برای نمایش محتوای مربوطه روی عنوان نوشته زیر کلیک نمایید
( عنوان زیر لینک به فهرست مربوطه در داخل نوشته اصلی می باشد)
اما اينكه «مراد از جهتداري چيست؟» ميتوان گفت اين مفهوم، با رويكردهاي مختلف، معاني متفاوتي به خود ميگيرد.
رويكرد اول: تحليل از منظر « كارآمدي»: گاه با رويكرد «كارآمدي» به بحث جهتداري علم ميپردازيم. از اين منظر، علومي كه توليد ميشوند كاربردشان در جهت دستيابي به ايدهها و آرمانهاي خاصّي است و چنين نيست كه كارآمدي آنها مطلق يا داراي دو بُعد يا دو گرايش باشد.
البته روشن است منظور ما در اين ميان، تك گزارهها نيست. عمدتاً وقتي در اين باب قضاوت ميكنيم نسبت به جامعيّت و كليّت علم قضاوت ميشود. زيرا ممكن است اگر نگاه را به تك گزارهها معطوف كنيم قضاوت در باب آنها يكسان نباشد. مثلاً اگر مجموعه علمي اي كه بعد از رنسانس، توليد شده است به عنوان فرهنگِ تخصصيِ زيستِ بشر امروز، شناخته و بصورت يكجا بر آن نگاه شود، راحتتر مي توان در اين خصوص قضاوت كرد. لذا ما معتقديم بر پيدايش اين علوم، انگيزه و نيازهاي خاصي حاكم بوده است و كارآمدي اين علوم، همه در جهت رفع همان نيازهاي خاص قرار گرفته است. لاجرم در فرآيند نياز و ارضاء، نيازهاي خاصّي مطرح است كه به وسيله اين علوم ارضاء ميشود و اينگونه نيست كه اين علوم بتواند نيازهاي جامعههاي ايماني را هم برآورده كند. اين لايه از بحث فعلاً منظور نظر ما نيست. هر چند كه ميتوان بر اساس اين رويكرد نيز اثبات كرد كه علوم موجود در جهت كارآمدي خاصّي است. به بيان بهتر، گرفتن طيفي از اهداف در مقابل آنها، كارآمدي متناسب با چنين اهدافي را رقم زده است.
رويكرد دوم تحليل از منظر «منطق و متدولوژي»: رويكرد دوم نسبت به بحث جهتداري، به «منطق و متدولوژي علم» باز ميگردد. در اين نگاه، علم، پيشينه و پيش فرضهائي را با خود همراه دارد. طبعاً بايد ديد كه اين منظومه، چه غاياتي را دنبال ميكند.
البته بخشي از معرفت شناسي، امروزه به بحث متدولوژي هم ميپردازد. در فرهنگ رايج نيز منطقِ عقل نظري كه همان منطق ارسطويي است بعنوان بخشي از معرفت شناسي محسوب ميشود. لذا اين منطق، در باب ساخت معرفت و اينكه چگونه ميتوان از معلومات به طرف مجهولات حركت كرد بحث ميكند.
در عين حال اين زاويه نيز مورد نظر من در اين نظريه نيست؛ هر چند كه از اين زاويه هم ميتوان به طور جدي بحث را پيگيري كرد بصورتي كه علوم مغرب زمين حتماً در يك نگاه جامع، علمي متكي بر گرايشها و بينشهايي است كه در غرب، نسبت به انسان و جهان وجود دارد. البته همين گرايشها و بيشنها، امروزه جزئي از بافت و پيكره نيروي انساني محسوب ميشوند به گونهاي كه اصولاً نميتوان علم غربي را جز به شناخت همان گرايش ها و بينش ها، مورد مطالعه قرار داد. طبعاً سخن گفتن از علم غربي و مدرن، و قضاوت در باب جهتداري آن، بدون اينكه ما به خوبي فلسفههاي مغرب زمين را مخصوصاً فلسفههايي كه بعد از دكارت آغاز شد و بشدت علوم را تحت تأثير و پوشش خود قرار داده بشناسيم ممكن نيست. يعني شناخت علم غرب بدون شناخت اين فلسفه، چندان ميسور نيست.
بنابراين اگر بخواهيم با حفظ اين رويكرد، اركان و عوامل تأثيرگذار بر پيدايش اين علوم را مطالعه كنيم، حتماً بايد به بينشهايي كه در آن فضا حاكم بوده است بپردازيم. قاعدتاً به همين دليل است كه بايد فضاي حاكم بر علوم را باز شناساند؛ گرچه تمدن اسلامي، در دورهاي پرچمدار علم و دانش بشمار ميرفت و در دوران رنسانس نيز توانست به شدت، بر فضاي فكري آن زمان تأثيرگذار باشد تا جائي كه برخي استقرائاً به اين نتيجه رسيدهاند كه مثلاً آثار انديشه ابنسينا بر اشخاص معيّني از متكلمين و فلاسفه غرب به چه ميزان بوده است ولي در عين حال اين تحول در دنياي اسلام اتفاق نيفتاد؛ اين امر به خاطر همان فضاي بينشي خاصي است كه بر روند پيدايش اين علوم حاكم بود.
در هر حال اين لايه دوم از بحث است كه فعلاً مورد نظر من نيست. هر چند كه از اين منظر هم ميتوان اثبات كرد كه منطق و متدولوژي علم، مبتني بر پيش فرضها و همچنين غاياتي است؛ البته آن پيش فرضها نيز بنوبه خود از بينش فلسفي جامعه، و غايات مزبور نيز از گرايشهاي اجتماعي اخذ ميشد. در يك كلام، علم مدرن، تابعي از اخلاق اجتماعي و انديشههاي پايه و فلسفي است كه البته اين، بحث مستقلي را طلب ميكند و شايد به برخي از زواياي آن در اين جلسه اشاره كنم.
رويكرد سوم تحليل از منظر «معرفت شناسي»: رويكرد ديگر آن است كه از موضع «تحليل فهم»، به بحث جهتداري علوم پرداخته شود. هر چند با دو رويكرد قبل هم، اگر بحث را عميق پيگيري كنيم ميتوان به جهتداري همه ساحتهاي علم رسيد. البته مراد از تحليل فهم، تحليل بودگرايانه و سوال از چيستي فهم نيست بلكه تحليل از «چگونگي و شدن فهم» مراد است. تمامي آنچه گذشت تبيين محل نزاع، به شيوه فلسفي بود.