برای نمایش محتوای مربوطه روی عنوان نوشته زیر کلیک نمایید
( عنوان زیر لینک به فهرست مربوطه در داخل نوشته اصلی می باشد)
در معرفی روح و حقیقت تمدن غرب باید گفت که گرايش نسبت به دين و دنيا در این تمدن متحول شده و در عمق جامعه غربي، معنویت ضعيف و دامنه اش محدود گردیده و گرايش هاي ديگري جايگزين آن شده است. در معرفی روح و باطن اين تمدن مي توان گفت: باطن آن اومانيسم، ناسيوناليسم و ليبراليسم است؛ يعني توجه به انسان و انسان مداري؛ البته نه به معناي صحيح آن، بلكه به همان معناي نادرستی كه ریشه تمدن غرب را شکل داده و براساس آن، انسان و خواسته ها و تمنيّات او مبناي حقانيت و شكل گيري حيات اجتماعي شده است.
دوم اينكه عقلانيت خودبنيادي كه هيچ ابتنايي بر آموزه هاي قدسي و تعاليم انبيا علیهم السلام ندارد، ساز و كار و مسیر حرکت دستيابي انسان به اين تمنيّات و خواسته ها را معين مي كند؛ طبيعتاً آزادي از تقيدهاي معنوي و آزادي فردي هم به دنبالش پذيرفته شده است؛ اگرچه منظور این نیست که ليبراليسم دقيقاً به همین معناست؛ ولي به اجمال می توان گفت که آنچه در غرب پذيرفته شده اين است كه حيات اجتماعي انسان بايد بر محور اراده و خواست انسان شكل بگيرد؛ البته اراده اي كه معطوف به اراده خداي متعال و معطوف به پرستش و عبوديت نيست؛ یعنی اراده هاي «خودِ انساني» كه در واقع «خودِ نفساني» اوست؛ اراده هايي كه مستقل از آموزه هاي قدسي و تعاليم انبيا علیهم السلام شكل مي گيرند؛ اين حقیقت روح تمدن غربي است؛ يعني روح تمدن غربي و ايده هاي محوری كه در تمدن غرب تبلور پيدا كرده و جاري و ساري شده، در واقع همين ايده ها هستند.
اساس تمدن غربي این است که خواست خود انسان مبناي شكل گيري حيات اجتماعي و مبناي حقانيت اجتماعي شود؛ البته اين خواست هاي انسان در حوزه زندگي فردي ممكن است بر محور اراده شخصي او و معطوف به این اراده ساماندهي شوند؛ ولي در حوزه حيات اجتماعي بر محور قراردادهای اجتماعي و جمعي شكل مي گيرد؛ براي دستيابي به آن اهوا و تمنيّات بر اساس اين تفكر، دیگر نيازي به آموزه هاي ديني و تعاليم انبيا علیهم السلام و مفاهيم قدسي نيست؛ بلكه فقط عقل انسان كه به هيچ ايده ايماني و هيچ آموزه قدسي مقيد نيست، مبنا قرار می گیرد. اين عقل براي دستيابي به ساز و كارها و ابزارهای لازم براي رسيدن به مطلوب كفايت مي كند؛ بنيان تفكر غربي بر همين استقلال عقل از آموزه هاي قدسي و ديني متکی است.
اين تحولات روحي در جامعه غرب اتفاق افتاده و نهادينه شده است؛ يعني شايد بيش از يك قرن تلاش كردند تا انسان غربي متحول شود و این تحول را بپذيرد؛ اين كوشش هم دائماً ادامه پيدا كرده است؛ در ادامه یافتن و گسترش اين فرهنگ در جامعه بشري، يكي از مهم ترين حوزه هايي كه مورد توجه غرب بوده اين است كه اين اصول، ايده ها و ارزش ها در عمق روح جامعه انساني پذيرفته شوند. اگر جامعه اي بپذيرد كه حيات اجتماعي او بر مدار خواسته هاي انسانی شكل بگيرد و خواسته هايش مستقل از تعاليم انبيا علیهم السلام محور حقانيت و مطالبات اجتماعي باشد، مي تواند به سمت جريان تجدد حركت كند؛ بنابراين برنامه ريزي براي تحول در اعماق اعتقادات اجتماعي و دگرگونی آن تا جايي كه جامعه، جريان عرفي سازي زندگي و سكولاريسم را بپذيرد، يكي از اصلي ترين نقاطي است كه تمدن جديد غرب معطوف به آن است.