برای نمایش محتوای مربوطه روی عنوان نوشته زیر کلیک نمایید
( عنوان زیر لینک به فهرست مربوطه در داخل نوشته اصلی می باشد)
نظير اين اشكال را فيخته به نيچه مي كند. جناب آقاي ميرباقري هم اشاره فرمودند كه باب عقل نظري بسته است و بايد به سراغ عقل عملي رفت. در واقع اين ادعاي كانت است. فيخته به كانت مي گويد «تو تشخيص دادي كه فاهمه (و قواي فهم)، تا چه اندازه مي تواند جهان را بشناسد و سپس نتيجه گرفتي كه «نومن»(15) به معناي شيئي در واقع و «فنومن»(16) يعني شيء آن گونه كه در نزد ماست وجود دارد. اين فنومن هم محصول داده هاي حواس، مقولات فاهمه و صور شهود است. لذا من نمي توانم بفهمم كه فنومن چيست؟ آيا در جهان، خدايي هست يا خير؟ پس اشكال فيخته اين است كه شما اين كار را با چه وسيله اي انجام داديد و از كجا و با چه وسيله اي فهميديد كه عقل نمي تواند درك كند كه در جهان چه چيزي هست و چه چيزي نيست؟ قطعاً با همان عقل تان! لذا شما بايد يك پيش فرض راجع به عقل داشته باشيد و يك سطح از عقلانيّت را مستقل از هر مبنايي بعنوان پيش فرض قلمداد كنيد. بر اين مبنا تازه مي توان تكليف عقل را معلوم كرد.
اما اين مشكل در كجا ظهور و بروز پيدا مي كند؟ همان گونه كه جناب آقاي معلمي اشاره فرمودند پيش فرض هاي حاكم بر تئوري جناب آقاي ميرباقري، عمدتاً پيش فرض هاي الهياتي است؛ پيش فرض هايي مانند «پذيرش اصل وجود خدا، اصل نظام فاعليّت، اصل نظام در نور وظلمت و اصل تولي و لايت». اين پيش فرض هاي الهياتي يا بايد به صورت امر بديهي و مستقل كه نياز به استدلال ندارند، مفروض گرفته شوند يا بايد براي اين پيش فرض ها استدلال آورده شود. حال سؤال اين است كه چارچوب عقلاني ما در استدلال و نيل معرفتي به اينها كجاست؟ اين همان نكته اي است كه من دراشكال قبلي مطرح كردم. در اينجا تكليف اين چارچوب الهياتي، كه بايد مستقل بلكه سابق بر مباني الهياتي طرح شوند، چه مي شود؟