برای نمایش محتوای مربوطه روی عنوان نوشته زیر کلیک نمایید
( عنوان زیر لینک به فهرست مربوطه در داخل نوشته اصلی می باشد)
سوال: این عبارت را توضیح بدهید که چگونه انبیاء راه را نشان می دهند ولی ائمه علیهم السلام به مقصد می رسانند؟
جواب: من نمی دانم این حرف را چه کسی گفته است! هم انبیاء هادی هستند به معنای این که هم راه را نشان می دهند هم در راه می برند و هم خودشان سبیل اند، هم ائمه علیهم السلام؛ منتها ائمه اصل در هدایت و سبیل اند و انبیا فرع در هدایت و سبیل اند. این طور نیست که انبیاء فقط راه نشان می دهند و آدرس می دهند. انبیاء بر امتشان ولایت دارند؛ انوار هدایت را در امتشان جاری می کنند؛ قلوب را رشد می دهند و هدایت می کنند. هدایت فقط به ارائه راه نیست. ائمه علیهم السلام هم همین طور هستند. منتها شئون انبیاء از فروع شئون نبی اکرم است.
دلیلش چیست که نبی فقط کارش نشان دادن است. نسبت بین امامت و نبوت چیست؟ آیا امامت به مقصد رساندن است و نبوت فقط خبر دادن است؟ ممکن است برای انبیاء هم شئونی قائل بشوید، بگویید شأن نبوت بما هو نبوت غیر از شأن امامت است. ولی این تعبیری که ما بگوییم «نبی فقط راه نشان می دهد و امام به مقصد می رساند» این تمام نیست. ممکن است بگویید ما کارها و شئونی داریم؛ یک شأن اخبار و بیان حقایق است، یک شأن دیگر سرپرستی و جریان هدایت در قلب و روح انسان هاست، انسان را قدم به قدم در درجات توحید بالا می برد. این دو شأن است. اما این دو تا شأن در یک انسان ممکن است جمع بشود، در انبیاء هم بوده، در ائمه علیهم السلام هم بوده است. انبیاء هم سرپرستی می کردند. این طور نبوده که انبیاء اصلا شأن ولایت نداشته باشند.
عبارت مرحوم علامه در مختصر تفسیر المیزان این است: «
إِنِّي جاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِماماً
»(17) ظاهر فرمایش ایشان این است که شأن نبوت، نه این که انبیاء شأن ولایت نداشتند بلکه شأن نبوت بما هو نبوت، صرف ارائه طریق است، اما این را که نبی راه را نشان می دهد اما امام به مقصد می رساند من نمی دانم از کجا آمده و نمی فهمم.
اگر گفته شود آیه «
انما انت منذر و لکل قوم هاد
»(رعد/7) ناظر به این مطلب است، می گوییم آیا پیامبر شأن امامت نداشته اند؟! حال آن که امامت پیامبر اکرم فوق امامت همه امامان است. یا ابراهیم(ع) قبل از جعل امامت فقط اخبار می دادند؟ آیا هدایت در کار آنها نبود؟ آیا آنها بر نفوس و جامعه ولایت نداشتند؟
درباره آیه «
إِنَّكَ لا تَهْدي مَنْ أَحْبَبْتَ وَ لكِنَّ اللَّهَ يَهْدي مَنْ يَشاءُ وَ هُوَ أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدين
»(قصص/56) نیز باید توجه شود کسی که خداوند به هر دلیلی می خواهد او را هدایت کند، از چه طریقی خواهد بود؟ مجرای همان هدایتی که خدای متعال بر آن مشیت دارد، نبی اکرم اند. خدای متعال هدایت می کند اما خدای متعال وقتی مشیتش به هدایت کسی تعلق می گیرد چه کار می کند؟ چطوری هدایت را به او می رساند؟ از طریق نبی اکرم و ائمه هدات معصومین. آنها مجاری هدایت خدای متعال هستند.
پذیرش ولایت چه در باره نبی و چه در باره امام دست خود بشر است. منتها یک نکته این است که از ولایت کلیه و عمومی حضرت، کسی نمی تواند خارج بشود. کسی به طرف باطل هم که برود، تحت ولایت قاسم الجنه والنار است.
نبوت و امامت دو مقام هستند ولی برای این که بگوییم کدام بالاتر است بستگی دارد به این که نبوت و امامت را چطور معنا کنید. اگر نبوت را آن مقامِ ذکر بدانید که سرحلقه و آغاز همه خلقت است و درهای غیب با او گشوده می شود، نبوت کلیه نبی اکرم؛ فوق همه مقامات است. من فکر می کنم خود حضرت علامه هم به اینها عنایت داشتند چون ایشان که مشرف به همه این اصطلاحات هستند. لابد اینجا می خواستند همین اصطلاحات کلامی را از هم تفکیک کنند.
استناد این مطالب یا باید به قرآن برگردد یا به روایات. استناد به غیر از روایات و قرآن، قابل قبول نیست. من که در قرآن یادم نمی آید چنین شاهدی بر آن باشد و اما در روایات هم به ذهنم نمی آید که گفته باشد نبی کارش فقط ابلاغ است! البته انکار نمی کنم ولی به راحتی نمی شود پذیرفت. نه نبوت یک معنا دارد، نه امامت یک معنا دارد. مثلا ایمان و اسلام که یک معنا ندارند. هر کجا در قرآن ایمان به کار رفته یک معنا دارد؟ نه، این طوری نیست. «
يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا آمِنُوا بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ الْكِتاب
»(نساء/136) این دو ایمان مذکور در آیه، دو درجه متفاوت از ایمان است.
مقداري بیشتر بحث لازم است. نیاز به تأملات بیشتری لااقل در قرآن و روایات دارد. ظاهرش معناي واضحی است. ظاهرش این است که بگوییم «نبی» يعني آن کسی که خبر می آورد، از ماده نبأ است. خبر می آورد یعنی راه هدایت را از عالم غیب، از عالم الهی می گیرد و به بندگان می رساند. کارش اخبار و خبر آوردن است. ولی امام آن کسی است که شأنش پیشوایی است. پیشوایی هم به معنای این که اسمش را بگذاریم پیشوا، نیست. حقیقتا اختیارات عباد را سرپرستی می کند و آنها را در منازل سیر می دهد با قبض و بسط، با جذب کردن خودش، با تصرفاتی که می کند ارواح را از منازلی سیر می دهد و به درجات قرب می رساند. این معنای اولی ظاهر است. ظاهر عبارات مرحوم بزرگوار علامه طباطبایی هم همین است. اما حالا ما بگوییم «نبوت اصلا چیزی غیر از این نیست. همه جا نبوت یعنی این»! نمی دانم.
دلیلش چیست که بگوییم مقام امام از مقام نبی بالاتر است در حالی که هر دو مراتب دارند؟ من دنبال دلیلش می گردم. چون خدای متعال به ابراهیم خلیل فرموده بعد از نبوت، تو را امام کردیم. این است دلیلش؟ بعضی همین دلیل را آوردند گفتند نبوت حضرت ابراهیم در بین نبوت ها از نبی اکرم که بگذریم، بالاترین درجه نبوت است اما در عین حال بعد از نبوت به امامت رسید. پس امامت فوق نبوت است. درست است؟ آیا قبلا حضرت هیچ منزلتی از امامت را نداشتند؟ یا این یک امامت خاص است. در باب بني اسرائیل می فرماید «
وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنا وَ أَوْحَيْنا إِلَيْهِمْ فِعْلَ الْخَيْرات
»(انبیاء/73). این امامت هم فوق نبوت است؟ یا آن امامت، این امامت نیست. ما بگوییم امامت هر کجا به کار رفت، ناظر به یک شأنی است که او فوق نبوت است! این از کجا؟! کدام امامت و کدام نبوت؟ به چه دلیل امامت همه جا یک معنا دارد؟ و همه جا فوق نبوت است؟ و به چه دلیل نبوت همه جا دون امامت است؟ من یک قاعده کلی می گویم، در قرآن این طور نیست هر جا یک لفظی به کار رفت به یک معنای واحد باشد. متقین، محسنین، استعمالات مختلف دارد هرکجا هم ناظر به یک خصوصیت است. بله یک جامع مشترک هم ممکن است داشته باشد. این است که کار فهم قرآن و روایات را سخت می کند…
(1) مصباح المتهجد و سلاح المتعبد، ج2، ص: 804 – دعای اول ماه رجب
(2) المزار الكبير (لابن المشهدي)، ص: 217
(3) الكافي (ط – الإسلامية)، ج2، ص: 126
(4) بحار الأنوار (ط – بيروت)، ج90، ص: 300
(5) بحار الأنوار (ط – بيروت)، ج90، ص: 376
(6) الكافي (ط – الإسلامية)، ج1، ص: 430
(7) تفسير القمي، ج2، ص: 47
(8) الكافي (ط – الإسلامية)، ج4، ص: 660
(9) تفسیر العیاشی، ج1، ص: 5
(10) الإحتجاج على أهل اللجاج (للطبرسي)، ج2، ص: 375
(11) الكافي (ط – الإسلامية)، ج1، ص: 640
(12) الكافي (ط – الإسلامية)، ج3، ص: 426
(13) علل الشرایع، ج1، ص: 180
(14) كامل الزيارات، النص، ص: 100
(15) الإحتجاج على أهل اللجاج (للطبرسي)، ج2، ص: 458
(16) الخصال، ج1، ص: 277
(17) مختصرالمیزان، ص: 136-138