برای نمایش محتوای مربوطه روی عنوان نوشته زیر کلیک نمایید
( عنوان زیر لینک به فهرست مربوطه در داخل نوشته اصلی می باشد)
همچنين بايد ديد رابطه اينها، با زمين وزمان و شرايط چيست تا به موضوع بصورت مطلق ننگريم! اگر ما به اين نتيجه رسيديم كه مطلق انديشي كنيم همان طور كه آقاي «هرشين» يا آقاي «بادامر» مطرح مي كنند. آنگاه نتيجه اين مي شود كه امكان تفاهم بين انسان ها از بين مي رود. اگر ما بگوييم كه هر كسي معلول زمان خودش است، حتي پارادايم هم بي معنا مي شود و نسبيّت مطلق پيش مي آيد. چون هر شخصي به هر حال در زمان خود، موضوع خاص خود را دارد.
همان طور كه آقاي «بادامر» نيز چنين گفته است كه اين مسأله كاملاً به نسبيّت مطلق مي انجامد. مگر اين كه ما مطق انديشي كرده و بگوييم هر چه را كه فارابي فهميده، عين آن را هم ما مي فهميم. حال آنكه روشن است ما شاهد تفاوت حتي در يك زمان هستيم. انسان در دو شرايط متفاوت ممكن است دو احساس داشته باشد. پس نه، مي توان تغيير، و نه اشتراك را انكار كرد.
وجه اين ادراكات كجاست و در كجا اين ادراك صورت مي گيرد؟ آن سازو كار و مشتركاتي كه مي تواند باعث انتقال علوم شود چيست؟ اگر آن مشتركات بين علوم نباشد اصلاً تفاهم نيز معنا پيدا نمي كند. ما در جهاني زندگي مي كنيم كه هر شخصي خود را در يك پارادايم مي داند. جهان در حال نو شدن است. هر لحظه اي يك پارادايم داريم. لذا چه دليلي داريم كه اصلاً بگوييم اين عرض جغرافيايي يا زمان و مكان و جامعه خاص، تنها به يك پارادايم اختصاص دارد؟ در هر حال بنظر ما از اين رو اين بحث ها، بسيار حساس است. ان شاء الله با فراغت بيشتري از عزيزان استفاده كنيم.