برای نمایش محتوای مربوطه روی عنوان نوشته زیر کلیک نمایید
( عنوان زیر لینک به فهرست مربوطه در داخل نوشته اصلی می باشد)
محور درگيري، استکبار و عبوديت است و موضوع اصلي درگيري هم سرپرستي انسان، و بسط هدايت و بسط ظلمت یا به تعبیری بسط حيات طيبه و بسط موت در حوزه حيات انساني است؛ آن طرف گسترش موت است و اين طرف گسترش حيات؛ آن طرف جريان نور در حوزه اراده انساني و «
يخرجهم من الظلمات الي النور
» است و این طرف هم بسط ظلمت و «
يخرجونهم من النور الي الظلمات
»(بقره/257). درگیری اين دو جريان درگير، به تدريج بسط می یابد و هر دو جبهه به شرح صدر مي رسند؛ برای مثال: کفار در دوره هاي قبل نمي توانستند يک تمدن همه جانبه بسازند که نسبت بين کفر و استکبار خود را با همه موضوعات بسنجند و هماهنگ کنند؛ آن ها هم به تدریج شرح صدر پيدا کردند تا توانستند نسبت میان مباني خود و موضوعات را برقرار کنند و یک نظام استکباري را پی ریزی نمایند؛ يعني آن ولايت باطل در همه جا جاري کرده اند؛ اين همان مرحله امتلای جور است که آن ظلمت در همه جا مناسبات خود را شناسايي کرده است.
پیش از این گفتیم که تمدن غرب سه لايه دارد: لايه اول و رویین آن تکنولوژي، محصولات مدرن، رفاه ظاهري و نظم اجتماعي آن است؛ مانند شرکت هاي به هم پيوسته، فروشگاه هاي زنجيره اي، خيابان ها و جاده ها و … ؛ لایه دوم و سطح عمیق تر، عقلانيت آن است؛ منظور نظام محاسبه، تفکر و عقلانيتي است که براي جامعه برنامه ريزي مي کند و ساختارهاي اجتماعي را می سازد؛ لايه سوم و عميق ترین آن، روح اين تمدن است؛ در روح این تمدن اومانيسم، ليبراليسم و راسيوناليسم جریان دارد که سکولاريسم هم به همين سه تعريف مي شود. در اومانيسم، انسان محور است؛ بنابراین آنچه باطن تمدن غرب را شکل مي دهد و مدار شکل گيري حيات اجتماعي شده، نفس انسان است. در غرب آن نفس و آن منِ سفلاي انسان، محور تمدن شده و بعد هم به آزادي هاي شخصي رسيده و معتقد است بايد آزاد باشد؛ البته اين آزادي، آزادي از تقيد به عبوديت و مفاهيم و ارزش هاي معنوي است؛ سپس به راسيوناليسم رسیده که براساس آن انسان باید با عقل خودبنياد خود حرکت کند و توجهی به انبيا علیهم السلام و هدايت ها و تعاليم آن ها نداشته باشد؛ این معنی سکولاريسم است؛ این تمدن مي خواهد زندگياش زميني باشد و کاري با خدا نداشته باشد؛ يعني در درجه اول مي خواهد کاري با عبوديت نداشته باشد؛ همين که کاري با عبوديت نداشته باشد يعني اومانيسم و خودمحوری؛ این همان نفس پرستي است؛ حتی عميق تر از این می توان گفت: نه تنها نفس پرستي، بلکه شيطان پرستي است. اگر کسي نفس پرست شد، شيطان پرست مي شود؛ «
ألَمْ أَعْهَدْ إِلَيْكُمْ يا بَني آدَمَ أَنْ لا تَعْبُدُوا الشَّيْطانَ إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُبينٌ
»(یس/60)؛ يعني باطن اين تمدن، پرستش شيطان و پرستش نفس است و ظاهرش دانش و عقلانيت مدرن، تکنولوژي، رفاه مادی، محصولات اجتماعي و … ؛ همچنان که باطن جبهه نبی اکرم صلی الله علیه و آله خداپرستي است که ابتدا به عقلانيت و سپس به يک تمدن تبدیل می شود.
عده ای که فقط لايه رویین تمدن غرب را می بینند آن را تمدنی خوب می دانند و معتقدند که غرب مثلاً نظم بسیار خوبي دارد! به ویژه زمانی که هنوز مترو در ايران نيامده بود، می گفتند: قطارهاي برقي در غرب با اختلاف حداکثر سه ثانيه و همان جايي که به شما بليط مي فروشند، نه يک متر اين طرف، نه یک متر آن طرف در ايستگاه توقف مي کنند؛ فروشگاه هاي زنجيره اي آنجا هم همین طور منظم است؛ آن ها دولت الکترونيک دارند؛ در آنجا ارتباطات، ماهواره، اینترنت و… منظم است؛ سرعت اينترنتشان بالاست؛ حرکت ماشین در خيابان هايشان منظم است و … . وقتی هم از این عده پرسیده شود که به نظر شما انگيزه غربی ها از اين نظم چيست، مي گويند: نظم خوب است؛ روايت هم مي خواند که: «
اوصیکم بتقوی اللّه و نظم امرکم
»؛ البته اين روایت را هم غلط معنا مي کنند. اين روايت مي گويد: در تقوا نظم داشته باشید، نه در دنيا پرستي. کجای اين روايت مي گويد: نظم بماهو نظم محترم است؟! در پس جريان بت پرستي مدرن، شدت رواني به دنيا مطرح است؛ اصل موتور محرکه تمدن غرب، حرص به دنياست.