جلسه اول: مروری بر باب چهاردهم کتاب ایمان و کفر
نوشتۀ پیشِرو متن اولین جلسه از درس شرح کتاب ایمان و کفر کافی شریف است که توسط آیتالله میرباقری در تاریخ ۸ مهرماه ۱۴۰۴ در مدرسۀ معارفی درایه ارائه شده است.
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم الحمدلله رب العالمین اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم والعن اعدائهم
مقدمات
اجمالاً مروری بر کتاب ایمان و کفر خواهیم داشت. البته اگر بخواهیم این بحثها را تفصیلاً دنبال کنیم، ولو مباحثه هر روزه باشد، کتاب ایمان و کفر چندین سال طول میکشد. [فعلاً] میخواهیم یک نگاه کلی به کتاب ایمان و کفر، تنظیم و تبویب آن و کلیات معارفی که در این کتاب [آمده] است را داشته باشیم.
ـ مروری بر پیوستگی ابواب کتابهای کافی
مرحوم کلینی (رضوان الله تعالی علیه) در تنظیم این کتاب، هم در کتب و هم در فصولی که در کتابها قرار دادند دقت داشتهاند و این کاملاً پیداست. [ایشان] بعد از بحث از توحید، معرفی خدای متعال، شئون الهی و اسماء و افعال، وارد بحث حجت و هدایت شدهاند. فرمودهاند که خدای متعال حجت را تمام میکند و ما باید بعد از اتمام حجت عمل کنیم. هدایت از ناحیۀ خدای متعال است. بعد از این مقدمات وارد بحث کتاب الحجة میشوند [و میفرمایند] خدای متعال برای هدایت عباد و رسیدن عباد به آن شئونی که باید برسند، حجت فرستاده [است.] کاملاً پیداست که ایشان سیری دارند و کتاب توحید را بهشیوهای، به کتاب الحجة متصل میکنند.
در کتاب الحجة هم از اضطرار و کلیات شروع میکنند [و سپس به] تفصیل اوصاف و شئون ائمه علیهم السلام [میرسند. ایشان] در واقع خدای متعال و شئونی را که حضرت حق نسبت به ما دارند را معرفی میکنند؛ [میفرمایند] اگر ما [میخواهیم که] به مقام معرفت، عبودیت و بندگی برسیم نیاز به حجت داریم. بعد حجت را معرفی میکنند. لذا در همان روایت اول اضطرار، اضطرار به حجت [را میفرمایند] بهخاطر اضطرار به عبادت و معرفت است. میگویند ما چون باید به معرفت و عبودیت برسیم، راهی جز حجت نداریم.
تفاوتهای [سیر ایشان با دیگران] هم روشن است. مثلاً حکما میگویند ما به حیات اجتماعی نیاز داریم و حیات اجتماعی ما هم، نیاز به تنظیم، تقنین و اداره دارد و این هم نیاز به تشریع دارد. اینگونه ضرورت حجت و نبوت را اثبات میکنند. ولی در روایات اینگونه نیست؛ روایات میفرماید ما باید به مقام عبودیت و معرفت برسیم و عبودیت و معرفت هم به حجت احتیاج دارد. یعنی مرحوم کلینی، هم کتب و هم ابواب را کاملاً بهدقت تنظیم کردهاند.
ـ حلقه ارتباط کتاب الحجة با کتاب الایمان و الکفر
بعد از کتاب الحجة هم وارد کتاب ایمان و کفر میشوند. کأنه بعد از اینکه حجت تمام شد و ائمه و انبیاء آمدند و دعوت کردند، در قبال دعوت و هدایت انبیاء و در قبال اتمام حجتی که میشود، عدهای مؤمن میشوند و عدهای مسلم میشوند؛ در جبهۀ مقابل هم [عدهای] به کفر و ضلال میرسند.
مرحوم کلینی در کتاب ایمان و کفر، به همینها پرداخته است. [ایشان] از ایمان شروع کردهاند و شئون ایمان، اوصاف مؤمن و روابط ایمانی مؤمنین، از ابوابی است که مرحوم کلینی [از آنها] بحث کردهاند. بعد هم وارد بحث کفر و ضلال و اصناف الناس و امثال اینها میشوند. بیش از ۲۰۰ باب در کتاب ایمان و کفر وجود دارد و [ایشان] تبویب و تنظیمی برقرار کردهاند که جایگاه کتاب ایمان و کفر بعد از کتاب الحجة را معلوم میکند.
البته ممکن است تقریر نظمی که منظور نظر مرحوم کلینی در کتب و ابواب بوده، به اشکال مختلفی توضیح داده بشود، ولی واضح است که یک نظم دقیق در ذهن ایشان بوده و آن نظم را هم رعایت کردهاند تا به کتاب ایمان و کفر رسیدهاند. کأنه ایمان و کفر، نحوۀ مواجهۀ ما با حجج و انبیاء الهی و اوصیاء و معصومین علیهم السلام است که بین ما و حضرت حق واسطه هستند؛ [ایشان] ما را دعوت، هدایت و شفاعت میکنند، صاحب الأمر هستند و شئون مختلفی دارند. در قبال ایشان، جریان ایمان و کفر و ضلال شکل میگیرد. روایات اصناف الناس را که [مرحوم] کلینی در بین همین ابواب کتاب ایمان و کفر آوردهاند، ملاحظه بفرمایید.
ـ سرفصلهای عمده کتاب ایمان و کفر
[نکتۀ دیگر این است که] اگر ابواب کتاب ایمان و کفر ملاحظه بشود، ابوابی وجود دارند که به نظر میآید که مربوط به تفسیر خود ایمان است؛ [یعنی به این میپردازد] که ایمان چیست؟ گاهی حقیقت ایمان را از طریق مقایسه با اسلام توضیح میدهد و گاهی شئون خود ایمان را توضیح میدهند. بعد وارد احکام و تفصیلات میشوند. مثلاً [میفرماید:] «أَنَّ الْإِيمَانَ مَبْثُوثٌ لِجَوَارِحِ الْبَدَنِ كُلِّهَا»؛[۱] ایمان حقیقتی است که از قلب شروع میشود و در جواهر و اعضا و قوای انسان، منتشر میشود. بعد گفتهاند که شرایع اسلام و اصول ایمان چیست. اینها تفصیلاتی است که مرحوم کلینی [از آن] بحث میکنند. بعد صفات المؤمنین را مطرح میکنند. بعد بحث طاعت و معصیت را مطرح میکنند و سپس صفات رذیله. بعد هم وارد کفر و ضلال و استضعاف و اصناف الناس میشوند.
ایشان نظمی دارند. ممکن است [وقتی که] شما فهرست ابواب را ملاحظه میکنید، این نظم یک مقدار در ذهن شما تغییر کند. البته اگر دقت کنید روایاتی هم که مرحوم کلینی ذیل این ابواب میآورند، اینگونه نیست که فقط ناظر به همین عنوانی باشد که ایشان برای باب گذاشتهاند؛ لذا گاهی یک روایت، در چندین باب تکرار میشود.
شیوهای هم که ایشان در خیلی از موارد داشتند، این بوده که روایات را تقطیع نمیکردند. [البته] نمیگویم که هیچگونه تقطیعی نمیکنند، [اما گاهی] در یک باب، یک روایت چندصفحهای را پشت سر هم ذکر میکنند. اگر میخواستند تقطیع کنند، ممکن بود تبویب، بهگونه دیگری بشود. [اما ایشان] مقید بودند که روایات را به تمامه بیاورند، لذا کتاب ایشان یک نظم خاص پیدا کرده است؛ حتی در برخی موارد، روایت خیلی مفصل و گسترده و شامل معارف زیادی بوده، ولی [ایشان] به آن عنوان باب را [اختصاص] دادند. مثلاً [روایتی را] بعد از اسلام و ایمان آوردند، ولی به آن عنوان باب را دادند؛ چون این موضوع در روایت بوده، ولی این موضوع، در بین مسائل فراوانی که در روایت ذکر شده، گم بوده یا به تعبیر دیگر محور اصلی روایت نبوده، لذا بهعنوان یک باب ذکر کردند. اینها خصوصیاتی است که در ضمن مرور کتاب بهتدریج روشن میشود.
ـ سیر مختار در مرور کتاب ایمان و کفر
کاری که ما در کتاب ایمان و کفر انجام میدهیم بحث تفصیلی نیست. بحث تفصیلی که بخواهیم هر روایت را که میخوانیم، نقد و بررسی کنیم، یک کار درازمدت و طولانی است. منظور نظر ما این است که مروری بر این کتاب بشود و کلیات و ارکان معارفی که در این کتاب آمده است، مورد دقت قرار بگیرد. [البته] ممکن است یک مقدار هم در ضمن بحث دقیقتر، این کار انجام بگیرد و روشن بشود.
مرحوم کلینی در کتاب ایمان و کفر، از ابوابی شروع میکنند که قاعدتاً عنوان این ابواب میتواند بر سایر بابها مقدم باشد؛ مثلاً باب «طِينَةِ الْمُؤْمِنِ وَ الْكَافِرِ».[۲] [وقتی که ایشان کتاب] ایمان و کفر را شروع میکنند، میگویند ایمان و کفر بر اساس طینتی که در عوالم قبل و عالم زده شده، [شکل میگیرد.] اینها باید در جای خودش مفصل بحث بشود. [ایشان] عالم ذر و فطرت را مطرح میکنند. حتی [بیان میکنند که] خلقت مؤمن در این عالم چگونه اتفاق میافتد؛ حقیقتی از عالم بالا نازل میشود و در یک مسیر [و فرایند] به حقیقت این مؤمن تبدیل میشود. [ایشان] راجع به اینکه ایمان، در اینجا شروع نمیشود و یک [سری] قواعد جدیتر دارد توضیح میدهند [و میفرمایند ایمان] از عوالم قبل [مثل] عالم اظله، در طینت انسان حضور دارد. این بحث در واقع نسبت ایمان با عوالم خلقت ماست.
به نظر میرسد جای این بحث، به لحاظ رتبه، همینجا است. در اول کتاب ایمان و کفر، بعد از اینکه توحید را بحث کرد، کتاب الحجة و حجج الهی، انبیاء و اوصیاء را مطرح کرد، ممکن است [کسی] بگوید دستهبندیهایی که در عالم، در قبال این دعوت الهی و حجت الهی شکل گرفته [است،] از این عالم شروع نشده و از عوالم قبل شروع شده، [سپس] تبدیل به طینت و فطرت شده؛ [یعنی] آدم شروع مسئلۀ ایمان و کفر را از این عالم نبیند.
این بحثها خوب است، ولی چون بسیار جدی است، از لحاظ روش مواجهه با بحث و [روش] مطالعه، به دقتها، تأملات و مطالعات گسترده نیاز دارد؛ [لذا] شاید بهتر باشد که ما این [بحث] را به تأخیر بیندازیم. یعنی اول، این ابواب را ببینیم [و متوجه شویم که] ایشان ایمان و کفر و شئون ایمان را چه میدانند، بعد بحث کنیم که این ایمان با این شئون، از کجا شروع شده و به سرشت و طینت تبدیل شده. اینها هم چندین موضوع است که باید یکییکی بحث بشود.
بعضی از عوالمی که ما در گذشته داشتهایم، عوالم کلی خلقت است و بعضی از آنها، عوالمی است که مؤمن در آن عوالم سیر کرده. به نظرم [اینها،] بحثهای بسیار جدی است و نیاز به تأملات جدی دارد. شاید بهتر باشد که در ابتدا، بحث [خودمان] را از آنجا شروع نکنیم، یک مقدار که جلو برویم، برمیگردیم و آن ابواب را هم بررسی میکنیم. لذا به نظر حقیر اگر از آن ابواب [و برخی ابواب دیگر] عبور کنیم [بد نیست.]
ایشان ابوابی را مطرح میکنند که خصوصیات ایمان است و خود ایمان و کفر نیست؛ جزئیات و فروع است. مثلاً «أَنَ الصِّبْغَةَ هِيَ الْإِسْلَامُ»،[۳] «أَنَ السَّكِينَةَ هِيَ الْإِيمَانُ»؛[۴] [گاهی] شرایع را ذکر کردند [و گاهی] دعائم الاسلام را ذکر کردند؛ اینها بحث از فروع است. تقریباً از باب چهاردهم، بحث از حقیقت و کلیت ایمان شروع میشود؛ لذا ما این چند باب را اول میخوانیم.
گاهی هم ممکن است تبویب و تنظیمات مرحوم کلینی قابل اصلاح [باشد یا] برای پژوهش یا تعلیم و تعلم، به این احتیاج داشته باشد که یک مقدار تغییر کند. مثلاً ممکن است کسی بگوید ما وقتی از ایمان بحث میکنیم، برای اینکه فهم از ایمان بهتر واقع بشود، مناسب است که انسان کفر را هم که مقابل ایمان [است،] یک مقدار بحث کند که ایمان چیست؟ و حالا کفر چیست؟ برای اینکه [این دو،] به مقابله فهمیده بشوند.
مرحوم کلینی، بحث کفر را در انتها و ایمان را [در ابتدا] بحث کردهاند. [بعد از بحث از ایمان،] ارکان ایمان، شرایع، اوصاف مؤمن، روابط مؤمنین، صفات مؤمنین و صفات رذیله، از باب ۱۶۴ وارد اصناف الناس شدند؛ بعد وارد بحث کفر شدهاند، بعد هم وجوه کفر، نفاق، شرک و ضلال را مطرح کردهاند. ممکن است انسان بگوید میشود آنها را مقدم کرد تا آن بحثها یک مقدار مقایسهای دیده بشود.
مثال [دیگر این است که] در ابوابی که ایشان دارند، بعضی از ابواب مانند زهد، حب الدنیا و بغض الدنیا، کلی و محوری هستند. ممکن است [شما] بگویید این ابواب نسبت به خیلی از ابواب اساسی باید مقدم بشوند و در محور قرار بگیرند. بنابراین شاید در مرور این کتاب، تغییراتی هم در فهرست آن اتفاق بیفتد.
البته [این کتاب،] سفرهای است که ایشان پهن کردهاند و از هر جا که شروع کنیم، وقتی همۀ [بحث] خوانده بشود، یک منظومۀ منسجم به دست میآید. عمدۀ [تأکید، روی] این است که انسان در موقع خواندن مواظب باشد که روایات را مرتبط و منسجم با هم و بهصورت یک منظومه معارف منسجم ببیند. از هر جا که شروع کنیم، بهتدریج به همۀ این بحث و به آن نظام میرسیم. ولی اگر انسان دقت کند و تنظیم [بهتری] را [فراهم کند تا] انسجام و ارتباط این معارف بهتر معلوم بشود، [خیلی خوب است.] حداقل از لحاظ مرور و مطالعه و دقت، در فهم منظومۀ روایات، به آدم کمک میکند. لذا ما سعی میکنیم که یک مقدار از لحاظ فهرست هم دقت داشته باشیم.
پس بحث اولاً از کلیات کتاب ایمان و کفر است و دوم اینکه تنظیم مرحوم کلینی، یک تنظیم دقیق است؛ ولی گاهی ممکن است [که ما،] این تنظیم را کمی تغییر بدهیم و بحث را با یک نظم دیگر دنبال کنیم؛ لذا الان هم بحث را از باب ۱۴ و ۱۵ و ۱۶ شروع میکنیم.
عنوان باب چهاردهم، «أَنَّ الْإِسْلَامَ يُحْقَنُ بِهِ الدَّمُ وَ تُؤَدَّى بِهِ الْأَمَانَةُ وَ أَنَّ الثَّوَابَ عَلَى الْإِيمَانِ» است؛ این عنوانی است که ایشان برای این باب ذکر کردهاند. باب بعدی هم «أَنَّ الْإِيمَانَ يَشْرَكُ الْإِسْلَامَ وَ الْإِسْلَامَ لَا يَشْرَكُ الْإِيمَانَ» است. به دنبالش هم «آخَرُ مِنْهُ وَ فِيهِ أَنَّ الْإِسْلَامَ قَبْلَ الْإِيمَانِ» است. کأنه عمودی که ایشان در این روایات میدهند این است که [اولاً] تفاوت اسلام و ایمان چیست؟ دوم نسبت و ترتیب ایمان و اسلام چیست؟
بعد هم بابی دارند که در آن باب، یک روایت بسیار مفصل است که معارف گستردهای در آن آمده است. انصافاً روایت عجیبی است. این مطلب هم در آن هست. حال این سه باب را بخوانیم. هر کدام [از این ابواب،] عمودی دارد و خصوصیتی در آن وجود دارد و [ما میخواهیم که] عمدتاً همان خصوصیات را دنبال کنیم.
[اینگونه،] روایات آرامآرام دست به دست هم میدهند و حقیقتی را برای ما روشن میکنند. ممکن است شما در آخر کار به این برسید که ایمان، در قوس نزول چیزی جز حقیقت اسماء حسنای الهی نیست؛ چیزی وجود جز وجود امام نیست. در قوس صعود هم چیزی جز تولی به امام نیست. ممکن است شما به این برسید، ولی فعلاً از همین روایات شروع میکنیم تا بهتدریج آن معارف، بسط داده بشود.
«بَابُ أَنَّ اَلْإِسْلاَمَ يُحْقَنُ بِهِ اَلدَّمُ وَ تُؤَدَّى بِهِ اَلْأَمَانَةُ وَ أَنَّ اَلثَّوَابَ عَلَى اَلْإِيمَانِ»
باب اولی که ایشان آوردهاند، باب «أَنَّ الْإِسْلَامَ يُحْقَنُ بِهِ الدَّمُ وَ تُؤَدَّى بِهِ الْأَمَانَةُ وَ أَنَّ الثَّوَابَ عَلَى الْإِيمَانِ» است که شش روایت در این باب آمده است.
۱. روایت اول و ششم باب (احکام و آثار مترتب بر اسلام و ایمان)
ظاهراً روایت اول و ششم، یک روایت است که با دو سند نقل شده. [سند روایت اول] «عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنِ الْحَكَمِ بْنِ أَيْمَنَ عَنِ الْقَاسِمِ الصَّيْرَفِيِّ شَرِيكِ الْمُفَضَّلِ» [است.] ششمی هم سندش فرق میکند؛ «أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ سَعِيدٍ عَنْ حَكَمِ بْنِ أَيْمَنَ عَنْ قَاسِمٍ شَرِيكِ الْمُفَضَّلِ». متن روایت، یکی است و تفاوتی با هم ندارند. «سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ يَقُولُ الْإِسْلَامُ يُحْقَنُ بِهِ الدَّمُ وَ تُؤَدَّى بِهِ الْأَمَانَةُ وَ تُسْتَحَلُّ بِهِ الْفُرُوجُ وَ الثَّوَابُ عَلَى الْإِيمَانِ»؛ [عنوان باب،] عین روایت است.
ـ ترتب «حفظ دم، اداء امانت و حلیت نکاح»، بر اسلام
[در این روایت،] سه اثر از آثار اسلام را بیان کرده و بیش از این هم نیست. دم با اسلام حفظ میشود؛ [اسلام] حافظ خون انسان است؛ این [مطلب،] توضیحی دارد. امانات با اسلام ادا میشود و فروج با او حلال میشود.
ـ ترتب «ثواب و آثار معنوی»، بر ایمان
[سپس میفرماید] اینها غیر از ثواب است؛ ثواب و آثار معنوی، بر اسلام بار نمیشود، [بلکه] بر ایمان بار میشود. اگر کسی مؤمن بشود، به ثواب میرسد، ولی اسلام هم آثار و احکامی دارد. [پس] سه حکم از احکام اسلام را اینجا ذکر کرده که پیداست از احکام اصلی اسلام است، ولی ثواب، بر اسلام ظاهری بار نمیشود.
ـ بررسی بیان مرحوم مجلسی ذیل روایت
اما در این روایات در مورد اینکه [بگویید] اسلام چیست؟ ایمان چیست؟ توضیحی ندارد؛ ضرورتی هم ندارد که ما به توضیح بپردازیم. مرحوم مجلسی در اینجا توضیحی برای اسلام و ایمان دادهاند و این جمعبندی همه مباحث کتاب ایمان و کفر است که ایشان در اینجا ذکر کردهاند؛ در این روایت نیست. ضرورت هم ندارد که ما همیشه آن بحثها را دنبال کنیم. مثلاً ایشان در همین روایت میگویند: «و يدل على عدم ترادف الإيمان و الإسلام»؛[۵] خیلی روشن است که بحثی بوده و از روایت هم استفاده میشود که بعضی میگفتند اسلام و ایمان یکی است و هر کسی مسلمان باشد، مؤمن هم هست. حتی بعضی میگفتند اسلام، اکمل و ارفع از ایمان است. [اما] روایت اهل بیت اینگونه نیست. [اهل بیت] میفرمایند اسلام و ایمان دو چیز هستند و ایمان، ارفع از اسلام است.
مرحوم مجلسی [نیز] خصوصیاتی برای اسلام و ایمان ذکر کردهاند و میفرمایند: «يدل على عدم ترادف الإيمان و الإسلام»؛ از این روایت استفاده میشود که اسلام و ایمان، یک معنا ندارند؛ اسلام چیزی است و ایمان چیز دیگری است. اسلام احکامی دارد و ایمان هم آثاری دارد. «و أن غير المؤمن من فرق أهل الإسلام لا يستحق الثواب الأخروي أصلا»؛ ممکن است کسی مسلم باشد، ولی مؤمن نباشد. [حال] اگر مؤمن نبود، مستحق ثواب اخروی نیست؟! [علامه] ثواب را به ثواب اخروی تفسیر کردهاند. «كما هو الحق و المشهور بين الإمامية»؛ مشهور بین امامیه همین است که فِرَق مسلمین که مؤمن نیستند، به ثواب اخروی نمیرسند؛ فقط از آثار اسلام در حیات دنیا برخوردار و متمتعاند. این مشهور بین علمای امامیه است و حق هم همین است. این استظهاری است که ایشان از روایت میکنند که این دو، غیر هم هستند و ثواب اخروی بر اسلام مترتب نیست، هر چند [که اسلام،] احکامی دارد.
بعد میفرمایند: «و ستعرف أن كلا من الإسلام و الإيمان يطلق على معان»؛ اسلام و ایمان، یک معنا ندارند و اصطلاحات متعددی دارند. بعد اسلام و ایمان این [روایت] را توضیح میدهند: «و ظاهر هذا الخبر أن المراد بالإيمان الإذعان بوجوده تعالى و صفاته الكمالية و بالتوحيد و المعاد و الإقرار بنبوة نبينا صلى الله عليه و آله و سلم و إمامة الأئمة الاثني عشر صلوات الله عليهم و بجميع ما جاء به النبي ما علم منها تفصيلا و ما لم يعلم إجمالا و عدم الإتيان بما يخرجه عن الدين كعبادة الضم»؛ میگویند ایمان در این روایت، یعنی این [موارد. حال این موارد،] از کجای این روایت استفاده میشود؟ از این روایت استظهار نمیشود. [ایشان] از مجموع روایاتی که در باب ایمان آمده است و با توجه به حکمی که اینجا بر ایمان ذکر شده که ایمان منشأ ثواب اخروی و آثار معنوی و باطنی است، استظهار کردهاند. [بهخاطر همین] میگویند: «كما هو الحق»، [و الا] خود این روایت، به تنهایی ظهور در این معنا ندارد؛ مگر [اینکه] کسی با فرهنگ روایات اهل بیت آشنا باشد و بر اساس آن فرهنگ بگوید این روایت واضح است و امام میخواهند این را بفرمایند، [و الا] به تنهایی از این روایت، این استظهار نمیشود.
کما اینکه [میفرمایند:] «و الإسلام هو الإذعان الظاهري بالله و برسوله و عدم إنكار ما علم ضرورة من دين الإسلام»؛ ضروریات دین را انکار نکند. «فلا يشترط فيه ولاية الأئمة عليهم السلام و لا الإقرار القلبي»؛ وقتی اقرار قلبی لازم نیست، «فيدخل فيه المنافقون و جميع فرق المسلمين ممن يظهر الشهادتين». البته یک عده هستند که همین اسلام ظاهری را هم ندارند. این هم بر اساس ادلۀ [دیگر] است و از این روایت استفاده نمیشود. «عدا النواصب و الغلاة و المجسمة»؛ اینها کسانی هستند که اسلام ظاهری هم ندارند و این احکامی که برای اسلام ظاهری گفته شده، بر آنها مترتب نیست. این [مطالب] از کجاست؟ از این روایت نیست، [بلکه] از تفاسیری است که در معارف ائمه علیهم السلام است.
تلقی حقیر این است که لازم نیست ما اینها را اینجا بحث کنیم و فی الجمله با خود روایات پیش میرویم و وقتی همۀ کتاب ایمان و کفر خوانده شد، اینها بهتدریج روشن میشود. همین فرهنگی که ایشان میگویند، یک فرهنگ ارتکازی است که از روایات استظهار میشود. [بنابراین اگر] با خود روایت هم پیش برویم، معلوم میشود.
فعلاً آن چیزی که در این روایت بیان شده این است که اسلام، منشأ یک [سری] احکام است؛ «يُحْقَنُ بِهِ الدَّمُ»؛ کسی مسلمان بشود، خونش محفوظ و محترم میشود. این در مقابل کافری است که تسلیم نمیشود، شهادتین نمیگوید و اسلام نمیآورد؛ طبیعتاً ممکن است با او جنگ بشود و حتی ممکن است جهاد ابتدایی با آنها اتفاق بیفتد. ولی اگر کسی مسلم بشود، خونش محترم است. یکی از احکام این است که البته تفصیلاتی هم دارد که باید در کتاب جهاد و جاهای دیگر بحث بشود.
«وَ تُؤَدَّى بِهِ الْأَمَانَةُ»؛ اسلام موجب میشود که امانت، ادا بشود. ظاهرش این است که کسی که مسلم شد، اماناتش محترم است. البته معانی باطنی هم دارد. معنی ظاهری این است که اگر کسی مسلمان بشود، اماناتش محترم است و [اگر کسی] به کسی امانت داد، باید این امانت را برگرداند.
بعید نیست که اگر ما بودیم و این روایت، کسی استظهار کند که اگر کسی مسلمان نباشد امانتش محترم نیست، لازم نیست امانتش را برگردانید، اماناتش احترامی ندارد. اما باید بحث کنیم که آیا همینگونه است یا روایات معارض هم دارد؛ جمع بین این روایات چگونه واقع میشود؟ مرحوم مجلسی اینجا وارد این بحث شدهاند، [در حالی که] ضرورتی ندارد اینجا آدم این بحث را انجام بدهد و همۀ احکام فقهی ذیل این روایت را و معارضات آن را حل و از تعارض بحث کند.
این روایت فعلاً این را میگوید که اسلام امری است که اگر کسی واجد آن بشود، این آثار برای او مترتب است؛ خونش محترم است، مباح نیست و حرمت دارد؛ اماناتش محترم است و اگر به کسی امانتی داد باید برگردانده بشود. البته معانی باطنیتری هم میشود برای اینها کرد. «وَ تُسْتَحَلُّ بِهِ الْفُرُوجُ»؛ با اسلام است که نکاح حلال میشود. ظاهرش این است که اگر کسی مسلمان بشود، چه مرد و چه زن ـ مرد مسلمان میتواند با زن مسلمان و زن مسلمان با مرد مسلمان ـ از هر فرقهای از فرق اسلامی که باشند، بهشرط اینکه بهگونهای نباشند که از اسلام خارج شده باشند، ازدواج کند. ظاهرش این است. البته این محل خلاف است که آیا زن مؤمن، میتواند با مرد مسلم غیرمؤمن ازدواج کند یا نه؟ این تفصیلات در فقه محل بحث است، اینجا جای آن نیست که ما همۀ بحثهای فقهی این روایت را بدهیم.
[پس روایت] فی الجمله این را میگوید که اگر کسی مسلمان بشود، سه اثر بر اسلام او مترتب میشود؛ «يُحْقَنُ بِهِ الدَّمُ وَ تُؤَدَّى بِهِ الْأَمَانَةُ وَ تُسْتَحَلُّ بِهِ الْفُرُوجُ»؛ اماناتش محترم است، خونش محترم است و حق نکاح با مسلمان، چه مرد باشد و چه زن، را پیدا میکند. این ظاهر روایت است.
«وَ الثَّوَابُ عَلَى الْإِيمَانِ»؛ پس ایمان، غیر از اسلام است و ثواب هم بر اسلام مترتب نیست، [بلکه] بر ایمان مترتب است. البته پیداست که اگر کسی مؤمن بشود، آن احکام اسلام را هم دارد، منتها یک اثر دیگری هم بر ایمان مترتب است. اما روایت، اینکه ایمان چیست را توضیح نداده و فقط تفاوت ایمان و اسلام را بیان کرده. مفاد دو روایت از این باب، این است.
۲. روایت دوم باب (چیستی اسلام و ایمان)
چند روایت دیگر هم در این باب هست. روایت دوم از «عَلِيٌّ عَنْ أَبِيهِ عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنِ الْعَلَاءِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ عَنْ أَحَدِهِمَا» [است.] روایت صحیحه است و محل تردید هم نیست. گرچه مرحوم مجلسی میگویند حسن کالصحیح، [ولی] صحیحه است. [اینکه ایشان، این حدیث را حسن به حساب میآورند،] بهخاطر ابراهیم بن هاشم است. [علی ای حال] روایت صحیحه است.
مفاد این روایت با روایت قبل، متفاوت است؛ «قَالَ الْإِيمَانُ إِقْرَارٌ وَ عَمَلٌ وَ الْإِسْلَامُ إِقْرَارٌ بِلَا عَمَلٍ». آنجا بحث احکام اسلام و ایمان بود، ولی اینجا دارد خود ایمان را توضیح میدهد. این ایمانی که ثواب بر آن مترتب است چیست و اسلامی که آن احکام را دارد چیست؟
ـ ایمان: اقرار به شرط عمل؛ اسلام: اقرار بدون شرط عمل
در این روایت گفته شده که هم در ایمان و هم در اسلام، اقرار وجود دارد، منتها شرط اسلام، عمل نیست، [ولی] در ایمان، عمل شرط است. مؤمن آن کسی است که هم اقرار میکند و هم عمل میکند. حال [اینکه] متعلق اقرار چیست توضیح داده نشده. [یا اینکه] به چه چیزی عمل میکند، [جای بحث دارد.] ولی مسلم آن کسی است که فقط مقر است و اقرار دارد.
ـ بررسی بیان مرحوم مجلسی ذیل روایت
میگویند فرق اسلام و ایمان این است که در اسلام اقرار هست، ولی عمل شرط نیست، اما در ایمان، اقرار منتهی به عمل است. حالا [اینکه] اقرار به چیست را هم توضیح داده نشده. از روایات دی گر استفاده میشود که اقرار به شهادتین است. کسی که به شهادتین اقرار کند و ضروریات دین را هم انکار نکند، مسلمان است؛ عمل، شرط [برای اسلام] نیست. اما مؤمن آن کسی است که هم اقرار میکند و هم عمل میکند.
این روایت اینگونه توضیح داده؛ بحثهای مفصلی هم ذیل آن میشود [کرد.] یک بحث این است که واقعاً اگر کسی مسلمان بشود و مطلقاً به فروع عمل نکند مسلمان است؟ [این را] با «تارک الزکات کافر»[۶] و [یا] «فَإِنَّ تَارِكَ الصَّلَاةِ كَافِرٌ»[۷] چگونه جمع میکنید؟ گاهی به کسی که ترک زکات میکرده حد میزدند، حتی گاهی محکوم به قتل میکردند. اینها باید بحث بشود. فعلاً اینجا همین است که میفرماید در اسلام، عمل شرط نیست، در ایمان، عمل هم شرط است. بعضی خواستهاند که بهگونهای [این روایت را] با روایات دیگر جمع کنند و فرمودهاند مقصود از عمل، عمل قلبی است، نه عمل جوارحی؛ چون «الایمان کله عمل»؛[۸] [یعنی] فرمودند اسلام اقرار به زبان است و ایمان اقرار و عمل به قلب؛ هم باید اقرار به زبان باشد و هم عمل قلبی که ایمان است، اتفاق بیفتد. آن التزام قلبی و آن اعتقاد قلبی، شرط ایمان است.
این بیانی است که فرمودهاند، ولی این روایت، فعلاً همینقدر [بیان میفرماید.] بیشتر از این هم لازم نیست که الان بحث کنیم. تفاصیل [مطلب،] در ضمن مباحث روایات دیگر، روشن خواهد شد. [اگر] روایات با هم شاهد بگیرید، معلوم میشود.
پس مسئلۀ دومی که ایشان فرمودند این است که در اسلام، اقرار هست، ولی عمل شرط نیست؛ اما در ایمان هم اقرار هست و هم عمل. کسی که مقرر است و اهل عمل نیست، مؤمن نیست. این یک روایت [است و] باید آن را با روایات دیگر جمع کنیم.
۳. روایت سوم باب (تفکیک بین اسلام و ایمان، به تصریح آیه ۱۴ حجرات)
[در] روایت بعدی همین باب، آیهای را از سورۀ مبارکۀ حجرات مطرح کردهاند و ذیل آن آیه، تفاوت اسلام و ایمان را ذکر میکنند. «عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى عَنْ يُونُسَ عَنْ جَمِيلِ بْنِ دَرَّاجٍ»؛ روایت، صحیحه است. «قَالَ سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ عَنْ قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ «قالَتِ الْأَعْرابُ آمَنَّا قُلْ لَمْ تُؤْمِنُوا وَ لكِنْ قُولُوا أَسْلَمْنا وَ لَمَّا يَدْخُلِ الْإِيمانُ فِي قُلُوبِكُمْ»[۹]». آن چیزی که حضرت در این روایت فرمودهاند و مصب اصلی روایت است، این است: «فَقَالَ لِي أَ لَا تَرَى أَنَّ الْإِيمَانَ غَيْرُ الْإِسْلَامِ»؛ حضرت به جمیل بن دراج فرمودند که آیه را میبینید که [فرمود] ایمان غیر از اسلام است.
کأنه ادعایی بوده که هر کس مسلمان باشد، مؤمن هم هست؛ هر کسی شهادتین را بگوید و مثلاً نماز هم بخواند، روزه هم بگیرد، این مؤمن است. حضرت فرمودند ببینید که خدا میفرماید ایمان غیر اسلام است. یک عده، ادعای ایمان کردهاند و خدای متعال ایمان آنها را انکار میکند و میفرمایید شما مسلمان هستید.
ـ ضرورت بررسی تفصیلی ایمان و اسلام، در سوره حجرات
حال اینکه تفصیل این [مطلب] چیست و این ایمانی که آنها ادعا کردهاند چه بوده و اسلامش چیست، باید مفصلاً ذیل آیات سورۀ حجرات بحث کرد. [این آیه،] روایات دارد و هم سیاق سوره برای فهم این [مطلب،] جدی است.
[پس] یکی از آیات کلیدی برای فهم ایمان و اسلام همین آیۀ سورۀ مبارکۀ حجرات است که باید در سیاق سوره هم معنا بشود. [این آيه،] اسلام را معنا میکند و وقتی میخواهد ایمان را معنا کند، قیودی برای آن میآورد؛ [بیان میکند] که ایمان چیست؟ اینهایی که مسلمان هستند و مؤمن نیستند، پس مؤمن کیست؟
«قالَتِ الْأَعْرابُ آمَنَّا قُلْ لَمْ تُؤْمِنُوا وَ لكِنْ قُولُوا أَسْلَمْنا وَ لَمَّا يَدْخُلِ الْإيمانُ في قُلُوبِكُمْ»؛ [در] شأن نزول آیه گفتهاند یک عده شهادتین گفته بودند، اسلام آورده بودند، با حضرت درگیر نشده بودند و جنگ نکرده بودند، به حضرت عرض میکردند که ما مسلمانیم، «يَمُنُّونَ عَلَيْكَ أَنْ أَسْلَمُوا»؛[۱۰] ما هم بالأخره به شما گرویدیم. [اینها] مطالباتی از حضرت داشتند و میگفتند ما مؤمن هستیم. خدا میفرماید شما مؤمن نیستید، بگویید مسلمان هستیم. [سؤال این است که] اینها چه میگفتند و چه چیزی را ادعا میکردند؟ چرا ایمان اینها نفی شده؟ چه حقوقی را میخواستند که حقوق مؤمنین است، نه حقوق مسلمان؟ قرآن میفرماید [ای] پیغمبر ما، به اینها بگو شما مسلم هستید.
[نکتۀ دیگر این است که] اعراب، جمع عرب نیست. اعراب، بادیهنشینها و آنهایی [بودند] که دور از معارف بودند. خصوصیاتی هم راجع به اعراب [آمده] است. قرآن میفرماید شما ادعای ایمان نکنید، شما مسلمان هستید. بعد میفرماید: «قالَتِ الْأَعْرابُ آمَنَّا قُلْ لَمْ تُؤْمِنُوا وَ لكِنْ قُولُوا أَسْلَمْنا وَ لَمَّا يَدْخُلِ الْإيمانُ في قُلُوبِكُمْ وَ إِنْ تُطيعُوا اللَّهَ وَ رَسُولَهُ لا يَلِتْكُمْ مِنْ أَعْمالِكُمْ شَيْئاً إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحيمٌ»؛ اگر شما مسلمانها اطاعت کنید، عملتان از دست نمیرود. مؤمن نیستید، ولی با همین فرض اگر وارد مقام طاعت بشوید، عمل شما گم نمیشود و خدای متعال هم با مغفرت و رحمت، با شما برخورد میکند. [شما] مسلمان هستید و هنوز مؤمن نیستید، [ولی] باید از وادی اطاعت عبور کنید، اگر از وادی اطاعت عبور کنید، به مغفرت و رحمت میرسید. ولی «إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذينَ آمَنُوا بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ ثُمَّ لَمْ يَرْتابُوا وَ جاهَدُوا بِأَمْوالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ في سَبيلِ اللَّهِ أُولئِكَ هُمُ الصَّادِقُونَ»؛[۱۱] صدق در ایمان، یعنی باید ایمان قلبی باشد، قلب متعهد باشد و در صحنههای سخت امتحانات هم دچار ریب نشود. ممکن است قلب کسی ابتدائاً گرهی بخورد، ولی وقتی میخواهند ایمان را خالص کنند و او را به صحنۀ ابتلائات سخت میبرند، دچار ریب و بدگمانی و کمکم انکار بشود. مؤمن کسی است که در صحنههای ابتلائات، ایمانش مستحکمتر میشود و دچار ریب نمیشود. [مؤمن] با مال و جان خود، در راه خدا جهاد میکند و امکاناتش را خرج میکند.
«أُولئِكَ هُمُ الصَّادِقُونَ»؛ این مؤمنِ سورۀ حجرات است. [اینگونه] به ذهن بنده میآید که ممکن است در هر سوره، ایمان، متناسب با شئون آن سوره باشد [یعنی ممکن است] ایمان سورۀ انفال و کسی که در تراز آن [سوره] مؤمن است، با ایمان سورۀ حجرات متفاوت باشد. در سورۀ حجرات، تکالیفی وجود دارد که بحث از «لا تُقَدِّمُوا»[۱۲] و «لا تَرْفَعُوا»[۱۳] [است و] مؤمنین در مقابل حضرت، تکالیفی دارند. [در] مقابل هم یک جریان دیگر شکل میگیرد که جریان فسق و نبأ فاسق است. در قبال این جریان، اسلام و ایمان شکل میگیرد؛ مؤمن به نبیاکرم (ص) در مقابل آن جریان، کسی است که «آمَنُوا بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ ثُمَّ لَمْ يَرْتابُوا وَ جاهَدُوا بِأَمْوالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ في سَبيلِ اللَّهِ».
علی ای حال اینکه اعراب چه کسانی بودند، معنای اسلامشان چه بوده و ایمان در این سوره یعنی چه، بحث مفصلی است. اگر بخواهیم این آیه را بحث کنیم، باید وارد سوره بشویم و تفاصیل این سوره را بحث بکنیم و ببینیم اسلام در این سوره در مقابل ایمان در این سوره، یعنی چه. [این بحث] در جای خودش، بحث خوبی است.
اجمال این روایت این است که حضرت به جمیل بن دراج میفرمایند اسلام و ایمان، یکی نیستند. پیداست که ایمان، حد قلبی دارد. وقتی [این حد] وارد قلب انسان بشود، ایمان شکل میگیرد؛ قبل از آن، ایمان نیست. این هم مفاد این روایت. بعداً انشاءلله به تفصیلش هم میپردازیم.
۴. روایت چهارم باب (چیستی اسلام و ایمان)
روایت بعدی که نقل شده: «مُحَمَّدُ بْنُ يَحْيَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ عَلِيِّ بْنِ الْحَكَمِ عَنْ سُفْيَانَ بْنِ السِّمْطِ قَالَ: سَأَلَ رَجُلٌ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ عَنِ الْإِسْلَامِ وَ الْإِيمَانِ مَا الْفَرْقُ بَيْنَهُمَا»؛ از فرق اسلام و ایمان سؤال کرد. «فَلَمْ يُجِبْهُ ثُمَّ سَأَلَهُ فَلَمْ يُجِبْهُ»؛ اینکه چرا امام فوری به او جواب ندادند، نکتهای دارد. شاید مجلس اقتضاء نداشته یا او آماده نبوده و [حضرت] میخواستند او را مهیا کنند. «ثُمَّ الْتَقَيَا فِي الطَّرِيقِ وَ قَدْ أَزِفَ مِنَ الرَّجُلِ الرَّحِيلُ»؛ حضرت با ایشان در راه برخورد کردند [در حالی که او،] نزدیک به مسافرت بود و میخواست برگردد. «فَقَالَ لَهُ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ كَأَنَّهُ قَدْ أَزِفَ مِنْكَ رَحِيلٌ»؛ آمادۀ مسافرت و رفتن هستی؟ «فَقَالَ نَعَمْ فَقَالَ فَالْقَنِي فِي الْبَيْتِ فَلَقِيَهُ»؛ [حضرت فرمودند] بیایید منزل با هم دیداری داشته باشیم.
[به] محضر حضرت آمد، «فَسَأَلَهُ عَنِ الْإِسْلَامِ وَ الْإِيمَانِ مَا الْفَرْقُ بَيْنَهُمَا»؛ سؤال خود را تکرار کرد. آنجا حضرت فرمودند: «فَقَالَ الْإِسْلَامُ هُوَ الظَّاهِرُ الَّذِي عَلَيْهِ النَّاسُ»؛ پیداست که حضرت میخواستند مطلب مهمی را بگویند که [اول] جواب او را ندادند و بعد که فرصت به آخر رسید، با این آداب و مقدمات به او جواب دادند. [مشخص است که حضرت در این روایت،] میخواهند نکتۀ مهمی را بفرمایند. این روایت از روایات بسیار مهم است.
ـ اسلام: امر ظاهری بین ناس (اقرار به شهادتین همراه با عمل)
«الْإِسْلَامُ هُوَ الظَّاهِرُ الَّذِي عَلَيْهِ النَّاسُ»؛ اسلام یک امر ظاهری است؛ این ظاهری که همۀ مسلمانان دارند. «النَّاسُ»، یعنی عموم مسلمانها. [در] لسان الائمه، خیلی وقتها [کلمۀ] ناس به عامه اطلاق میشود؛ به آنهایی که در عموم مسلمانها و بین عامۀ مسلمین بودند، ولی به اهل بیت معتقد نبودند.
[حال] این ظاهری که مسلمانها دارند چیست؟ این امر ظاهری، هم اقرار و هم عمل است، «شَهَادَةُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَحْدَهُ لَا شَرِيكَ لَهُ وَ أَنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ»؛ به این دو شهادت میدهند، ولی عمل هم هست؛ «وَ إِقَامُ الصَّلَاةِ وَ إِيتَاءُ الزَّكَاةِ وَ حِجُّ الْبَيْتِ وَ صِيَامُ شَهْرِ رَمَضَانَ». کأنه اگر کسی که هیچ عملی نکند، اسلام هم ندارد؛ شهادتینی به زبانش گفته، ولی هیچگونه التزام عملی ندارد.
حضرت میفرماید این، امر ظاهری است. کأنه باطن دین، این نیست. ظاهر دین همین است که شهادتین بگویی و بعد از شهادتین، «بُنِيَ الْإِسْلَامُ عَلَى خَمْسٍ»،[۱۴] این ارکان اربعۀ اسلام را هم داشته باشی. شهادتین [یعنی] توحید و نبوت. از لوازم توحید هم معاد و اوصاف جلال و جمال الهی است؛ لذا عدل و مانند آن، از فروع توحید است. [کسی که] به الوهیت شهادت میدهد، موحد است، به نبوت و عبودیت حضرت هم شهادت میدهد و این اعمال را هم دارد، [مسلمان است؛] کما اینکه عامۀ مسلمانها، [این موارد را] داشتند. ولی حضرت میگویند همۀ اینها، ظاهر است. کأنه یک ظاهر داریم و یک باطن.
ـ ایمان: امر باطنی (معرفت به امامت ائمه و اقرار به شهادتین همراه با عمل)
اسلام، امر ظاهری است و ایمان، امر باطنی.
[در پاسخ به اشکال:] مرحوم مجلسی میگویند شاید بشود گفت مراد از عمل، عمل قلب است. [وقتی انسان] اقرار میکند، ارکان وجودی او هم ـ نه فقط عمل جوارحی او ـ باید کاری را انجام بدهند؛ صرف شهادت نیست. حضرت میفرماید شهادت به اضافۀ این اعمال، ظاهر است و امر باطنی نیست. ممکن است کسی شهادتین بگوید و ملتزم به این ارکان اربعه هم باشد، ولی باطن نداشته باشد و حقیقت در او محقق نشده باشد. [اینها،] صرفاً امور ظاهری است. کأنه میخواهند بگویند همۀ آن چیزی که عامه دارند، ظاهر است و باطن و گوهر ندارد. بله، نماز هست، تراویح هست و این کارها را میکنند، [اما] اینها ظاهر اسلام است؛ هنوز وارد حقیقت باطن اسلام نشدهاند و باطن اسلام به آنها عطا نشده.
[بنابراین] این ظاهر است. «فَهَذَا الْإِسْلَامُ»؛ همین چیزی که عامة الناس دارند، اسلام [است؛] یعنی اینها مسلماناند. بنابراین «يُحْقَنُ بِهِ الدَّمُ»، خون اینها محترم است، اماناتشان محترم است، ازدواج با اینها جایز است و حق ازدواج با مسلمان دارند، این از آثار [اسلام] است.
پس ایمان چیست؟ «وَ قَالَ الْإِيمَانُ مَعْرِفَةُ هَذَا الْأَمْرِ مَعَ هَذَا»؛ اگر در کنار این شهادتین و در کنار این اعمال، «مَعْرِفَةُ هَذَا الْأَمْرِ» هم باشد، [ایمان میآید.] کسی که به امر امامت، عارف باشد، «من عرف هذا الامر»، [کسی که] میفهمد که امر امامت چیست و چرا ما باید به آن ملتزم بشویم و نسبت امامت با توحید چیست، [مؤمن است.]
[پس] کسی که به حقیقت ولایت ائمه عارف نباشد، ظاهر اسلام را دارد، «مَعْرِفَةُ هَذَا الْأَمْرِ مَعَ هَذَا فَإِنْ أَقَرَّ بِهَا وَ لَمْ يَعْرِفْ هَذَا الْأَمْرَ كَانَ مُسْلِماً»؛ اگر [کسی] اقرار به شهادتین کرده باشد و حتی عمل هم داشته باشد، نماز میخواند و روزه میگیرد، [ولی] عارف به امام نباشد، مسلم است.
ـ ایمان، وادی هدایت الهی
حال حکم این مسلم چیست؟ میفرمایند: «وَ كَانَ ضَالًّا»؛ در وادی ضلال است و هنوز به وادی هدایت نرسیده.
پس ممکن است کسی مسلم باشد، ولی ضال هم باشد. در بحث اصناف الناس میآید که حضرت فرمودند مؤمن و کافر و ضال، سه دسته هستند؛ مؤمن که قطعاً بهشتی است، کافر که تهدید به عذاب شده و جهنمی است و [سوم هم کسی است] که ضال است، به حقیقت نرسیده و در وادی ضلال است. در یک روایت دیگر انسانهایی که در وادی ضلال هستند را به چهار دسته تقسیم کردند؛ «أَصْحابُ الْأَعْرافِ»،[۱۵] «خَلَطُوا عَمَلاً صالِحاً وَ آخَرَ سَيِّئاً»،[۱۶] «مُرْجَوْنَ لِأَمْرِ اللَّهِ»[۱۷] و «مُسْتَضْعَفُونَ».[۱۸] [پس] کسی که اقرار کرده، [ولی] به امام نرسیده، مسلمان است. آثار اسلام را دارد، ولی ضال است و در وادی ضلال است؛ هنوز به هدایت نرسیده و مهتدی نیست. آیاتش هم مفصل است. «ثُمَّ اهْتَدى»؛[۱۹] [یعنی] به هدایت نرسیده [بود، ولی] همان قبلیها را داشت.
پس این روایت میفرماید که اسلام، یک امر ظاهری است و باطن اسلام، ایمان است. ایمان چیست؟ این است که مسلمان باشی و حقیقت امر ولایت را هم بفهمی. کسی که به امر امامت عارف نباشد، مؤمن نیست، ولو اینکه مسلمان باشد و احکام اسلام را هم داشته باشد. حال [آيا] کافر است؟ نه، کافر هم نیست، [بلکه] ضال است. حال ممکن است جزء مستضعفین باشد و هنوز به وادی هدایت نرسیده [باشد،] ولی بالأخره هنوز مؤمن نیست.
این روایت از بین این روایات، بهتر و جامعتر توضیح داده. شاید بشود [گفت که] روایت اول و ششم که آثار اسلام و ایمان را گفته بود هم همین معنا را [اراده کرده بود.] «الْإِسْلَامُ يُحْقَنُ بِهِ الدَّمُ وَ تُؤَدَّى بِهِ الْأَمَانَةُ وَ تُسْتَحَلُّ بِهِ الْفُرُوجُ وَ الثَّوَابُ عَلَى الْإِيمَانِ»؛ آن ایمان چیست؟ حضرت میفرماید اولاً آن امر باطنی است و ثانیاً رکن اصلی آن، «مَعْرِفَةُ هَذَا الْأَمْرِ» است، بهاضافه اقرار و عمل. آن چیزی که از احکام ظاهری بر آن بار است، همین چیزی است که عامة الناس دارند؛ شهادتین میگویند و عمل [هم دارند.]
ـ ضرورت جمعبندی طوایف مختلف روایات در نسبت بین اسلام و عمل
البته در بعضی روایات هست که اصلاً عمل شرط نیست و همین که انسان شهادتین را بگوید و انکار ضروریات هم نکند، آثار ظاهری اسلام را دارد و همین سه حکم اصلی و ارث [بر او بار میشود]. حال باید بخوانیم و ببینیم چگونه باید [این روایات را با هم] جمع کرد. بعضی روایات میگوید نمیشود؛ کسی که اصلاً اهل زکات نیست و به نماز و زکات و فروع معتنی نیست، مسلمان نیست. باید ببینیم مفاد [این روایات] چیست؟ کأنه اصلاً شهادتین کسی که معتنی به فروع نیست، اعتبار ندارد؛ در واقع شهادتین او مقبول نیست. در واقع شهادت نمیدهد و دارد بازی میکند.
س: [استحلال موجب خروج از اسلام است؟]
ج: یکی از چیزهایی که حتماً شرط اسلام است و اگر [انسان، آن را] نداشته باشد از اسلام خارج میشود، این است که حلال خدا را حرام نکند و حرام خدا را حلال نکند. اگر کسی حلال را حرام بکند یا حرام را حلال بکند، از اسلام بیرون میرود، ولو که شهادتین را گفته باشد. [مثلاً] میگوید نماز اصلاً جزء اسلام نیست؛ نماز که واجب نیست؛ زکات که واجب نیست؛ فروع را انکار میکند. حال بحث [این است] که آیا انکار فروع، خودش مستقلاً شخص را از اسلام خارج میکند یا به انکار نبوت برمیگردد؟ یعنی [اگر] کسی به نبوت اقرار بکند، معنا ندارد که این ضروریات را انکار کند.
پس اگر شهادتین با استحلال و حلال شمردن حرام خدا یا بالعکس همراه بشود، اسلام نیست و احکام اسلام بر [کسی که این کار را بکند،] مترتب نمیشود. حالا به چه نکتهای؟ به [این] نکته که نفس التزام به فروع، جزء اسلام است؟ یا [اینکه انکار فروع،] به انکار نبوت منتهی میشود؟ معمولاً حرف مشهور فقها این است که [این خروج از اسلام،] از باب انکار نبوت است. حتی میگویند انکار ضروریات هم خودش عامل مستقل نیست که آدم را از اسلام خارج میکند، [بلکه] انکار ضروریات، به این نکته انسان را از اسلام بیرون میکند که به انکار نبوت برمیگردد.
[پس] اسلام عبارت است از اقرار به توحید و نبوت و معاد. اگر کسی به اینها مقر باشد، کاری که منافی با اینها باشد را انجام ندهد و حرفی که منافی با اینها باشد نگوید، مسلمان است و احکام اسلام بر او مترتب است. لذا اگر کسی [اینها را] با زبان انکار کند، از اسلام بیرون میرود؛ حال یا از باب اینکه خود این موجب کفر است یا از باب اینکه معنایش انکار اسلام و انکار رسالت است.
[حال گاهی] کسی انکار زبانی نمیکند [و فقط] انکار عملی میکند. [مثلاً] فقط نماز را عملاً نمیخواند و ملتزم به نماز نیست و بیمبالات است. گاهی هم بیمبالات نیست و یک بار نمازش قضا میشود. [بحث در آنجایی است که شخص] اصلاً نمازخوان نیست و به احکام معتنی نیست و [فقط] شهادتین گفته؛ [آیا] این مسلمان است یا نه؟
این روایت از روایاتی است که دلالت میکند که اسلام، متوقف بر این است که این اعمال هم همراهش باشد؛ اسلام صرفاً شهادتین نیست. یکی از روایاتی که میشود فی الجمله از آن استظهار کرد که اسلام ظاهری در مقابل ایمان، صرفاً شهادتین نیست، بلکه حتماً التزام عملی به فروع اصلی و ارکان [اسلام را دارد، این روایت است؛] «بُنِيَ الْإِسْلَامُ عَلَى خَمْسٍ»؛ [انسان] باید در عمل به صلات، زکات، حج و صوم ملتزم باشد. این اسلام [است،] ولی هنوز ایمان نیست. اینگونه نیست که [اگر] کسی شهادتین بگوید و اینها را هم بیاورد، مؤمن شده؛ همۀ اینها ظاهر است. گوهر باطنی آن چیست؟ «مَعْرِفَةُ هَذَا الْأَمْرِ» است. چیزی که از این روایت استظهار میشود، همین است.
۵. روایت پنجم باب (هممفاد با روایت سوم باب)
روایت پنجم باب هم شبیه همان روایت سوم است که از ابیبصیر نقل شده: «الْحُسَيْنُ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنْ مُعَلَّى بْنِ مُحَمَّدٍ وَ عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ جَمِيعاً عَنِ الْوَشَّاءِ عَنْ أَبَانٍ عَنْ أَبِي بَصِيرٍ»؛ روایت صحیحه است. «عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ»؛ حضرت امام باقر (ع) فرمودند: «قالَتِ الْأَعْرابُ آمَنَّا قُلْ لَمْ تُؤْمِنُوا وَ لكِنْ قُولُوا أَسْلَمْنا». ببینید که حضرت برای این روایت، به چه چیزی تمسک میکنند، میفرمایند: «فَمَنْ زَعَمَ أَنَّهُمْ آمَنُوا فَقَدْ كَذَبَ»؛ اگر [کسی] بگوید این اعرابی که ادعا میکردند، مؤمن بودند، دروغ میگوید و خلاف قرآن است. «وَ مَنْ زَعَمَ أَنَّهُمْ لَمْ يُسْلِمُوا فَقَدْ كَذَبَ»؛ اگر [کسی بگوید اینها] مسلمان هم نبودند، دروغ گفته است. پس اینگونه نیست که یا مؤمن هستی یا مسلمان نیستی؛ نه! ممکن است مسلمان باشی و مؤمن نباشی؛ این [آيه] هم شاهدش است.
پس یکی از شواهد مهم تفکیک بین اسلام و ایمان، این آیه است. اما تفصیل این بحث، اینجا منظور روایات نیست. گرچه شارحین پرداختهاند و بحث کردهاند. بحثهای خوبی هم هست و بهتدریج روشن و واضح میشود.
شخصی میگفت کسی بحث علم اصول را شروع کرد و وارد تعریف شد؛ ۱۸ سال راجع به تعریف اصول بحث کرد، بعد گفت علم اصول تمام شد؛ همهاش همین بود. میشود آدم اینگونه وارد بشود و همۀ بحثها را از اول تفصیل بدهد؛ میشود در تعریف ایمان و کفر، همۀ کتاب [را گفت. اما] اگر بهتدریج در خود روایات پیش برویم، [بهتر است.]
جمعبندی باب
فی الجمله آن چیزی که از این باب استحضار میشود چند چیز است: یک، ایمان غیر اسلام است. دو، یک عده مسلمان هستند و مؤمن نیستند؛ قرآن از آن، به اعراب تعبیر فرموده. [حال] این اعراب چه کسانیاند؟ چرا اعرابیاند؟ چرا مؤمن نیستند؟ سه، اینکه اسلام آثاری دارد و کسی که شهادت را بگوید، احکامی بر او مترتب میشود؛ «يُحْقَنُ بِهِ الدَّمُ وَ تُؤَدَّى بِهِ الْأَمَانَةُ وَ تُسْتَحَلُّ بِهِ الْفُرُوجُ». اینگونه نیست که کسی که شهادتین بگوید و اسلام ظاهری داشته باشد، اثر نداشته باشد. اما یک اثری وجود دارد که مطلوب [است و] آن اثر، بر اسلام بار نمیشود و بر ایمان است که آن ثواب است. چهارم، اینکه در اسلام و ایمان، اقرار هست. پنجم، اینکه اسلام ظاهر است و ایمان باطن. ششم، اینکه شرط ایمان، «مَعْرِفَةُ هَذَا الْأَمْرِ» است. هفتم، این است که اسلام هم بدون عمل نمیشود؛ نمیشود انسان ادعای اسلام کند و شهادتین بگوید، ولی ملتزم به هیچ فرعی نباشد و بگوید مسلمان شده [است.] اینها از این راویات استظهار میشود.
از این روایت چهارم، بهخصوص استفاده میشود که اسلام، قوام [خاصی] دارد. مسلمان آن کسی است که شهادتین گفته، به بنیانهای اسلام ملتزم است و عمل میکند. حال ممکن است به بعضی از فروع فرعی ملتزم نباشد؛ ولی اینگونه نیست که کسی که هیچگونه التزام عملی ندارد و صرفاً اقرار کرده، بگوید تمام شد.
حال باید روایات دیگر را هم ببینیم و جمع کنیم. [اما] اینگونه نیست که [اگر] کسی شهادتین بگوید، از مسلمان ارث میبرد. مثلاً کافر بوده، شهادتینی گفته و دیگر هیچگونه التزام و تعهد عملی به اسلام ندارد، [اینگونه نیست] که بگوییم احکام اسلام مطلقاً بر او مترتب میشود. ممکن است کسی بگوید ترتب احکام اسلام هم شرط دارد.
س: [معنای کفر چیست؟]
ج: کفر چندین اصطلاح دارد: یکی، کفر در مقابل اسلام است. [اگر] اسلام را معنا کنیم و کفر مقابلش را هم ببینیم، اسلام و کفر معنا میشود. یکی، کفر در مقابل ایمان است. [پس کفر] اصطلاحات متعددی دارد، روایاتش هم هست. حتی گاهی به کسی کافر میگویند، [ولی] هیچ کدام از این [معانی، مراد نیست، بلکه مقصود،] کفران نعمت است. در مواردی در قرآن، کفر به معنای کفران نعمت به کار برده شده. «كَفَرُوا»؛ یعنی کفران نعمت کردند.
البته بین اینها یک ارتباطی وجود دارد. ممکن است گاهی کفران نعمت، به کفر در مقابل ایمان هم ختم بشود. مثلاً اگر جایی نعمت، امام باشد، کسی که امام را کفران کند، از وادی ایمان خارج میشود. [بنابراین کفر] اصطلاحات متعددی دارد: یکی از آنها، [کفر] در مقابل شکر است، یکی در مقابل اسلام است و یکی در مقابل ایمان است.
س: [ارتداد چطور؟]
ج: آن معنایی که ارتداد دارد، عمدتاً برای خروج از اسلام است. حداقل اسلامی که مشهور است، شهادتین [است؛] یعنی توحید و نبوت. معاد را هم بعضی مثل مرحوم آقای خویی، اضافه کردهاند که میگویند اینها جزء ارکان اسلام است؛ کسی که به معاد قائل نباشد، مسلمان نیست. واقعش همین است که اگر کسی قائل به معاد نباشد، قائل به نبوت نیست. [حتی] بعضی گفتهاند موحد نیست؛ چون از شئون [پذیرفتن] حضرت حق این است که معاد و رجوع الی الله را هم بپذیرید. لااقل اگر کسی با این همه آیات، به معاد معتقد نباشد، منکر نبوت است. چگونه کسی پیغمبری پیغمبر را قبول دارد و [معاد را قبول ندارد؛] این شدنی نیست. لذا بعضی گفتهاند همان شهادتین کفایت میکند و معاد از لوازم شهادتین است؛ ولی بالأخره معاد هم جزء ارکان شهادتین است.
حال اگر کسی این را داشت و قول و فعلی که بر نفی این اعتقادات دلالت کند از او سر نزد، [مسلمان است.] ممکن است کسی حرفی بزند یا کاری انجام بدهد که دلالت بر این داشته باشد که ملتزم نیست؛ [مثلاً] هتک قرآن بکند، پیداست [که چنین کسی] پیغمبر خدا را قبول ندارد. [اگر] قبول داشته که کتاب الهی را هتک نمیکند. لذا اگر کسی عمداً هتک قرآن کند و بداند، از اسلام بیرون میرود و بعضی از احکام طهارت هم [از او برداشته میشود.]
[در پاسخ به اشکال:] یعنی حتماً باید قائل به امامت ائمه علیهم السلام هم باشد و آنها را امام مفترض الطاعه بداند؛ [باید] آنها را خلفاء الرسول بداند و معتقد باشد. خود این، درجات پیدا میکند. کسی که تا اینجا نیاید، مؤمن نیست؛ یعنی فِرقی از مسلمین که قائل به امامت امیرالمؤمنین (ع) و خلافت حضرت نسبت به نبیاکرم (ص) و ادامه ایشان در ائمه نیستند، مؤمن نیستند و به ثواب اخروی [نمیرسند.] پس چه هستند؟ حتماً جهنمیاند؟ روایت توضیح داد که اینها ضال هستند. [اگر] تا اینجا بیایی، هدایت نیست. [البته این را] باید توضیح داد.
حالا اگر کسی به ائمه اقرار کند، [باید بداند که این هم] لوازمی دارد؛ روایاتش را میخوانیم. ایمان اوصاف دارد، احکام دارد، تکالیف دارد. گاهی ائمه صریحاً میگویند: «لَا تَذْهَبْ بِكُمُ الْمَذَاهِبُ»؛[۲۰] مذاهبی بود که میگفتند عمل لازم نیست و [همین که] امام را قبول دارید، کافی است. «لَا تَذْهَبْ بِكُمُ الْمَذَاهِبُ»؛ شما باید اهل ورع و تقوا باشید؛ مؤمن یعنی این، شیعۀ ما یعنی این. [البته] درجات دارد. منتها باید در روایات بحث کنیم که [آن] حداقلی کمتری که دیگر عالم ثواب و ماندگاری عمل نیست و [فقط] احکام ظاهری است که انسان [با آن] به ثواب میرسد چیست؟
نکتۀ مهمی که تا اینجا روایت وجود دارد این است که اسلام احکامی دارد و ایمان هم احکامی دارد؛ این دو غیر از هم هستند. [ایمان یک] امر باطنی است، [اسلام یک] امر ظاهری است که ثواب بر آن مترتب نمیشود. ایمان امری است که با قلب انسان سروکار دارد. اینها چیزهایی است که از روایات این باب استفاده میشود. مطالب و معارف فراوان دیگر هم هست که از روایات ابواب بعدی استفاده میشود.
اشاره به باب پانزدهم
باب بعد، باب لطیفی است؛ باب «أَنَ الْإِيمَانَ يَشْرَكُ الْإِسْلَامَ وَ الْإِسْلَامَ لَا يَشْرَكُ الْإِيمَانَ»؛ هر کسی که مؤمن است، مسلمان هم هست؛ ولی ممکن است کسی مسلمان باشد و مؤمن نباشد. خیلی نکتۀ لطیفی است.
کأنه با نبیاکرم (ص) دو عالم گشوده شده. ممکن است انسان وارد عالم اول بشود و وارد عالم دوم نشود. با حضرت، همانقدر سیر کرده و به همان اندازه هم بهره میبرد. همین که دعوت حضرت را اجابت کند، در قدم اول با حضرت وارد عالمی میشود که عالم اسلام است و آثاری [بر او] مترتب میشود؛ ولی یک عالم دیگر هم هست که باید وارد آن عالم بشود که آن، عالم ایمان است. مثل حرم و کعبه. این تشبیه دو عالم است.
[پس] با حضرت دو وادی در عالم گشوده میشود. وقتی که حضرت دعوت میکنند، ما را سیر میدهند و اول وارد وادی اسلام میکنند؛ بعد وارد وادی ایمان میکنند. هر کسی میخواهد وارد وادی ایمان بشود، باید از وادی اسلام عبور کند. نمیشود کسی وارد کعبه بشود و از حرم عبور نکرده باشد. این مفاد این روایات است.
[ینابراین] دو عالم است و هر عالم هم اثر خود را دارد. آثاری که بر ورود به عالم ایمان مترتب میشود، آثار اصلی است. [اسلام،] مقدمه هست، ولی اگر از آن عالم عبور نکنی به ایمان نمیرسی. باید از آن [عبور کرد.] نمیشود آدم بدون اسلام، وارد وادی ایمان بشود.
این نکتۀ مهمی است که دو عالم است، ولی این عالم در طول آن عالم و باطن آن عالم است. باید از اینجا بروی و به آن عالم برسی. آثار و احکام و اوصافی دارند، ولی [باید] از این وادی عبور کنی.
اگر در این وادی بمانی و وارد آن وادی نشوی، به حقیقت و باطن این هدایت و دعوت نرسیدهای و با حضرت همراهی نکردهای؛ معیت شما فقط در ظاهر است و در باطن با حضرت همراه نشدهای؛ سیرت با حضرت، متوقف شده [است.] وقتی حضرت به عالم آمدند، عوالمی را گشودند که اولین آن، عالم اسلام است. [ایشان] همه را وارد اسلام کردند، ولی میخواستند بعد [از آن، ما را] وارد وادی ایمان کنند.
[اگر] با حضرت سیر کنی، به ایمان میرسی. [اگر هم] سیر نکنی از آثار اسلام برخوردار میشوی، ولی به آن باطن دعوت حضرت و اساس دعوت حضرت نمیرسی؛ سیر تو محدود میشود. آثار این سیر محدود، در عالم دنیاست. [وقتی] وارد عالم برزخ بشوی، این بهرهمندی تمام میشود. انتفاع [تو] از حضرت تا همین حد خواهد بود و اینقدر از هدایت حضرت برخوردار میشوی.
پس هر کسی که میخواهد مؤمن بشود، باید مسلم بشود و بعد مؤمن بشود. ولی سیر به سمت باطن است. [عالم ایمان،] عالم دیگری است که باید وارد آن عالم بشوید و در آن عالم با حضرت سیر کنید.
پاورقیها
۷
. «عَنْ عُبَيْدِ بْنِ زُرَارَةَ قَالَ سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ عَنِ الْكَبَائِرِ فَقَالَ هُنَّ فِي كِتَابِ عَلِيٍّ سَبْعٌ الْكُفْرُ بِاللَّهِ وَ قَتْلُ النَّفْسِ وَ عُقُوقُ الْوَالِدَيْنِ وَ أَكْلُ الرِّبَا بَعْدَ الْبَيِّنَةِ وَ أَكْلُ مَالِ الْيَتِيمِ ظُلْماً وَ الْفِرَارُ مِنَ الزَّحْفِ وَ التَّعَرُّبُ بَعْدَ الْهِجْرَةِ قَالَ فَقُلْتُ فَهَذَا أَكْبَرُ الْمَعَاصِي قَالَ نَعَمْ قُلْتُ فَأَكْلُ دِرْهَمٍ مِنْ مَالِ الْيَتِيمِ ظُلْماً أَكْبَرُ أَمْ تَرْكُ الصَّلَاةِ قَالَ تَرْكُ الصَّلَاةِ قُلْتُ فَمَا عَدَدْتَ تَرْكَ الصَّلَاةِ فِي الْكَبَائِرِ فَقَالَ أَيُّ شَيْءٍ أَوَّلُ مَا قُلْتُ لَكَ قَالَ قُلْتُ الْكُفْرُ قَالَ فَإِنَّ تَارِكَ الصَّلَاةِ كَافِرٌ يَعْنِي مِنْ غَيْرِ عِلَّةٍ»؛ کافی، ج۲، ص۲۷۸.
۹
. «قالَتِ الْأَعْرابُ آمَنَّا قُلْ لَمْ تُؤْمِنُوا وَ لكِنْ قُولُوا أَسْلَمْنا وَ لَمَّا يَدْخُلِ الْإيمانُ في قُلُوبِكُمْ وَ إِنْ تُطيعُوا اللَّهَ وَ رَسُولَهُ لا يَلِتْكُمْ مِنْ أَعْمالِكُمْ شَيْئاً إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحيمٌ»؛ سورۀ حجرات، آیۀ۱۴.
۱۰
. «يَمُنُّونَ عَلَيْكَ أَنْ أَسْلَمُوا قُلْ لا تَمُنُّوا عَلَيَّ إِسْلامَكُمْ بَلِ اللَّهُ يَمُنُّ عَلَيْكُمْ أَنْ هَداكُمْ لِلْإيمانِ إِنْ كُنْتُمْ صادِقينَ»؛ سورۀ حجرات، آیۀ۱۷.
۱۲
. «يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا لا تُقَدِّمُوا بَيْنَ يَدَيِ اللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ اتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ سَميعٌ عَليمٌ»؛ سورۀ حجرات، آیۀ۱.
۱۳
. «يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا لا تَرْفَعُوا أَصْواتَكُمْ فَوْقَ صَوْتِ النَّبِيِّ وَ لا تَجْهَرُوا لَهُ بِالْقَوْلِ كَجَهْرِ بَعْضِكُمْ لِبَعْضٍ أَنْ تَحْبَطَ أَعْمالُكُمْ وَ أَنْتُمْ لا تَشْعُرُونَ»؛ سورۀ حجرات، آیۀ۲.
۱۴
. «عَنْ أَبِي حَمْزَةَ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ قَالَ بُنِيَ الْإِسْلَامُ عَلَى خَمْسٍ عَلَى الصَّلَاةِ وَ الزَّكَاةِ وَ الصَّوْمِ وَ الْحَجِّ وَ الْوَلَايَةِ وَ لَمْ يُنَادَ بِشَيْءٍ كَمَا نُودِيَ بِالْوَلَايَةِ»؛ کافی، ج۲، ص۱۸.
۱۵
. «وَ نادى أَصْحابُ الْأَعْرافِ رِجالاً يَعْرِفُونَهُمْ بِسيماهُمْ قالُوا ما أَغْنى عَنْكُمْ جَمْعُكُمْ وَ ما كُنْتُمْ تَسْتَكْبِرُونَ»؛ سورۀ اعراف، آیۀ۴۸.
۱۶
. «وَ آخَرُونَ اعْتَرَفُوا بِذُنُوبِهِمْ خَلَطُوا عَمَلاً صالِحاً وَ آخَرَ سَيِّئاً عَسَى اللَّهُ أَنْ يَتُوبَ عَلَيْهِمْ إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحيمٌ»؛ سورۀ توبه، آیۀ۱۰۲.
۱۷
. «وَ آخَرُونَ مُرْجَوْنَ لِأَمْرِ اللَّهِ إِمَّا يُعَذِّبُهُمْ وَ إِمَّا يَتُوبُ عَلَيْهِمْ وَ اللَّهُ عَليمٌ حَكيمٌ»؛ سورۀ توبه، آیۀ۱۰۶.
۱۸
. «وَ اذْكُرُوا إِذْ أَنْتُمْ قَليلٌ مُسْتَضْعَفُونَ فِي الْأَرْضِ تَخافُونَ أَنْ يَتَخَطَّفَكُمُ النَّاسُ فَآواكُمْ وَ أَيَّدَكُمْ بِنَصْرِهِ وَ رَزَقَكُمْ مِنَ الطَّيِّباتِ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ»؛ سورۀ انفال، آیۀ۲۶.
۱۹
. «وَ إِنِّي لَغَفَّارٌ لِمَنْ تابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ صالِحاً ثُمَّ اهْتَدى»؛ سورۀ طه، آیۀ۸۲.
۲۰
. «عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ قَالَ لَا تَذْهَبْ بِكُمُ الْمَذَاهِبُ فَوَ اللَّهِ مَا شِيعَتُنَا إِلَّا مَنْ أَطَاعَ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ»؛ الکافی، ج۲، ص۷۳.