برای نمایش محتوای مربوطه روی عنوان نوشته زیر کلیک نمایید
( عنوان زیر لینک به فهرست مربوطه در داخل نوشته اصلی می باشد)
ميرباقري: انبياء(ع) ، با آدم شكاك چگونه برخورد مي كردند؟ مسلماً آنان برهان نمي آوردند.
معلمي: اما شما چه مي كنيد؟
ميرباقري: من منطق خاص خود را دارم كه آنهم منطق ارسطويي نيست.
معلمي: اصلاً ارسطو را كنار بگذاريد. شما حتماً با آدم شكاك، جز علم حضوري هيچ راهي براي تفاهم ندارد. اگر راه ديگري داريد بفرماييد؟
ميرباقري: كاري كه انبياء(ع) مي كردند چه بود؟ عصا را تبديل به اژدها مي كردند و شك كفار تبديل به يقين مي شد. يا درخت را نصف مي كردند و يقين ايجاد مي شد. فقط اين نبود كه بگويند بنشين برايت برهان بياورم كه مثلاً چون شك مي كني پس تو هستي!
معلمي: اما امام (ع) احتجاج مي كردند و مخاطب شكاك را با همين احتجاج خود زنده مي كردند.
ميرباقري: بنده نيز قبول دارم. احتجاج هم جا دارد ولي اين نيست كه من بيايم در دستگاه منطقي شما و بگويم اگر كسي شك داشت بايد به او بگوئي «ببين مگر تو علم حضوري نداري؟» در عين حال اينطور هم نيست كه آنها درخت را نصف و عصا را به اژدها تبديل مي كنند تا مخاطب آنها بترسد و ايمان بياورد! همچنانكه ايشان در كنار معجزه انذار نيز مي كردند. پس چنين نبود كه تنها بگويند «بسم الله بيا برايت اثبات كنم كه خدائي هست»!
معلمي: انبياء حرف حساب مي زدند.
ميرباقري: اما حرف حساب، غير از برهان ارسطويي است. دعوا بر سر همين است كه آيا حرف حساب يعني فقط برهان ارسطويي يا فلسفه؟!
معلمي: مسلماً ما فلسفه را در مواضعي، حسابي مي دانيم و درجاي ديگر امري باطل و لغو. لذا جاي سؤال است كه آيا حق، تنها با روش ارسطوئي روشن مي شود؟ آيا شما با معرفت شناسي يوناني مي خواهيد از اسلام دفاع كنيد؟
معلمي: اگر بگوئيد ارسطو جاعل منطق است اين يك مغالطه است.