برای نمایش محتوای مربوطه روی عنوان نوشته زیر کلیک نمایید
( عنوان زیر لینک به فهرست مربوطه در داخل نوشته اصلی می باشد)
مناسبات نظام سرمايه داري، مناسبات جائرانه است. استثمارگری امروز، خيلي پيچيده تر از گذشته است؛ اولاً براي كل جامعه جهاني برنامه دارند؛ اقوام را تعريف مي كنند؛ حدود منافع، جایگاه و سهم تأثیر خود را در جهان تعريف مي كنند؛ بعد هم سعي مي كنند كه همه اين ها را استحصال كنند و در خدمت توسعه سرمايه قرار دهند؛ كما اينكه در دنياي قديم، انرژي هاي مادي را در حد بسيار محدود استخدام مي كردند؛ مثلاً برای نیاز سالانه انرژی از هيزم جنگل استفاده مي كردند؛ كم كم از معادن زير زمينی و سوخت هاي فسيلي مثل زغال سنگ و نفت و سپس از انرژي هسته اي استفاده کردند و اين ها را به انواع محصولات مصرفي تبديل مي كنند؛ با انسان هم همين كار را مي كنند؛ يعني از نظر آن ها انرژي هاي انساني، منابع اصلي ثروت هستند؛ اگر اين انرژي هاي انساني (اعم از انگيزه ها، فكر، توانايي و مهارت انسان) را در انرژي هاي مادي ضرب نكنيد، به ثروت هاي بالفعل تبدیل نمي شوند.
نفت موجود در اعماق زمين، ثروت بالفعل نيست؛ انرژي هاي انساني را هم باید به همین ترتیب استحصال كرد. انسان را به گونه ای تحريك مي كنند که انواع انرژي هايش تخلیه شود؛ یعنی به وسیله انواع تحريك هايي كه در دنياي امروز هست و در دنياي گذشته وجود نداشته است. در دنياي گذشته هرگز انسان را مانند امروز نسبت به دنيا تحريك و تهييج نمي كردند! الان تحريص به دنيا، تزیين و اغوای دستگاه ابليس پيچيده تر شده و شرح صدر يافته تر شده است.
پس تمدن غرب به عنوان يك منبع انرژي به انسان نگاه مي كند و می کوشد او را در خدمت توسعه سرمايه قرار دهد. غرب مدعی است که انگيزه انسان را مديريت می کند؛ انسان را طوری تربيت مي كند كه برای نظام غرب مفید باشد؛ حالات رواني و انگیزه هایش را تغيير مي دهد؛ يعني تغيير وضعيت رواني در انسان مي دهد؛ به تعبير ديگر انسان را مهندسي رواني مي كند؛ همچنان كه در مهندسي متالوژي سفارش قطعه مي دهند و مثلاً می خواهند يك كوره ذوب آهن بسازند؛ اين كوره ذوب آهن نقطه مختصات خاصی دارد که باید طبق آن ساخته شود؛ غرب هم براي هر پست و مسئولیتی انسان خاصی می خواهد که مي سازد. اين كار را هم مي كند؛ مثلاً ارتش ها، آدم را طوری تربیت می کنند كه در فلان منطقه بجنگد؛ يعني آدم ها را به عنوان ابزاري در خدمت توسعه سرمايه مي بينند و تربيت رواني مي كنند. اخيراً هم با گسترش علم ژنتيك دنبال تولید آدم مصنوعی هستند؛ حتی سفارش می دهند که فيزيك آدم را هم تغيير دهند و آدم ديگري بسازند.
اين نگاه به انسان را چگونه می توان آزادي انسان نامید؟! انسان در این تمدن نه آزادي معنوي پيدا كرده، نه آزادي اجتماعي. اگر رابطه انسان با انسان، رابطه تحريص و تحریک به دنيا شد، در چنین رابطه ای محبت و ایثار و فداکاری وجود ندارد و فقط غضب هست. وقتی نگاه ابزاري به ديگران دارند، تلاش مي كنند ديگران را در خدمت خود درآورند؛ عجيب تر اين است كه تلاش مي كنند اين استخدام را هم پنهان كنند. آن ها در قالب آزادي انسان و دفاع از امنيت انسان، اين گونه برنامه ريزي مي كنند.
جريان تجدد براي انسان نه آزادي معنوي آورده، نه آزادي اجتماعي. يك برده داري مدرن پيچيده است كه كل جامعه جهاني را به شكل بسيار پيچيده تر از گذشته به استخدام خود درآورده و تمام انرژي هاي مقدورش را در خدمت صاحبان قدرت و يك اقليت قرار داده و استحصال مي كند؛ به تعبير ديگر انسان ها را اسير و برده ولايت اوليای طاغوت مي كنند؛ ولايت مي كنند و سلطنت پيدا مي كنند و از تحقير انسان لذت مي برند. وقتي رابطه مديريت، رابطه استكباري شد، از تكبر خود و از تحقير ديگران لذت مي برند. البته پيداست که ملاء و مترفيني هم دور خود جمع مي كنند؛ آن ها هم جامعه جهاني را به تبع، تحقير مي كنند. ملت هاي اروپایی واقعاً همه ملت هاي ديگر دنيا را برده خود مي دانند. وقتي كارشناسان اروپایی به كشورهاي عقب افتاده می رفتند، حق توحش مي گرفتند؛ هنوز هم در بسیاری از کشورها مي گيرند؛ یعنی دیگران را تحقير مي كنند.
پس اين اصلاً آزادي اجتماعي نيست؛ وقتي روابط اين گونه شد، نه امنيت رواني ايجاد مي شود، نه امنيت اجتماعي، نه انسان ها به هم اعتماد دارند، نه جوامع به هم اعتماد دارند؛ دولت و ملت هم به یکدیگر اعتماد نخواهند داشت؛ اعتماد به قدرت هاي حاكم وجود نخواهد داشت؛ اعتماد در سايه محبت پيدا مي شود؛ ولی همه روابط حاكم بر جهان، عمدتاً رابطه غضب است و هيچ دو ملتي به هم اعتماد ندارند؛ كشورهاي اروپايي كه امروز مرزهايشان را برداشته اند، هيچ اعتمادي به یکديگر ندارند؛ مطمئن نیستند که دوباره هيتلر دیگري در يكي از اين كشورها پيدا نشود و همه كشورهاي ديگر را مورد تهاجم قرار ندهد. پنج قدرتي كه جهان را با هم تقسيم كرده اند و سازمان ملل را شكل داده اند و حق وتو براي خودشان گذاشته اند، به یکدیگر هيچ اعتمادي ندارند؛ اگر روسيه بتواند، چرا اروپا و آمريكا را نبلعد و چرا چين چنين نكند؟! اصلاً رابطه، رابطه محبت نيست بلکه رابطه غضب و درندگي و سبعيت نسبت به یکديگر است.
وقتي قدرت ها نسبت به هم اعتماد ندارند، دولت ـ ملت ها به هم اعتماد ندارند، ملت ها به دولت ها اعتماد ندارند، ملت ها به قدرت هاي بزرگ اعتماد ندارند، چگونه امنيت جهاني ایجاد شود؟! همه جا اضطراب و ناامني جهاني است؛ حتی اگر اين اضطراب ها و ناامني در قالب سرگرمي به تغافل تبديل شود؛ پس نه امنيت اجتماعي افزايش پيدا كرده، نه امنيت رواني و آزادي باطني و آزادي اجتماعي؛ ممكن نيست این ها در دستگاه تمدن مادي توسعه پيدا كند.
در حوزه عدالت هم همين طور است؛ در تمدن غرب واقعاً عدالت گسترش پيدا نكرده بلکه جور گسترش پيدا كرده است؛ «بَعْدَ مَا مُلِئَتْ ظُلْماً وَ جَوْراً»؛ يا ظلم فاحش و آشكار است، يا جور. سطح سواد هم همين طور است؛ يعني هيچ گاه آن دسته از آگاهي هايي كه بستر تقرب باشد و بتواند روابط اجتماعي را به روابط بندگي تبدیل کند، افزايش پيدا نكرده است؛ سطح اطلاعات افزايش پيدا كرده ولی اين به معنی گسترش علم نيست؛ بلکه گسترش جهل است. آگاهي هاي انسان به گونه اي افزايش پيدا نمی كند كه بتوان روابط را محور تقرب به خداي متعال كرد تا انسان مناسبات قرب را در جهان بفهمد؛ بلكه هميشه در این جنبه تضعيف شده و در همان مقياسي هم كه بوده، از بين رفته است؛ برعکس، سلسله آگاهي هاي ديگري كه روابط تحريص و تحريك به دنيا و شدت پرستش دنيا را ایجاد می کند، گسترش یافته است؛ از نظر غرب عقلانيت توسعه پيدا كرده که به نظر ما عقلانيت نيست بلکه جهالت است؛ غرب ادعا می کند می کند که عدالت در غرب توسعه پيدا كرده ولی به نظر ما ظلم و جور توسعه پیدا کرده است؛ ادعا می کند که سطح سلامت و بهداشت عمومي غرب توسعه پيدا كرده ولی به نظر ما كاملاً معكوس است.
(1) الكافي (ط – الإسلامية)، ج2، ص: 128
(2) الكافي (ط – الإسلامية)، ج2، ص: 130
(3) نهج البلاغة (للصبحي صالح)، ص: 300
(4) الكافي (ط – الإسلامية)، ج2، ص: 456