برای نمایش محتوای مربوطه روی عنوان نوشته زیر کلیک نمایید
( عنوان زیر لینک به فهرست مربوطه در داخل نوشته اصلی می باشد)
بله براي كسي كه قرآن را قبول دارد استدلال كلامي مي كنم چون ديگر براي او لازم نيست خدا را اثبات كنم. من اگر خواستم در خصوص يك معنا با جناب سلمان تفاهم كنم و بگويم «جناب سلمان! آيا تناقض محال است يا خير؟» قطعاً اين هم نوعي مطلق گرايي است. امّا من به جناب سلمان مي گويم «مگر اميرالمؤمنين(ع) اينگونه نفرموده است؟» اين استدلال از هزارتا برهان بلكه از يقين هم برايش قوي تر است. پس بايد ببينيم كه قرار است تفاهم بين كدام دو اراده ايجاد شود. شما يك فرمول مطلق مي دهيد كه همه تفاهمات بايد به اين اصول فلسفي كه همه، آنها را قبول دارند بازگردد! چه كسي چنين گفته است؟!
اگر من بخواهم با كسي صحبت كنم كه خدا را قبول ندارد، اصلاً سؤآل نمي كنم كه «آيا خدا يا نور و ظلمت را قبول داري؟ پس حق و باطل اين است.» آقايان به چنين شخصي مي گويند «تناقض محال است» حال آنكه ما مي گوييم «تغاير در عالم هست». ايشان از «بداهت» شروع مي كنند و ما از «انكارناپذيرها». حال تفاوت اين دو فلسفه چيست؟ اين به «فلسفه شدن» باز مي گردد كه در مقام خود، ربطي به معرفت شناسي مان ندارد. پس اگر با كسي صحبت كنيم كه قرآن را قبول دارد، از آن جا شروع مي كنيم. من جواب اشكال آقايان را دادم ولي اصلاً نفهميدم به چه لازمه اي ايشان ادعا مي كنند كه در نظريه ما نسبيّت مطلق پيش مي آيد!