بسمالله الرحمن الرحیم
تقریر فلسفه اصول، جلسه ۱۴۵ – سه شنبه ۰۹-۰۲-۱۴۰۴
استاد میرباقری
حقیقت اعتبار
نسبت ادراکات با اختیار
در جلسه گذشته این نکته مطرح شد که -با توجه به اینکه گوهره تفاوت بین ادراکات حقیقی و اعتباری این است که ادراک اعتباری با اختیار انسان تولید میشود،- نسبت بین اختیار و ادراکات اعتباری و حقیقی چیست؟ در برخی از دستگاههای فکری که قائلند که اختیار هم ذیل روابط علیّت عمل میکند، پس در واقع ادراک اعتباری هم همانند ادراک حقیقی ذیل قواعد علیّت شکل میگیرد و تفاوت گوهری بین این دو باقی نمیماند.
اما طبق این دستگاه فکری که اختیار ذیل قواعد علیّت شکل نمیگیرد نیز این بحث باید مورد دقت قرار بگیرد که آیا فقط ادراک اعتباری ذیل اختیار شکل میگیرد یا ادراک حقیقی هم ذیل اختیار شکل میگیرد؟ اگر قائل شدیم که بسیاری از ادراکات حقیقی هم محصول گمانهزنی و نظریهپردازیهایی است که دارای فرآیند اختیاری هستند، این بحث جدی میشود که پس تفاوت بین ادراک حقیقی و اعتباری چیست؟
در واقع در این دیدگاه ادراک حقیقی در عین اینکه نسبتی با واقع دارد، نسبتی هم با اختیار دارد؛ همچنین ادراک اعتباری هم در عین اینکه اختیاری است روابط واقعی را نیز شکل میدهد، لذا اساساً هر دو ادراک در نسبت بین اختیار و واقعیت شکل میگیرند.
همانطور که گفته شد مرحوم علامه طباطبایی در مقاله ششم در پاسخ به فلاسفه مادی که همه ادراکات انسان را تحت تأثیر شرایط زیست طبیعی و اجتماعی انسان دانستهاند، میفرمایند در این دیدگاه بین ادراکات حقیقی و اعتباری خلط شده است. مرحوم شهید مطهری در توضیح این مطلب مسئله قابل توجهی را مطرح کرده و میفرمایند که در علوم تجربی تحقیقاتی شده است که نشان میدهد موجودات زنده تابع محیط طبیعی و شرایطی که دارند قوای خود را شکل میدهند و خود را با محیط زیست خود تطبیق میدهند؛ ایشان در ادامه این نکته را میپذیرند ولی بحث را دقیقتر کرده و میفرمایند که موجودات زنده خود را با نظام احتیاجاتی که دارند تطبیق میدهند و سپس بحث را به قوای ادراکی انسان منتقل کرده و این مسئله را مطرح میفرمایند که آیا ادراک انسان نیز همانند قوای دیگری که دارد تحت تأثیر احتیاجات اوست یا خیر؟
سپس ایشان میفرمایند از نظر برخی از اندیشمندان غربی قوه عاقله انسان نیز تحت تأثیر نظام نیازمندیهای انسان است لذا با تغییر نظام نیازمندیهای او دستگاه محاسباتی او نیز تغییر پیدا میکند. ایشان میفرمایند در این صورت ادراکات انسان نسبی شده و طبیعتاً پایگاه تفاهم و اثبات و استدلالی هم نخواهند داشت لذا نمیتوان گفت که ادراکات انسان مطلقاً تحت تأثیر احتیاج او شکل میگیرند. سپس ایشان در تبیین این مسئله میفرمایند که اصل این مسئله که در علوم تجربی مطرح شده صحیح است اما استنتاجی که از آن شده خطاست زیرا اگر احتیاجات انسان بر قوه نظری و ادراکات حقیقی او تاثیری بگذارد پایگاه تفاهم از بین میرود، زیرا در این نگاه حتی بدیهیات هم تحت تأثیر شرایط پیرامونی شکل میگیرد و اساساً همه فهمها به شرایط زندگی افراد بازگشت پیدا میکند و تکیهگاهی برای تفاهم باقی نمیماند؛ البته این نکته را میتوان پذیرفت که نظام احتیاجات انسان بر اعتباریات تاثیرگذار است.
در بررسی فرمایش ایشان باید توجه داشت که مصب اصلی بحث این نیست که آیا شرایط پیرامونی یا نظام احتیاجات انسان فهم را شکل میدهند یا خیر؟ بلکه مصب اصلی بحث این است که آیا اختیار انسان بر فهم او تاثیرگذار است یا خیر؟ اگر مصب بحث را نکته اول قرار دهیم همانطور که ایشان میفرمایند دچار نسبیتی خواهیم شد که اساساً فهم را زیر سؤال میبرد اما در نگاه دوم دچار چنین اشکالی نخواهیم شد.
در واقع مصب اصلی بحث این است که آیا انسان در فهم خودش تابع قواعد علیّت است و جبر علیّتی بر فهم او حاکم است یا اختیار او در فهمش تاثیرگذار است و این تأثیر باعث میشود که فهم او از جبر علیّتی خارج شود؟ پاسخ صحیح این است که اختیار انسان در فهم او مؤثر است و نمیتوان قائل شد که انسان در فهم خود مجبور است. البته دخالت اختیار انسان در سطوح مختلف فهم او متفاوت است؛ مثلاً گاهی از دیدن یک منظره فهمی در قوه فاهمه انسان شکل میگیرد ولی گاهی برای تحلیل اتفاقی که در عالم افتاده است نظریهپردازی میکند.
وقتی صدرالمتالهین در نگاه خود به عالم نظریهای را تولید کردهاند که با آن کل هستی را تفسیر میکنند و در مقابل ایشان میرداماد نظریه دیگری را تولید کردهاند که نظام خلقت را متفاوت با صدرالمتالهین تحلیل میکند! روشن است که دخالت اختیار در این سطح از نظریهپردازیهای بسیار بیشتر از دخالت آن در سطوح نازلتر از فهم مثل فهم از حرارت است که همه انسانها به صورتی خلق شدهاند که از حرارت زیاد احساس درد میکنند. البته برخی با ریاضتهایی که میکشند در همین سطح از فهم نیز دخالت میکنند. در احوالات برخی از علمای ما هم آمده است که با ذکری که میگفتند دردی که از عمل جراحی عارض میشود را احساس نمیکردهاند. یعنی انسان حتی میتواند در ادراک حسی خود هم دخالت کند اما سطح دخالت در این ادرارکات مربوط به هر شخصی نیست.
باید توجه داشت که محوریترین اختیار انسان، اختیار او در نسبت با پرستش خدای متعال است. اگر در مقابل خدای متعال تواضع کند و پرستش خدای متعال را اختیار کند تمام نظام روابط او با عالم شکل خاصی پیدا میکند که کاملاً متفاوت با صورتی است که در مقابل خدای متعال استکبار کند. در مرحله دوم و به تبع استکبار یا عبودیت نظام خُلقیات و نظام حساسیت انسان شکل میگیرد و در مرحله سوم نوبت به شکل گرفتن ادراکات انسان میشود. بنابراین ادراک انسان متناسب با اختیار او نسبت به پرستش خدای متعال و نظام حساسیتهای او شکل میگیرد. به تعبیر دیگر اختیار انسان در نسبت با پرستش خدای متعال جایگاه خاصی در عالَم به او میدهد که متناسب با آن، فهم او از عالم شکل میگیرد که از آن تعبیر به ادراک اولیه میکنند. وانگهی این ادراک اولیهای است که تأثیر اختیار در آن بسیار کمرنگتر از تاثیر در ادراکاتی است که که کاملاً با اختیار انسان ایجاد میشود؛ مثل نظریهپردازی نسبت به اینکه اصالت با وجود است یا ماهیت. اینکه در قرآن راجع به برخی از کفار میفرماید: «إِنَّهُ فَکَّرَ وَ قَدَّرَ * فَقُتِلَ کیفَ قَدَّرَ * ثُمَّ قُتِلَ کیفَ قَدَّرَ * ثُمَّ نَظَرَ * ثُمَّ عَبَسَ وَ بَسَرَ * ثُمَّ أَدْبَرَ وَ اسْتَکبَرَ * فَقالَ إِنْ هذا إِلاَّ سِحْرٌ یؤْثَرُ * إِنْ هذا إِلاَّ قَوْلُ الْبَشَرِ» به همین معناست که او با اختیار خود به صورت خاصی تفکر کرد که به اعراض از قرآن و نسبت دادن سحر به آن رسید.
البته باید به دو نکته توجه داشت؛ اول اینکه نظام اختیارات و نظام فاعلیتی وجود دارد که همه این اختیارات بر هم دیگر تأثیر میگذارند و انسان درون این نظام آفریده شده است؛ اما وقتی این تأثیر و تاثرات را طبقهبندی میکنیم درمییابیم که اصلیترین و محوریترین عامل مؤثر که جهتگیری اصلی انسان را شکل میدهد همان پرستش و استکبار است و همه تأثیر و تاثرات دیگر تابع جهتگیری اصلی نسبت به خدای متعال و دستگاه حق و باطل او خواهد بود؛ لذا شخصی که ذیل ولایت نبی اکرم صلی الله علیه و آله است نسبت به کسی که ذیل ولایت طاغوت باشد تاثری متفاوت از عالم دارد. نکته دوم هم این است که انسان متعلق به مشیت و رحمت الهی خلق شده است و در اختیار خود مطلق و رها نیست که هر اختیاری که بخواهد بکند که در این صورت دچار نسبیتی خواهیم شد که امکان تفاهم به صورت کلی رخت برخواهد بست؛ البته انسان میتواند در نحوه تعلق خود به خدای متعال تلاش کند که تعلق مؤمنانه پیدا کند یا تعلق کافرانه که در واقع تعلق حیوانی است، اما به هرحال ذیل مشیت خدای متعال اختیار میکند.
در مقابل این نگاه که فهم انسان را تابع پرستش میداند این تلقی وجود دارد که دستگاه عقل نظری انسان از بدیهیات ثابتی آغاز میکند که بین همه انسانها مشترک هستند و در حرکت فکر خود از بدیهیات به سمت نظریات حرکت میکند که اگر طبق قواعد منطق صوری حرکت کند فهم او مطابق با واقع خواهد بود. لکن به نظر میرسد که پرستش انسان نسبت به بدیهیاتی که در دستگاه فهم او شکل میگیرد نیز مؤثر است؛ لذا مرحوم علامه طباطبایی در برهان صدیقین میفرمایند حقیقت وجود بالضرورة الازلیه ضروری است و این مطلب آبده البدیهیات است؛ یعنی حضرت حق به نحو ضرورت ازلی ابده البدیهیات است و اصل تناقض هم به این مقدار بدیهی نیست. در مقابل هم کفاری قرار دارند که هیچ استدلالی را بر وجود خدای متعال نمیپذیرند. معنای این اختلاف این است که اختیار مؤمن و کافر نسبت به پرستش خدای متعال در فهم او از بدیهیات نیز تاثیرگذار است.
اینکه گفته میشود فقهاء ظنناء هستند و فلاسفه اهل یقین هستند به همین دلیل است که مسیر رسیدن به یقین را بیربط به حضرت حق میدانند؛ درحالی که فقها به فرمایش معصومین علیهم السلام تکیه میکنند که پایگاه حق است و فوق برهان است و در مقابل فلاسفه به محصول تفکراتی تکیه میکنند که توسط خود ایشان تولید شده است.
بنابراین اگر مصب اصلی بحث را نسبت بین نظام نیازمندیها و فهم بدانیم یا دچار نسبیت خواهیم شد و یا جبر علیّتی اما اگر مصب اصلی بحث را در نسبت بین اختیار و فهم بدانیم میتوان نسبتی بین آنها برقرار کرد که نه به نسبیت دچار شویم و نه جبر. البته در این صورت نیازمند تبیین جدیدی از دستگاه معرفت انسان هستیم که این مدعا را به سرانجام برساند.