارم؛ اما این تمدن غرب و محیط ولایت کفار و آنهایی که امت کفارند، جنگل مدرن نیست بلکه از این هم پست تر، توحش منظم است و حتی این هم نیست قبرستان وارونه است بلکه قبرستانی است که آدم هایشان همه مردار هستند.

از آن طرف هم قرآن می فرماید «وَ لا تَقُولُوا لِمَنْ يُقْتَلُ في  سَبيلِ اللَّهِ أَمْواتٌ بَلْ أَحْياءٌ»، یعنی کسی که شهید می شود وارد دارالحیوان و دارالولایه می شود. او دعوت خدا و رسول را اجابت کرده، آن هم حیاتی که «عند ربهم» است. دار حیوان خیلی گسترده است و اینها دائماً رزق دارالحیوان را می خورند. رزق های مردارها مردار است و رزق زنده ها زنده است. آدم تا مرده است مردار می خورد؛ اما «وَ الطَّيِّباتُ لِلطَّيِّبينَ وَ الطَّيِّبُونَ لِلطَّيِّبات »(نور/26) و اینها هم زنده هستند هم وارد محیط ولایت حقه و هم وارد ولایت الله شدند. قرآن می فرماید «اللَّهُ وَلِيُّ الَّذينَ آمَنُوا يُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ»(بقره/257)، که این همان ولایت امام است چنانچه در آیه دیگر اینطور تفسیر شده «إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذينَ آمَنُوا»(مائده/55) و این تفسیر همین «اللَّهُ وَلِيُّ الَّذينَ آمَنُوا» است.

مومن وارد ولایت الله می شود؛ یعنی وارد «ولایت الرسول ولایت الامام» می شود و اینها ولایت الله هستند؛ حتی ادامه اش اگر بر قواعد باشد فقیه عادل جامع الشرایط محیط ولایتش ولایت نور است. محیط ولایت کفار از آن فرعون اصلی شان تا فرعون های کوچکتر محیط تاریکی و ظلمانی است که قرآن هم می فرماید «وَ الَّذينَ كَفَرُوا أَوْلِياؤُهُمُ الطَّاغُوتُ يُخْرِجُونَهُمْ مِنَ النُّورِ إِلَى الظُّلُمات »(بقره/257).

ما دعوت به جهاد شدیم برای این که به حیات طیبه برسیم. خدای متعال می توانست خودش غالب بشود؛ چنانچه می فرماید «إِنْ تَنْصُرُوا اللَّهَ يَنْصُرْكُم »(محمد/7) در سوره مبارکه محمد صلی الله علیه و آله و سلم است که در این جنگ شما خدا را کمک کنید خدا هم به شما کمک می کند.

امیرالمومنین در نهج البلاغه می فرماید «اسْتَنْصَرَكُمْ وَ لَهُ جُنُودُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ  وَ هُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ وَ اسْتَقْرَضَكُمْ وَ لَهُ خَزائِنُ السَّماواتِ وَ الْأَرْض »(3) یعنی خدایی که می گوید من را یاری کنید همه قوای آسمان ها و زمین دست خودش است و چه احتیاجی به شما دارد؟! می گوید من را یاری کنید، در واقع خودتان را یاری کنید؛ چون وقتی پای نصرت خدا می آیید آدم می شوید، زنده می شوید و آن که می گوید به من قرض بدهید خزائنش دست خودش است اما می گوید این یک قطره را که از خودم گرفتی به خودم قرض بده، جانی که از من گرفتی به من پس بده.

تعالی انسان در میدان جنگ؛ جاماندگان و همراهان حضرت در جنگ ها

بنابراین جهاد، اولاً یک ضرورت است. خدای متعال خودش می توانست بساط کفار را جمع کند؛ ولی این میدان تربیت ماست. جنگ احد در آیات سوره آل عمران مفصل می فرماید «وَ لِيَبْتَلِيَ اللَّهُ ما في  صُدُورِكُمْ وَ لِيُمَحِّصَ ما في  قُلُوبِكُم »(آل عمران/154) یعنی خیلی کار سخت شد زیرا خدای متعال خواست دل شما را زیر و رو کند و این امتحان دلتان بود تا ببیند کجای کار هستید. می خواست آنچه در صدور شماست را خالص کند و قلبتان خالص بشود. سخت شدن میدان جنگ برای اخلاص قلب است. آنکه می ایستد وسط میدان قلبش را خدا زیر و رو می کند. صفها هم همینجا جدا می شود منافقین و مُخَلَّفین همه اینجا جدا می شوند.

خدای متعال خودش کوره جنگ را داغ می کند من گاهی به نظرم می آید که خود رسول الهی و ولی خدا جنگ را داغ می کنند؛ آنهایی که همه مدعی بودند فرار می کنند «وَ الرَّسُولُ يَدْعُوكُمْ في  أُخْراكُمْ فَأَثابَكُمْ غَمًّا بِغَم »(آل عمران/153) حضرت می گوید کجا می روید؟! از میدان حیات فرار می کنید و به طرف موت کجا فرار می کنید؛ این نه به این معنی که چرا من را کمک نمی کنید، بلکه چرا وقتی من به حیات دعوتتان می کنم و این میدان را درست کردم تا شما آدم بشوید چرا شما فرار می کنید؟ من کوره درست کردم شما را بسازم شما از کوره تربیت من فرار می کنید؟! آنها می گویند ما را رها نمی­کنند، گفت نماز بخوان روزه بگیر و حالا می گوید که جانتان را بدهید؛ ما داریم شکست می خوریم بگذار فرار کنیم. این جاست که یک عده ای مخلف می شوند؛ مخلف یعنی کسی که جامانده یعنی کسی که او را جا گذاشتند؛ زیرا رسول که معطل شما نمی ماند، شما را جا می گذارد و می رود.

سوره فتح صلح حدیبیه را مطرح می کند و می گوید که حضرت خواب دیدند که بروند. محرمانه به مکه می روند و نماز می خوانند و قربانی می کنند و حج می کنند. آن زمان مکه دست قریش است و اینها جنگ های متعددی کردند که در جنگ احد مسلمان ها را اینطوری به حسب ظاهر شکست دادند. حضرت با هزار و پانصد نفر راه افتادند و فرمودند که سلاح جنگی هم برندارید. سلاح ساده و قربانی با خودتان بیاورید. شصت قربانی فقط خود حضرت آوردند. یک داستانی هم هست که حضرت چه کار کردند بماند.

به قبایل دور مدینه یعنی اعراب به معنی بادیه نشین ها هم که با حضرت معاهده داشتند گفتند شما هم بیایید برویم؛ آنها گفتند نه. قرآن می فرماید «بَلْ ظَنَنْتُمْ أَنْ لَنْ يَنْقَلِبَ الرَّسُولُ وَ الْمُؤْمِنُونَ إِلى  أَهْليهِمْ أَبَدا»(فتح/12) اینها سوء ظن پیدا کردند که پیامبر این راهی که دارد می رود [بر نخواهد گشت]؛ چون در شهر خودش که آماده هستند جنگ احد راه انداختند و نتوانستند کاری بکنند. حالا یک هزار و پانصد نفر را با لباس احرام و قربانی می خواهد آنجا ببرد، احدی از آنها زنده برنمی­گردند؛ لذا اینها نیامدند چون محاسبه کردند و محاسبه شان این بود که این جنگ پیروز ندارد. پیامبر خدا اینها را به طرف مرگ می برد، ما برای چه برویم؟

وقتی حضرت به سلامت برگشت و پیروز برگشت آنها آمدند و عذرخواهی کردند و گفتند ما نگران زن و بچه مان بودیم. قرآن می فرماید «بَلْ ظَنَنتُمْ أَن لَّن يَنقَلِبَ الرَّسُولُ وَ الْمُؤْمِنُونَ إِلَى أَهْلِيهِمْ أَبَدًا وَ زُيِّنَ ذَلِكَ فِي قُلُوبِكُمْ وَ ظَنَنتُمْ ظَنَّ السَّوْءِ وَ كُنتُمْ قَوْمًا بُورًا»(فتح/12) یعنی اینطوری نیست بلکه تلقی تان این بود که این جنگ پیروزی ندارد؛ ایمان بالرسول نداشتید و سوء ظن به خدا پیدا کردید و شیطان هم زینت داد و گفت، عجب آدم های فهمیده ای هستید، چقدر دقیق محاسبه می کنید، این جنگ شکست می خورد، بیخود می روید.

اینهایی که فیلسوف بازی در می آورند همیشه مقابل اولیای خدا که می ایستند فیلسوف بازی هم در می آورند و در قد فیلسوف اجتماعی ظاهر می شوند و تحلیل می کنند. تعابیر قرآن در مورد «مخلفین» عجیب است و یک بحث پردامنه ای دارد که به روز آن را بخواهم بگویم؛ شروع به ادعا کردن می کنند و وقتی حضرت می فرماید من می روم شما هم با من بیایید، اینها محاسبه می کنند؛ قرآن می فرماید: «بَلْ ظَنَنتُمْ أَن لَّن يَنقَلِبَ الرَّسُولُ وَ الْمُؤْمِنُونَ إِلَى أَهْلِيهِمْ أَبَدًا وَ زُيِّنَ ذَلِكَ فِي قُلُوبِكُمْ» به خدا و رسول ایمان ندارند و شیطان هم تزیین داد و گفت عجب خوب می فهمید، این پیامبر نمی فهمد! این راه پیروزی ندارد. «زین» یعنی همین.

آیا این فیلسوف های الان این حرفها را نمی زنند، این آقایانی که قیافه روشنفکر می گیرند، ایمان ندارند او ولی خداست و راهش را می بیند. فلان آقا وقتی رفت حلبچه را دید گفت به هر قیمت شده باید طرف سوریه برویم. مرد حسابی امام پرچمدار این میدان است؛ تو چه کاره ای به طرف سوریه بروی، بیا حرفت را بزن یا قبول می کند یا قبول نمی کند، اینجا جای فیسلوف بازی در آوردن نیست او دارد یک مطلبی را می بیند. من با دو سند از مرحوم آیت الله العظمی بهاء الدینی شنیده ام که ایشان فرموده بود ظاهراً شب تاسوعا در حسینیه نشسته بودند حالشان عوض شد و حال مکاشفه بهشان دست داده بود و گفتند که در یک اتاقی کنار حسینیه نشستم در آن اتاق دیدم چهارده سادات نشستند و بحث جنگ شد، گفتند: ما هر کدام مان صد هزار نفر را حریف هستیم. گفتم: رضای خدا در چیست؟! جنگ تمام بشود یا ادامه پیدا کند؟! به ایشان گفته بودند که رضای خدا در این است که جنگ ادامه پیدا کند.

یک کسی تا آنجای کار را می بیند و یک کسی هم حلبچه را می بیند و می گوید ما خوب می فهمیم این جنگ قابل ادامه دادن نیست. من آیات قرآن را تطبیق نکنم؛ اما اینهایی که خودشان را متفکر اجتماعی می دانند می گویند: اینها کجا می روند؛ می روید طرف مکه چه کار بکنید آن هم با یک خواب ـ به تعبیر بی ادبانه ـ خواب نما شدی و می خواهی یک جمعیتی را به کشتن بدهی و به ما هم می گویی بیا. این تحلیل های غلط چیست که به خدا هم بدبین شدید.

قرآن از اینها به مخلفون تعبیر می کند؛ یعنی خیال می کنند که نیامدند؛ در حقیقت پیامبر خدا آنها را جا گذاشته است؛ زیرا او دارد یک کار بزرگی می کند، شما جا می مانید. بعد ببینید حضرت چطوری تدبیر می کنند؛ از یک طرف آنها را در موضع ضعف قرار می دهد، هم پیمان های قریش وقتی آمدند دیدند حضرت با خودشان شتر آوردند و شترها گرسنه هستند و مدتهاست که علوفه هم نخوردند و اینها را آوردند که قربانی کنند. گفتند: شما چه حقی دارید جلوی قربانی را بگیرید شما کلیددار مکه هستید. آنها که صفشان را جدا کردند.

در مذاکره اولیه مشرکین گفتند باید برگردید، حضرت فرمود ما برنمی­گردیم. حضرت در حدیبیه زیر آن شجره بیعت رضوان گرفت که همه مان کشته می شویم، جز یک نفر ظاهراً بقیه بیعت کردند. وقتی دیدند اینها تا پای جان می ایستند موضوع مذاکره عوض شد و وارد مذاکره شدند. از شرایط مذاکره یکی این است که شما امسال بروید و سال بعد بیایید، سه روز مکه را در اختیارتان قرار می دهیم. حضرت وقتی صلح کردند آنجا هم یک داستان هایی پیش آمده است.

وقتی برگشتند اینها دیدند که پیامبر خدا برگشت. علامه طباطبایی می گویند «إِنَّا فَتَحْنا لَكَ فَتْحاً مُبينا»(فتح/1) همین صلح حدیبیه است که فتح مبین حضرت بود. آنهایی که مخلف و جامانده بودند، آمدند و گفتند که عذرخواهی می کنیم ما زن و بچه مان در خطر بودند. قرآن می فرماید شما نگران زن و بچه تان نبودید بلکه سوء ظن به خدا داشتید و تلقی تان این بود که این یک حرکت کور است به نتیجه نمی رسد و هرگز این راه برگشت ندارد و می گفتید که امت خودش را به کشتن می دهد، ما چرا برویم کشته بشویم؛ اما حالا که پیروز آمده اعتذار می کنند. بعد قرآن می فرماید که وقتی می خواهید بروید سراغ غنایم اینها پیدایشان می شود؛ چون پیروزی غنایم دارد و فقط غنایم مادی مثل اسب و شتر نیست؛ فرض کنید خلافت خودش به یک معنا غنیمت است.

خدای متعال اینها را سرزنش می کند و می فرماید «وَ مَنْ لَمْ يُؤْمِنْ بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ فَإِنَّا أَعْتَدْنا لِلْكافِرينَ سَعيرا»(فتح/13)، شما به خدا و رسول ایمان ندارید و این نیست که ما نگران زن و بچه مان بودیم؛ بلکه می گویید این کور است و قبول ندارید این پیامبر خداست؛ محاسبات خودتان را مهم می شمارید ولی بدانید اگر در این مسیر نیایید خودتان به عذاب و رنج می افتید. بعد می فرماید «سَيَقُولُ لَكَ الْمُخَلَّفُونَ مِنَ الْأَعْرابِ شَغَلَتْنا أَمْوالُنا وَ أَهْلُونا فَاسْتَغْفِرْ لَنا يَقُولُونَ بِأَلْسِنَتِهِمْ ما لَيْسَ في  قُلُوبِهِمْ»(فتح/11) اینها جا مانده های از رسول هستند.

پیامبر یک عده آدم را به اسم مکه برد و ببینید که از آنها چه انسانهایی درست کرد، اول که به این پیامبر ایمان آوردند و جانشان را برداشتند و رفتند؛ بعد هم در حدیبیه وقتی حضرت به آنها فرمود بیایید بیعت رضوان کنید، با حضرت دست دادند که تا پای جانشان می ایستند. خدا می فرماید «لَقَدْ رَضِيَ اللَّهُ عَنِ الْمُؤْمِنينَ إِذْ يُبايِعُونَكَ تَحْتَ الشَّجَرَةِ فَعَلِمَ ما في  قُلُوبِهِم »(فتح/18) و کارشان به اینجا رسید و از آنها چنین انسانهایی ساخته شد که تا پای جان ایستادند و همه چیزشان را دادند، هم مومن شدند هم رشد کردند و هم پیروز برگشتند. حالا که برگشتند، بحث غنایم و فتوحات که مطرح می شود آنها می گویند که بگذارید ما هم با شما باشیم «سَيَقُولُ الْمُخَلَّفُونَ إِذَا انْطَلَقْتُمْ إِلى  مَغانِمَ لِتَأْخُذُوها ذَرُونا نَتَّبِعْكُم »(فتح/15) یعنی شما را قبول داریم و از این به بعد دنبال شما می آییم و تابع شما هستیم و حرف شما را قبول کردیم!

تشبیه نمی خواهم کنم؛ اما یادم است این چپی ها و روشنفکران و جبهه ملی ها می گفتند این که مدل مبارزه نیست، مبارزه یا پارلمانتاریستی است و مدلش را ما جبهه ملی ها و نهضت آزادی ها می دانیم؛ ما گروه های مسلح می دانیم که باید مسلحانه باشد. این انقلاب پوپولیستی که امام به راه انداخته به نتیجه نمی رسد. وقتی به نتیجه نزدیک شد گفتند ما راه شما را قبول کردیم.

قرآن می فرماید: «یُريدُونَ أَنْ يُبَدِّلُوا كَلامَ اللَّهِ»(فتح/15) یعنی دروغ می گویند؛ اینها راه شما را قبول ندارند. می خواهند مسیر شما را منحرف کنند. این مخلفین می گویند بگذارید ما هم با شما بیاییم؛ دروغ می گویند اینها می خواهند مسیر را عوض کنند و دین خدا را تغییر بدهند. اینها می گویند با شما باشیم که بعد به اصطلاح سر پیچ فرمان را بگیرند و خودشان جای خلبان بنشینند.

مخلفون که تا دیروز با ما بودند و مومن بودند کجا و چه زمان صفشان جدا می شود؟! وقتی جدا می شوند که کار سخت می شود. در اُحد است که امیرالمومنین تنها می ماند و همه آن مدعی ها به کوه فرار می کنند و حضرت هشتاد زخم برمی دارد که در روایت است وقتی می خواستند این زخم ها را به اصطلاح بخیه کنند، نخ را از این طرف که وارد می کردند از آن طرف خارج می شد و اصلاً نمی شد آن را بند کرد؛ فقط این یک نفر ماند و بقیه فرار کردند.

مخلفون و جا مانده ها و آنهایی که ایمان ندارند وقتی جدا می شوند که حضرت می گویند بیایید شترها را برداریم و به طرف مکه برویم و 1500 آدم راه می افتند و می خواهند بدون اسلحه به مکه بروند که آن طرف هم قریش مسلح است. اینجا مخلفین جدا می شوند؛ اما در جمع غنایم می گویند ما هستیم. قرآن می فرماید نمی شود؛ مخلف در جمع غنیمت نمی تواند بگوید که من با شما هستم، برادری خودت را در یک جای دیگر باید اثبات بکنی.

 سپس می فرماید: «قُل لَّن تَتَّبِعُونَا كَذَلِكُمْ قَالَ اللَّهُ مِن قَبْلُ فَسَيَقُولُونَ بَلْ تَحْسُدُونَنَا بَلْ كَانُوا لَا يَفْقَهُونَ إِلَّا قَلِيلًا * قُل لِّلْمُخَلَّفِينَ مِنَ الْأَعْرَابِ سَتُدْعَوْنَ إِلَى قَوْمٍ أُولِي بَأْسٍ شَدِيدٍ تُقَاتِلُونَهُمْ أَوْ يُسْلِمُونَ فَإِن تُطِيعُوا يُؤْتِكُمُ اللَّهُ أَجْرًا حَسَنًا وَ إِن تَتَوَلَّوْا كَمَا تَوَلَّيْتُم مِّن قَبْلُ يُعَذِّبْكُمْ عَذَابًا أَلِيمًا»(فتح/15-16) به آنها بگو یک جنگ سخت دیگری است و یک قوم «اولی باس» که دارای قدرت فراوان و شدت هستند مقابلتان قرار می گیرند؛ آنجا اگر راست می گویید با ما بیایید و اگر بیایید از مخلف بودن در می آیید. جا مانده بودن حرف که نیست؛ حضرت یک جنگ راه انداخته اینها جا ماندند نه این که حضرت اینها را جا گذاشته و گفته نیایید بلکه اینها این پا آن پا کردند و حضرت جایشان گذاشت و رفت.

امام حسین علیه السلام که در عاشورا منتظر من و شما نمی ماند، لذا ما مخلف می شویم. حضرت کار خودشان را جلو می برند و می گویند اگر می خواهید برادری تان را اثبات کنید و از مخلف بودن خارج شوید، یک جنگ دیگری می شود، شما که نیامدید در این جنگ بیایید آن وقت دیگر مخلف نیستید؛ و الا موقع تقسیم غنایم ما راه شما را قبول کردیم شما هم راه ما را قبول کنید؛ اما شما آمدید سر پیچ خواستید فرمان را بگیرید و بروید. وقتی راه ما را قبول می کنید که آنجایی که در تحلیل تان نمی گنجد به حرف رسول عمل کنید.

بنابراین جنگ ها برای همین است که مخلفین و منافق و غیر منافق اینجا جدا می شود؛ لذا قرآن در همین جنگ احد در یک تحلیل دیگری می فرماید که این جنگ برای این بود منافقین معلوم بشوند. آنهایی که مدعی هستند ولی در دلشان خبری نیست موقع ادعا که می شود صف اول هستند اما موقع شخصیت نشان دادن آخر صف هستند اینها در سختی ها معلوم می شوند.

پس این جهاد یک امر ضروری و اجتناب ناپذیر است. ما دنبال صلحیم اما صلح حقیقی بر مدار توحید و بر مدار تمسک بحبل الله واقع می شود و این از یک جنگ طولانی تاریخی عبور می کند تا می رسد به آنجایی که «حَتَّى لا تَكُونَ فِتْنَةٌ وَ يَكُونَ الدِّينُ كُلُّهُ لِلَّه » آنجاست جنگ برچیده می شود و واقعاً صلح حقیقی حول حبل الله یعنی حول امام، حول دین الهی، حول کلمه توحید اتفاق می افتد. این جنگ، هم بستر تربیت است و هم بستر تفکیک صفوف و هم بستر تهذیب نفوس است.

تهذیب و سلوک در جنگ و همراهی با سیدالشهداء علیه السلام

می خواستم یک بحثی راجع به تهذیبی که در جنگ می شود بیان کنم که دیگر نشد. سلوک شهداء سلوک با بلاست که اصل آن بلای سیدالشهداست. یک مختصری از این را در شرح زیارت عاشورا که یک جزوه ای ده بیست سال پیش چاپ شده در یک گفتگویی که داشتیم، دوستان زحمت کشیدند. سلوک با بلا یعنی چه و زیارت عاشورا چطور سلوک با بلای سیدالشهداء را برای ما هموار می کند و ما را به بصیرت و موضع گیری و لعن و برائت و صف و قتال می رساند.

«إِنِّي سِلْمٌ لِمَنْ سَالَمَكُمْ وَ حَرْبٌ لِمَنْ حَارَبَكُم »، سلوک شهداء سلوک در وادی بلاست. می روند و همه چیز خودشان را می دهند که نام خدا بماند و دیگران در راه خدا بیایند. شهید شفیع است؛ شهید سالک در وادی بلاست و اصلش هم سیدالشهداست و بقیه شهداء «وَ عَلَى الْأَرْوَاحِ الَّتِي حَلَّتْ بِفِنَائِك » هستند؛ یعنی یک قافله هستند که یک عده ای زودتر رسیدند و یک عده ای ملحق می شوند که قرآن می فرماید و «وَ آخَرينَ مِنْهُمْ لَمَّا يَلْحَقُوا بِهِمْ»(جمعه/3).

امامِ شهداء سیدالشهداست و شهادت اوست که طریق سلوک همه کائنات به سمت خداست؛ یعنی انبیاء اولوالعزم، - وجود مقدس نبی اکرم را من کنار می گذارم آن بحث جدایی است- بخشی از سلوکشان با شفاعت سیدالشهداست؛ یعنی با عاشوراست. لذا آنها را می بردند در گودی قتلگاه و روضه برایشان می خواندند. موسای کلیم شاید ملاقاتی با جناب خضر داشتند و آن معلم الهی در این فرصت کوتاه یکی از مطالبی که با ایشان در میان گذاشته روضه سیدالشهداء را خوانده و موسای کلیم را برای درگیری با فرعون آماده و پخته کرده است.

بنابراین محور این شهداء سیدالشهداست و بقیه «حلت بفنائک» هستند و این راه هم باز است. در روایت امام رضا علیه السلام به ریان بن شبیب چنین بیان شده که حضرت دعوت به همراهی با سیدالشهداء را با بکاء شروع می کنند «إِنْ كُنْتَ بَاكِياً لِشَيْ ءٍ فَابْكِ لِلْحُسَيْنِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ فَإِنَّهُ ذُبِحَ كَمَا يُذْبَحُ الْكَبْش »؛ زیرا او برای هدایت بشر اینطوری حاضر شد همه چیزش را فدا کند. در بعد از ظهر عاشورا نصر به کربلا مشرِف شد؛ خدای متعال پیغام فرستاد پیروزی می خواهی یا شهادت؟! عهدنامه حضرت هم آمد؛ حضرت فرمود من سر عهدم هستم. آن هم شهادتی که «فَإِنَّهُ ذُبِحَ كَمَا يُذْبَحُ الْكَبْش »، این که ائمه گاهی روضه اش را می خواندند، زیرا اینطوری حاضر شد کشته بشود.

بعد حضرت فرمود «إِنْ بَكَيْتَ عَلَى الْحُسَيْنِ حَتَّى تَصِيرَ دُمُوعُكَ عَلَى خَدَّيْكَ غَفَرَ اللَّهُ لَكَ كُلَّ ذَنْبٍ أَذْنَبْتَهُ صَغِيراً كَانَ أَوْ كَبِيراً قَلِيلًا كَانَ أَوْ كَثِيرا» اگر می خواهی پاک بشوی ـ زیرا آدم باید اول پاک بشود بعد در صف شهداء برود ـ لذا قدم به قدم حضرت فرمودند که اگر می خواهی در غرفه های بهشتی با نبی اکرم باشی قاتلینش را لعن کن و صفت را از آنها جدا کن، آنهایی که کشتند یا راضی به قتل آن حضرت هستند یا در تاریخ راه آنها را ادامه می دهند تو آنها را لعن کن. حضرت فرمود «إِنْ سَرَّكَ أَنْ تَكُونَ لَكَ مِنَ الثَّوَابِ مِثْلَ مَا لِمَنِ اسْتُشْهِدَ مَعَ الْحُسَيْنِ فَقُلْ مَتَى مَا ذَكَرْتَهُ يا لَيْتَنِي كُنْتُ مَعَهُمْ فَأَفُوزَ فَوْزاً عَظِيما»؛ یابن شبیب اگر می خواهی در درجه به شهداء برسی و در ثواب شهدای سیدالشهداء شریک بشوی و با آنها باشی، هر وقت یاد سیدالشهداء کردی از ته دل تمنا کن و بگو ای کاش من جزو شهدای شما بودم، اینگونه راه برای شما باز می شود.

من معتقدم شهداء یک جایی به امام حسین این حرف را صادقانه گفتند. یک جایی به امام حسین راست گفتند که ای کاش ما با شهدای شما بودیم و حضرت هم قبول کرد و در را برایشان باز کرد؛ زیرا وادی شهات از ناحیه سیدالشهداء روزی می شود. حضرت در گودی قتلگاه در آن لحظه آخر باب شهادت را به روی همه خوبان عالم باز کرد؛ لذا در روایت دارد هر مومنی یک شهادت دارد.

یک عزیزی نقل می کرد این عزیزمان سردار باقرزاده که مسئول تفحص شهداست گفتند یک نفر از محافظین مرحوم شهید حکیم باقی ماند. من رفتم سراغش و گفتم قصه چه بود؟! گفت نمی دانم! از حرم امیرالمومنین بیرون آمدیم، دیدم حضرت یکی یکی همین دوستان ما را می گیرند و یک چیزی در دهانشان می ریزند و به طرف عالم بالا می فرستند و پرتابشان می کنند؛ من را هم گرفتند، گفتم آقا من زن و بچه و دوازده سیزده نان خور دارم، حضرت فرمود: «بکیفک» هرطور دلت می خواهد و من را رها کردند. یک دفعه به خودم آمدم و دیدم انفجار شده است.

یک جایی حضرت راه را باز می کنند برای آنهایی که از دل خواستند و باز هم اگر نخواهند آنها را برمی گردانند؛ شهادت اینطوری است و کسی را زوری به وادی شهادت نمی برند، لذا بهتر از شهادت مستشهد بودن و آرزو و طلب شهادت است. چقدر در دعاها است که «مِنَ الْمُسْتَشْهَدِينَ بَيْنَ يَدَيْه » یعنی آدم دعایش این باشد که آرزوی من شهادت باشد و مشتاق هستم که طعم شهادت را به من بچشانید و مشتاقم کنید.

پی نوشت ها:

(1) الكافي (ط - الإسلامية)، ج 8، ص: 248

(2) كمال الدين و تمام النعمة، ج 2، ص: 668

(3) نهج البلاغة (للصبحي صالح)، ص: 268