برای نمایش محتوای مربوطه روی عنوان نوشته زیر کلیک نمایید
( عنوان زیر لینک به فهرست مربوطه در داخل نوشته اصلی می باشد)
حاصل چنین تمدني كه مبتني بر اين اصول شكل گرفته، سكولاريسم است. سكولاريسم يعني عرفي كردن زندگي بشر و قطع رابطه حيات اجتماعي با آموزه هاي قدسي، تعاليم الهي و دعوت و هدايت انبيا علیهم السلام؛ اين همان روحي است كه تمدن غرب بر محور آن شكل گرفته است؛ به دنبال آن نیز فلسفه هاي جديد توليد شد و به دنبال تحولات فلسفي، در نگرش هاي علمي و حتي روش تحقيق در علوم و به تعبير ديگر فلسفه هاي علمي، فلسفه علم و فلسفه هاي مضاف نیز تحول پيدا شد و در نهایت تحول در علوم رخ داد؛ يعني همه علوم مدرن غربي هم معطوف به اين مباني هستند؛ اگر كسي به خوبی علوم غربي را دنبال كند، می بیند که اين علوم بر اين ريشه ها شكل گرفته اند؛ اگر كسي ادعا كند كه علم مدرن ريشه در مباني خاصي ندارد، نشان می دهد که او علم مدرن را نمی شناسد. علم مدرن در چنين بستري متولد شده و زادگاه آن غرب با چنین تفكر و هويتی است؛ امكان نداشت و ندارد كه آن علم در فضايي كه متأثر از همان شرايط نيست و بدون پذیرش همان مباني رشد كند و شكل گيرد؛ از سویی نیز امكان نداشته كه آن علم در فضاي تحت تأثير تعاليم انبيا علیهم السلام و ايمان الهي به وجود آيد.
اين عقلانيت، اعم از عقلانيت فلسفي، تجربي و كاربردي، در بستر این تحول روحي اتفاق افتاده است؛ این جامعه دين را يك معنويت فردي و یک امر باطنی محدود به حيات فردي انسان می داند و هيچ نقشي در حيات اجتماعي انسان برای آن قائل نیست و معتقد است که بنيان هاي حيات اجتماعي انسان بايد بر خواسته ها و عقلانیت انسان ـ نه آموزه هاي ديني ـ شكل بگيرد؛ در دل چنین جامعه ای است كه چنین فلسفه ای و سپس چنین دانش مدرنی و به دنبالش چنین فناوري ها و صنايعی شكل مي گيرد؛ در نهایت نیز اين مظاهر تمدني موجود محقق مي شوند؛ يعني تغيير اخلاق و فرهنگ و سنن و آداب و مناسبات اجتماعي و شيوه زندگي در دنيا بر محور تغيير تلقي انسان از خود و از سعادت اين دنيايي خودش شكل گرفته است؛ یعنی نگاه انسان به خودش تغيير كرده است؛ به جاي اينكه خود را بنده ای ببيند كه بايد بر محور اراده خدای متعال حركت كند، خود را موجودي می داند كه حق دارد هر گونه مي خواهد زندگي كند؛ به جاي اينكه به آموزه هاي الهي مقيد باشد، حق خود می داند كه مستقل از اين آموزه ها، عقلانيتي را رقم بزند تا آن گونه كه خود مي خواهد زندگي كند.
بدین ترتیب انسان غربی ارتباط سعادت اين دنيايي خود را با سعادت اخروي و حتي با تقرب به خداي متعال قطع كرده است؛ انساني كه در زندگي اين دنيايي خود سعادت اخروي را دنبال نمي كند، بی تردید تقرب به خداي متعال را هم دنبال نمي نماید؛ او در زندگي خود به دنبال آرمان هايی اين جهاني است كه منقطع از سعادت و معنويت و تعاليم انبيا علیهم السلام هستند؛ انسان غربی چنین تمدن و عقلانيت و دانشی را شكل داده است؛ به تدريج اين بنيان ها عميق تر و فراگيرتر شده، الزامات خود را بهتر شناخته و ملزومات خود را در لايه هاي بعدي توليد و ايجاد كند؛ به سخن دیگر به ترتیب فلسفه هاي حسي، دانش مدرن، انقلاب صنعتي و صنايع مدرن و بعد هم تلاش براي ايجاد معيارهاي جهاني و ايجاد نظام جهاني و فرهنگ واحد جهاني به تدریج اتفاق افتاده است.