برای نمایش محتوای مربوطه روی عنوان نوشته زیر کلیک نمایید
( عنوان زیر لینک به فهرست مربوطه در داخل نوشته اصلی می باشد)
من پایگاه حق را طبق نگاه خودم به حق توحید و حق پرستش برگرداندم. البته همه هم همین کار را می کنند یعنی حق پرستش را پایگاه حق قرار می دهند، ولی انتهای این حق را که پرستش است پنهان می کنند. اومانیست ها هم که محور پرستش را خود انسان می دانند در مقابل یک الهی خضوع می کنند و الا اگر اله را بردارید و پرستش، تکامل و تعالی را بردارید دیگر حقی تعریف نمی شود. حال سخن بعدی من این است که درک از حق چگونه واقع می شود؟ هم در حوزه عقلانیت شخصی و هم در حوزه عقلانیت اجتماعی. فرض کنید ما می خواهیم حقوق را عرفی بحث کنیم و اصلا کاری با شرع نداشته باشیم. جوامعی که حقوقشان عرفی وضع می شود یک نوع حقوق دارند؟ یا حقوقشان متفاوت است؟ به تعبیر دیگر مگر نمی گویید عقلانیت جمعی محور شکل گیری حقوق است؟ سؤال من این است که این حقوقی که در جوامع مختلف هست، این حقوق چگونه شکل می گیرد و پیدا می شود؟ درک از حقوق چگونه پیدا می شود؟ یک فرایند اجتماعی طی می شود. در این فرایند اجتماعی جامعه به یک عقلانیت جمعی از حقوق می رسد. به یک وجدان جمعی از حقوق می رسد. یک نظام حقوقی در آن جامعه پیدا می شود. فرایند درک از حقوق و شکل گیری نظام حقوقی چیست؟
همین فرایند را در حوزه علوم نظری هم می توانید درست کنید. می توان پرسید درک از دانش فیزیک، ریاضیات، علم اقتصاد یا جامعه شناسی چگونه در جامعه پیدا می شود؟ به یک معنا سوال از جامعه شناسی علم حقوق یا جامعه شناسی علوم است. فراتر از جامعه شناسی، می توانید از منظر فلسفه تاریخ هم به پیدایش دانش نظر کنید. دانش چگونه پیدا می شود؟ ادراک چگونه پیدا می شود؟ آیا ما انسان ها به صورت جزایر منفصل می نشینیم و شروع به فکر کردن و اکتشاف می کنیم و این اکتشاف ها به صورت جزایری در کنار هم قرار می گیرند و دانش ایجاد می شود ؟
آیا واقعا این گونه است یا دانش به صورت اجتماعی تولید می شود؟ آیا دانش، قابل مدیریت است؟ آیا می شود تکامل دانش اجتماعی را مدیریت کرد؟ آیا لااقل در دوره ها و صده های اخیر دانش تحت مدیریت رشد کرده است یا اصلا مدیریت تحقیقات وجود نداشته است؟ یعنی انسان هایی با انگیزه های شخصی خودشان تحقیق می کردند و دانش را ساخته اند؟ و ده ها سؤال از این دست.