برای نمایش محتوای مربوطه روی عنوان نوشته زیر کلیک نمایید
( عنوان زیر لینک به فهرست مربوطه در داخل نوشته اصلی می باشد)
پگاه: نقش «فلسفه شدن» در توسعه فرهنگ انقلاب اسلامي چيست؟
ـ اين سؤال في الجمله پاسخ داده شده است ولي اگر بخواهيم از زاويه ديگر به اين سؤال پاسخ دهيم، اجمالش اين است كه اصولاً براي برنامه ريزي و ساماندهي توسعه اجتماعي دو گونه مي توان عمل كرد: 1 ـ ساماندهي توسعه اجتماعي بر مبناي معرف ديني. 2 ـ ساماندهي توسعه اجتماعي بر مبناي معارف حسّي
يعني دو نوع توسعه وجود دارد: 1 ـ توسعه الهي. 2 ـ توسعه مادي
اين يك نكته بسيار مهم است و بايست نسبت به آن دقت كرد. چون ممكن است كسي بگويد ما دو نوع توسعه نداريم بلكه توسعه يك مفهوم شناخته شده اي است كه تعريف روشني دارد و بر پايه يك سلسله معارف معين شكل مي گيرد.
به نظر ما ساماندهي توسعه اجتماعي دو گونه صورت مي گيرد:
1 ـ در عين اينكه جامعه وحدت و كثرت جديد و انسجام بيشتر پيدا مي كند و كارآمدي افزونتري مي يابد، آهنگ ديني تر شدن داشته باشد يعني همه شئون حيات به سمت قدسي تر شدن پيش برود.
2 ـ اين مجموعه و منظومه در حال رشد، داراي آهنگ غير ديني تر شدن باشد؛ يعني كارآمدي بيشتر در جهت مقابل توسعه دينداري و قدسيات پيدا مي كند.
به نظر مي رسد ظرفيت فرهنگي موجود پاسخگوي توسعه اجتماعي نيست. حتي در حوزه معارف ديني؛ يعني اين ظرفيت معارفي كه در جامعه وجود دارد و جزو پذيرفته شده هاي عمومي و حتي پذيرفته شده خواص جامعه است ـ اعم از حوزه معارف ديني، كاربردي و اجرايي ـ پاسخگوي ساماندهي توسعه اجتماعي بر محور دين نيست؛ به بيان ديگر پذيرفته شده هاي موجود در حوزه اجرا و اطلاعات كاربردي به كارآمدتر شدن جامعه در جهت دين كمك نمي كند كما اينكه ظرفيت معارف موجود هم نمي تواند پاسخگوي توسعه جامعه بر محور دين باشد. بنابراين اگر بخواهد جريان توسعه اجتماعي بر محور تكامل دينداري انجام بگيرد بايد ظرفيت فرهنگ اجتماعي تكامل پيدا كند.
تكامل فرهنگ اجتماعي تابع اين است كه روش اداره فرهنگ در جامعه تكامل پيدا كند و تكامل روش اداره فرهنگ هم مبتني بر تكامل فلسفه روشهاست ؛ يعني اگر آن فلسفه روشها تكامل پيدا نكند روش اداره فرهنگ نيز تكامل پيدا نخواهد نكرد. پيدايش و هماهنگي فلسفه روشها نيز مستند به «فلسفه شدن» است. بنابراين «فلسفه شدن» فلسفه اي است كه مي تواند از طريق هدايت فلسفه روشها و روش اداره فرهنگ در جامعه، فرهنگ جامعه را در جهت ديني تر شدن هماهنگ كند و تكامل ببخشد.
به عبارت ديگر تكامل هماهنگي در عرصه معرفتهاي اجتماعي بر محور دين از طريق «فلسفه شدن» محقق مي شود كه اگر اين فلسفه در اختيار هر جامعه باشد مي تواند فرهنگ جامعه را بارور كند و دائماً مسايل جديد طرح شود و پاسخ بيابد و تنوع مسايل موجب تشتت در آراء نشود. گر چه در چنين جامعه اي تقسيم كار هست و انديشمندان مختلف در حوزه هاي گوناگون كار مي كنند كه احياناً از حوزوه هاي همديگر هم كاملاً بي خبراند ولي حرفهايي كه در جاهاي مختلف مي زنند و موضعگيريي كه مي كنند همه هماهنگ است.
امّا اگر فلسفه اي نداشته باشيم كه بتواند تفكر و فرهنگ و پذيرفته شده هاي اجتماعي را در عرصه معارف ديني، اجرايي و كاربردي ـ با تمام تنوع و كثرتي كه دارند ـ هم بالنده و هم هماهنگ كند طبيعي است يا بالندگي در جامعه از بين مي رود يعني جامعه مبتلا به سكون مي شود و اين امر خود منتهي به شكست اجتماعي مي شود يا اگر حركت و توسعه را قفل نكند و سدي در مقابل توسعه نشود، آن جامعه منزوي مي شود كه در اين صورت توسعه بر محور يك فلسفه ديگري كه مي تواند بالندگي فرهنگي جامعه را بر عهده بگيرد واقع شود و فرهنگ را هم هدايت كند. اين چيزي است كه الان در دنياي اسلام دارد اتفاق مي افتد. واقعا الان بالندگي فرهنگي كه هست در جهت فلسفه حسّي و كارآمدي بيشتر جامعه در مسير ارضاي غرايز مادي و نيازهاي مادي است؛ يعني جريان توسعه نياز و ارضا و جريان تكامل و توسعه دقيقاً تابع فرهنگ حسّي و تكامل مادي دارد اتفاق مي افتد.
حال اگر ما بخواهيم آهنگ تكامل و توسعه اجتماعي تغيير كند و اين تكامل فرهنگي هم بر محور دين باشد محتاج به فلسفه اي بر مبناي دين هستيم كه بتواند اين بالندگي و تكامل را عهده دار بشود. فلسفه اي كه مي تواند اركان مختلف فرهنگي جامعه را هم بالنده، و هم هماهنگ كند و مبناي توسعه اجتماعي ديني شود «فلسفه شدن اسلامي» است.