برای نمایش محتوای مربوطه روی عنوان نوشته زیر کلیک نمایید
( عنوان زیر لینک به فهرست مربوطه در داخل نوشته اصلی می باشد)
در رابطه با ولایت معصومین ع دو انحراف در دنياي اسلام پيدا شد؛ با هر دو انحراف، ائمه(ع) به شدت مبارزه كردند و يكي بدتر از ديگري است. يك انحراف، به صورت غلوّ است. یک عده از منحرفان كساني بودند كه در زمان ائمه به خصوص امام صادق(ع) پيدا شدند كه ادعا كردند همه خوبيها و واجبات، اشخاص اند؛ يعني حضرات معصوم هستند. بديها هم اشخاص اند؛ يعني ائمه جور، اولياء طاغوت، اصحاب سقيفه. بنابراين «واجبات» يعني محبت آنها، «محرمات» يعني برائت آنها. اگر محبت قلبي و برائت قلبي داشتي، ديگر لازم نيست عمل بياوري. ائمه به شدت با اين انحراف مقابله كردند. گاهي گفتند ما هيچ كاري برايتان نمي كنيم. اگر تقوا نداشته باشيد، ما كاري براي شما نمي كنيم.
یك انحراف در طرف تفریط پيدا شد، عده ای گفتند دين يعني نماز و روزه و اخلاق حميده، خودتان راه بيافتيد، كسبش كنيد؛ همان «حسبنا كتاب الله». يعني خداي متعال يك دستورهایی داده، دين يعني عمل به اين دستورها. پيامبر چه كاره است؟ نامه رسان. اميرالمومنين چه كاره است؟ مجري اين نامه. فراتر از این نيستند! نامه دست خود ما است، «حسبنا كتاب الله»! ائمه ع با اين انحراف هم مقابله به شدت كردند. من يكی از رواياتش را بخوانم، بقيه اش بماند. اين باب، يك باب مفصلي است. با اين دو بدعت و انحراف، مقابله شد. اين روايت را به عنوان «ختامه مسک» خدمتتان بخوانم. ابن ابي يعفور به امام صادق عرض كرد، آقا من با دوستان شما حشر و نشر دارم. با مردم- با «ناس» یعنی با اهل سنت – هم حشر و نشر دارم. بعضي از دوستان شما اهل امانت و صدق نيستند. به عكس، مخالفين شما که «
يتولّون فلاناً و فلاناً
» اولياءِ فلاني و فلاني اند، اولي و دومي، آنها اهل صدق و امانت هستند. حضرت فرمود «
لا دين لمن دان الله بولاية امام جائر ليس من الله و لا عتب علي من دان بولاية امام عادل من الله
». اينها هيچ سرزنش نمي شوند، آنها هم اصلاً دين ندارند. چون آنها دنبال امامي مي روند كه خدا قرار نداده، اينها هم دنبال امامي حركت مي كنند كه خدا قرار داده. ابن ابي يعفور خيلي تعجب كرد. گفت آقا «لا دين لأُولئک»! من مي گويم آنها امانتدارند، صادق اند، اینها دروغ مي گويند «
لا دين لأُولئک و لا عتب علي هؤلاء
»! اينها سرزنش نمي شوند، آنها هم بي دين اند؟! حضرت فرمودند همين طور است. بعد فرمودند مگر قرآن نخواندي؟ مگر قرآن را قبول نداري؟! خدا مي فرمايد «
الله ولي الذين آمنوا يخرجهم من الظلمات الي النور يعني من ظلمات الذنوب الي نور التوبة
»(25) چون اينها ولايت را قبول كردند، خدا آنها را سرپرستي مي كند. اصلي ترين تكليف و حقيقت توحيد، همين است. اينها حقيقت توحيد را قبول كردند، لغزش دارند؛ لغزش هايشان را خداي متعال تدارك و جبران مي كند. و آنها اصل ولايت و تكليف را قبول نكردند «
و الذين كفروا اوليائهم الطاغوت يخرجونهم من النور الي الظلمات
». فرمودند اينها نوري داشتند که همان نور اسلام است. وقتي ولايت را قبول نكردند، ديگر از همين نور هم خارج مي شوند مي روند به سمت ظلمات محض. بعد ان شاء الله اين را مفصل بحث كنيم كه معنايش اين نيست كه مومن مي تواند لااُبالي باشد، نه.
پس دو بدعت و دو انحراف است. هر دو باطل و يكي از ديگري بدتر. آنكه بدتر است اين است كه فروع جاي اصول نشانده شود و گفته شود «اگر كسي فروع را داشت، ديگر لازم نيست اصول را داشته باشد»!! اين همان كاري است كه شيطان كرد. خيال مي كرد نماز خواندن يعني توحيد. در روايت دارد شیطان دو ركعت نماز دارد که چهار هزار سال طول كشيد. امیر المومنین در خطبه قاصعه می فرماید «
و کان قد عبد الله ستة آلاف سنة لا يدري أ من سني الدنيا أم من سني الآخرة
». شیطان فرع و اصل را اشتباه كرده بود. كسي كه فرع و اصل را اشتباه بكند، در مقابل خدا سجده نمي كند. او دائماً نماز مي خواند، ولی اين نماز سجده بر نفس است، قدرت مي آورد، توسعه استكبار مي آورد، غلظت مي آورد. اين نماز را نخواند، بهتر است. لذا بعضي روايات می فرماید «
النَّاصِبُ لَنَا أَهْلَ الْبَيْتِ لَا يُبَالِي صَامَ أَوْ صَلَّى أَوْ زَنَى أَوْ سَرَقَ إِنَّهُ فِي النَّارِ
»(26) اين روايت خيلي روايت تندي است. كسي كه به مقام عداوت مي رسد، معصيت و عبادتش يكي مي شود. به خاطر اين كه نبايد فرع جاي اصل را بگيرد.
يكي از بدعت هاي بزرگي كه بعد از رحلت نبي اكرم(ص) گذاشته شد كه اساس همه بدعتها است، همين است، گفتند «حسبنا كتاب الله». يعني عمل به شريعت را با باطن دين كه ولايت است اشتباه كردند. قرآن را به ظاهرش معنا كردند. و الا اگر قرآن را به باطنش معنا مي كردند كه همان حبل الله المتين و اميرالمومنين است دچار بدعت نمی شدند. «
بل هو آيات بينات في صدور الذين اوتوا العلم
»(عنکبوت/49) امام باقر فرمود كه نگفتند كه باطن قرآن بين دو جلد كتاب است بلکه در سينه هاي «اوتوا العلم» است. «اوتوا العلم» چه كساني هستند؟ فرمودند جز ما كسي نمي تواند باشد. اگر دنبال باطن قرآن مي رفتند، به امام مي رسيدند. دين را به قرآن معنی كردند، قرآن را هم به شريعت و ظاهر قرآن معنی كردند! و الا آيه «
و انهّ في أم الكتاب لدينا لعليّ حكيم
»(زخرف/4) هم به قرآن تفسير شده و هم در روايات از جمله در زيارت ششم به اميرالمومنين(ع) تفسير شده است. اين يكي از انحرافات بزرگ بوده كه اساس همه بدعتها است.
انحراف دوم اين است كه بگوييد اصل را داريم، فرع را رها كن. با اين انحراف هم ائمه به شدت مقابله كردند. فرمودند اگر كسي به اصول ما متمسك است، بايد فروع ما را هم داشته باشد. اگر اميرالمومنين شجره طوبي است، ميوه اش مي شود صلات، زكات، حج؛ ميوه اش مي شود قرب صلاتي و قرب زكاتي. حقيقت صلاتي در قلب انسان پيدا مي شود؛ آن خشوع صلاتي، ميوه اين درخت طيبه است. آن خشوعي كه از زكات، از حج و از صيام پيدا مي شود؛ آن خشوع، نور ولايت اميرالمومنين و ثمره شجره طوبي است. اما آن تفرعني كه از دروغ گفتن و غيبت كردن و تهمت و هوسراني پيدا مي شود؛ آن تفرعن، ميوه شجره زقوم است، ميوه شجره خبيثه است. حضرت فرمودند معني ندارد كسي بگويد من امام را قبول دارم، ولی به فروع دشمنان ما متمسك بشود و فروع ما را رها كند. هر دويش بدعت است.
دين يعني جمع بين اصل و فرع. دين يعني جمع بين «توحيد، ولايت، شريعت». شريعت مجراي تحقق ولايت و توحيد در عالم است. نمي شود بگويي موحدم ولی شريعت را رها بكني. در هيچ مرتبه اي از مرتبه سلوك، شريعت تعطيل نمي شود. كما اينكه از آن طرف هم نمي شود بگويي من شريعت را دارم، رسيدم! اين شريعت بدون آن دو، هيچ چيز نيست. پوسته اي است كه مغز ندارد؛ جسمي است كه روح ندارد. حالا ان شاء الله اگر خداي متعال توفيق داد، يك مقداري اين مطلب را بيشتر باز مي كنيم. پس ادامه بحث مان انشاء الله بسط بيشتر جريان نور و ظلمت و يك مقدار توضيحِ اين حقيقت است. اللهم صل علي محمد و آل محمد و عجل فرجهم.
(1) بحار الأنوار (ط – بيروت)، ج42، ص: 377
(2) بحار الأنوار (ط – بيروت)، ج9، ص: 272
(3) الكافي (ط – الإسلامية)، ج 4، ص: 559
(4) الكافي (ط – الإسلامية)، ج 2، ص: 68
(5) الكافي (ط – الإسلامية)، ج 2، ص: 294
(6) بحار الأنوار (ط – بيروت)، ج42، ص: 377
(7) معاني الأخبار، النص، ص: 32
(8) بحار الأنوار (ط – بيروت)، ج42، ص: 303
(9) بحار الأنوار (ط – بيروت)، ج42، ص: 292
(10) الكافي (ط – الإسلامية)، ج 1، ص: 184
(11) الأمالي( للصدوق)، النص، ص: 567
(12) الكافي (ط – الإسلامية)، ج 1، ص: 184
(13) بحار الأنوار (ط – بيروت)، ج42، ص: 377
(14) الكافي (ط – الإسلامية)، ج 1، ص: 430
(15) الكافي (ط – الإسلامية)، ج 1، ص: 437
(16) الكافي (ط – الإسلامية)، ج 2، ص: 352
(17) الخصال، ج2، ص: 624
(18) بحار الأنوار (ط – بيروت)، ج42، ص: 377
(19) الكافي (ط – الإسلامية)، ج 1، ص: 145
(20) الكافي (ط – الإسلامية)، ج 1، ص: 375
(21) بحار الأنوار (ط – بيروت)، ج42، ص: 23
(22) الكافي (ط – الإسلامية)، ج 1، ص: 194
(23) الكافي (ط – الإسلامية)، ج 1، ص: 115
(24) الكافي (ط – الإسلامية)، ج 1، ص: 437
(25) الكافي (ط – الإسلامية)، ج1، ص: 375
(26) ثواب الأعمال و عقاب الأعمال، النص، ص: 210