برای نمایش محتوای مربوطه روی عنوان نوشته زیر کلیک نمایید
( عنوان زیر لینک به فهرست مربوطه در داخل نوشته اصلی می باشد)
طبيعي است اگر بنا شود در يك جامعه همه ابعاد توسعه به صورت هماهنگ و متوازن مورد مطالعه قرار گيرند، اين جامعه به يك نظام اطلاعات هماهنگ نيازمند است تا همه اطلاعات به صورت بُعد يكديگر ملاحظه شوند و ارتباطشان با هم ديده شوند و انسجام پيدا كنند. البته همان طور كه گفتم، اين ديدگاه به نحوي در گذشته هم وجود داشته است و اين گونه نبوده كه به طور كلي به هماهنگي اطلاعات توجه نشود؛ يعني اين طور نبوده كه وقتي مسائل مختلف فلسفي مطرح مي شود، توجه نداشته باشند كه بايد يك مجموعه هماهنگي به وجود آيد كه در آن تناقض وجود نداشته باشد. حداقل چيزي كه ملاحظه مي شد، اين بوده كه اگر ما علمي به نام فلسفه داريم، لازم است مسائلي كه در اين علم مورد تحليل قرار مي گيرند به پاسخهاي متناقض ختم نشوند. تدريجاً اين امر پيشرفت كرده تا جايي كه براي دانشي مثل فلسفه، يك «مبنا» طرح كردند و آن مبناي واحد را محور هماهنگي مسائل فلسفي قرار دادند. مثلاً قبل از دوره صدر المتألهين ـ كه ايشان مبناي اصالت وجود و ماهيت را طرح كردند و به اين بحث پرداختند كه يكي از اين دو بايد مبناي يك نظام فلسفي باشد ـ به رغم اينكه تلاش مي شد تا مسائل فلسفي با هم ديگر متناقض نباشند و انديشه هاي متناقض و متعارضي از سوي فيلسوف صادر نشود، در عين حال وقتي در تفكرات يك فيلسوف، حتي فيلسوف دقيقي مثل ابن سينا تأمل مي كنيد، مي بينيد او هم گاهي مبتلا به تعارض شده و بدون اينكه خود توجه داشته باشد، تفكرش در يك جا، مبتني بر اصالت ماهيت و در جاي ديگر مبتني بر اصالت وجود بوده است. مثلاً در مسأله جبر كاملاً بر پايه اصالت وجود مي انديشد و قائل است، آن چه جعل مي شود، چيزي جز وجود نيست و ماهيت، جعل پذير نمي باشد. ولي وقتي مي خواهد ممكنات را طبقه بندي كند، كاملاً اصالت ماهيتي فكر مي كند؛ از تقسيم ماهيت به جوهر و عرض آغاز مي كند وسپس اين مبنا را به بحث مقولات عشر و فروع آن تسري مي دهد.
پس در نگاه آن ها مقوله ها هماهنگ مي شد، ولي اين هماهنگي به اين شكل نبود كه همه مسائل به صورت مجموعه اي با يك مبناي واحد ديده شوند، بلكه اين هماهنگي، نسبي است. شما گاهي مي بينيد مبنا تغيير پيدا مي كند و حرف هاي يك فيلسوف بر پايه دو مبنا كه متناقض است، به وجود مي آيد؛ زيرا در طبقه بندي قديم به دنبال ايجاد هماهنگي و وحدت روش بين علوم نبودند تا بگويند: آنچه در سياست مدن يا تدبير منزل گفته مي شود حتماً بايد با آنچه در فلسفه نظري گفته مي شود هماهنگ باشد. آنها اصولاً هماهنگي كامل بين اين امور را لحاظ نمي كردند؛ يعني هيچ وقت نمي گفتند ما بايد اين امور را به صورت ابعاد يك منظومه ببينيم به گونه اي كه هر تفكري در آن بر مابقي ابعاد منظومه تأثير بگذارد و هر جابجايي كه در يك مسئله اتفاق مي افتد تأثير آن در مابقي مسائل ديده شود. اين نگاه را نمي توان در منظومه معرفتي گذشته ملاحظه كرد؛ چرا كه اساساً در دوره هاي گذشته به دنبال ايجاد چنين وحدتي نبودند؛ يعني دنبال اين نبودند كه همه علوم را به صورت سلولهاي يك پيكره ـ كه رفتارشان كاملاً هماهنگ و متوازن است ـ ملاحظه كنند. گر چه آنها ارتباط اجمالي را ملاحظه مي كردند و به طبقه بندي علوم مي پرداختند. مثلاً در هندسه اقليدسي مي بينيد تحليلي كه از مباني اين هندسه( از خط و نقطه) ارائه مي شود به گونه اي است كه همه مسائل اين علم را به صورت يك مجموعه واحد به هم گره مي زند به طوري كه اگر شما اثبات كنيد يك ادعایی كه در اين هندسه مطرح شده غلط است همه مسائل هندسي اقليدسي زير سؤال رفته و مورد ترديد قرار مي گيرد. مثلاً كافي است اثبات كنيد كه مجموع زواياي مثلث، 180 درجه نيست در اين صورت ساير احكام هندسي هم مورد ترديد قرار مي گيرد يعني ديگر نمي توانيد ثابت كنيد مجموعه زواياي مربع 360 درجه است و همچنين بقيه احكام هندسه اقليدسي ناگزير مورد ترديد قرار مي گيرد. اين مرتبه اي از هماهنگي در مسائل يك علم است كه تأثير در هر مسأله به مباني علم سرايت پيدا مي كند و با نقض مباني، ساير مسائل هم مورد نقض قرار مي گيرند. يعني اگر شما يكي از مسائل هندسي را اثبات كرديد، همه دستگاه هندسي اثبات مي شود؛ زيرا اين مسأله و اين حكم مبتني بر پيش فرض ها و مباني هندسي اقليدسي است و هرگاه ترديدي در يكي از مسائل پيدا شد آن مباني مورد ترديد قرار مي گيرند و طبيعي است اگر آن مباني مورد ترديد قرار گرفت كليت علم نيز مورد بازنگري قرار خواهد گرفت. پس در آنجايي كه شما تفكرات بشري را به صورت يك منظومه منسجم كه بر پايه يك مبنا شكل مي گيرند ملاحظه كنيد، هر مسأله اي با كل منظومه موافق است.
در فلسفه هم تقريباً چنين امري وجود دارد؛ يعني شما اگر يكي از احكام ناشي از اصالت وجود را نقض كنيد، خود دستگاه اصالت وجود نقض شده و طبيعي است كه شما بايد در مبنا تجديد نظر كنيد و در اين حالت هم، كل دستگاه اصالت وجود دست خوش تحول مي شود و همه احكام فلسفي آن مورد ترديد قرار مي گيرد. ولي اگر شما براي علم، مبناي واحد قرار ندهيد و ارتباط مسائل را با مبنا در نظر نگيريد طبيعي است كه شما يك مسأله را در آن علم اثبات كنيد بدون اینکه هيچ ارتباطي به ساير مسائل پيدا كند و مسائل ديگر مورد ترديد قرارگيرد. گاهي در فلسفه اي كه مبتني بر مبناي واحد شكل مي گيرد، يك مسأله مورد نقض قرار مي گيرد، ولي اين نقض به ساير مسائل كشيده نمي شود در حالي كه اگر همه مسائل به صورت يك منظومه متحد ملاحظه شوند، هر گاه نقض در يك مسئله وارد شود ساير مسائل هم مورد ترديد قرار مي گيرند. مثلاً اگر شما در فلسفه اثبات كنيد كه ضرورت علت و معلولي تمام نيست، بايد كل احكام فلسفي مورد ترديد قرار بگيرد و كاخ انديشه فلسفي فرو بريزد؛ به خاطر اينكه اين ترديد در مبناي فلسفه وارد شده است و طبيعتاً كل احكام فلسفي بايد تغيير كند. در نزاع بين متكلمين و حكما ، متكلمين اين اصل را مورد ترديد قرار دادند ولي ساير مسائل فلسفي را مورد ترديد قرار ندادند. اين امر ناشي از اين است كه مسائل فلسفي به صورت يك منظومه ملاحظه نشده يا اينكه يك فيلسوف وقتي مبتلا به يك اشكال در يكي از مسائل فلسفي مي شود از اظهار نظر در اين مسأله رفع يد مي كند يا اينكه نظر خود را نقض كرده و به تجديد نظر مي پردازد، ولي شما مي بينيد كه او ارتباطي بين مسأله و ساير مسائل ملاحظه نمي كند و اين امر در شرايطي است كه علم را به صورت منظومه نمي بيند. به تعبير ديگر او منطق و ابزاري كه بتواند رابطه بين يك مسأله را با مبنا و ساير مسائل ملاحظه كند و مجموعه را به يك مجموعه هماهنگ تبديل بكند در اختيار ندارد. اين نكته به فلسفه اختصاص ندارد؛ بلكه در ساير علوم نیز اينگونه است.
بنابراين اگر ما مدعي نظام فكري هستيم، معني نظام فكري اين خواهد بود كه مجموعه انديشه يك انسان به مثابه منظومه واحدي در بيايد كه از مبناي واحد برخوردار است؛ به طوري كه ترديد و تجديد نظر در هر مسأله به كل علم سرايت پيدا كند و آن را تبديل و جابجا كند و مورد ترديد و تغيير قرار مي دهد.