برای نمایش محتوای مربوطه روی عنوان نوشته زیر کلیک نمایید
( عنوان زیر لینک به فهرست مربوطه در داخل نوشته اصلی می باشد)
وقتي ولايتي صراط عبوديت شد، اگر كسي ولايت ديگري را در كنار ولایت او اخذ كند، یعنی كنار صراط عبوديت، صراط ديگري را اخذ كرده است، و این طبيعتاً شرك در عبادت است «
لا يتخذ مع ولاية آل محمد ولاية غيرهم
». چون اين آيه نوراني را هم روايات ذيلش همين طوري معني مي كند: «
أَلَمْ أَعْهَدْ إِلَيْكُمْ يا بَني آدَمَ أَنْ لا تَعْبُدُوا الشّيْطانَ إِنّهُ لَكُمْ عَدُوّ مُبينٌ
» «
وَ أَنِ اعْبُدُوني هذا صِراطٌ مُسْتَقيمٌ
»(یس/60) صراط عبوديت، صراط مستقيم است. در روايات متعددی آمده است كه صراط مستقيم امام معصوم(ع) است. از جمله رواياتي كه ذيل سوره مباركه حمد در معاني الاخبارِ مرحوم صدوق نقل شده حديثی می فرماید: «سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع عَنِ الصِّرَاطِ فَقَالَ هُوَ الطَّرِيقُ إِلَى مَعْرِفَةِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ»(7) صراط مستقيم يعني صراط معرفت و در بعضي روايات ديگر می فرماید يعني صراط محبت خداي متعال. طريق مستقيم يعني طريق محبت و طريق معرفت. طريق عبوديت، همان طريق معرفت و محبت است.
بعد فرمودند «
وَ هُمَا صِرَاطَانِ صِرَاطٌ فِي الدُّنْيَا وَ صِرَاطٌ فِي الْآخِرَةِ وَ أَمَّا الصِّرَاطُ الَّذِي فِي الدُّنْيَا فَهُوَ الْإِمَامُ الْمُفْتَرَضُ الطَّاعَةِ
» طبيعتاً اگر كسي صراط الهي شد طبق روایات طريق معرفت، طريق طاعت و عبوديت و عبادت خواهد بود. كسي كه صراط است، طريق عبادت است. مفضل از امام صادق حديثی خيلي فوق العاده نقل مي كند. این حديث نوراني را كه مفصل است، مرحوم مجلسي در بحار ذيل بابی با این عنوان که ائمه(ع) صلات و زكات و حج و توحيد و … هستند نقل می کند «
نحن الصلاة في کتاب الله عز و جل و نحن الزكاة
»(8) در ذيل آن حديث، حضرت مي خواهند توضيح بدهند كه چگونه است كه ولايت امام، طريق معرفت خدا است و چگونه امام، حقيقت صلات و زكات و حج است. آنجا جمله اي دارند به این صورت «
إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى إِنَّمَا أَحَبَ أَنْ يُعْرَفَ بِالرِّجَالِ وَ أَنْ يُطَاعَ بِطَاعَتِهِمْ
»(9) خداي متعال اين طور اراده كرده است كه از طريق معرفت يك انسانهايي شناخته شود و از طريق طاعت آنها هم اطاعت شود. اين اراده او است. وقتي اين طور اراده كرده «
فَجَعَلَهُمْ سَبِيلَهُ وَ وَجْهَهُ الَّذِي يُؤْتَى مِنْهُ
» خداوند آنها را سبيل و وجه قرار داده است. قرارداد نكرده كه بگويد دنبال او حركت كنيد. با يك امر صوري و تشريعي، اين كار را نكرده بلكه يك تصرف تكويني فرموده است. خداي متعال اين رجال را صراط خود قرار داده است «
أَحَبَ أَنْ يُعْرَفَ بِالرِّجَالِ
». اين رجال هم رجالي هستند كه «
في بُيُوتٍ أَذِنَ اللّهُ أَنْ تُرْفَعَ وَ يُذْكَرَ فيهَا اسْمُهُ يُسَبِّحُ لَهُ فيها بِالْغُدُوِّ وَ اْلآصالِ
» « رِجالٌ لا تُلْهيهِمْ»(نور/36-37) همان هايي كه بيت النور هستند و انوار هدايت الهي در آنها تجلي كرده است که در زیارت جامعه فرمود: «خلقكم الله انواراً» همان شخصيت ها كساني هستند كه خداي متعال دوست داشته است از طريق طاعت آنها طاعت شود؛ عبادت او به طاعت آنها محقق شود. «فَجَعَلَهُمْ سَبِيلَهُ» و مي خواسته از طريق آنها شناخته شود «
وَ وَجْهَهُ الَّذِي يُؤْتَى مِنْهُ
». پس اين سبيل، طريق طاعت است كه اگر از آن راه برويد، خدا را بندگي كرديد. و وجه، طريق معرفت است. لذا امام(ع) صراط مستقيم و سبيل الهي است. اين هم خواست خدا است. خداي متعال دستش بسته نبود كه طور ديگري انسان را به عبوديت و معرفت و طاعت برساند ولي او اين طور اراده كرده كه از اين راه، انسان ها به معرفت و طاعت برسند. از طريق انسان ها و رجالي كه «
لا تُلْهيهِمْ تِجارَةٌ
» خداوند متعال آنها را سبيل و وجه خودش قرار داده است.
اين مطلب در کتاب كافي هم در باب «معرفة الإمام و الرد إليه» از اميرالمؤمنين(ع) با این عبارت نقل شده است: «
وَ نَحْنُ الْأَعْرَافُ الَّذِي لَا يُعْرَفُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ إِلَّا بِسَبِيلِ مَعْرِفَتِنَا
»(10) معرفت الهي واقع نمي شود الا به سبيل معرفت ما. معني «
من عرفنا فقد عرف الله
»(11) همين است. بعد فرمودند «
إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى لَوْ شَاءَ لَعَرَّفَ الْعِبَادَ نَفْسَهُ
»(12) اگر خداي متعال اراده مي كرد، مغلول اليد و دست بسته نبود كه خودش را به بندگان مستقيم معرفي كند. «ولكن جعلَنا» ما را اين طور قرار داد «
وَ لَكِنْ جَعَلَنَا أَبْوَابَهُ وَ صِرَاطَهُ وَ سَبِيلَهُ وَ الْوَجْهَ الَّذِي يُؤْتَى مِنْهُ
» هم باب معرفت الله از اين جا گشوده مي شود و هم صراط و راهي كه بايد رفت، طريق طاعت آنها است. هم سبيل اند، هم صراط اند و هم وجه اند. بنابراين طبيعتاً معرفت الله از طريق معرفت آنها و طاعت خداي متعال و عبوديت از طريق طاعت آنها واقع مي شود. پس اگر انسان هايي اين شئون را داشتند- يعني طريق و سبيل معرفت، وجه الله، صراط و طريق طاعت، صراط محبت و معرفت بودند- طبيعتاً ولايت آنها طريق طاعت و عبوديت خداي متعال مي شود.
اگر كسي بخواهد به اخلاص در عبادت و بندگي خداي متعال برسد، بايد به اخلاص در پذيرش آن ولايت برسد؛ آن ولايت را به نحو تام قبول كند و هيچ ولايتي را شريك آن ولايت قرار ندهد. شرک در ولایت هم اقسامي دارد؛ گاهي شرك خفي است، گاهي شرك جلي. ممكن است كسي صريحاً در ولايت شريك يا بدل قرار بدهد و ممكن است كسي صريحاً اين كار را نكند بلكه شرك خفي داشته باشد. در بعضي از شئون به ولايت نفس و شيطان رو بياورد ولي در اساس، ولايت حق را قبول كرده باشد. به تعبير ديگر اين شخص مبتلا به معصيت و خلاف مي شود، و لو اين كه اصلِ ايمانش، محفوظ بماند. بنابراين اخلاص در عبادت كه انسان را به مقام لقاء مي رساند يعني اخلاص در ولايت. يعني طريق لقاء و طريق معرفت، ولايت معصوم است. امام صراط معرفت، صراط محبت است و وجه الهي است. شخصيتي كه وجه الهي شد در مراتبي از خلقت، خدا به او صورت مي دهد. خداي متعال اول در عوالم بالا آن نور را در يك صورت قرار مي دهد، كم كم در عوالم و مراتب خلقت پايين مي آيد تا، در عالم طبيعت صورت انسان را پيدا مي كند؛ ولي آن وجه الهي است كه در قالب اين صورت تنزل پيدا كرده. طبيعتاً اگر يك حقيقتي وجه، سبيل و صراط شد، طريق رسيدن به معرفت و لقاء مي شود. بنابراين راه رسيدن به لقاء اين است كه انسان جز ولايت او را نپذيرد. اگر كسي در عرض ولايت آنها ـ چه به نحو شرك خفي، چه به نحو شرك جلي ـ ولايتي را پذيرفت، ديگر نمي تواند به لقاء برسد. ولايت غير، حجاب لقاء مي شود.
پس يك ولايت داريم كه، طريق لقاء است و يك ولايت داريم كه حجاب است. آن ولايتي كه حجاب است، ولايت ظلمت است. آن ولايتي كه طريق قرب است، ولايت نور است كه بعداً توضيح مي دهيم: ولايت معصوم، طريق جريان هدايت و نور الهي است و به همين دليل است كه اين ولايت، طريق لقاء است. انسان اگر در طريق نور حركت كرد، به سرچشمه نور مي رسد. سير در عالم انوار است كه انسان را به لقاء مي رساند. بنابراين اين ولايت، چون ولايتي است كه سبيل و صراط و وجه و باب الهي است، طبيعتاً طريق لقاء، طريق قرب و طريق معرفت مي شود. پس راه لقاء، اخلاص در عبوديت و بندگي است. انسان موحد در مقام سجده و تواضع، با تمام وجود فقط در مقابل خدا تواضع می کند به طوري كه هيچ شريكي در عبادت نباشد، همه زندگي اش عبادت خدا بشود و در اين عبادت هم اخلاص داشته باشد. و الا اگر كسي بعضي از زندگي اش براي خدا است و بعضي براي غير خدا؛ همه زندگي اش سجده و عبادت نيست. همچنین اگر کسی همه زندگي اش عبادت باشد ولي عبادتش خالص نباشد، باز به لقاء نمي رسد.
اخلاص در عبادت و اخلاص در خشوع در مقابل خداي متعال، به اخلاص در ولايت بر مي گردد. كه توضيح داده شد. حقيقت عبوديت همين است كه انسان در مقابل كبرياي الهي سجده كند. اين مطلب را در جلسات قبل، با خطبه قاصعه بیان كرديم. درك حقيقت عبوديت، اخلاص در سجده است. اخلاص در بندگي يعني اخلاص در تواضع و خشوع. اخلاص در خشوع و تواضع كه بايد در همه حيات انسان جاري بشود، به اخلاص در ولايت بر مي گردد. اگر انسان ولايت اولياء الهي را، سرپرستي آنها را، جريان نور و محبت و ولايت آنها را قبول كند و بپذيرد و به لوازمش ملتزم بشود و شريكي هم در اين مسير قرار ندهد، اين انسان به اخلاص در بندگي مي رسد. اخلاص در عبادت و پرستش اين طور حاصل مي شود. طبيعتاً وقتی انسان به عبوديت برسد، به لقاء مي رسد. راه لقاء، اخلاص در عبوديت است. اخلاص در عبوديت، به اخلاص در ولايت حاصل مي شود. اين لازمه آن بحث هاي قبلي است.
حضرت امام صادق(ع) در ادامه نكته لطيفي را فرمودند: «
و ولايتهم العمل الصالح
»(13) آن عمل صالحي كه خدا ياد كرد: «
فليعمل عملاً صالحاً
» ـ اول بايد يك عمل صالحي داشته باشد؛ بدون آن عمل صالح، احدي به لقاء نمي رسد ـ فرمود «ولايتهم» است. اگر كسي ولايت آنها را پذيرفت، انوار ولايت در قلبش نازل شد، بعد هم با اين انوار سیر كرد و شريكي براي اين حقيقت قرار نداد و آن ولايت در همه حياتش جاري شد، همه حياتش نوراني مي شود، حجاب كنار مي رود، سير دائمی در عالم انوار پيدا مي كند، از مرتبه اي از عالم نور به مرتبه بالاتري پيش مي رود. سير او در درجات قرب، در درجات نور و در درجات ولايت معصومين است. لذا آن روايت نوراني اي كه در كافي شريف از امام صادق(ع) نقل شده، حضرت به عمار ساباطي آیه ذیل را اين طور توضيح می دهند «
أ فَمَنِ اتّبَعَ رِضْوانَ اللّهِ كَمَنْ باءَ بِسَخَطٍ مِنَ اللّهِ و مأواه جَهَنَّّمُ و بئس المَصير
» «
هُمْ دَرَجاتٌ عِنْدَ اللّهِ
»(آل عمران/162-163) آيا كساني كه تابع رضوان هستند و وجودشان سايه به ساية رضوان الهي حركت مي كند، مثل كساني هستند كه دنبال سخَط اند؟! قطعاً اين طور نيست. «هم درجات عند الله» حضرت فرمودند «
الذين اتّبَعَوا رِضْوانَ اللّهِ
» ما هستيم. «مَنْ باءَ بِسَخَطٍ مِنَ اللّهِ» دشمن ما است. بعد در توضیح «هم درجاتٌ» فرمودند «
و هم و الله يا عمار درجاتٌ للمؤمنين
» درجات براي مؤمنين است. بعد حضرت توضيح دادند: «
و بولايتهم و معرفتهم ايّانا
» اگر كسي حقيقت ولايت ما را درك كرد، به مقام معرفت ما رسيد «
يضاعف الله لهم أعمالهم
» اعمالش رشد مي كند و مضاعف مي شود، اعمال شان بالا مي رود «
و يرفع الله لهم الدرجات العلي
»(14) وقتي عمل مضاف شد و بالا رفت «
و العمل الصالح يرفعه
»(فاطر/10) صاحبش را هم بالا مي برد. شايد مقصود از عمل صالح هم، همين ولايت است. پس اگر كسي اهل ولايت شد، عملش مي شود عمل صالح؛ عملي كه در آن نور ولايت است اين عمل هم خودش بالا مي رود هم صاحب عمل را بالا مي برد «
و بولايتهم و معرفتهم ايّانا يضاعف الله لهم اعمالهم و يرفع الله لهم الدرجات العلي
». پس معرفت وقتي در عمل جاري شد، ولايت و معرفت عمل را بالا مي برد، صاحب عمل را هم بالا مي برد، سير در درجات ولايت و سير در درجات نورانيت پيدا مي شود تا جایی که انسان به مقام لقاء مي رسد.
سوال: ما مي دانيم كه ولايت ائمه اعم از تكويني و تشريعي است. ما ولايت تشريعي را درك نكرديم چون امام هنوز تشريف نياوردند. آیا ولايت تكويني امام زمان را ما الان بررسي می کنيم؟
جواب: هم ولايت تكويني و هم ولايت تشريعي. يعني حضرت تشريعاً هم بر ما ولايت دارند. اصل شرع، ولايت معصوم است. اصل تكليفي كه خدا براي ما تشريع كرده است ولایت معصوم است. از یک سو در عالم تكوين به آنها ولايت داده و آنها عالم انوار را سرپرستي مي كنند و سرپرستي عالم انوار يكي از شئون شان است يعني ولايت نور از طريق آنها در عالم جاري مي شود. از سوی دیگر باطن شريعت ولايت است؛ يعني اولين دستوري که خداي متعال داده، پذيرش ولايت است و همه تکاليفِ ديگر فرع بر اين تکليف است. باطن همه شريعت، ولايت آنها است. يعني در عرض ولايت امير المومنين، ما دعوت به نماز نشديم. کما اين که همه تکاليف از فروع توحيد است. ما مدعو به پرستش و سجده و کلمه لا اله الا الله هستيم. از شئون لا اله الا الله، نماز خواندن و روزه گرفتن است. اين ها مناسک توحيد است. قبول الوهيت خداي متعال در قدم بعد مي شود قبول ولايت خدا. اگر ولايت و سرپرستي خداي متعال را قبول و اختيار خودمان را به مشيت خداي متعال تسليم کرديم، موحد می شویم.
پس راه موحد شدن چيست؟ قبول ولايت الهي. يعني خداي متعال با محبت مي خواهد ما را سرپرستي بکند «
اللَّهُ وَلِيُّ الَّذينَ آمَنُوا
» يک عده اين ولايت را قبول مي کنند. يعني چه ولايت را قبول مي کنند؟ يعني خداوند متعال به آنها حول و قوه اي داده، اختيار داده، هم مي توانند اين ولايت را قبول کنند و هم مي توانند اين ولايت را قبول نکنند. اگر قبول کردند، خدا هم ولي آنها مي شود و کاری که برای آنها انجام می دهد این است که: «
يُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّور
»(بقره/207) معني توحيد اين است؛ انسان همه شئون اختيار خودش را، همه حول و قوه اي را که خداي متعال به او داده، به ولايت خداي متعال تسليم کند و به ولايت او بسپارد و بعد به آن ولايت راضي باشد، در مسير آن ولايت صابر باشد، آن ولايت را تحمل کند. اگر تحمل کرد، آن ولايت ديگر انسان را سير مي دهد. اگر انسان حول و قوه خود را به ولايت الله تسليم نکرد، چه مي شود؟ ولايت ديگري که خدا در عالم جعل کرده است، ولايت جاري مي شود «
وَ الَّذينَ كَفَرُوا أَوْلِياؤُهُمُ الطَّاغُوتُ يُخْرِجُونَهُمْ مِنَ النُّورِ إِلَى الظُّلُماتِ
» حول و قوه انسان، بدون سرپرستي در عالم نمي ماند؛ يا تحت سرپرستي نور است و يا سرپرستي ظلمت. بنا بر اين ولايت خداي متعال جاري است، ما بايد قبول کنيم؛ اين مي شود حقيقت ايمان. حقيقت ايمان، قبول اين ولايت است.
اما ولايت خداي متعال که در عالم جاري است و عالم را نوراني مي کند، چگونه در عالم جاري مي شود؟ آیا ولايت خدا بر ما مستقيم جاري مي شود؟ يا نه، ولايت خداي متعال مجرايي دارد؟ مجراي ولايت خداي متعال چيست؟ مجراي ولايت خداي متعال، ولايت اوليائي است که به مقام ولايت اللهي رسيده اند، آنهايي که ولي الله مطلق شدند. چگونه ولي الله مطلق شدند ؟ آنها در مقابل ولايت الهي خضوعِ مطلق کردند. ظرفيت شان، ظرفيت خلافت بود و با تمام وجود خضوع کردند. انسان هايي که به مقام سجده مطلق در مقابل خداي متعال و پذيرش مطلق ولايت رسيدند، انسان هايي مي شوند که مقام ولايت اللهي پيدا مي کنند و صاحب امانت مي شوند؛ امانتی که سِرّ است و ولايت الهي است، آن امانتِ محفوظة خدا در وجود آنها قرار داده مي شود و حامل ولايت الله مي شوند. وقتي حامل ولايت الله شدند، ولايت آنها چيزي جز ولايت خداي متعال نيست «
ولايتنا ولاية الله التي لم يبعث نبياً قطّ الا بها
»(15)
پس توحيد در يک منزلت يعني پذيرش ولايت الله. انسان هايي که در ظرفيتِ فوق همه عوالم، با همه وجود، با تمام حول و قوه اي که داشتند ـ که حول و قوه شان، مهيمن بر همه عالم است ـ سجده کردند و ولايت خداي متعال را قبول و تحمل کردند؛ آن ولايت و سِرّ در آنها جاري شده، ولي الله مطلق مي شوند. این مقام همان مقامی است که در روايت و حديث معروف قرب نوافل به وسیله سنّي و شيعه نقل شده است «ما يتقرب الي عبد من عبادي بشيء أحب اليّ مما افترضت عليه» بعد «
و أنه ليتقرّب اليّ بالنافلة حتي أحبه فإذا أحببته کنت سمعه الذي يسمع به و بصره الذي يبصر به
»(16) يعني چه خدا گوش مي شود؟ يعني همه حول و قوه او در طريق ولايت قرار مي گيرد. ولايت خدا او را سرپرستي مي کند. اين چشم در اختيار خدا است. اين گوش در اختيار خدا است. اولياء مطلق الهي و کساني که با تمام وجود به ولايت الله رسيدند، چهارده معصوم هستند. حال که تحمل کردند، حامل ولايت مي شوند، ولايتشان مي شود ولايت الله. وقتي ولایت شان ولايت الله شد، در کنار ميثاق توحيد از ولايت آنها هم عهد مي گيرند چون ولايت آنها ادامه ولايت الله است. «
ولايتنا ولاية الله التي لم يبعث نبياً قطّ الا بها
» همه انبيا مبعوث به اين ولايتند، کما اين که مبعوث به توحيدند. لذا اگر توحيد را به پذيرش ولايت الله تعريف کرديد، «موحد» کسي است که با تمام وجود ولايت خدا را قبول می کند.
موحد مطلق و مطهَّرون مطلق، چهارده معصوم هستند. آنها همه وجودشان با ولايت خداي متعال پر شده و جز ولايت خداي متعال در آنها نيست. همه اش نور است، همه اش طهارت است، اخلاص محض اند. وقتي اين طوري شد، حامل ولايت مي شوند. ولايت شان مجراي ولايت الهي مي شود. این ولایت امانتی است که هيچ کسي حق تعدي به او ندارد. همه بايد آن را بپذيرند، خضوع کنند، سجده کنند، تواضع بکنند. اساس توحيد تواضع در مقابل ولايت آنها مي شود. پذيرش ولايت خداي متعال تکليف اصلي ماست، بعد از قبول ولایت خداي متعال، ولايتش از طريق صلات و زکات و حج و … جاري مي شود. بايد نماز هم خواند، روزه هم گرفت. چون مجاري ولايت الله اند، مجاري نور و هدايت اند. ولايت معصوم مجراي ولايت الله است؛ وقتي مجراي ولايت الله و طريق جريان آن ولايت و آن هدايت و آن نور شد؛ طبيعتاً همه، مِثل اينکه به توحيد مکلف اند، به ولايت هم مکلف اند. اين عهد را از همه خواستند. اين تکلیف اصلي ترين و سخت ترين تکليف است«
إنّ أمرنا صعب مستصعب لا يحتمله الا مَلَکٌ المقرب أو نبي المرسل أو عبد امتحن الله قلبه للايمان
»(17) ولايت آنها تکويناً مجراي ولايت خداي متعال است. اصلي ترين تکليف که خداي متعال تشريعاً از عوالم از جمله انسان خواسته و دستور داده، دستورِ به پذيرش ولايت آنها است. لذا قبول نکردن آن ولايت به انکار توحيد بر مي گردد. وقتي کسي توحيد را انکار کرد و فاقد توحيد شد، طبيعي است که بقيه اعمالش ديگر فايده اي ندارد. همين است که «اگر بين رکن و مقام، هزار سال شب زنده داري و روزه داري بکند فايده اي ندارد». توحید بدون ولایت، عبادت شيطان است که شش هزار سال عبادت کرد، ولی در مقابل خدا تواضع نمي کند! تواضع در مقابل خدا يعني تواضع در مقابل خليفة الله که حامل مقام خلافت است. مقام خلافت که قرار دادي نيست. يک انسان بايد اراده اش مجراي اراده خدا بشود، محل مشيت الله و مجراي اسماي حسناي الهي بشود، اسماء حسني الهي از طريق او جاري بشود تا او بشود خليفه. و الا خلافت، به اسم گذاري که درست نمي شود. لذا پذيرش توحيد، پذيرش ولايت او است. سجده در مقابل الوهيت خداي متعال به طاعت او بر مي گردد، لذا ولایت مي شود طريق طاعت، طريق معرفت، طريق محبت.
سوال: در حديثي از امام زمان(ع) نقل شده است که مي فرمايد ما چيزي را اراده نمي كنيم مگر اين كه خداوند متعال آن را اراده كرده باشد.
جواب: اين نكته علامت آن است كه آنها مقام ولايت اللهي دارند. يعني با قبول حقيقت ولايت الله نقطه مشيت شدند. نه فقط مشيت شان تابع مشيت الله است، بلکه همه اسماي حسناي الهي از طريق آنها جاري مي شود که از آن جمله ولايت نور از طريق آنها جاري مي شود. لذا هم تكويناً مجراي هدايت و نور هستند، هم تشريعاً. اگر خداي متعال دستور به دين داري داده، اصل دينداری ولايت آنها است. ان شاء الله رواياتي را که در باب نسبت بين ولايت معصوم و انوار الهي و پذيرش توحيد، و همین طور نسبت بين ولايت معصوم و دين وارد شده بيان خواهیم کرد كه دين در روايات متعددي به ولايت امير المؤمنين(ع) و دين داري به قبول ولايت تفسير شده است. پس اگر كسي به اين مقام رسيد، ولايتش طريق سرپرستي انسان تا مقام لقاء مي شود. سير در درجات ولايت آنها مي شود سير در درجات نور، سير در درجات معرفت تا سير در درجات لقاء. چون ولايت شان صراط معرفت است. سير در صراط، سير در درجات ولايت آنها است. به اندازه اي كه انسان در ولايت آنها فاني مي شود و درجات ولايت آنها در وجودش جاري مي شود، به معرفت و نور و هدايت مي رسد.
ما به توحيدِ در الوهيت دعوت شديم كه نتيجه رسيدن به مقام توحيدِ در الوهيت و سجده تام در مقابل خداي متعال، رسيدن به مقام لقاء و نوراني شدن به نور معرفت و لقاء است؛ اين مقام از چه راهي حاصل مي شود؟ از طريق يك عمل صالح و اخلاص در عبادت. عمل صالح پذيرش حقيقت ولايت است و اخلاص در عبادت يعني اخلاص در ولايت، يعني همه شئون زندگي انسان، در سايه ولايت آنها باشد؛ پِلك نَزَند الا بر طبق ولايت آنها؛ انسان در همه افعالش، ريز و درشت، ظاهري و باطني، جوارحي و جوانحي، متولي به ولايت آنها باشد و آن ولايت نور در او جاري بشود. اين انسان مي شود «
يخرجهم من الظلمات الي النور
». حضرت فرمودند اين آيه معنايش اين است «
قال لا يتخذ مع ولاية آل محمد(ص) غيرهم و ولايتهم العمل الصالح، فمن أشرك بعبادة ربه احداً فقد أشرك بولايتنا
». هر كسي كه شرك در عبادت دارد، شرك در ولايت دارد. يعني اگر شرك در ولايت نمي داشت، شرك در عبادت پيدا نمي شد. چون ولايت آنها طريق عبوديت، طريق طاعت و طريق معرفت است. اگر كسي در طريق طاعت و بندگي و صراط عبوديت حركت كرد، به شرك در عبادت نمي رسد. هر كسي و لو به شرك خفي در عبادت مبتلا شود، شرك در ولايت دارد. يعني حقيقت ولايت الله را قبول نكرده است و اخلاص در ولايت اولياء خدا ندارد. «
فمن أشرك بعبادة ربه احداً فقد أشرك بولايتنا و كفر بها و جحد امير المؤمنين حقه و ولايته
»(18) كسي كه شرك خفي دارد، شرك خفي در ولايت دارد. و الا اگر كسي در باطنش جز ولايت معصوم نباشد موحد است چون اين ولايت صراط توحيد است و به توحيد دعوت مي كند. مي گويند « در مقابل اين ولايت تسليم باشيد»، چون اين صراط، صراط توحيد است؛ خودتان را به آن بسپاريد و با پاي ولي خدا حركت كنيد.
في الجمله يك آيه با روايت ذيلش خواندم تا نسبت بين الوهيت و رسيدن به توحيد در عبادت و بندگي روشن شود و معلوم گردد پذيرش الوهيت خداي متعال به توحيدِ در خضوع و خشوع در مقابل خداي متعال و تحيّر و تذلّل در مقابل اله است و رسيدن به مقام لا اله الا الله كه ثمره اش لقاء الله است، از طريق رسيدن به ولايت معصوم و اخلاص در ولايت حاصل مي شود. سير در عالم انوار و درجات نور از طريق ولي نور حاصل مي شود. اين طور نيست كه كسي بخواهد به مقام توحيد برسد، خودش راه مي افتد و رياضت بكشد! اين ها بازي و شيطنت نفس است. شيطان شش هزار سال عبادت داشت، نتيجه نداد. راه قرب و لقاء و معرفت، طريق ولايت امام است كه خود اين امام(ع) صاحب حقيقت ولايت الله است، صاحب امانت الهي و صاحب حقيقت معرفت است. به همین علت است كه فرمود: علي جان! جز من و تو كسي خدا را نشناخت. اين همان است كه فرمود «بنا عُبِدَ الله و بنا عرف الله»(19) حقيقت معرفت الله را آنها دارند و هر كس ديگري هم كه به معرفت مي رسد، شعاع معرفت آنها در قلبش مي افتد. اگر کسی به عبادت مي رسد، شعاع عبادت آنها در وجودش زنده مي شود. آنها هستند كه انوار عبادت و عبوديت و معرفت را در قلب نازل مي كنند. بنابراين چنين انسان و چنين مخلوقي، طريق جريان توحيد در عالم و طبيعتاً طريق جريان ولايت خداي متعال و معرفت او و هدايت الهي در عالم است. از آن طرف هم رسيدن به مقام توحيد جز از طريق سير در درجات نورانيت ولايت او ممكن نيست. به اندازه اي كه انسان مُتجلِّي به نور امام مي شود و انوار امام در قلبش جاري مي شود، به همان اندازه به حقيقت توحيد و معرفت الله راه پيدا مي كند.