برای نمایش محتوای مربوطه روی عنوان نوشته زیر کلیک نمایید
( عنوان زیر لینک به فهرست مربوطه در داخل نوشته اصلی می باشد)
بنده مقدمتاً دو نكته را عرض كنم:
اول اينكه خيلي از كساني كه در مقابل اين نظريه قرار دارند اصل «جهتداري» را ميپذيرند و بنده نيز از جمله ايشان هستم؛ منتهي اين پذيرش، تنها در علوم انساني آنهم با معناي خاص خود ميباشد. مثلاً ما فلسفه اسلامي، جامعه شناسي اسلامي و روان شناسي اسلامي داريم و اين علوم، مطلق نيست. بله رياضيّات ممكن است مطلق باشد. بنابراين ما جهتداري را در علوم انساني (اما نه با مبنائي كه اين نظريه عرضه كرده است) بلكه با مبنائي ديگر ميپذيريم.
دوم اينكه دغدغه امثال آقاي ميرباقري مسلماً دغدغه ديني است و ميخواهند همگي كارها جهتگيري ديني و الهي پيدا كند. اين دغدغه بسيار ارزشمندي است كه بايد علوم را به ساحت دين عرضه كرد تا نظر دين در اين خصوص روشن شود بلكه بالاتر از آن حتي دخالت دين در آنها – تا آنجايي كه منطقاً ايجاب ميكند – مورد بررسي قرار گيرد. اما اينكه با چه مباني و اصولي بايست اين كار صورت پذيرفت، همگي جاي بحث دارد.
خلاصه نظر ايشان اين است كه بايد «كاشفيّت» را كنار بگذاريم چون اگر چنين باشد و بگوييم علم ما كاشف و مطابق با واقع است و صدق و كذب را بپذيريم عملاً جهتداري از بين ميرود. چون «صدق و كذب»، اسلامي و غير اسلامي ندارد. وقتي گفتيم معرفت حقيقي يك گزاره، مطابق با واقع است اين جا ديگر نياز به صورت الهي و الحادي آن نداريم و براي اينكه بياييم آنرا الهي كنيم بايد الزاماً كاشفيّت را كنار بگذاريم و تأثير ارادههاي فاعل را بپذيريم. البته ايشان در جزوات خود، «نسبيّت» را به يك معنا – اما نه بصورت مطلق – پذيرفتهاند.
اما روشن است كه عدم پذيرش يك مطلب با اينكه لازمه آن چه چيز ميتواند باشد متفاوت است. چه بسا يك نظريه پرداز نميخواهد آن اتفاق بيافتد ولي منطقاً دچار آن مشكل ميشود. ايشان در ادامه، از دخالت «اراده انسان» در پيدايش «علم» و چگونگي آن و سپس از منطق و ملاك آن نظريه كه «حقانيّت و حجيّت» است و نه صدق و كذب، سخن ميگويند و قائلند كه اين حقانيّت و حجيّت را با فهم تجربي هم ميتوان حاصل كرد. نتيجه سخن اين ميشود كه وقتي شما اراده انسان و فاعليّت فاعل را در فهم دخالت داديد و كاشفيّت را نيز كنار گذاشتيد يك انسان موحّد به لحاظ ديدگاه توحيدي و تأثيرپذيرياش از نظام ولايي اصلاً اين صندلي و اين ميز را يك گونه و يك ملحد، به گونهاي ديگر ميفهمد؛ او رياضيّات را يك جور و آن ديگري به گونهاي ديگر ميفهمد. چون احساس و تخيّل و تعقّل آنها از دو سنخ است و اينها نيز در فهم افراد تأثير دارند. البته تأثير احساس، كم است ولي در تخيّل، بيشتر و در تعقّل خيلي بيشتر است.