برای نمایش محتوای مربوطه روی عنوان نوشته زیر کلیک نمایید
( عنوان زیر لینک به فهرست مربوطه در داخل نوشته اصلی می باشد)
آنچه که به ذهن مي آيد و مي توان به عنوان يک احتمال مطرح کرد و البته قابل نقد و بررسي است، اين است که بي ترديد فرهنگ قرآن و فرهنگ اهل بيت(ع) در پيشرفت دانش عرفان و حکمت و نه فقط اين دو، بلکه در ساير دانشهاي تخصصي در دنياي اسلام بسيار موثر بوده اند؛ نه به اين معنا که تحريک به دانش و علم آموزي مي کردند بلکه فرآيندي را براي تحقق دانش ايجاد مي کردند و قطعاً و بلاترديد فضايي را که اسلام و فرهنگ اهل بيت(ع) ايجاد کرده اند، فضايي اثرگذار بر فرهنگ عرفان و فلسفه بوده است و نظام موضوعات و مسائل مورد تحقيق در حوزه فلسفه را به شدت تحت تأثير قرار داده است. اگر چه حکمت و فلسفه ما متأثر از فلسفه يونان است، ليکن بي ترديد توسعه مسائل و اولويتي که به نظام مسائل داده شده است، در دنياي اسلام کاملاً متفاوت با حوزه يونان است.
دوم اينکه اسلام بر محتوا و بر غايت مسائل فلسفه تأثير گذاشته است. آن رويکردي که ما گاهي اوقات عرض مي کنيم که ايمان حاکم بر فلسفه و انديشه و تفکر است، کاملاً در اينجا مشهود است. فيلسوفان مسلمان با فرهنگ اسلامي انديشيده اند و به دنبال اثبات معارف اسلامي بوده اند. شما هيچ فيلسوف مسلماني نداريد که بگويد خدا نيست يا توحيد، اصل نيست و يا به ثنويت رسيده باشد؛ حتماً به توحيد مي رسيده اند. هيچ فيلسوف مسلماني نداريد که در اثبات نبوت يا حتي در بحث سياست مدن، پاي نبي مکرم(ص) را پيش نکشيده باشد. اين به معناي تأثير فرهنگ اسلام بر عرفان و فلسفه است. يعني عرفان و فلسفه ما به لحاظ نظام موضوعات و غايات و حتي به لحاظ منابع، به شدت تحت تأثير فرهنگ اسلام بوده اند.
ما در فلسفه يک ويژگي به عنوان «مفهوم مرکزي» داريم که مي توانيم از آن به حد اوليه تعبير کنيم. در دوره صدرالمتألهين و حتي در دوره شيخ اشراق و به طور کلي در دوره اسلامي، اين حد اوليه که مفهوم مرکزي فلسفه است و همه مفاهيم حول آن چينش و تعريف و بازتوليد مي شوند، تحت تاثير معرفت هاي توحيدي قرار گرفته است. به عنوان نمونه، شيخ اشراق مفهوم نور را محور تحليل تمام آفرينش قرار مي دهد و همه کثرات عالم را بر محور اين مفهوم تحليل مي کند. اين نظريه گر چه به يک معنا وامدار حکمت ايراني است، ولي بيشتر، از معارف قرآني و فرهنگ نبي اکرم(ص) بهره جسته است و در حکمت الاشراق از جمله به «آيه نور» اشاره مي کند. اين مفهوم مرکزي بر تمام دستگاه فلسفي او تأثير گذاشته و لذا همه چيز را بر پايه نور تحليل مي کند؛ گرچه تحليلش رسا نيست، ولي تلاش کرده تا براساس اين مفهوم مرکزي تمام حکمت را سامان دهد. اين تأثير فرهنگ مذهب بر حد اوليه و مفهوم مرکزي فلسفه است.