برای نمایش محتوای مربوطه روی عنوان نوشته زیر کلیک نمایید
( عنوان زیر لینک به فهرست مربوطه در داخل نوشته اصلی می باشد)
آثار اين شدت تعلق به دنيا چيست؟ انساني كه تعلق به دنيا پيدا كرد و آزادي معنوي خود را از دست داد، طبيعي است که آرامش باطني خود را هم از دست مي دهد. خاصيت شدت رواني نسبت به دنيا، شدت اضطراب در دنياست. دوست داشتن پديده هاي آفل و شدت تعلق به پديده هايي كه غروب كننده هستند، شدت اضطراب و ناامني در انسان به بار مي آورد. اگر براساس خلقت، ظرفيت انسان در حد دنيا بود و آگاهي نسبت به بعد از دنيا و بيشترخواهي از دنيا نداشت و همه ظرفيتش را به اندازه دنيا خلق كرده بودند، تعلق به دنيا در او اضطراب ايجاد نمي كرد؛ ولي حالا که انسان براي ابديت آفريده شده و در او ميل به ابديت گذاشته شده، اگر تعلق به پديده هاي آفل پيدا كند، در همان لحظه دستيابي به اين امكانات، مضطرب است؛ چون به خوبي درك مي كند كه اين پديده ها از او جدا مي شوند و او هم از اين پديده ها جدا مي شود و مي داند كه تحول در دنيا و در انسان به جدايي انسان از اين پديده ها و محبوب ها منتهي مي شود؛ پس در همان لحظه اي كه تعلق به محبوب دارد و در كنار محبوب است، اضطراب در او پيدا مي شود؛ یعنی اضطرابِ جداشدن از محبوب ها؛ دلیل ترس از مرگ نیز همين است؛ ترس از مرگ، ترس جداشدن از محبوب هاست. انسان براي بيش از دنيا آفريده شده و خودآگاهي اش بيش از دنياست و مي تواند در بهار، پاييز را ببيند؛ اگر به بهار گذرا تعلق پيدا كرد، در آغاز بهار نگران پاييز می شود و هر چه بيشتر مي گذرد، اضطرابش بيشتر مي شود.
بعضي عمر انسان را به روز تشبيه مي كنند؛ انسان ابتدای صبح كه بيدار مي شود، نشاط دارد؛ به ظهر كه مي رسد احساس مي كند روز در حال تمام شدن است و وقتی به غروب مي رسد اين احساس در او شديدتر مي شود. عمر هم این گونه است؛ کساني كه تعلق به دنيا دارند، از همان لحظه آغاز، با اضطراب همراه هستند. اين اضطراب رفع شدني نيست، مگر با تكيه به خداي متعال و قطع اين تعلق. معنای عمیق تر این مطلب همان شرك به اسباب است؛ اعتماد به اسباب، ناامني مي آورد؛ شرك به اسباب، عامل اضطراب و عامل رنج است؛ «
وَ لا تَخافُونَ أَنّكُمْ أَشْرَكْتُمْ بِاللّهِ
»(انعام/81)؛ شرك به اسباب حتماً در انسان خوف و ناامني ايجاد مي كند. تکیه گاه انسان نباید اسباب شكننده باشد و توقع داشت که انسان آرام هم باشد. بت ها نمي توانند براي انسان آرامش ايجاد كنند؛ اگر انسان به آن ها اعتماد كند و بخواهد نياز خود را با آن ها رفع نماید، دائماً علاقه اش به آن ها افزايش پيدا كرده، نيازش گسترش می یابد؛ اين اعتماد، اضطراب و ناامني ايجاد مي كند؛ چون اين ها نمي توانند انسان را تأمين كنند.
انسان به اندازه اي كه قطع تعلق كند و منقطع از اسباب شود، به همان اندازه، به توحيد و امنيت مي رسد. به اندازه اي كه انسان اعتماد و اتكاي به اسباب مي كند، به همان اندازه، مشرك و ناامن مي شود. مقام «بسم الله» مقامي است كه انسان در همه لحظات، اضطرار خود را به حضرت حق و اسمای حسناي الهي درك می كند و با اسمای الهی سر و كار دارد؛ اين، نقطه اعتماد و امنيت انسان است. انسان تا قطع تعلق و اميد نكند، هرگز به اين نقطه امنيت نمي رسد.
پس دستگاه تمدن مادي، نه گسترش امنيت معنوي ایجاد کرده، نه مدعي است و نه مي تواند؛ چون مي خواهد رابطه حيات اجتماعي انسان را با تعاليم قدسي انبيا علیهم السلام قطع كند و آن تعاليم را در حوزه حيات اجتماعي، مزاحم اهداف خود مي داند. بی شک چنين تمدني نمي تواند گسترش آرامش و امنيت باطني، و پیش از آن، گسترش آزادي معنوي بياورد؛ بلکه دائماً توسعه اسارت معنوي به بار مي آورد؛ یعنی انسان به جاي اينكه بر روابط مادي حاكم و امير شود، اسير روابط مادي مي شود.
روح، در زندان اين تعلقات مادي قرار مي گيرد و كوچك تر از دنيا مي شود و در محاصره دنيا قرار مي گيرد؛ او در زندان دنيا، زنداني مي شود. اين ها اصلاً تعابير مجازي نيست بلکه واقعيت است. تعلقات دنيايي، حقيقتاً براي انسان زندان مي شوند؛ برای مثال: مگر برای آدمي که زندان مي رود، چه اتفاقي می افتد؟ زندان يك چهارديواري است که ميله هايي دورش کشیده اند و کسی نمي تواند از آن عبور كند؛ انسان در زندان خواسته هايي دارد ولی يك قدرت مادي او را محاصره كرده و نمي گذارد از اين مسير عبور كند و به خواسته هايش برسد. چيزي غير از اين نيست. مگر تعلقات دنيايي اين گونه نيستند؟! تعلقات دنیایی انساني را كه خواسته هاي عظيم دارد، مثل زنجير در محاصره خود می گیرند؛ اين زنجيري كه به دست من بسته اند، اجازه حركت به من نمي دهد؛ اين زنجیر چيزي نیست جز ميدان جاذبه اي كه دست من را مهار كرده و نمي گذارد از اين ميدان جاذبه بيرون بروم. اگر قدرت و انرژي شما بيشتر باشد، از اين ميدان جاذبه عبور و زنجير را پاره مي كنيد. تعلقات مادي هم دقيقاً همين گونه اند. رشته ها و ميدان هاي جاذبه اي هستند كه انسان را محاصره مي كنند؛ «قَعَدَتْ بِي أَغْلَالِي». واقعاً به غل تبديل مي شوند و سنگين تر از من هستند و جلوي پرواز انسان را مي گيرند.
بنابراين دستاورد اين تمدن، چيزي جز شدت تعلق به دنيا، گسترش حرص به دنيا و آلوده شدن به صفات رذيله دنيايي نيست و هرگز براي انسان آزادي معنوي به بار نیاورده است؛ طبيعتاً امنيت معنوي هم ايجاد نكرده و برعکس دائماً اضطراب معنوي را افزايش داده است. امنيت هرگز با تعلق به دنيا، با تكيه به بت ها، با اتكا به روابط ناپايدار دنيا حاصل نمي شود؛ بلکه امنيت با اعتماد به تقدير الهي حاصل مي شود؛ «
مُطْمَئِنَّةً بِقَدَرِكَ رَاضِيَةً بِقَضَائِك
»؛ آزادي هاي اجتماعي هم همين طور است؛ پس غرب واقعاً آزادي اجتماعي ايجاد نكرده است. اگر یک مديريت، انسان را به دنيا و لذت دعوت كند و او را در مسير ارضا و ابتهاجات بيشتر مادي به دنيا تحريك و تحریص كند و دنيا را معبد و بت انسان قرار دهد ـ چنين تمدني كه دنيا را اصل قرار مي دهد و انسان ها را به دنيا تحريك مي كند ـ طبيعتاً مسابقه بر سر دنيا ايجاد مي كند.