برای نمایش محتوای مربوطه روی عنوان نوشته زیر کلیک نمایید
( عنوان زیر لینک به فهرست مربوطه در داخل نوشته اصلی می باشد)
پاسخ: این عقلانیت – به معنای روش تعقل- باید در حوزه های مختلفی سامان دهی شود یکی در حوزه استناد به منابع است که از آن به «تفقه دینی» تعبیر می کنیم و دیگری در حوزه «تعقل تجربی» و «عقلانیت اجرایی» است. دست کم در این سه حوزه ما به عقلانیت نیاز داریم. ممکن است در هر کدام از این تعقل ها برای محاسبات عقلی، برای استناد به نقل و برای استناد به مطالعات تجربی سهمی قائل شویم . مثلاً در حوزه تجربی هم بخشی از کارها عقلی است مانند ساختن فرضیه ها و پدید آوردن انسجام میان آن ها و …
پس نکته اول این است که تعقل و عقلانیت دینی که باید ابزار تولید علوم اسلامی و توسعه تمدن اسلامی باشد، یک عقلانیت فراگیر نسبت به حوزه های مختلف نفقه دینی، عقل نظری و تجارب بشری است. نکته دوم این که عقلانیت اگر بخواهد مبنای عمل اجتماعی قرار بگیرد، نباید جزیره ای باشد. باید انسجامی میان عقلانیت فقهی – به معنای عام آن یعنی تفقه در دین که شامل احکام، اخلاق و عقاید می شود و منظورمان هم فقط عقلانیت فقهی با واحد مطالعه فرد نیست، بلکه اعم از فرد و جامعه و تاریخ است- به عقلانیت تجربی و اجرایی ایجاد شده و نوعی پیوستگی میان این دیده می شود. اما محور این منظومه عقلانیت فقهی است که در عین حال متأثر از عقلانیت نظری و تجربی نیز هست یا باید باشد. اندیشه غربی در کشور ما برای ایجاد انسجام میان لایه ها و ابعاد مختلف عقلانیت به جایی رسیده که می خواهد مبانی دینی را با خود سازگار و دین را عرفی کند. منطق آن ها هم هرمنوتیک است که در قبض و بسط تئوریک شریعت ظهور پیدا می کند یعنی می خواهند تفقه و عقلانیت دین را با عقلانیت نظری و عرفی سکولار سازگار کنند. ما هم می خواهیم انسجام منطقی ایجاد کنیم، زیرا در غیر این صورت پایگاه تصمیم گیری اجتماعی متشتت می شود و برون دادهای عقلانیت فقهی و عقلانیت تجربی با هم تعارض می یابد. ولی ما این فرآیند را با محوریت تفقه دینی صورت می دهیم. در فرآیند انسجام نوعی تعامل میان این حوزه های تعقل برقرار می شود و رابطه آن ها یک طرفه نیست. یعنی همان گونه که عقلانیت فقهی بر عقلانیت تجربی اثر می گذارد، تعقل تجربی هم تفقه دینی را متأثر می کند. پس عقلانیت دینی شبکه ای از تفقه دینی و تعقل تجربی و اجرایی است که در یک مجموعه منسجم به هم پیوست شده اند. در این مجموعه البته گاهی متغیر اصلی استناد، به متن دین است و گاهی ممکن است تجربه باشد و … اما محور همه این ها باید تفقه در دین باشد اگر چنین شد – یعنی توانستیم بر محور تفقه دین انسجام ایجاد کنیم- کل این مجموعه حجیت پیدا می کند و بر منطق اکتشاف مقدم است.
اصولاً اگر سهم اراده در فرآیند فهم ببینیم، «منطق حجیت» بر «منطق اکتشاف»، حکومت می کند. اگر از منطق ارسطوئی شروع کنیم، فهم تابع فرآیند علیت است و باید جلوی خطا در فرآیند اکتشاف را بگیریم. اما اگر دانستیم فهم ما تفسیری از جهان مبتنی بر اراده است، اول باید جلوی خطای اراده را بگیریم تا از مدار حق خارج نشود. همین جا است که منطق حجیت اراده بر فهم حاکم می شود. اول باید مداقه کرد که اراده از حق تخلف نکند و بعد التبه باید آن را به اکتشاف واقع نزدیک کرد. پس منطق حجیت بر منطق اکتشاف حاکم می شود. اما در دستگاه عقلانیت متداول، منطق اکتشاف، فلسفه است و منطق حجیت، نفقه؛ و از آنجا که منطق فلسفه عقلی و منطق تفقه ظنی است، اکتشاف بر حجیت حاکم است. اما از دیدگاه ما اکتشاف هم تابع اراده است؛ به همین دلیل اکتشاف های مختلف داریم. و اکتشاف هم حق و باطل می پذیرد. لذا اگر سهم اراده را در فهم در نظر بگیریم، عقلانیت ما باید اراده از حق تبعیت کند تا به اکتشاف صحیح برسد و فهم حق به دست بیاید. پس منطق حاکم بر عقلانیت دینی باید منطق حجیت باشد که از تفقه دینی به معنای عام آغاز می شود و تا فلسفه و دانش تجربی و مدیریت اجرایی جاری می شود. منطق حجیت، در واقع منطق تبعیت اراده انسان از اراده حق است و تسلیم بودن اراده در فهم، کیفیت آن را مشخص می کند. در عقلانیت دینی، اراده انسان باید از اراده در حق تابعیت کند تا فهم شکل بگیرد.
بنابراین تفاوت انسجام در عقلانیت اسلامی با انسجام در عقلانیت غربی این است که در آنجا عقلانیت نظری و تجرب معطوف به اومانیسم است و دین را هم اومانیستی می فهمد و نسبیت مطلق مبتنی بر بر اصالت انسان پیدا می شود اما در این جا تفقه دینی و اراده معطوف به حق محور است و اصالت وحدانیت است که ما را از نسبیت مطلق خارج می کند. منشأ تکثیر و نسبیت مطلق در غرب انسان محوری است؛ زیرا «من» در فهم اصالت دارد و من ها و فهم های آن ها هم متفاوت است. اما اگر «اله واحد» اصالت داشت، تسلیم به او ملاک حقانیت فهم است و نسبیت مطلق زائل می شود.
بر این اساس دیگر نمی توان در فلسفه گفت: بدان که آدمی قوه درّاکه ای دارد که مانند آئینه است و عالم در آن نقش می بندد، این تصویر التبه گاهی صواب است و گاهی خطا و باید با استفاده از منطق اکتشاف از خطای آن جلوگیری کرد! بلکه باید گفت: بدان که آدمی دارای اراده است و با اراده خود تصویری از جهان دارد که طبق همان عمل می کند. این تصویرسازی که از یک سو معطوف به جهان واقع از یک سو معطوف به اراده فرد، جامعه و تاریخ است، در دستگاه حق و باطل وارد می شود که برون داد آن یا عمل ظلمانی و شیطان پرستی است و یا عمل نورانی و خداپرستی.
منطق حجیت، البته ربطی نیز به منطق اکتشاف دارد؛ زیرا حجیت نسبتی با واقعیت دارد ما ذیل حجیت، نه ورای آن، وقتی اراده را ندیدیم و فهم علیتی تعریف کردیم، فقه به دنبال منطق اکتشاف می رویم تا از خطای در فهم جلوگیری کنیم. در واقع و به صورت پنهان در جایی که فقط منطق اکتشاف حاکم است، حق و باطل نفی می شود. چون علیت به هر حال در ذهن من یک طور عمل می کند و در ذهن شما طور دیگر. در این صورت من هر طور دلم بخواهد می فهمم و هرچه می فهمم، همان حق است! بدین ترتیب نسبیت مطلق حاکم می شود. اما اگر نقش اراده را در نظر بگیریم، اولاً اراده ها مطلق نیستند، زیرا اله واحد آن را کنترل می کند. ثانیاً هرجا که اختیار داریم، ملاک حقانیت تبعیت ما قهری نیست، آن جا که تبعیت می تواند واقع بشود و می تواند نشود، برای کنترل تبعیت، منطق می خواهیم منطق حجیت در جایی معنا پیدا می کند که فضای اراده ها است.