برای نمایش محتوای مربوطه روی عنوان نوشته زیر کلیک نمایید
( عنوان زیر لینک به فهرست مربوطه در داخل نوشته اصلی می باشد)
دو نظريه نيز از قِدَم بنام نظريه «تذكر سقراط» و نظريه «افاضه افلاطون» وجود داشته است. بعداً تجربه اي كه آقاي ارسطو مي آورد، وحي را به نوعي احياء مي كند. اما در دوره جديد نيز مهم ترين نظريات، از آنِ دكارت، هيوم، هگل و كانت و امثال آنها تا هايدگر است كه به نوعي بحث علوم پيشيني و گزاره هايي را كه مي گويند ما داريم مطرح مي كنند.
اما آن تذكر اين است كه مي گويند ما معلومات را فراموش كرده ايم و مجدداً تحت تأثير آموزش ها و پرورش ها حال درست يا غلط آنها را براي خود يادآوري مي كنيم.
در دوران جديد نيز دو نظريه مطرح است كه در يكي، انسان به نوعي منفعل و در نظريه ديگر فعال مايشاء است. نظريه ديگري نيز تحت عنوان انطباق است كه بعضي ها از آن به عنوان ترموتيكاي ذات گرا ياد مي كنند. افرادي مثل ماركس به اين نظريه كاملاً معتقدند. اما رو درروي آن نظريه اي داريم كه معتقد است اصلاً فاعل شناسا، حقيقت را خلق و جعل مي كند.
ممكن است بگوييم كه انسان كشف يا توليد مي كند اما واقعيت مطلب اين است كه ممكن است نه اين باشد نه آن. به اعتقاد من چيزي كه از متفكران اسلامي همچون ملاصدرا بر مي آيد، بازسازي است؛ نه ساختن و نه بازتاب. لذا در اينجا انطباع است، نه انطباق تا بگوييم بازتاب صورت گرفته است. آن گونه كه برخي مطرح مي كنند. هكذا جعل محض هم نيست.
به اعتقاد ما اين تنها مي تواند فعال ما يشاء باشد؛ به اين نحو كه ذهن ونفس انساني فعال برخورد مي كند و باز توليد و بازسازي مي كند؛ خودش را به آن شكل در مي آورد و به اين شكل، آگاهي و خود آگاهي، تبديل به خودآگاهي يا اخلاق معقول مي شود؟ آيا با بازسازي و انطباع، بهتر نمي توان مسأله را حل كرد بگونه اي كه هم فعال است وهم جعل محض صورت نمي گيرد. خوشبختانه الان بحث هاي هرمنوتيك را كه آقاي هندرسون مطرح كردند، زمينه را براي فهم اينها فراهم كرده است. اين نقدها جايگزين ندارند. راه حل هايي داريم تا بشود اينها را تكميل كرد.