برای نمایش محتوای مربوطه روی عنوان نوشته زیر کلیک نمایید
( عنوان زیر لینک به فهرست مربوطه در داخل نوشته اصلی می باشد)
حال حتی اگر نیاز به شکل طبقاتی ارضا نشود و فرایندي نیز که همه را تحریک می کند، بتواند همه را ارضا نماید، و ارضا نیز طبقاتی و همراه با تحقیر نباشد و تحقیر را نیز به عامل فرمان پذیری تبدیل نکند ولی باز هم این فرایند در متن خود رنج آور است؛ چرا که اگر شدت تعلق به دنیا ایجاد شد حتی اگر ارضا هم محقق شود، در متن این تعلق و ارضا، رنج نهفته است؛ اصلاً خاصیت محبوب های فانی همین است که تعلق به آن ها رنج می آورد، ارضائشان هم رنج می آورد؛ در لحظه وصالشان، رنج فراق هست؛ چون فانی هستند و انسان باقی است؛ انسان بقای خود را می فهمد، فنای آن ها را هم می فهمد؛ سنخ وجود انسان برای تعلق به این ها آفریده نشده است. این ها مانع آن نیاز اصلی )نیاز به قرب( که در فطرت انسان است و انسان از ارضا نشدنش رنج می برد، هستند. حتی اگر آن موانع هم نباشد، رفاهی که غرب ایجاد می کند، مانع رسیدن به آن نیاز حقیقی انسان است.
در ادبیات دینی ما آمده است: «الدُّنیا َو الآخِرَه ذَرَتان»؛ به اندازه ای که به دنیا تعلق پیدا شود، تعلق به آخرت کم می شود و به همان اندازه، رنج دوری فطرت انسان از قرب الهی شدید می گردد؛ در این صورت محال است انسان لذت ببرد، بلکه بی تردید رنج خواهد کشید؛ بنابراین نیازی که در انسان تشدید می کند، تبدیل به رنج می شود.
برعکس در دستگاه الهی اولاً این نیاز کنترل شده و به اندازه نیاز طبیعی انسان است و ثانیاً به بستر تقرب تبدیل می شود. در دستگاه انبیا علیهم السلام روی نیازهای طبیعی خط بطلان نمی کشند؛ چراکه نیازها طریق ارتباط با خدا هستند؛ فقر انسان الی الله است؛ «
أَنتُمُ الْفُقَرَاء إِلَى اللَّهِ
»(فاطر/15). انبیا علهیم السلام این فقر و ارضای آن را به اضطرار و شکر تبدیل می کنند؛ یعنی نیاز انسان در مدیریت الهی به اضطرار الی الله و شکر از نعمت الهی تبدیل می شود. انسان ابتدا مضطر می شود، سپس خدای متعال او را اداره می کند تا به شکر می رسد. او همواره میان اضطرار و شکر حرکت می کند.
این امر با اینکه انسان همواره میان اضطراب نیاز به ماده و اعتماد به ماده حرکت کند، تفاوت دارد. چرخه نیاز و ارضا در دستگاه مادی، چرخه اضطرار به ماده است؛ در این چرخه انسان احساس می کند مثلاً باید فرشی را با نقشه خاصی داشته باشد؛ یعنی به فرش و نقشه آن احساس نیاز می کند و از نبودن آن نقشه رنج می برد؛ او احساس نیاز به خدا ندارد و از نبودن او رنج نمی برد؛ یعنی نیاز خود را هم نیاز به رحمت نمی بیند. بعد هم وقتی به آن می رسد، از راه رفتن روی آن فرش لذت می برد؛ یعنی سکون به اسباب پیدا می کند. اضطرار به اسباب و سکون به اسباب، غیر از اضطرار الی الله و رسیدن به شکر و حمد است. در نقطه مقابل این حالت، سکون به حضور، عنایت و لطف خدای متعال مطرح است؛ «
اَللّهُمَ اَجعَل نَفسی مُطمَئِنَّهً بِقَدَرکَ راضیهً
»؛ این حالت با حالتی که انسان به دنیا اضطرار پیدا کند و اگر به آن نرسد، رنج ببرد و اگر برسد، به دنیا اعتماد کند، بسیار متفاوت است.
حقیقت چرخه نیاز و ارضا، هیچ یک از آن اشکال ها را هم که نداشته باشد، بی تردید موجب شرک و اعتماد به پدیده هاي فانی می شود که این خود عامل اضطراب است؛ اعتماد به تکیه گاهی که شکننده است! این امنیت، خودش مضطرب است. لذت از فضاهایی که باقی نیستند لذتی است که در دل خود اضطراب می آورد. آدمی که در بهار از زیبایی بهار لذت می برد، در متن و عمق این لذت، رنج فراق بهار را می کشد؛ چون می داند که این شکوفه ها می ریزند و این صحنه های زیبا در حال جمع شدن هستند؛ ولی کسی که در متن زیبایی های بهار، جلال و جمال حضرت حق را می بیند، می داند که این جلوه های جمال (جمال حضرت حق) همیشه هستند؛ جلوه ای می رود و جلوه ای دیگر می آید. او تعلق به جلوه ندارد بلکه تعلق به صاحب جمال دارد؛ یعنی این جلوه، مَعبَر محبت صاحب جمال می شود و او همواره با من است؛ او دائماً جلوه های جدید و جلوه های کامل تر دارد؛ البته تعبیر «جلوه» هم غلط است؛ بلکه آیات کامل تری دارد؛ این تعلق متفاوت است.
بنابراین اصلی ترین اشکال چرخه رفاه مادی این است که انسان را مسخ می کند؛ انسانی را که باید به اضطرار الی الله برسد و در سایه این اضطرار، اعتماد الی الله و امنیت به قضا و قدر الهی پیدا کند، مضطر و مُعتَمد به دنیا می کند. در متن این اضطرار و اعتماد، چرخه اضطراب، ناامنی، رنج و… وجود دارد.
آنچه گفته شد تعریفی از رفاه غربی براساس بنیان های معرفتی ما بود. غرب مدعی رفاه است! تمدن مادی غرب، هرگز سطح رفاه عمومی را افزایش نداده بلکه رنج فقر را افزایش داده و آن را به اضطراب تبدیل کرده است؛ بلکه آن را به ابزار مدیریت مادی و تسخیر انسان به نفع یک اقلیت مستکبر تبدیل کرده است؛ اقلیت مستکبری که از روح انسان ها مانند مواد غذايي تغذیه می کند و فربه می شود؛ این اقلیت از توجه نفوس به خود و از تحقیر نفوس در مقابل خود لذت می برد. مستکبر و متکبر یعنی همین؛ از حقارت دیگران در مقابل خود لذت می برد. غرب چنین چرخه ای را ایجاد کرد.
فرآیند نیاز و ارضای غرب، فرایند تحقیر انسان در مقابل استکبار خود و ابتهاج غرب به این تحقیر است؛ مانند معتادی که او را با مواد مخدر تحقیر می کنند و از این تحقیر لذت می برند. کل دنیای مادی ابزار تحقیر انسان به دست ابلیس و اولیای طاغوت و بهجت به این لذت است؛ آیا این رفاه و کرامت انسانی است؟! این نه بهجت است، نه کرامت انسان، و نه رفاه. در گذشته تلویزیون سریالی به نام سازدهنی پخش می کرد؛ بچه ای در بشاگرد یک سازدهنی داشت و بچه های آنجا اصلاً از این نوع اسباب بازی ها ندیده بودند؛ گاهی مقابل بچه های دیگر ساز می زد و همه را دور خودش جمع می کرد؛ همه خوششان می آمد و می گفتند: به ما هم بده. او هم از بچه ها کولی می گرفت و ساز را مقابل دهانشان می گرفت تا ساز بزنند. کمی که ساز می زدند ساز را از جلوی دهنشان می کشید؛ بعد می گفت: باید این طوری بدوی تا دوباره ساز را مقابل دهانت بگذارم؛ یعنی به وسیله یک ساز دهنی اول آن ها را به خودش متعلّق می کرد، بعد تحقیرشان می کرد و سوارشان می شد و فرماندهی می کرد؛ فقط چون يک ساز دهنی داشت.
همه تمدن مادی غرب و رفاه آن، از ابتدا تا پایان، همان ساز دهنی شیطان است؛ کل تمدن پیچیده پانصد ساله غرب سازدهنی شیطان است که مقابل دهان بشر می گذارد و ما را تحقیر می کند؛ «لآمرنّهم» تعبیر قرآن است؛ اول دعوت می کند، وقتی آمدند، به آن ها فرمان می دهد و بر آن ها سلطه پیدا می کند؛ «
إِنَّما سُلْطانُهُ عَلَي الَّذينَ يَتَوَلَّوْنَهُ
»(نحل/100)؛ سازدهنی شیطان، همین دنیا و رفاه مادی، و ابزار تحقیر و استکبار است. شیطان به قدری دنائت نفس دارد که از تحقیر انسان لذت می برد. جریان استکبار همین طور است.
حال آیا این تمدن، تمدن خوبی است؟ کجای این تمدن خوب است؟! چرا می گویید خوب است؟! چرا باید از دهان یک طلبه حوزوی شنیده شود که این تمدن خوب است، رفاهش خوب است؟! کجاي رفاه غرب خوب است؟! چرا نگاه جامع نمی کنیم؟! من گاهی که این جمله سید جمال را می شنوم، واقعاً متحیر می شوم؛ او می گوید: من در غرب، اسلام را دیدم و مسلمانی ندیدم، آمدم اینجا مسلمانی دیدم و اسلام ندیدم؛ این چه حرفی است که این سید بزرگوار می گوید؟! بحث از آحاد مردم نیست؛ در کاخ فرعون هم یک نفر مؤمن آل فرعون زندگی می کرد؛ همسر فرعون از موحدین عالم است. ما درباره مصداق بحث نمی کنیم.
آیا جریان غرب، جریان اسلام است؟! آیا جریان دنیا پرستی، تحریص به دنیا، دنائت نفس در مقابل دنیا، تحقیر انسان به دنیا، محوریت دنیا در تحقیر و تجلیل ها، تغییر ارزش ها به نحوی که انسان ها احساس ذلت کنند، همان جریان اسلام است؟! کجایش خوب است؟! درباره رفاه غرب توضیح دادیم، سایر موضوعات آن هم همین گونه است. امنیت آنجا حتماً اضطراب بیشتر ایجاد می کند؛ هم به لحاظ روانی، هم به لحاظ اجتماعی. غذب واقعاً توسعة اضطراب ایجاد کرده است؛ آیا بشر در پانصد سال پیش از زرادخانه های اتمی می ترسید؟! مؤمنان در سایه ولایت هستند که نمی ترسند؛ «
وَلَايَةُ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ حِصْنِي فَمَنْ دَخَلَ حِصْنِي أَمِنَ مِنْ عَذَابِي
» آمریکا تهدید می کند ولی مؤمنین نمی ترسند؛ در حالی که دیگران می ترسند. آمریکا کشتی اش را حرکت می دهد، دیگران تسلیم می شوند ولی می گوید: من ایران را با بمب اتم می زنم، مردم ایران نمی ترسند؛ چون سپر ولایت حضرت امیر علیه السلام روی سر آن هاست. خلاصه اینکه به نظر می رسد باید غرب مدرن و انقلاب اسلامی را براساس مبانی خودمان بشناسیم و نسبت بین این دو را برقرار کنیم تا قادر به برنامه ریزی باشیم.