برای نمایش محتوای مربوطه روی عنوان نوشته زیر کلیک نمایید
( عنوان زیر لینک به فهرست مربوطه در داخل نوشته اصلی می باشد)
ما اول باید تعیین کنیم هدفی که از فلسفه داریم چیست؟ آیا فلسفه یک علم مستقل از تعالیم انبیاست و علم شاملی است که از احوال کلی وجود بحث می کند، با روش مستقل عقلی؟ طبق برخی از تعاریف، فلسفه همین معنا را می دهد. می گویند فلسفه علمی است که از احکام کلی وجود یا موجود بحث می کند و شیوه بحث هم بحث استدلالی و منطقی است و ارتباطی که بین این دانش و دانش های دیگر (دانش های مشمول نسبت به فلسفه) وجود دارد این است که فلسفه می تواند واقعیت موضوعات آن دانش ها را اثبات کند. فرض کنید اگر در زیست شناسی از احوالات موجودات دارای حیات بحث می کنید در فلسفه می توانید اثبات کنید که آیا چنین چیزی در عالم هست یا نیست. یا فرض کنید اگر در ریاضیات از احکام کمیت – به اصطلاح ارسطویی آن- بحث می کنید در فلسفه می توانید اثبات کنید که آیا چیزی به نام کمیت وجود دارد یا نه. بنابراین فلسفه دانشی است که از احوال کلی وجود بحث می کند و نسبت آن به دانش های مشمول این است که موضوعات آن علوم را اثبات می کند و ثمره خود فلسفه هم این است که به ما امکان شناخت واقعیت و تفکیک واقعیت از اوهام را می دهد و ما می توانیم بفهمیم چه چیزی واقعیت دارد و واقعیت های کلی عالم را بشناسیم.
قاعدتا وقتی ما می گوییم «فلسفه نظام ولایت»- که مدعی آن هستیم – نه تعریف ما از فلسفه آن است که ذکر شد و نه این غایت را برای فلسفه قائل می شویم و نه این نسبت را بین فلسفه وعلوم قائل هستیم. بنابراین ما نمی خواهیم فلسفه ای بیاوریم که جایگزین این فلسفه با این تعریف و با چنین نسبتی با دانش های دیگر شود. نمی خواهیم برای چنین فلسفه ای رقیب طرح کنیم.
مسئله چیست؟ مسئله این است که اولا به گمان ما فلسفه باید در خدمت دین قرار بگیرد. فلسفه ای فلسفه است که بتواند به تحقق آرمان های انبیا خدمت کند و الّا اوهام و افسانه اند. هیچ فرقی نمی کند که ارسطو افسانه بگوید یا یک رمان نویس خارجی. همه افسانه است و هیچ فرقی نیست بین فیلسوفان غربی و رمان نویس های غربی. سخنان آنها همه تراوشات ذهنی انسان در خدمت پرستش دنیا است. هرکدام در لایه ای از جریان دنیاپرستی است و سیکل(چرخه) دنیاپرستی را تکمیل می کنند. دانش شان هم سحر ساحران فرعون است. تفاوت چندانی بین دانش شان و هنر و فلسفه شان نیست. همه در یک جریان هستند. تقدس همه دانش ها از جمله فلسفه به این است که در خدمت ادیان و انبیا قرار بگیرد. در خدمت آرمانهای الهی قرار بگیرد.
دوم این که مبنای گفتمان شان هم باید تحت پوشش گفتمان انبیا قرار بگیرد. به تعبیر دیگر شیوه و منطق گفتگو هم از وحی تبعیت کند. ما معتقدیم باید منطق حجیت حاکم بر فلسفه شود نه منطق استدلال. یعنی این طور نیست که شما بگویید ما از استدلال عقلی شروع می کنیم و دستگاه درست می کنیم و آن منطقی که فوق همه منطق هاست منطق استدلال عقلی و منطق دلالت های عقلی است بلکه به گمان ما آن منطقی که باید حاکم بر همه منطق ها باشد حتی منطق محاسبات عقلی مان منطق تبعیت از ادیان الهی است. چگونه انسان می تواند در اندیشه، تفکر و در مطالعات علمی خود از انبیا تبعیت کند. منطق تبیعت از انبیا و خلفاء الهی درموضوع فهم – نه در سایر ابعاد- باید بر همه منطق ها و شیوه های دیگر حاکم شود. بنابراین به یک معنا فلسفه باید زیرمجموعه وحی قرار بگیرد. نباید یک دستگاه موازی با دستگاه انبیا به نام فلسفه در عالم داشته باشیم. لذا جایگاه فلسفه نسبت به دین یک جایگاه موازی نیست که بگویید یک حوزه، کار عقلی است و یک حوزه، کار نقلی است و این دو موازی هم هستند. این طور نیست. به گمان ما باید فلسفه زیرمجموعه دین قرار بگیرد و الا اوهام و افسانه خواهد شد، افسانه هایی که مفید هم هستند.