برای نمایش محتوای مربوطه روی عنوان نوشته زیر کلیک نمایید
( عنوان زیر لینک به فهرست مربوطه در داخل نوشته اصلی می باشد)
این دسته بندی ها، دسته بندی بر مدار ولایت است که موضع گیری ما باید بر اساس این صف بندی باشد. اگر ما اهل ولایت شدیم باید نسبت به کسانی که «منعم علیهم» هستند، یک طور موقف داشته باشیم، که در جلسات قبل گفته شد و روایاتش توضیح داد (عناوین ابواب کافی)، در جلسات قبل روایاتش را خواندم که در بحث رفتار اجتماعی ما و روابط اجتماعی ما توضیح داده شده که با منعم علیهم، با شیعیان، با متقین و مومنین، چه رابطه ای باید داشت. نسبت به مغضوب علیهم و ضالین هم باید رابطه مان رابطه تبرّی، برائت و در مواردی لعن و درگیری و امثال اینها باشد. بنابراین مرزبندی هایی که در قرآن هست و موضع گیری ها و برخوردهایی که تبیین می شود مثل «
أَشِدَّاءُ عَلَى الْكُفَّارِ رُحَماءُ بَيْنَهُم
»(فتح/29)، همه بر مدار ولایت خدای متعال و نبی اکرم است. یعنی آنهایی که اهل این ولایت اند و این ولایت را قبول کردند، یک دسته می شوند؛ روابطشان همه بر محور ارتباط با خدای متعال و محبت آمیز و فداکارانه است. کسانی که این ولایت را قبول نکردند، صفوف مقابل می شوند و مرزبندی ها بر این اساس شکل می گیرد؛ مرزبندی های قرآنی همین را بیان می کند.
این از مطلبی روشن می کند که «
ولایتنا قطب القرآن و قطب جمیع الکتب
» چون همه مرزبندی های تاریخی که در قرآن بیان می شود، بر این اساس است. قرآن جوامع را با اصطلاحات امروزی مثل توسعه یافته و نیافته تقسیم نمی کند. قرآن تقسیمات قومی و امثال اینها را به رسمیت نمی شناسد، جامعه مثلا فارس و عرب، عرب و عجم یا مثلا قومیت های دیگر. آنچه قرآن بیان می کند، یک مرزبندی دیگر و صف بندی دیگری است که بر محور نعمتی که خدای متعال فرستاده و بر محور ولایت شکل می گیرد. پس اگر خوب دنبال کنیم مرزبندی هایی که قرآن در طول تاریخ بیان می کند و این همه درگیری هاي فراوان ذکر می کند، به همین معنا بر می گردد. لذاست که «
علی قاسم الجنه والنار
». این از روایاتی است که فریقین نقل کردند مانند روایت «علی حبه ایمان و بغضه کفر» پس کسی که حبش ایمان است و بغضش کفر، مدار بهشت و جهنم است. نه تنها در باره انسان های بعد از اسلام بلکه در باره اقوام گذشته هم همین طور است. کسی را که خدای متعال دوست می دارد، رسولش دوست می دارد، مومنین امم گذشته هم او را دوست می دارند. مومنین گذشته هم ولایت او را قبول کرده اند، ما قبلا هم توضیح دادیم که ولایت انبیاء، طریق ولایت نبی اکرم و امیرالمومنین است. پذیرش ولایت آنها، پذیرش ولایت معصومین است. انکارش انکار این ولایت است و کسانی هم که با ولایت انبیاء درگیر شدند، در واقع با ولایت معصومین درگیر هستند.
حضرت توضیح دادند که وجود مقدس رسول الله در عالم ارواح، مبعوث به انبیاء بودند و معلم توحید انبیاء بودند و به انبیاء و اقوامشان وعده دادند و امیرالمومنین وعده های حضرت را انجاز می کنند و «تنجز عداته» وعده هایی که به همه انبیاء گذشته و از طریق انبیاء به امم آنها داده شده، وعده نبی اکرم است و امیرالمومنین آن وعده ها را انجاز می کنند. معنی لواء حمد همین است که در قیامت لواء حمد به وسیله نبی اکرم به دست امیرالمومنین داده می شود، آن گاه حضرت امیر المومنین بهشتی ها و جهنمی ها را تقسیم می کنند. از حضرت سوال کردند پس ملائکه چه کاره اند؟ حضرت توضیح دادند ملائکه کارگزارند. در و اقع آن کسی که «تنجز عداته»، خود وجود مقدس امیرالمومنین صلوات الله و سلامه علیه هستند.
علی ای حال اگر خوب دنبال بشود، براساس این نگاه، همه مرزبندی ها بر مدار ولایت می شود و از اول تا آخر تاریخ، مومنین و کفار و منافقین بر مدار ولایت تقسیم می شوند. لذا در آیات بسیاری از قرآن که بحث از یهود و جنایت های آنها پیش می آید، کوتاهی های آنها به کوتاهی در موضوع ولایت تفسیر می شود. اقوام گذشته هم همین طور بودند. فهم این مطلب این گونه حاصل می شود که ولایت خدای متعال از طریق حضرات معصومین جاری می شود و نسبت به این ولایت، مردم سه دسته می شوند: منعم علیهم، مغضوب علیهم و ضالین. مومن، کافر و منافق. از اول تا آخر تاریخ دسته بندی ها همین طور بوده است. انبیاء را طریق نبوت و جریان ولایت نبی اکرم و حضرات معصومین در عالم ببینید، نه چیز مستقل. آنها طریق اند، چیزی در عرض این ولایت نیستند.
لذا با این نگاه اگر پیش بروید می بینید همه سرنوشت اقوام، به بحث ولایت بازگشت می کند. قرآن «ثلثه فینا و ثلثه فی عدونا»، همه مومنین گذشته، مومن نبی اکرم و امیرالمومنین اند. همه کفارشان کافر به نبی اکرم اند. همه درجات بهشت بر اساس درجات پذیرش ولایت است. درکات جهنم به درکات انکار ولایت برمی گردد. کما این که اگر سِرّش را ببینید؛ پذیرش ولایت، پذیرش توحید است. انکار ولایت، انکار توحید است. وقتی خدای متعال می خواهد ملائکه را به توحید، به رعایت حریم کبریایی و عزت خود، به سجده در مقابل خود، تواضع در مقابل خود امتحان کند؛ وقتی خدای متعال می خواهد خیلاء و استکبار و انيت را از ملائکه دور بکند، آنها را به سجده در مقابل خلیفه خودش امتحان می کند. پس باطن پذیرش ولایت یا انکار ولایت یا نفاق نسبت به ولایت، پذیرش توحید و انکار توحید و نفاق نسبت به توحید است.
لذا همه این مرزبندی ها بر مدار توحید خواهد بود. کما این که ایمان و کفر و نفاق، مغضوب علیهم و ضالین و منعم علیهم، بر مدار توحید و ولایت تعریف می شوند. کما این که وقتی درگیری های تاریخ در قرآن بیان می شود، در واقع بر مدار توحید و ایمان و کفر و نفاق تعریف می شود، تقسیم بندی به جریان ولایت بازگشت می کند. یعنی در واقع یک طرف نبی اکرم و جنودشان هستند که عبارت اند از انبیاء و اوصیاء شان و مومنین؛ یک طرف هم کفار به ولایت نبی اکرم هستند که این کفار دو دسته اند: مغضوب علیهم و ضالین. یک طرف کسانی هستند که ولایت حضرت را یا ظاهراً و باطناً انکار کردند یا در پوسته تفرعن و انانیت نفس فقط ظاهراً را قبول کردند. منافقین در باطن تفرعن نفس را و در ظاهر دین را قبول کردند.
بنابراین بر اساس این نگاه، مرزبندی های قرآنی بر محور هدایت و ولایت خدای متعال و بر محور نور ایمان و بر محور نور توحید و پذیرش نور ولایت و انکارش شکل می گیرد. درکات جهنم و درجات بهشت هم بر همین مدار تعریف می شود. درجه هرکس در بهشت، تابع درجه ولایتش است، کما این که تابع درجه درک حقیقت قرآن است «اقراء و ارق». به اندازه ای که انسان به حقیقت قرآن می رسد، درجه باطنی در عالم و درجه در بهشت پیدا می کند. ظاهر و باطن بهشت، به درجات ولایت ، به پذیرش حقیقت قرآن و نور قرآن تعریف و تفسیر می شود. درکات جهنم هم درکات انکار و اعراض از ولايت نور و هدايت و درکات ظلمت است. «
و الذین کفروا اولیائهم الطاغوت یخرجونهم من النور الی الظلمات اولئک اصحاب النارهم فیها خالدون
». بر اساس این بیان، کاملا روشن است این نگاه به قرآن، نگاهی است که همه قرآن را تبیین حقیقت ولایت و شئون ولایت می بیند. کما این که معصومین این طور فرمودند و در سِرّ تبیین حقیقت توحید می بیند. در عرض حقیقت توحید، چیز دیگری نیست. لذا اگر گفته بشود «توحید، محور قرآن است» هیچ کسی انکار نمی کند. ولایت معصومین هم که طریق جریان عبودیت و هدایت و طریق جریان توحید در عالم هست، محور قرآن است.