برای نمایش محتوای مربوطه روی عنوان نوشته زیر کلیک نمایید
( عنوان زیر لینک به فهرست مربوطه در داخل نوشته اصلی می باشد)
گاهي اوقات ما به هماهنگي بخشي و جزئي انديشه ها مي پردازيم چنان چه الآن در فرهنگ متداول حوزه همين گونه است. در دوره هاي گذشته هم همين گونه بود؛ يعني هماهنگي علوم به صورت بخشي ملاحظه مي شد.
در حال حاضر وقتي يك فقيه فتوا مي دهد تلاش مي كند مجموعه فتواهايش هماهنگ باشد و اگر شما يك فتواي فقيه را نقض كنيد و آن را به مبناي فقيه برگردانيد ساير فتواهايش هم كه مستند به آن مبنا است تغيير خواهد كرد. شما اگر به فقيه بگوييد آيا امكان دارد فتوايي كه داده ايد با فتواهاي ديگر متعارض باشد مي گويد: نه. اگر بگوييد آيا آنها با مدارك متناقض اند؟ خواهد گفت: خير؛ بلكه خواهد گفت كه اگر شما يك تعارض بين فتواي من با يك روايت يا آيه اي ملاحظه كرديد، من مجبور خواهم بود از فتوا رفع يد كنم. بنابراين فقيه تلاش دارد نظرات خود را بر مبناي واحد هماهنگ كند، اما در عين حال اين هماهنگي، فرا گير و همه جانبه نيست. آيا الآن بين فقه و فلسفه هماهنگي وجود دارد؟ آيا اساساً توجه مي شود كه چه رابطه اي بين فقه و فلسفه وجود دارد و تعارض بين اين دو چگونه واقع مي شود؟ آيا مسائل فلسفه و مسائل فقه، درون يك منظومه هماهنگ تعريف مي شوند يا اصلاً اين دو، به منزله دو جزيره مستقل از هم هستند كه به مسائل متفاوتي مي پردازند؟ جواب اين سؤال منفي است. به نظر مي رسد اگر مسأله اي در فلسفه يا منطق مورد تغيير قرار گيرد تأثير آن بر حوزه فقه ملاحظه نمي شود. يعني منظومة معرفتي هماهنگ و منسجمي كه در آن، همه ابعاد به صورت ابعاد يك نظام واحد ملاحظه شوند، وجود ندارد، بلكه علوم جزيره هاي مستقل از هم هستند كه تنها به هماهنگي نسبي درون آنها فكر مي شود. البته بعضاً در درون خود آنها هم، اين هماهنگي مورد مطالعه قرار نگرفته است؛ يعني اين طور نيست که وقتي در يك مسأله اصولي تجديد نظر پديد آيد اين تجديد نظر را به مبناي آن موضوع و سپس به ساير مسائل علم اصول تسري دهند. چه بسا نظريه اي در يك مسأله علم اصول تغيير مي كند اما تأثير آن در ساير مسائل مورد مطالعه قرار نمي گيرد. حتي در فقه هم تا حدودي همين گونه است.