برای نمایش محتوای مربوطه روی عنوان نوشته زیر کلیک نمایید
( عنوان زیر لینک به فهرست مربوطه در داخل نوشته اصلی می باشد)
اجمال اين جلسه ما همين نکته بود که اين ولايتي که ما ميگوييم «امام ولايت دارد» براي ايجاد نظم نيست. بله، اگر کسي گفت عبات فقط در حوزه باطن انسان است. حوزه حيات اجتماعي براي تأمين معاش انسان است ـ زنده بماند تا خدا را عبادت کند ـ ولي خودش عبادت نيست. حالا که بشر براي زنده ماندن بايد حيات اجتماعي داشته باشد، نظم ميخواهد، نظمش هم ديني و الهي ندارد، مهم این است که يک ناظمي وجود داشته باشد.
اگر این طور باشد هيچ ضرورتي ندارد که ناظم جامعه امام باشد. خودشان يک نظمي براي خودشان درست کنند، بعد خدا را بپرستند. قائلان به دین حداقلي همين را ميگويند. وقتي ميگويند «حکومت ديني نداريم» ميخواهند بگويند حيات اجتماعي ربطي به پرستش خداي متعال ندارد. دعواي ما با آنها سر همين است که ميگوييم حيات اجتماعي هم يا بستر استکبار است يا بستر توحيد است. لذا دعواي ما با قائلان دين حداقلي در واقع در تفسير توحيد است. ما ميگوييم توحيد بايد در حيات اجتماعي بشر هم جاري بشود. طريق جريان توحيد و استکبار هم ولايت و حکومت است.
اين مطلب در جاي خودش باید روشت شود، اگر فرصتي خداي متعال بدهد، رابطه اين مبنا را با نظريه ولايت فقيه امام عرض ميکنم که امام اصلاً ولايت فقيه را از ولايت عرفاني شروع ميکنند، بعد به ولايت فقيه تبديلش ميکنند. حالا چرا اين ولايت را به عارف نمي دهند؟ آن را هم بعداً بايد بحث بکنيم. لذا بعضي از اتباع سياسي امام بعد از اين که امام از دنيا رفتند گفتند بله، ما ولايت عرفاني امام را قبول داريم ولي ولايت فقهي را نه. بعضي ها هم گفتند امام ولايت باطني هم دارد اما ولايت باطني در حوزه حيات فردي است، اما در حيات اجتماعي براي امام معصوم هم ولايت قائل نيستند. بعضي هايشان ميگويند ولايت فقيه مجاز اندر مجاز اندر مجاز است. يعني ميگويند خداي متعال هم – العياذ بالله – در عرصه حيات اجتماعي انسان ولايتي ندارد، تا چه رسد انبياء و اولياء معصومين، تا چه رسد فقيه. اين مبنا است. من مبنا را عرض کردم، بعداً به رو بنا بايد مفصل بپردازيم.