برای نمایش محتوای مربوطه روی عنوان نوشته زیر کلیک نمایید
( عنوان زیر لینک به فهرست مربوطه در داخل نوشته اصلی می باشد)
نکته دیگر این است که نمي توان به راحتي غرب را به غرب خوب و بد تجزيه كرد؛ محور غرب، محور صواب و حق نيست. منظومه اي حول اين محور شكل گرفته و هر چه به اهداف خود نزديك تر شده، ناخالصي ها را حذف كرده است؛ همچنین سعی کرده رگه هايي را كه از آثار انبيا علیهم السلام در مجموعه تمدن غرب بوده، حذف كند؛ مانند سنگ آهن که آن را با ذوب کردن و در يك فرآيند مشخص خالص مي كنند؛ غرب هم تلاش می کند كل جامعه را خالص كند و آنچه را که مبتني بر مباني خودش نيست از جامعه حذف نماید. غرب تفكرات، انديشه ها، انگيزه ها و مطالبات را خالص کرده، حول محور مباني خود شكل داده است.
دوم اينكه بر اساس اين نگاه، تمدن غرب داراي لايه هاي گوناگونی است. نظم و پوشش ظاهري حيات اجتماعي غرب، لايه رويين اين تمدن است؛ غرب فقط نظم خياباني، زندگي منظم، كارخانه هاي آنچنانی، صنايع، فناوری و محصولات پیشرفته نیست. منظومه منظم اجتماعي در واقع يكي از لايه هاي تمدن غرب است؛ باطن این تمدن، عقلانيت خودبنياد آن است؛ باطن آن روح خودمحوري است كه به طور كلي از تقيد به حقايق قدسي خود را آزاد كرده، بر محور انانيت نفس و خواهش هاي نفساني شكل گرفته است؛ اين يكی از نگاه های مطرح نسبت به تمدن غرب است؛ نگاه ما به تمدن غرب اين گونه است.
به نظر مي رسد هر چه اين تمدن بيشتر بر محور مباني خودش پيش رفته و شكل گرفته، فاصله اش از حقايق و تعاليم انبيا علیهم السلام بيشتر شده و توانسته لوازم و ملزومات خود را در همه عرصه ها جاري و ساري كند؛ متفکران غرب حتي اگر در آغاز معتقد بودند که اديان الهي و مفاهيم معنوي، حقايق ارزشمندي هستند، ولی عرصه آن ها را محدود به عرصه حيات فردي و باطني انسان می دانستند و معتقد بودند که دین به عرصه حيات اجتماعي انسان مرتبط نیست؛ به تدريج تلاش كردند تحليل جديدي بر اساس علوم مدرن از اديان و حيات معنوي انسان ارائه كنند.
به همین دلیل در روان شناسي و جامعه شناسي مدرن، به شکل های گوناگون تفسير جديدي از دين ارائه کردند؛ يعني در روان شناسي دين را محصول فعل و انفعالات مادي تعريف مي كنند! به گونه اي كه ايمان و كفر هر دو برابر مي شوند! یعنی هر دو به عنوان پديده اي تعریف می شوند که تحت تأثير فعل و انفعالات مادي شكل مي گيرند و با همين مباني قابل اندازه گيري و كمّي سازي هستند و مي توان آن ها را كم و زياد کرد؛ حتي به تدريج تحليل هايي از ايمان اجتماعي ارائه مي دهند كه براساس آن، دين زاييده جهل بشر، عقده هاي فروخورده بشر، و بحران در مناسبات و روابط توليدي انگاشته می شود؛ مانند نگاه ماركسيست ها که دين را زاييده مناسبات اقتصادي و روابط توليدي نادرست مي دانند و معتقدند که در جامعه آرماني كمون، نه دين هست، نه دولت و نه مالكيت فردي.
غرب به تدريج نگاه مردم را نسبت به دين تغيير داد؛ آن ها معتقد نیستند که دين يك امر مقدس و جايگاهش زندگي فردي و معنوي انسان است که مناسبات معنوي آحاد انسان را با خداي متعال تعريف مي كند؛ بلكه تعريف و تحليل ایشان از دين تغییر کرده و كالاي جانشين براي دين توليد كردند؛ بدین ترتیب روان شناسي اجتماعي و شاخه هاي مختلف روان شناسي به تدریج جایگزین اديان الهي در پرورش رواني انسان شد؛ پس اين جريان هر چه بيشتر پيش می رود، فاصله اش از عبوديت و پرستش خداي متعال بيشتر مي شود؛ در ادامه نیز بايد الزامات اين تمدن را ارزيابي نمود؛ آیا اين تمدن واقعاً براي بشر پيشرفت و سعادت و توسعه و تكامل به ارمغان آورده است؟ آیا واقعاً [جریان تمدن غرب و تجدد] آن گونه كه غرب ادعا مي كند، براي بشر مثبت بوده است؟! آیا واقعاً به گسترش علم، فرهنگ، آزادي، امنيت، رفاه، بهداشت و سلامتي انسان منتهي شده است؟