برای نمایش محتوای مربوطه روی عنوان نوشته زیر کلیک نمایید
( عنوان زیر لینک به فهرست مربوطه در داخل نوشته اصلی می باشد)
دیگر اینکه رساندن عبادلله به مقام عبودیت و اخلاص و بندگی ـ که صفات حمیده و کریمه از فروع آن است ـ و نجات آن ها از شرک و استکبار ـ که صفات رذیله از فروع آن است ـ به واسطه نبی اکرم و اهل بیت در عالم اتفاق می افتد. رسالت و مأموریت ایشان مبدأ پیدایش همه طهارت ها، پاکی ها و قدس هاست؛ ایشان حامل ولایت خدا، مشکات انوار الهی و مَثَل نور خدای متعال هستند؛ بنابراین همه ولایت ها از ایشان ناشی می شود؛ ایشان سراج منیر، هادی و مبین و … هستند؛ حضرت با رسالت خود و با هدایتی که خدای متعال به ایشان عطا کرده، از طرف خدای متعال آمده و فرستاده شده اند تا دست همه را بگیرند؛ «
هُوَ الَّذِي أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدَى وَ دِينِ الْحَقِّ لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ
»(فتح/28) دلیل غلبه این دین هم شاید این باشد که این شخصیتی که فرستاده اند و دین حقی که با او همراه کرده اند، به اذن خدای متعال، غالب است؛ همین پیامبر هستند که این هدایت و دعوت را فراگیر و جهانی می کنند و همه را می رسانند؛ البته این امر مشروط به اجابت است؛ «
يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا اسْتَجيبُوا لِلَّهِ وَ لِلرَّسُولِ إِذا دَعاكُمْ لِما يُحْييكُم
»(انفال/24). این وجود مقدس برای هموار کردن مشقت های این راه، که راه تبرّی از اولیای طاغوت و راه سلوک ماست، در حقیقت سختی ها، سنگینی ها و بلای این راه را متحمل شدند. این نکته را می توان با تعابیر گوناگونی توضیح داد؛ برای مثال: یکی از مراکب سلوک، بلای الهی است که در انسان خشوع و استکانت ایجاد می کند و ریشه بسیاری از تعلقات انسان را که با ریاضت ها هم از بین نمی روند، از بین می برد؛ از این رو یکی از مهم ترین مراکبی که خدای متعال برای سیر و سلوک به سوی خویش قرار داده، ابتلائات الهی است؛ البته در باطن این ابتلائات، جذبه ها، نورانیت ها، هدايت ها، دعوت ها و کشش های الهی وجود دارد که انسان را سالک می کنند؛ چرا که سالک محتاج جذبه است؛ یا از آغاز سیر خود باید مجذوب باشد، یا در بین راه باید جذبه ها به او برسد.
انسان اگر از دنيا بزرگ تر شود، به سمت خدای متعال حرکت کند، او را انتخاب نماید و درگیری ها و جهادها را با جدیت به جان بخرد، آنگاه به نقطه اضطرار می رسد؛ در این صورت از یک سو از دنیا بزرگ تر شده و خدای متعال را می خواهد و امکان بازگشت به دنیا برایش وجود ندارد؛ از سوی دیگر نیز رسیدن به خدا به راحتی برای او ممکن نیست؛ «
سُبْحَانَكَ مَا أَضْيَقَ الطُّرُقَ عَلَى مَنْ لَمْ تَكُنْ دَلِيلَهُ وَ مَا أَوْضَحَ الْحَقَّ عِنْدَ مَنْ هَدَيْتَهُ سَبِيلَهُ
»(2). اینجاست که انسان به اضطرار می رسد و بلای الهی او را در جدایی از تعلقاتش کمک می کند تا بتواند این مسیر را با بلای الهی طی کند. اگر اولیای خدا به استقبال بلای الهی می رفتند به همین دلیل بوده است؛ زیرا سلوک برای انسان در متن بلا هموار و آسان می شود؛ «
اَللَّهُمَّ لَکَ الْحَمْدُ حَمْدَ الشَّاکِرينَ لَکَ عَلى مُصابِهِمْ
» آن ها بر مصیبت ها شاکرند و آن را پوشش نعمت الهی برای خود می بینند؛ چون در متن این مصیبت و بلا، خالص و تطهیر و تمحیص می شوند و تعلقاتشان می ریزد و علایقشان کم می شود؛ حتی نقطه ضعف ها و بیماری هایشان ـ که یا آن ها را نمی شناختند، یا اگر می شناختند توان درگیری با آن ها را نداشتند ـ با بلای الهی می سوزد و از بین می رود؛ بیماری هایی که آفت راه انسان هستند و انسان گاهی از آن ها غافل است.
بنابراین یکی از بهترین مرکب های سلوک که هم شهوات، تمنیات، لذت ها، سرخوشی ها و سرمستی های نابجا را در انسان از بین می برد، هم راه را برای انسان هموار می کند، ابتلای الهی است؛ باطن این ابتلائات دعوت، جذبه، هدایت و نور است و ظاهرش سختی هایی است که بسیاری از بیماری ها و نقطه ضعف های باطنی و اخلاقی انسان را آشکار و رفع می کند؛ مثلاً خدای متعال اموال یا آبروی کسی را که گمان می کند تعلق خاطری به مال یا آبرو ندارد و آن ها را نقطه ضعف خود نمی داند، از او می گیرد؛ او اولاً می فهمد که تعلق خاطر به مال و آبرو داشت و ثانیاً از این تعلق آزاد می شود؛ اگر جز این بود حتی اگر می فهمید، نمی توانست از مال و آبروی خود بگذرد. خدای متعال این آبرو و مالی را که سد راه او شده، می گیرد تا راه او باز شود؛ این لطف خداست و همه تعلقات این گونه هستند.
اگر مقصد لقاء الله است و باید تا آن مقامات پیش رفت، باید دانست که رسیدن به این مقامات با قدم های ما رفتنی نیست؛ این راه فقط با عبادت نبی اکرم طی شدنی است. تنها آن عبادت و سجده و تواضع و خشوع و آن انوار توحید است که عالم را نورانی می کند، موانع را بر می دارد، ولایت باطل را کنار می زند، ظلمات را محو می کند و سلوک را هموار می نماید. این ظلمات بسیار غلیظ است؛ «
أَوْ كَظُلُمَاتٍ فِي بَحْرٍ لُّجِّيٍّ يَغْشَاهُ مَوْجٌ مِّن فَوْقِهِ مَوْجٌ مِّن فَوْقِهِ سَحَابٌ ظُلُمَاتٌ بَعْضُهَا فَوْقَ بَعْضٍ إِذَا أَخْرَجَ يَدَهُ لَمْ يَكَدْ يَرَاهَا
»(نور/40)؛ مصادیق این آیه در روایات آمده است.
خلاصه اینکه از ظلمات و تاریکی آن ها نمی توان به راحتی نجات پیدا کرد؛ در روایت آمده است: «
إِذا أَخْرَجَ یَدَهُ المؤمن فی ظلمة فتنهم، لَمْ یَکَدْ یَراها
»(3)؛ یعنی حتی مؤمن هم با نورانیت و توانایی های خود آشنا نیست و نمی تواند خود را بشناسد، چه رسد به اینکه بتواند راه را ببیند و مقصد را پیدا کند. فضا چنان تاریک است که دست خود را نمی بیند، چه رسد به اینکه راه و غایت و مقصد ابدی خود را ببنید و در این راه سالک شود؛ انسان تا راه را نبیند، سالک نمی شود. منظور از يقظه همین است؛ یعنی دیدن آن هدف و بیدارشدن؛ ظلماتی که ایجاد کردند، چنین ظلمات فراگیری است و با بلا و بیماری و شهادت ما برطرف نمی شود؛ این ظلمت با کشته شدن و شهادت هزاران انسان مثل ما هم برداشته نمی شود؛ در شرح این فراز از آیه که می فرماید: «
و من لم یجعل الله له نورا فما له من نور
» در روایت دیگری آمده است: «
من لم یجعل الله له اماما من ولد فاطمه فما له من نور فی یوم قیامه
» یعنی اگر خدای متعال در این دنیا انسان را به امام نرساند، تا ابد در تاریکی می ماند؛ نه فقط در این دنیا در ظلمت و حیرت است بلکه در قیامت هم راه را گم می کند؛ حتی اگر مؤمن باشد.