برای نمایش محتوای مربوطه روی عنوان نوشته زیر کلیک نمایید
( عنوان زیر لینک به فهرست مربوطه در داخل نوشته اصلی می باشد)
يك سير از اين طرف وجود دارد که شك و ريب و تكذيب است؛ يك سير هم از آن طرف هست كه شامل تسليم و تصديق است؛ اگر انسان در مقام تسليم نباشد، نمي تواند تصديق كند. حضرت فرمودند: «
لَوْ أَنَّ قَوْماً عَبَدُوا اللَّهَ وَحْدَهُ لَا شَرِيكَ لَهُ وَ أَقَامُوا الصَّلَاةَ وَ آتَوُا الزَّكَاةَ وَ حَجُّوا الْبَيْتَ وَ صَامُوا شَهْرَ رَمَضَانَ ثُمَّ قَالُوا لِشَيْءٍ صَنَعَهُ اللَّهُ أَوْ صَنَعَهُ رَسُولُ اللَّهِ ص أَلَّا صَنَعَ خِلَافَ الَّذِي صَنَعَ أَوْ وَجَدُوا ذَلِكَ فِي قُلُوبِهِمْ لَكَانُوا بِذَلِكَ مُشْرِكِين
»(2) بعد حضرت اين آيه قرآن را خواندند: «
فَلا وَ رَبِّكَ لا يُؤْمِنُونَ حَتّى يُحَكِّمُوكَ فيما شَجَرَ بَيْنَهُمْ ثُمّ لا يَجِدُوا في أَنْفُسِهِمْ حَرَجًا مِمّا قَضَيْتَ وَ يُسَلِّمُوا تَسْليمًا
»(نساء/65). اين مقام تسليم محض، مقامي است كه مقام ايمان و مقدمه تصديق است. در كافي شريف آمده است كه فرمودند: «
إِنَّكُمْ لَا تَكُونُونَ صَالِحِينَ حَتَّى تَعْرِفُوا وَ لَا تَعْرِفُوا حَتَّى تُصَدِّقُوا وَ لَا تُصَدِّقُوا حَتَّى تُسَلِّمُوا أَبْوَاباً أَرْبَعَةً لَا يَصْلُحُ أَوَّلُهَا إِلَّا بِآخِرِهَا
»(3). مقام تسليم، تصديق، معرفت و صلوات مراحل سير هستند؛ نسبت به اوليای خدا هم اين گونه است و انسان نسبت به ایشان هم به مقام ولايت و حب و تصديق می رسد؛ تصدیق افعال عظيم و تصرفات معصومین علیهم السلام و شک نکردن در حقانيت آن ها بسیار دشوار است؛ يعني انسان باید به مقامی برسد که وقتي حضرت امير علیه السلام پا به ميدان جنگ صفين مي گذارند و نيزه و شمشير به میان مي آيد، با دیدن كشته شدن ها و كشتن ها و عوارض فراوان جنگ، در حقانيت حضرت امير علیه السلام شك نكند؛ حتي هنگامی که حضرت دستور مي دهند تا قرآن هاي ـ قرآني كه بدون وضو نباید آن را مسّ كرد ـ روی نيزه را هدف قرار دهند، تردید نکند که در این موقعیت تردید نکردن در کار حضرت بسیار دشوار است.
سوال: در جايي كه ابوذر هم ترديد مي كند، تكليف امثال ما چيست؟ پس ما هم هيچ چيز نمي شويم! در ضمن شك براي يك انسان معمولی و ساده امكان دارد.
جواب: به همین دلیل است که ابوذر در مقام سلمان نیست. توجه به بلای اوليای خدا مي تواند مقدمه تصديق باشد. انسان اگر شک کند، تنزل حاصل مي شود. ما بايد اين مراحل را طي كنيم؛ اصلاً سلوك یعنی به مقام تسليم و تصديق رسيدن؛ يعني به مقام پايداري بر امر ولايت، هدايت، دين، شريعت و دستورات آن ها رسیدن؛ یعنی انسان هم تسليم باشد، هم تصديق كند، هم بايستد؛ به ویژه در جايي كه امتحان سخت مي شود؛ شخصی می گفت: «راسته هاي فقه را که همه بلدند؛ فقيه آن كسي است كه مي تواند گره های کور فقه را باز كند»؛ یعنی در جايي كه كار سخت مي شود و خداي متعال امتحان سنگين مي گيرد و ما را به ولي خود امتحان مي كند، تصديق كردن و ترديد نكردن سخت است؛ ترديد نكردن در آنجايي كه حضرت به لشكر خوارج و نهروان حمله مي كنند و اين مقدسين ظاهری را يك جا از پا در می آورند، خيلي كار سختي است؛ آنجايي كه يك طرف وجود مقدس فاطمه زهرا سلام الله عليها مي ايستند و يك طرف هم همه صحابه ايستاده اند که برخی پدرهای زنان پيغمبر صلي الله عليه و آله و اصحاب و مجاهدين در جهادها هستند، كار بسیار سخت می شود؛ در اینجا سخت است که انسان بتواند بگويد که حضرت درست عمل مي كنند و دیگران همه باطل هستند؛ اگر در اینجا کسی بگوید: «
اصحابي كنجوم بأيهم اقتديتم اهتديتم
» شروع ضلالت اوست. نگاه انسان باید به كسي باشد كه عهدهايش را با خدا بسته، قرارهايش را با خدا محكم كرده، پاي قرارهايش ايستاده و به قرارهايش عمل مي كند؛ انسان باید با چنین کسی همراه شود و اگر همه عالم هم مقابل او ايستادند و همه فتنه ها عليه او شدت گرفتند و همه شبهات سر برداشتند، وسوسه ها در او تأثيري نگذارد و استوار بايستد و هيچ شكي نكند.
در امتحان مردم به حضرت امير عليه السلام درباره سلمان روايات متعددي ـ كه در رجال كشي نقل شده ـ آمده است که در اين امتحان «وقع في قلب اباذر و سلمان شيء» در روايات آمده تنها كسي كه در این امتحان از جناب سلمان بالاتر بود و قلبش در اين امتحان مثل پاره آهن بود و ذره اي از آن فتنه ها در او اثر نكرد، جناب مقداد بود. ترديدي که در سلمان پيدا شد چه بود؟ آيا در حقانيت حضرت امير علیه السلام ترديد كرد؟ حضرت در این باره فرمودند: سلمان مي دانست كه حضرت امیر علیه السلام صاحب اسم اعظم هستند؛ خود سلمان هم اسم اعظم جزئيه داشته است؛ يعني مي دانست که نظام عالم در اختيار حضرت است و در دلش گذشت كه حضرت چگونه این بلا را تحمل مي كنند! آیا فتنه اي بزرگ تر و سنگین تر از این باید اتفاق بیفتد تا حضرت وارد ميدان شوند؟ درگيري با حق و ضربه زدن به جبهه حق از این سنگین تر هم ممکن است؟! اینجا بود که حضرت با او برخورد كردند و فرمودند: سلمان! عهد و بیعت خود را با من تجديد كن. گویا فقط در اين صحنه به همين اندازه نتوانست حضرت را تصديقِ مطلق كند؛ البته ما هم نمي دانيم باطن كار چه بوده است. آن هم از جناب سلمان كه همه درجات ايمان را داشته و «منّا اهل البيت» بوده است.
عظمت كار را ببينيد؛ مسئله سلوك این چنین است. ايمان، خود امام عليه السلام است؛ او قائمه ايمان است؛ قائمه حق است؛ همه استقامت ها براي غلبه حق و ظهور توحيد و ايمان، به عهده خود اوست. ما بايد استقامت کرده تا او را تصديق كنيم. استقامت ما هم اين است؛ استقامت ما اين است كه تسليم او باشيم؛ استقامت ما اين نيست كه ما بار را برداريم؛ بار هدايت و ولايت بر دوش اوست؛ ما بايد تصديق كنيم، تسليم باشيم و چنان باشیم که همه فتنه ها و امتحان هاي سنگين هم در ما ترديد نيندازد؛ در این صورت مي توانيم به حقيقت و سرّ ولايت برسيم و از آن سرّ بهره مند شويم که جز این راهي به بهره مندي نيست و آن سِرّ در دسترس ما قرار نمي گيرد؛ حقيقت توحيد فقط آنجا براي انسان آشكار مي شود که مسيرش، مسير تولي، تصديق و تسلیم است. «
وَزَعَمْنا اَنّا لَكِ اَوْلِيآءُ وَمُصَدِّقُونَ
» مهم تصديق كردن در جايي است كه امتحان سخت مي شود.
گاهی به انسان مي گويند داخل آتش شو؛ اينجا هم امتحان بسیار سخت است. در امتحان عالم ميثاق، خداي متعال آتشي به پا كرد و به اصحاب شمال و يمين فرمود: وارد آتش شوید؛ اصحاب يمين وارد شدند ولی اصحاب شمال تخلف كردند؛ خدای متعال دوباره به اصحاب يمين فرمود: وارد آتش شوید و آن ها وارد شدند و آتش گلستان شد. اصحاب شمال فهمیدند که بیهوده باخته اند؛ گفتند: خدايا دوباره امتحان را تجديد كن؛ خداوند متعال بار دوم امتحان را تكرار کرد؛ آتش برافروخته شد و اصحاب يمين رفتند و اصحاب شمال بار دیگر ايستادند و بار سوم هم تکرار شد و باز آن ها وارد آتش نشدند؛ اين معناي تصديق است؛ مانند شخصی كه بر امام صادق عليه السلام وارد شد و از آمادگی ياوران و همراهان حضرت برای قیام صحبت كرد؛ حضرت فرمودند: برخیز و داخل تنور بنشين؛ او عذر خواهي كرد و عرض کرد: من حرف بدي نزدم! مگر چه خطایی كردم؟!! حضرت سخن را تغییر دادند؛ گویا از او رفع تكليف كردند؛ در همین حال شخص دیگری بر حضرت وارد شد و سلام كرد؛ حضرت فرمودند: داخل تنور شو؛ شخص وارد تنور شد و در آتش نشست. شخص اول بسیار مضطرب شد؛ پس از مدتی حضرت فرمودند: برويم و آن برادرمان را ببينيم؛ وقتی آمدند او را در حالی ديدند که سالم وسط تنور نشسته بود؛ آتش براي او گلستان شده بود. تصدیقی اینچنین که وقتی امام علیه السلام به انسان بگویند وارد آتش شو، اگر او انجام دهد و بداند که فرمان از جانب امام علیه السلام است و سخنی بیهوده نیست، مي تواند انسان را نصرت داده و متنعم نماید.
امام علیه السلام محتاج نصرت ما نيست؛ چنان كه خداي متعال محتاج نصرت ما نيست؛ «
ان تنصروا الله ينصركم
»(محمد/7)؛ حضرت امير در نهج البلاغه فرمودند: «
اسْتَنْصَرَكُمْ وَ لَهُ جُنُودُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ هُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيم
»(4) کسی كه مي فرمايد: «انتصر الله» کسی است که همه جنود آسمان و زمين، مِلك و مُلك اوست؛ اين استنصار، استنصاري است كه مي خواهد شما بهره ای از ياري دين ببريد وگرنه او نيازي به ياري شما ندارد. براساس روایات کافی آيه «
مَنْ ذَا الّذي يُقْرِضُ اللّهَ قَرْضًا حَسَنًا فَيُضاعِفَهُ لَهُ
»(حدید/11) به صلة الامام تفسير مي شود؛ معناي آن مالي است كه انسان به امام علیه السلام بر مي گرداند؛ در يك روايت دیگر حضرت فرمودند: اگر كسي مال را به امام علیه السلام بدهد و خيال كند که امام علیه السلام محتاج اوست، مشرك است. اينكه امام علیه السلام اخذ مي كند، «
خُذْ مِنْ أَمْوالِهِمْ صَدَقَةً تُطَهِّرُهُمْ وَ تُزَكِّيهِمْ
»(توبه/103) است؛ مسئله، تزكيه ماست؛ ما بايد همراه امام علیه السلام شويم و او را نصرت كنيم؛ وگرنه امام علیه السلام كه به نصرت ما نیاز ندارد. وجود مقدس سيدالشهدا علیه السلام در شب عاشورا به همه یاران خود فرمودند: از کربلا برويد و مردان بني هاشم را هم با خود ببريد. اين در عين اينكه رفع بيعت است، هشداری بزرگ است؛ يعني امام علیه السلام كار خود را مي كنند و نيازي به کسی ندارند. این ما هستيم كه نياز داريم با امام علیه السلام همراه باشيم و فداكاري كنيم.