برای نمایش محتوای مربوطه روی عنوان نوشته زیر کلیک نمایید
( عنوان زیر لینک به فهرست مربوطه در داخل نوشته اصلی می باشد)
روايتی در کافی در این باره مي فرمايد: «
عَهِدْنَا إِلَيْهِ فِي مُحَمَّدٍ وَ الْأَئِمَّةِ مِنْ بَعْدِهِ فَتَرَكَ وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ عَزْمٌ أَنَّهُمْ هَكَذَا وَ إِنَّمَا سُمِّيَ أُولُو الْعَزْمِ أُوْلِي الْعَزْمِ لِأَنَّهُ عَهِدَ إِلَيْهِمْ فِي مُحَمَّدٍ وَ الْأَوْصِيَاءِ مِنْ بَعْدِهِ وَ الْمَهْدِيِّ وَ سِيرَتِهِ وَ أَجْمَعَ عَزْمُهُمْ عَلَى أَنَّ ذَلِكَ كَذَلِكَ وَ الْإِقْرَارِ بِهِ
»(7) از او عهد گرفتيم كه نسبت به مقامات ایشان اقرار کند و تحت ولايت آن ها باشد؛ ولی اين عزم را در او نیافتیم كه اين مقامات را بپذيرد و عازم باشد بر اينكه ترديدی نسبت به اين مقامات در او پيدا نشود و چنین يقينی داشته باشد؛ اقرار به حقيقت ولايت معصومین علیهم السلام و مقامات آن ها و قرار گرفتن اين حقيقت در وجود انبیای اولوالعزم علیهم السلام و عزم جدي بر اينكه به اين حقيقت ملتزم باشند در همه مراتب و شئون، عامل رسیدن آن ها به مقام اولوالعزمی است.
پس چنين جرياني نسبت به حضرت آدم علیه السلام مطرح بوده تا مي رسد به اينجا که «
وَ إِذْ قُلْنا لِلْمَلائِكَةِ اسْجُدُوا ِلآدَمَ فَسَجَدُوا إِلاّ إِبْليسَ أَبى
» «
فَقُلْنا يا آدَمُ إِنّ هذا عَدُوّ لَكَ وَ لِزَوْجِكَ فَلا يُخْرِجَنّكُما مِنَ الْجَنّةِ فَتَشْقى
» «
إِنّ لَكَ أَلاّ تَجُوعَ فيها وَ لا تَعْرى
» «
وَ أَنّكَ لا تَظْمَؤُا فيها وَ لا تَضْحى
» «
فَوَسْوَسَ إِلَيْهِ الشّيْطانُ
»(طه/116-120)؛ ايشان جزو انبیای اولوالعزم علیهم السلام نشد؛ ایشان در جنتي بودند و سعادتشان در اين بود كه از آن خارج نشوند. شايد نكته هبوط ایشان همین «
وَ لَمْ نَجِدْ لَهُ عَزْمًا
»(طه/115) است. «
فَوَسْوَسَ إِلَيْهِ الشّيْطانُ قالَ يا آدَمُ هَلْ أَدُلّكَ عَلى شَجَرَةِ الْخُلْدِ وَ مُلْكٍ لا يَبْلى
»(طه/120) شايد موضوع وسوسه ابلیس همان حقيقت ولايت بوده باشد.
«
فَأَكَلا مِنْها فَبَدَتْ لَهُما سَوْآتُهُما وَ طَفِقا يَخْصِفانِ عَلَيْهِما مِنْ وَرَقِ الْجَنّةِ وَ عَصى آدَمُ رَبّهُ فَغَوى
»(طه/121)؛ در روايات آمده است که آنچه خوردند، چه بوده است؟ امام رضا علیه السلام فرمودند: درخت گندم بوده، درخت انگور هم بوده است؛ چون ميوه هاي درخت هاي بهشتي متفاوت هستند؛ سپس فرمودند: باطن آن درخت مقامات معصومين علیهم السلام بوده و گویا جناب آدم علیه السلام به نوعي در آن مقامات نظر و طمع كرده است؛ ولی آیا عبارت طمع یا نظر به کار ببریم یا نه؟ چون ایشان پيامبر بزرگ خدا و صفي الله است و نمی توان درباره ایشان این گونه سخن گفت؛ در هر صورت باطن آن شجره و آن مقام بوده كه نبايد وارد آن مي شدند؛ پس اين هم با همان «
وَ لَمْ نَجِدْ لَهُ عَزْمًا
» ارتباطي دارد و تخلف هم از همان مقام بوده است؛ بعد از آن تخلف، هبوطي اتفاق افتاد و از آن محيط ـ كه جنت ولايت بود ـ به نحوي خارج شدند؛ «
ثُمّ اجْتَباهُ رَبّهُ فَتابَ عَلَيْهِ وَ هَدى
»(طه/122)؛ دوباره پروردگارش او را برگزيد و هدايت كرد.
ماجرای توبه حضرت آدم هم رجوع به مقام اقرار است «
فَتَلَقّى آدَمُ مِنْ رَبِّهِ كَلِماتٍ
»(بقره/37)؛ کلمات به ایشان القا شده اند، ايشان هم تلقي كرده. آن كلمات هم انوار پنج تن علیه السلام بوده که حول العرش هستند. در آن مقام ایشان را مشاهده كرد و اقرار نمود و متوسل شد تا به آن حقيقتي كه از آن جدا شده بود، بازگشت. روايات در این باره فراوان است؛ توبه حضرت آدم علیه السلام هم این است که حضرت رجوعي به ولايت داشتند. خداي متعال مقامات را دوباره به او ارائه و القا كرد، او هم تلقي نمود و بعد هم جريان توبه اتفاق افتاد؛ «
ثُمّ اجْتَباهُ رَبّهُ فَتابَ عَلَيْهِ وَ هَدى
» سپس توبه بعدي خداي متعال و هدايت الهي آمد ولی از «
قالَ اهْبِطا مِنْها جَميعًا بَعْضُكُمْ لِبَعْضٍ عَدُوّ
» چاره اي نبود. از اين مقام بايد هبوط كنند تا يك نشئه ديگري محقق شود؛ حالا تخلفات ما چقدر براي آدم علیه السلام هبوط ايجاد مي كند، معلوم نيست! تخلف از ولايت است که هبوط مي آورد؛ «
بَعْضُكُمْ لِبَعْضٍ عَدُوّ فَإِمّا يَأْتِيَنّكُمْ مِنّي هُدًى فَمَنِ اتّبَعَ هُدايَ فَلا يَضِلّ وَ لا يَشْقى
»(طه/123) ما شما را مي فرستيم و هدايتي هم با شما مي آيد. اگر دنبال آن هدايت برويد، ضلالت و شقاوتی برای شما نيست؛ ولی «وَ مَنْ أَعْرَضَ عَنْ ذِكْري» آن گاه «
فَإِنّ لَهُ مَعيشَةً ضَنْكًا وَ نَحْشُرُهُ يَوْمَ الْقِيامَةِ أَعْمى
»(طه/124)؛ عيش او مي شود عيش ضنك. كسي كه از ذكر اعراض كند، با وجود داشتن همه امكانات، باز هم عيش او ضنك و معيشتش تنگ است.
وسعت معیشت در توجه به ذكر و هدايت است و اعراض از آن هدايت و ذكر، معيشت ضنك مي آورد؛ حتی اگر در ظاهر همه وسعت ها و امكانات هم جمع باشد؛ بنابراین معيشت بشر در دوره پیش از غيبت، معيشت ضنك است. در دوره غيبت است كه توجه به ذكر پيدا مي شود و معيشت از شرایط ضنك خارج می شود. از خصوصيات عصر ظهور اين است كه معيشت آن معيشت ضنك نيست. آنچه معيشت را از ضنك بودن بيرون مي برد، توجه به ذكر است؛ اين ذكر، همان هدايت است؛ اگر انسان به جاي تبعيت، اعراض كند به معیشت ضنک دچار می شود.