برای نمایش محتوای مربوطه روی عنوان نوشته زیر کلیک نمایید
( عنوان زیر لینک به فهرست مربوطه در داخل نوشته اصلی می باشد)
کسی که به کرامتِ معرفت و رزق برائت رسیده باشد، این دو را از بستر بلای ولیّ خدا و عاشورا تلقی کرده و ادامه سير او «
فأسل الله الذی اکرمنی بمعرفتکم و معرفت اولیائکم و رزقنی البرائه من اعدائکم ان یجعلنی معکم فی الدّنیا و الاخره
» است؛ یعنی معیتِ با ولیّ خدا، با او بودن، همراه او بودن در هدف، با او بودن در راه، با او بودن در مناسک، با او بودن در ظاهر و باطن، و در قلب و اعضا و جوارح و جوانح. سلوک به وسیله همین معیت همه جانبه با ولیّ خدا اتفاق می افتد که حقیقت سلوک نیز این است؛ صراط، اوست و این، معیت با صراط و سبیل است؛ این معیت نیز ثمره کرامت معرفت و رزق برائت است؛ معیت و ثبات قدم یعنی انسان یک قدم جلو یا یک قدم به عقب برنگردد و همواره رو به پیش باشد و ثبات قدم داشته باشد؛ این ثبات قدم هم ثبات قدم صدق باشد؛ یعنی واقعاً یکرنگی باشد و هیچ چیزی جز ولای آن ها، عامل این ثبات قدم نباشد و در این ثبات قدم، هیچ عامل دیگری حضور پیدا نکند؛ سلوک این است؛ از چنین سلوکی است که معیت ولی خدا و سلوک حقیقی پدید می آید؛ «و ان یبلغّنی المقام المحمود لکم عندالله» یعنی سیر انسان تا درک مقام محمود معصومینعلیهم السلام و معرفت و بلوغ نسبت به آن مقام به نحوی که انسان بتواند آن مقام را بفهمد و درک کند و همه خیرات را ناشی از آن مقام محمود بداند؛ همچنین بتواند مقام شفاعت کلّیه حضرت را درک کند و بفهمد که همه عالم از آن مقام محمود برخوردار هستند؛ این اهداف با چنین سیری پیدا می شود و انسان در این سیر به آن مقام و به آن شفاعت می رسد؛ «
ان یبلغنی المقام المحمود لکم عندالله و ان یرزقنی طلب ثاری
»
منظور از ثار، خون امام حسین عليه السلام است که به خدای متعال نسبت داده می شود؛ ثارالله در یک جا ثارک و در جایی دیگر ثاری است؛ یکی از معانی این اضافه این است که این خون، خونی است که خدا خون خواه اوست؛ این خون متعلق به خداست؛ یک معنایش این است که مؤمن با این سیر به جایی می رسد که خون خواه شده و این خون، حق او می شود؛ گویا این خونی است که از او ریخته شده است و حق خون خواهی دارد؛ البته با آن کسی که در وصف او آمده است: «
و من قُتل مَظلوما فَقد جَعلنا لولیّه سُلطانا فَلا یُسرف فی القتل انه کان منصورا
»(اسراء/33)؛ یعنی با آن امام منصور «یرزقنی طلب ثاری مع امام هدی ظاهر ناطق بالحق» بنابراین انسان باید به جایی برسد که خون خواهی او هم با این شئون همراه باشد؛ یعنی همراه با «
امام هدی ناطق ظاهر ناطق بالحق منکم و اسئل الله بحقکم و بشأن الذی لکم عنده ان یعطینی بمصابی بکم افضل ما یعطی مصاب بمصیبه
» اگر کسی تا اینجا آمد با مصیبتی که این همه برای او بهره داشته، می تواند مثل اصحاب عاشورا با این مصیبت ـ به شرط اینکه این مصیبت در وجودش بار بیندازد ـ مبتلا به بلا شود. اصحاب عاشورا کارشان به جایی رسید که به سيدالشهداء علیه السلام عرض کردند: ای کاش هزار جان داشتیم و در راه شما می دادیم، این که یک جان است! ای کاش هفتاد بار ما را می کشتند، زنده می کردند و دوباره ما را قطعه قطعه می کردند؛ دوباره خدای متعال ما را زنده می کرد و این بار ما را می سوزاندند؛ دوباره خدای متعال ما را زنده می کرد و این هفتاد بار تکرار می شد و ما از شما دفاع می کردیم؛ افسوس که جان دادن فقط یک بار است!
چه چیزی در این ها پدید آمده و چه تلقی ای از بلای ولیّ خدا پیدا کرده اند که به مرحله تفديه رسیدند و حاضرند همه چیز خود را فدا کنند تا بلایی را از او دفع کنند؟ البته هیچ کس نمی تواند بلایی از امام علیه السلام دفع کند؛ این وجود امام علیه السلام است که بلا را از ما دور می کند؛ او حافظ ماست، نه ما حافظ او؛ ولی انسان چه درکی از امام علیه السلام پیدا می کند که به این مقام می رسد؟ مصيبت امام علیه السلام چگونه در وجود این انسان بار می اندازد که او مصیبت خود را فراموش می کند و حاضر می شود قطعه قطعه شود، بسوزد و خاکسترش را به باد بدهند، دوباره زنده شود و دوباره دفاع کند؟ این منزلت از درک مصیبت است که برای انسان چنین فضیلتی به بار می آورد. انسان می تواند به درکی از مصیبت ولیّ خدا برسد که «افضل ما یعطی مصاب به مصیبته» را در مصیبت ولیّ خدا پیدا کند؛ یعنی خود انسان هزار بار هم بمیرد، این ثواب را به دست نمی آورد؛ به سخن دیگر اگر اصحاب سيدالشهداء علیه السلام هزار بار کشته می شدند و زنده می شدند، ولی در سبیل و در کنار سيدالشهداء علیه السلام نبودند، هرگز به این فضیلت نمی رسیدند. «افضل ما یعطی مصاب بمصیبه» در مصیبت خود انسان مطرح نیست بلکه در مصیبت ولی خداست. اگر بار آن مصیبت در دل کسی پیدا شد و مبتلا به آن بلا گردید، در یک کلمه، به آن فضیلت ها راه پیدا می کند.
اگر کسی در این مقام قرار گرفت می تواند آنچه را خدای متعال به صابرین می دهد، از او طلب کند؛ «
اللهم اجعلنی فی مقامی هذا ممن تناله منک صلوات و رحمت و مغفره
» سپس در همه شئون انسان تحول پیدا می شود؛ از جمله در حیات و ممات؛ «
اللهم اجعل محیای محیا محمد و آل محمد و مماتی ممات محمد و آل محمد صلي اله عليه و آله
» حیاتی که حیات طیبه و حیات ایمانی است، همان حیات ولایت است؛ یعنی حیاتی که موت ندارد و مماتی که با حیات ما تقاطع ندارد. بعضی مردن ها خط تقاطعِ حیات هستند و به همین دلیل انسان از آن ها می ترسد؛ چون احساس می کند با مرگ همه دارایی هایش از او گرفته می شود و مرگ نقطه پایان آرزوهای اوست؛ ولی اولیای خدا این گونه نیستند. خط موت آن ها ادامه حیاتشان و ورود به یک حیات برتر است؛ انقطاع از یک اسباب و ورود به مرحله بالاتری از اسمای حسناست. از منزلتی از اسما وارد منزلتی بالاتر می شوند. این انقطاع، مقدمه رسیدن به مقامی بالاتر در سیر مقامات توحیدی و مقام بسم الله است؛ همچنان که حضرت وقتی در روز عاشورا کار سخت شد، به اصحاب فرمودند: «
صَبْراً بَنِي الْكِرَامِ فَمَا الْمَوْتُ إِلَّا قَنْطَرَةٌ تَعْبُرُ بِكُمْ عَنِ الْبُؤْسِ وَ الضَّرَّاءِ إِلَى الْجِنَانِ الْوَاسِعَةِ وَ النَّعِيمِ الدَّائِمَة
»(5)؛ بنابراین مرگشان پلی است به حیات برتر و مقامی که در آنجا ظهور اسمای الهی، ظهور کامل تری است؛ یعنی مقام تعلق به مراتب بالاتر از اسمای الهی و امثال آن.
بنابراین همه شئون زندگی ، موت و حیات انسان در شعاع بلای ولی خدا و سلوک با این بلا، دستخوش تحول می شود و از یک موت عادی به یک منزلت دیگری از موت و از حیات عادی به منزلت دیگری از حیات دست پیدا می کند؛ این ها مقدمه یک سیر جدید است؛ این یک سیر است، نه تکرار؛ به سخن دیگر سلوک است؛ مانند ورزشکاری که هر روزی که ورزش می کند، ورزش او تکرار نیست و مرتبه دیگری از تمرین و بدن سازی و پرورش خود است. سیر با عاشورا مراتبی است که از سیر در مراتب لعن و سلام و مراتب تولَی و تبرَی پیدا می شود. در شرح سلوک با عاشورا، اگر همه این مقامات تمام شود، انسان را در بهره مندی از دنیا به نقطه تمام می رساند.