برای نمایش محتوای مربوطه روی عنوان نوشته زیر کلیک نمایید
( عنوان زیر لینک به فهرست مربوطه در داخل نوشته اصلی می باشد)
بر همين اساس چون فاعليّت، داراي جهت است لذا دو جهت پيدا ميشود كه اين دو در يك فرآيند، بر فهم اثر ميگذارند. از منظر مختار، اراده ابتدائاً در «حالات» و بعد از آن در «سنجش» انسان بسط مييابد. مثل اينكه براي يك جسم – مانند طلا – در بدو امر، يك وزن مخصوص تعريف ميشود و سپس با همين وزن در موضعي خاص قرار ميگيرد؛ به اين معنا كه بر اساس نسبت ايجاد شده براي آن، نوع رابطههايش مشخص ميشود و اين رابطهها نيز نوع كارآمدي شيء را تعريف ميكند. مثلاً اگر شمش طلا تبديل به فلان شي شود بگونهاي كارآمدي پيدا ميكند كه متفاوت با صورتي است كه تبديل به زيورآلات شود.
انسان نيز چنين است؛ ابتدا نسبتي پيدا ميكند و در اين نسبت معلوم ميشود كه بايد در كجا قرار گيرد و با كدام فاعلها تعامل داشته باشد. مثلاً كسي كه به منصب اجتماعي مهمي چون رياست جمهوري يك كشور ميرسد با ديگر ارادهها، نسبتي پيدا ميكند كه ديگر افراد در مناصب پائينتر نميتوانند آن رابطهها را برقرار كنند. از اينرو مادامي كه نسبيت انسان در نظام فاعليت تعريف نشود نوع تعاملش نيز تعريف نخواهد شد. نسبيت انسان در نظام فاعليت، در مرتبه حالاتش، در حساسيتها ودر بسط اراده او در ملكات روحي و رذايل اخلاقياش، پيدا ميشود. انساني كه داراي حسد، بخل و كبر است در دستگاه جهل قرار گرفته و لذا وقتي وارد فضاي سنجش ميشود در تعامل با فاعلهاي نوراني، تعامل كمتري ميتواند برقرار كند. بنابر اين مبنا، حوزه اول را ميتوان «گرايش» و حوزه دوم را «بينش» ناميد. و البته همين گرايشهاست كه بينشها را ميسازد و متعاقب آنها «دانش» توليد ميشود. البته از اين سير كلي در جامعه شناسي هم استفاده ميكنيم به اين معني كه «نسبيّت جامعه، نسبيت فهم آن را شكل ميدهد.»