برای نمایش محتوای مربوطه روی عنوان نوشته زیر کلیک نمایید
( عنوان زیر لینک به فهرست مربوطه در داخل نوشته اصلی می باشد)
براي اين که اين مطلب باز بشود، يک مقداري توضيح لازم است. بعضي از استدلالهايي که در موضوع امامت و علت نياز به امام شده بيش از اين اثبات نمي کند که هدف از امامت ايجاد نظم اجتماعي است، جامعه نياز به نظام دارد و نظم قانون ميخواهد، قانون هم مجري ميخواهد تا اين قانون را اجراء بکند. يکي از ادله اي که در اثبات ضرورت نبوت عامه هم گفتند، همين است بشر موجودي است اجتماعي و مدني. زندگي اجتماعي هم بدون نظم و قانون محقق نمي شود و قانون هم اگر بخواهد عادلانه باشد، بايد قانون گذارش از منافع اجتماعي فارغ باشد بنابراين بايد خداي متعال قتنئن گذار باشد. پس براي سعادت جامعه قانون الهي ميخواهيم. بايد هم رسالتي باشد که اين قانون را به بشر ابلاغ بکند و هم مجري اي باشد که اين قانون را اجرا بکند و مجري قانون هم بايد مثلا امامي باشد که منافع خودش در جريان قانون اصل نباشد بلکه در اجراي قانون هم عدالت رعايت بشود. اگر ما اين استدلال ها را بپذيريم، قاعدتاً علت نياز بشر به امامت حفظ نظام اجتماعي خواهد بود؛ چون بشر نياز به نظم اجتماعي دارد و نظم بدون امام عادل ممکن نيست.
ولي ممکن است کسي بگويد موضوع ولايت ائمه ع ايجاد نظم نيست يعني اينطور نيست که چون بشر نياز به نظم دارد، ائمه (ع) ميآيند که قانون الهي را اجرا کنند و نظم اجتماعي برقرار بشود. من نمي خواهم نظریه مرحوم محقق اصفهاني (کمپاني) در باب حسن و قبح را به صورت خام تقرير کنم. مرحوم مظفر در اصول فقه، نظريه ايشان را تقرير کردند. نظريه ايشان عمدتاً در حاشيه شان بر کفايه تنقيح شده است. طبق مطلبی که در باره حسن و قبح آن جاست و برخی مطالب دیگر که منسوب به ایشان است استفاده میشود که حسن و قبح جزء اعتبارها و قراردادهاي اجتماعي است و قراردادهاي اجتماعي، براي ايجاد نظم اجتماعي است. يعني بشر زندگي اجتماعي تشکيل داده و بعد از تشکيل زندگي اجتماعي، براي ايجاد نظم در جامعه، يک سلسله اعتباراتي کرده است، اعتبار حسن و قبح، اعتبار بايد و نبايد، اعتبار شايد و نشايد. لذا حسن و قبح به همين اعتبارات بازگشت ميکند. در ماوراء اين اعتبار، چيز ديگري نيست. اين اعتبار هم براي تحقق نظم اجتماعي است.
البته از بعضي عبارات ايشان به دست میآید که ايشان متوجه بودند که اگر اين تقرير در همين حد بماند، اين اشکال متوجه آن است که بنابر آن اگر ما بخواهيم بگوييم بايد خدا را بپرستيم و پرستش خداي متعال خوب است، اين خوبي برميگردد به اعتبار «خوب است» يعني عقلا اعتبار کردند که کار خوبي باشد و فاعلش را مدح بکنند و خوبي معنايي غير اين ندارد. عقلا اين فعل را شايسته ميدانند و اعتبار کردند که فاعلش ممدوح باشد؛ شايسته دانستن هم يک اعتبار است. براي چه اعتبار کردند؟ براي اين که نظم برقرار بشود. پس پرستش خداي متعال جزء اعتباراتي است که عقلا کرده اند براي حفظ نظم!! يعني پرستش از شئون انتظام اجتماعي ميشود. خود اين نظم براي چيست؟ بشر براي چه نظم ميخواهد؟ لابد براي اين که به مقاصد خودش ـ رفاه، امنيت و امثال اينها ـ برسد. اگر مقصد جامعه را شما چيزي گرفتيد؛ بعد براي اين که به آن مقصد برسند، نظم اجتماعي لازم است. بعد نظم اجتماعي موجب ميشود که يک سلسله اعتباراتي اتفاق بيافتد؛ از جمله آنها حسن پرستش است، قبح ظلم است، حسن عدل است و پرستش خداي متعال هم از فروع عدل است. اگر اين طور تقرير کنيم، اشکال خيلي واضحي که بر حسن اعتباری و عقلایی پرستش وارد استاین است که پرستش از شئوت رفاه و امنیت خواهد بود.
شبيه همین سحن در بحث مدنیت و زندگی اجتماعی بشر هم هست. اگر ما بگوييم بشر مدني بالطبع است يا اجتماعي است و جامعه نياز به نظم دارد، نظم نياز به قانون الهي دارد، قانون الهي مجري ميخواهد. آن گاه امامت براي اين است که نظم اجتماعي حفظ بشود. نظم اجتماعي براي چي حفظ بشود؟ لابد براي رسيدن به توسعه و رفاه و امنيت مادي. بنابراين امام، فرع بر اغراض مادي جامعه ميشود و امامت ميشود از شئون اجتماعيی که براي تأمين اغراض مادي است. در حالي که اين طور نيست. امامت براي ايجاد نظم اجتماعي نيست. امامت و ولايت ائمه (ع) براي گسترش پرستش خداي متعال است. امامت و ولايت آنها طريق توسعه و تکامل پرستش در جامعه است و موضوع سرپرستي آنها سرپرستي قرب و سرپرستي عبادت است. بعد اين را عرض ميکنيم: اگر موضوع سرپرستي آنها سرپرستي عبادت هست آيا معنايش اين است که کاري با زندگي اجتماعي ما ندارند؟ فقط با زندگي معنوي فردي ما ارتباط دارند و ارتباط معنوي ما را با خداي متعال رهبري ميکنند؟ يا نه، موضوع سرپرستي آنها سرپرستي عبادت و قرب و کمال است و دامنة سرپرستي هم همه عرصه هاي حيات انسان است؛ اعم از حيات ظاهري و باطني و حيات فردي و اجتماعي انسان. همه اين عرصه هاي حيات و معيشت انسان، عرصه جريان ولايت و خلافت الهيه است منتها موضوع جريان این خلافت، سرپرستي قرب و عبادت است و همه عرصه هاي حيات انساني ميتواند به بستر پرستش خداي متعال و بستر توسعة قرب تبديل بشود. در نقطة مقابل بعضي از تصرفات مديريت هاي اجتماعي، در واقع سرپرستي توسعه اهواء و ارضاء نفس است. اساساً جامعه از اولين گام تأسيس، ممکن است الهي باشد و ممکن است مادي باشد.
چرا بشر اجتماعي زندگي ميکند و براي چه حيات اجتماعي دارد و اصلا تشکل جامعه براي چيست؟ اگر اين سوالات را دنبال کنيم، به این جا ميرسيم که ما دو گونه جامعه داريم؛ جامعه الهي و جامعه مادی که دنبال اغراض دنيوي و نفساني و غير الهي است. جوامعي که انبياء الهي و اولياء الهي و خلفاي معصوم، محور آن جامعه هستند، همه شئونش آن جوامع الهي است. اين مطلب که بشر مدني بالطبع هست و طبيعتش اقتضاي زندگي اجتماعي ميکند، براي تفسير حيات اجتماعي بشر کافي نيست.