برای نمایش محتوای مربوطه روی عنوان نوشته زیر کلیک نمایید
( عنوان زیر لینک به فهرست مربوطه در داخل نوشته اصلی می باشد)
وقتي جهل ملاحظه کرد که خداي متعال عقل را اکرام کرد و به او جنودي عنايت فرمود دشمني او را در باطن گرفت. به جاي اين که در مقابل عطاي خدا تواضع کند و خشوع کند و کمال او را بپذيرد و دنبال او را حرکت بکند، بناي دشمني با او گذاشت. استکبار علي الله به دشمني با عقل تبديل شد. اين ما جرا خيلي به قصه جناب آدم و ابليس شبيه است که قرآن نقل مي کند. بزرگان گفتند عقل و جهل در این جا، به جناب آدم ع تفسير نمي شود. عقل مرتبه اي از حقیقت نورانيتِ وجود مقدس رسول خاتم صلي الله عليه و آله و سلم است.
اين عداوت کارش را به کجا کشيد. «
فَقَالَ الْجَهْلُ يَا رَبِّ هَذَا خَلْقٌ مِثْلِي خَلَقْتَهُ وَ كَرَّمْتَهُ وَ قَوَّيْتَهُ وَ أَنَا ضِدُّهُ
» جهل گفت: پروردگارا! عقل هم مخلوقي است مثل من. تو او را خلق کردي و بعد از خلقت، تکريمش کردي، به او قوا دادي و من هم با او درگيرم و نقطه مقابل او هستم من قوتی ندارم پس مثل همان لشکرياني که به او دادي، به من هم بده تا من با او درگير بشوم. خداي متعال فرمود من متناسب با تقاضاي تو به تو جنودی مي دهم اما اگر با اين قوا عصيان بکني «تو و جنودت هر دو را از محيط رحمت بيرون مي برم. پيدا است هنوز هم داخل در محيط رحمت خدا بودند و گرفتار غضب نشده بودند و پيدا است مجبور به معصيت نبودند. يعني جهل و لشکرش، مجبور نبودند عصيان بکنند، مي توانستند طاعت بکنند. البته طاعتشان به اين بود که تسليم عقل بشوند. اگر تسليم عقل مي شدند، آنها هم جايگاه مناسبي در عالم متناسب با شأن خودشان پيدا مي کردند.
خداي متعال به او هشدار داد که من تو را کمک مي کنم به جنود ولي اگر معصيت کردي، تو و لشکرت را از محيط رحمت بيرون مي برم. جهل عرض کرد من راضي شدم، خوب است. تو اين جنود را به من بده اگر هم مخالفت کردم، تو من را از رحمت خودت دور بکن. خداي متعال هفتاد و پنج لشکر هم به او داد. پس هم عقل يک موجودي است که خداي متعال خلق کرده و هم جهل. يکي از نور است، يکي از بحر اجاج ظلماني. پيدا است اين دو موجود با اين دو خلقت، هر دو اختيار دارند، هر دو مورد امتحان قرار گرفتند. امتحانشان هم قطعا يکسان نبود، هر کس تکليف متناسب با خودش را داشت. يکي در امتحان خودش تکليفش را انجام داد، تواضع کرد و در مقابل کبريايي و عزت الهي خضوع کرد و ديگري استکبار. يکي مورد عنايت قرار گرفت و يکي لعن شد.
بعد خداي متعال عقل را با قوايي تأييد کرد تا با آن قوا، عبادت و بندگي بکند. شيطان به جاي اين که تسليم او بشود، ببيند خداي متعال به او کمال داده، عصبيت را کنار بگذارد و از طريق تبعيت از او به قرب برسد، بناي دشمني گذاشت. وقتي ديد مقام را به او دادند، و به اين ندادند دشمني را آغاز کرد. از خداي متعال هم کمک خواست، خداي متعال هم جنودي به او داد و در عين حال با او شرط کرد که با اين قوا و جنود معصيت نکند و الا رجم مي شود ولی او بنا را بر معصيت گذاشت.