برای نمایش محتوای مربوطه روی عنوان نوشته زیر کلیک نمایید
( عنوان زیر لینک به فهرست مربوطه در داخل نوشته اصلی می باشد)
پگاه: ظاهرا فلسفه شدن، در فلسفه هاي پراگماتيستي مطرح بوده و هست، «فلسفه شدن اسلامي» چه تمايزات و تفاوتهايي با آن پيدا مي كند؟
ـ چون ما «فلسفه شدن اسلامي» نداريم در كنترل عينيت به فلسفه هاي ديگران تكيه مي كنيم و اين تكيه كردن، هماهنگي عيني را بر پايه همان مباني فلسفي انجام مي دهد و مباني فلسفي آنها هم مباني حسّي است. يعني چه فلسفه عمل و فلسفه هاي عملگرا به صورت شرقي و يا غربي آن، چه فلسفه هاي مدرن يا نو مدرنيسم، هيچ كدام بر مباني اسلام تكيه ندارند طبيعتاً مبناي هماهنگ سازي عيني و ايجاد تناسبات عيني و عدالت اقتصادي، فرهنگي و سياسي نيز تحت همان تعاريف قرار مي گيرد. درست است كه در عينيت هماهنگي انجام مي گيرد، ولي اين هماهنگي در تعارض با ارزش هاي ديني است و در آخر به فرسايش ارزشها منجر مي شود.
بنابراين «فلسفه شدن اسلامي» فلسفه اي است كه مي تواند «شدن» را بر پايه معارف اسلامي تعريف كند و طبيعي است كه چنين چيزي ابزار هدايت تكامل تمدن است، اما نه تمدن مادي، بلكه تمدن دين محور؛ يعني تمدني كه بر محور دين شكل مي گيرد، تكامل آن محتاج به فلسفه شدن اسلامي است كه اگر چنين كاري صورت گرفت در يك كلمه اين فلسفه مي تواند ابزار هدايت تكامل تمدن بر محور دين باشد و تفصيلش هم اين است كه مي تواند تفكر، فكر و انديشه را در سطوح مختلف هماهنگ كند. به بيان ديگر هماهنگ سازي تفكر اجتماعي را بر عهده دارد بگونه اي كه تفكر در عرصه هاي مختلف هماهنگ باشد.به اين معناكه درعين كثرت وگستردگي كه دارد، از يك انسجام برخوردار باشد و به يك مبنا تكيه كند. اصولاً مبنايي كه مي تواند مبناي هماهنگ سازي تفكر و انديشه اجتماعي و فرهنگ جامعه در عرصه هاي مختلف بشود، فلسفه شدن است.
روشن است كه جامعه ما به يك تشتت و دوپايگي كاملاً آشكار مبتلا است؛ زيرا از يك سو مي خواهيم بر مبناي علم، جامعه را اداره كنيم و مديريت علمي را پذيرفتيم و از سوي ديگر مي خواهيم بر مبناي دين، آموزه ها و ارزش هاي ديني جامعه را بازسازي كنيم. لذا مي بينيد كه يك نوع تعارض دايمي بين اين دو در جامعه وجود دارد و اين تعارض به خاطر اين است كه يك هماهنگي بين تفكر ديني و تفكرهاي راهبردي وجود ندارد. اگر چه انديشه هاي راهبردي غربي مي تواند يك نوع هماهنگي ايجاد كند، اما اين هماهنگي بر پايه معارف ديني نيست. لذا به طور قهري آموزه هاي ديني يكي از عناصر ناهماهنگ با مجموعه هماهنگ غربي هستند، به طوري كه از ديدِ كارشناسان تنها مانع تحقق توسعه پايدار و هماهنگ در جامعه اسلامي، دخالت ارزشهاي اسلامي در امر توسعه است. و لذا سفارش مي كنند شما به هر ميزاني كه بتوانيد اين ارزش ها را در عرصه حيات اجتماعي نفي كنيد، به توفيق دست يافته ايد و اين حرف از منظر آنها كاملاً حرف درستي است. در واقع دست يافتن غرب به توسعه مادي، از منظر نفي قدسيت؛ و سكولاريسم است.
البته اگر ما اينها را عرصه هاي متباين و بريده از هم ببينيم، لازم نيست ميان آنها هماهنگي ملاحظه كنيم. ولي اين امر ناديده انگاشتن نسبت بين اشياء و تأثير و تأثري است كه بين حوزه هاي مختلف اجتماعي برقرار مي شود.
«فلسفه شدن» اسلامي فلسفه اي است كه مي تواند اين تعامل را در مقام تكامل و تغيير ببيند و اين تعامل را بر پايه معارف اسلامي تحليل كند و مي تواند تحليلي از از روند تكامل و هماهنگ سازي عرصه هاي مختلف ارائه بدهد. اگر چنين فلسفه اي وجود نداشته باشد، شالوده اي براي هماهنگ سازي تفكر در عرصه هاي مختلف اجتماعي در جامعه ديني وجود ندارد.
البته فلسفه شدن غربي (فلسفه هاي عملگراي غربي) يك هماهنگي نسبي در عرصه تفكر اجتماعي ايجاد مي كند. اگر شما عرصه هاي مختلف علوم و فرهنگ را مشاهده كنيد، مي بينيد كه آنها را هماهنگ كرده اند. يعني گرايش هاي مختلفي كه در حوزه علم وجود دارد؛ از علوم پايه گرفته تا علوم تجربي و علوم انساني بر خلاف اينكه بعضي ها گمان مي كنند اينها يك دانش هاي مجزا از يكديگر هستند و در هر حوزه با يك روشي كار مي كنند، يك نوع هماهنگي و انسجام دارند. لذا شما مي توانيد از منظر هر يك از علوم، علم ديگر را بازبيني كنيد. درست مثل هماهنگي اي كه بين مسايل رياضي در يك دستگاه رياضي وجود دارد. مثلاً شما در هندسه اقليدسي مي توانيد از ناحيه هر يك از مسايل و معادله ها به معادلات ديگر دست بيابيد و با نقد هر يك از مسايل هندسه اقليدسي، كل دستگاه، مورد نقد قرار مي گيرد. همه اين بخاطر اين است كه اين تعاريف بر يك پايه هماهنگ مي شوند. گرچه همه اين ها مسايل مختلف هندسي هستند، اما در همه اين قواعد، يك مبنا وجود دارد و با يك تعريف از خط و نقطه، دستگاه هندسي آغاز مي شود. لذا شما اگر در هر يك از اين عرصه ها چالشي ايجاد كنيد، اين مشكل به حد اوليه دستگاه و از آنجا به كل دستگاه سرايت مي كند. اين مطلب به معناي هماهنگي كل مفاهيم و تعاريفي است كه در دستگاه هندسه اقليدسي ديده مي شود. يعني در عين كثرتي كه دارند، كاملاً هماهنگ است و همديگر را تأييد مي كند؛ يعني نه تعاريف متعارضند و نه تعاريف متباين، بلكه تعاريف متعاضدند، دقيقا همان فرمولي كه براي محاسبه سطح و مساحت، در دايره به كار مي بريد، كمك و مؤيّد براي مساحت مثلث است. اين طور نيست كه دو تعريف جدا از هم باشند. تمام عرصه هاي مختلف علوم در غرب به همين صورت است؛ يعني بر اساس يك منطق و روش، و بر اساس يك فلسفه اي كه اين روش مبتني بر آن است تلاش مي شود تا عرصه هاي مختلف فرهنگ با تمام تنوع و كثرتي كه دارند ميان آنها هماهنگي ايجاد شود. اصولاً نقش علوم پايه همين كار است. زيرا علوم پايه، علومي است كه در همه عرصه ها جاري است. مثلاً فلسفه فيزيك در طب جاري است و در روانشناسي نيز جريان دارد و روانشناسي حسّي به فلسفه فيزيك تكيه دارد؛ يعني قواعد عام حركت ماده در روان شناسي نيز به كار گرفته مي شود.
بنابراين اگر ما فلسفه اي نداشته باشيم كه بتواند تغيير را در عينيت و در عرصه هاي مختلف به صورت عيني ـ نه انتزاعي ـ بشناسد و نسبت بين اين ها را تعريف كند و اينها را هماهنگ نمايد، طبيعي است هماهنگ سازي اركان عينيت براي ما فراهم نخواهد شد.