جلسه چهارم: «فِی أَنَّ الْإِیمَانَ مبثوث لِجَوَارِحِ الْبَدَنِ كُلِّهَا» (باب هجدهم)
نوشتۀ پیشِرو متن اولین جلسه از درس شرح کتاب ایمان و کفر کافی شریف است که توسط آیتالله میرباقری در تاریخ ۲۹ مهرماه ۱۴۰۴ در مدرسۀ معارفی درایه ارائه شده است.
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم الحمدلله رب العالمین اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم والعن اعدائهم
.
مرور اجمالی باب ۱۴ و ۱۵ و ۱۶
در کتاب ایمان و کفر، از ابوابی که ماهیت ایمان را توضیح میداد بحث میکردیم و سه باب را خواندیم. در این ابواب، اجمالاً نکاتی در باب ایمان و کفر ذکر شده [است. از جملۀ این نکات، این است که] ایمان، عقد قلب است؛ ایمان امر باطنی است؛ ایمان از اسلام ارفع است؛ ایمان با اسلام مشارکت میکند؛ تا انسان وارد وادی اسلام نشود، نمیتواند به وادی ایمان وارد بشود؛ «وَ هُوَ دَارٌ»؛[۱] ایمان چیزی است که قوامش به عمل است، بهگونهای که مخالفت و معصیت کبیره یا اصرار بر صغیره، موجب خروج از ایمان میشود؛ ایمان منشأ ثواب است. از این دست احکام، [در این چند باب آمده است.]
اسلام هم «الْإِقْرَارُ بِاللِّسَانِ» و شهادتین است؛ [البته در] بعضی روایات آمده که [اسلام،] شهادتین و نماز و روزه است. [اسلام، یک] امر ظاهری است و مربوط به باطن نیست؛ منشأ ثواب نیست. [اسلام،] آثاری دارد؛ مثل جواز نکاح، ارث و حفظ شدن خون و حفاظت از دم، ولی ثواب بر اسلام مترتب نیست. اینها بحثهایی بود که اجمالاً در باب اسلام و ایمان گفته شد. هر کدام هم موضوعی است که اگر مستقلاً در روایات محل بحث قرار بگیرد، جای دقت دارد.
حقیقت ایمان، تفصیل دین و توحید
ایمان قلبی، صرفاً به یک امر اجمالی نیست. وقتی دین تفصیل پیدا میکند، مؤمن آن کسی است که قلبش ملتزم به تفاصیل دین باشد. اگر [دین] برای اعضا و جوارح، شرایعی، تکلیفی معین میکند، [انسان باید به آن تکالیف ایمان داشته باشد و] نگوید ایمان صرفاً یک امر کلی مبهم معنوی است و این شرایع، جزء دین نیست. وقتی دین الهی بسط پیدا میکند، بسط همان حقیقت توحید است. خدای متعال احکام را در عرض توحید جعل نفرموده. اینگونه نیست که ما مکلف به توحید باشیم و در عرض توحید، به نماز و روزه و حج هم مکلف باشیم، [بلکه] اینها مناسک توحید هستند. وقتی خدای متعال دین را بسط میدهد، در واقع توحید دارد بسط پیدا میکند.
این بسط توحید است. این بسط هم یک قواعدی دارد و خدای متعال با یک سری سنت این احکام را بسط میدهد. در شرایط مکه به یک نحو است و در مدینه به یک نحو؛ احکام، بهتدریج بسط پیدا میکنند.
[حال] وقتی دین بسط پیدا میکند، کسی مؤمن میشود که قلبش به تمام این دین ملتزم باشد. وقتی دین تفصیل پیدا میکند، مؤمن کسی است که همۀ این تفصیل در قلب او وارد بشود و به آن ملتزم، تسلیم و راضی بشود؛ [یعنی] در مقابل هیچیک از اینها، انکار نکند. مثلاً [نگوید] حج دیگر چیست؛ فلان حکم یعنی چه. [مؤمن،] ملتزم است و میداند که اینها، تفصیل همان اسلام و همان دین است. [همان دین است] که دارد بهتدریج و بر اساس حکمت، بسط پیدا میکند. مؤمن کسی است که هرچه این دین الهی بسط پیدا میکند، تماماً میپذیرد؛ نه [اینکه] فقط به اصول مؤمن باشد. مؤمن کسی است که به تفصیلات دین که شرایع و دعائم است، قلباً ملتزم است.
بررسی تعارض ظاهری دو دسته روایت( شرط اسلام، صرف اقرار یا الزام عملی)
[مثلاً] اینکه اسلام فقط اقرار است یا عمل هم جزء آن است؟ به نظر میآمد که بعضی از این روایات یک مقدار با هم متهافت بودند. مثلاً در یک مورد داشتیم «وَ الْإِسْلَامُ إِقْرَارٌ بِلَا عَمَلٍ»،[۲] در بعضی روایات هم بود که نماز و روزه هم جزء اسلام هستند. [مثلاً روایتی فرموده است که] اسلام همین چیزی است که ظاهری است و مسلمانها دارند؛ شهادتین میگویند، نماز میخوانند و روزه میگیرند و تا [وقتی که انسان] به «مَعْرِفَةُ هذَا الْأَمْرِ»[۳] نرسد، مؤمن نمیشود. به نظر میآمد که اینها متهافت است.
[اما] این تهافت، قابل حل است. میشود اینها را موضوع بحث قرار داد. هر کدام، یک مسئله در باب ایمان و اسلام است که مثل یک فرع فقهی، میشود از آن بحث کرد و ادلهاش را دید و تعارضاتش را حل کرد و جمع دلالی بینشان برقرار کرد. مثلاً واضح است که بر اساس مجموع روایات، اسلام با ترک عمل، از بین نمیرود و انسان از اسلام خارج نمیشود. آن چیزی که [انسان را] از اسلام خارج میکند، استحلال است؛ منتها گاهی یک ترک عمل، خودش نوعی استحلال است.
بنابراین [مقصود] آن روایاتی که میگوید [اسلام، فقط] اقرار است و عمل در آن شرط نیست، یعنی اگر کسی نماز نخواند، از اسلام بیرون نمیرود. به خلاف ایمان که روایت میگوید مرتکب کبیره و کسی که فرائض را ترک میکند، از ایمان خارج میشود. در عین حال، گاهی ممکن است که یک ترک عمل، موجب استحلال باشد و ظهور در استحلال داشته باشد؛ اگر اینگونه بشود، این ترک، با اسلام منافات دارد. این، آثار فقهی هم دارد. آقایان در مسائل فقهی بحث کردهاند که اگر کسی مثلاً فرائض را ترک بکند، کافر است یا نه؛ روایات مفصلی هم در ابواب صلات و حج و زکات، [در این رابطه، وجود] دارد. پس اینها قابل جمع هستند.
[بنابراین] هر کدام از این احکام و عناوینی که در این روایات برای ایمان ذکر شده است ـ مثلاً اینکه ایمان منشأ ثواب است ـ خودش یک مسئله است. میشود روایات ذیل اینکه ایمان منشأ ثواب است را بیاوریم و کسی بگوید اینها با بعضی از روایات، مثل همان روایتی که قبلاً خواندیم که «مَن جَاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثَالِهَا
وَ زَعَمْتَ أَنَّهُمْ مُجْتَمِعُونَ عَلَى الصَّلَاةِ وَ الزَّكَاةِ وَ الصَّوْمِ وَ الْحَج»،[۴] معارض است؛ [چون] ظاهر [روایت،] این بود که حضرت این [آيه] را بر مسلمین غیرمؤمن هم بار کردهاند. حال چگونه ثواب، [مترتب] بر ایمان است، در حالی که آنها هم «مَن جَاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثَالِهَا» نمازشان ده برابر ثواب دارد؟ باید این تهافت، حل بشود.
هر مسئلهای از این مسائل اگر مثل یک مسئلۀ فقهی مورد بحث قرار بگیرد، قابل دقت است و معارف زیادی هم افزوده میشود؛ عمده این روایات جمع دلالی هم دارند و کارشان به تعارض نمیکشد. ولی جمع دلالی اینها هم تفتّن میخواهد.
معرفی باب هفدهم (تفصیل معانی اسلام، ایمان و تدریج تنزل ایمان)
باب بعدی که ایشان مطرح کردهاند، بابی است که عنوانی برای آن ذکر نکردهاند. [در این باب،] یک روایت بسیار مفصل و طولانی است که مرحوم مجلسی هم در مرآت العقول میگویند: «إنما لم يعنون الباب لأنه قريب من البابين السابقين في أنه مشتمل على معاني الإسلام و الإيمان».[۵] [روایات این باب،] در این جهت که معانی اسلام و ایمان را ذکر میکنند، مثل روایات سابقاند، ولی تفصیلها و فوائد فراوان [دیگری] در آنها هست؛ لذا [ایشان این روایت را] یک باب مستقل قرار دادهاند. دو روایت هم بیشتر [در این باب] نیست.
عمده این باب، روایت اول است که بحث تدریجِ تنزلِ ایمان را توضیح میدهد [و میفرماید] احکامی که راجع به بسط ایمان وارد شده است، بهتدریج وارد شده. [در این روایت،] آیات مکی و آیات مدنی، با هم مقایسه میشوند. لذا این روایت را بعد از بحث «دعائم الاسلام» میخوانیم. ایشان هم [این باب را] بعد از آن ابواب ذکر کردهاند، منتها چون ما از ابوابی شروع کردیم که ایمان و اسلام را توضیح میداد، [بحث دعائم را رد کردیم؛ لذا] این [باب] را بعد از باب شرایع بحث میکنیم. [این روایت،] آیات فراوان و بحث بسیار جدی دارد؛ مرحوم مجلسی هم شرح مفصلی برای آن زدهاند.
باب هجدهم «فِی أَنَّ الْإِیمَانَ مبثوث لِجَوَارِحِ الْبَدَنِ كُلِّهَا»
عنوان باب بعدی که مطرح کردهاند، «بَابٌ فِي أَنَّ الْإِيمَانَ مبثوث لِجَوَارِحِ الْبَدَنِ كُلِّهَا» [است؛ یعنی] ایمان در همۀ جوارح بدن انسان منتشر میشود. اینگونه نیست که فقط یک امر قلبی باشد و در قلب باقی بماند؛ «مبثوث لِجَوَارِحِ الْبَدَنِ كُلِّهَا». [مرحوم کلینی] هشت روایت را در این باب ذکر کردهاند که بعضیهایشان خیلی به باب مرتبط نیستند، [ولی] میشود آنها را بهگونهای معنا کرد که به باب مرتبط بشوند.
در ابواب قبلی [آمده بود] که ایمان یک امر قلبی و باطنی است و متقوم به عمل است؛ افزودهای که در این باب هست، [این است که] ایمان منتشر میشود. [انتشار ایمان] غیر از آن است که ایمان متقوم به عمل است و باید عمل بیاورید و اگر عمل را ترک کنید، مؤمن نیستید. [این باب] میخواهد بگوید ایمان در جوارح انسان، منتشر میشود.
ـ کیفیت انتشار ایمان از قلب به جوارح
نحوۀ انتشاری که توضیح میدهند، این است که خدای متعال برای اعضاء و جوارح، فرائضی قرار داده؛ کأنه اینها، ایمان این اعضاء و جوارح هستند. اگر [جوارح انسان] این افعال را انجام بدهند، مؤمناند و اگر انجام ندهند، مؤمن نیستند.
با توجه به اینکه عملی که شرط ایمان است، یک عمل خاص است، شاید اینگونه باشد که ایمانی که در قلب انسان است، این است که انسان نسبت به خدای متعال، نبیاکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) و رسالت ایشان و به ما جاء به، اقرار قلبی داشته باشد. کما اینکه در بعضی روایات همین باب [آمده] است. مؤمن، کسی است که قلباً نسبت به اینها ملتزم است و تصدیق میکند و تسلیم میشود و راضی است و منکر نیست. در همین حدیث میخوانیم که اینها، ایمان قلبی است.
ـ انتشار ایمان قلبی در همه قوا
حالا وقتی قلب به اینها ملتزم بشود، باید آن امر ایمانی خودش را در قوا بسط بدهد؛ [چون] این قلب، امیر بدن است و به تعبیر روایات، فرماندۀ قواست. اگر [قلب] به این ملتزم است که باید نماز خواند و نماز جزء ایمان و جزء دستورات الهی و جزء دین است، باید به قوای خودش فرمان بدهد که نماز بخوانند. اگر دستوراتی برای چشم نازل شده، قلب بعد از اینکه ملتزم بشود، باید فرمان بدهد. [حال] وقتی قلب فرمان میدهد، آن ایمان از قلب به قوا منتشر میشود.
پس مناسک ایمان قوا که نازل میشود آن دستورات است ایمان به آن دستورات، میشود ایمان قلبی؛ انتشار آن ایمان به جوارح هم به این [شکل] است که قلب فرمان بدهد و آن التزام خودش را جاری کند. در واقع وقتی [که قلب] فرمان میدهد، آن نور ایمان و حقیقت ایمان، از طریق این امر، در قوا جاری میشود و [این قوا،] نورانی میشوند و امتثال میکنند. از روایات هم استفاده میشود که این قوا، مسخراتاند و حق تخلف ندارند. خدای متعال بهگونهای قرار داده که گوش و چشم انسان، تابع فرمان قلب باشد.
بنابراین آن اسلام و دینی که از بالا نازل میشود، بسط پیدا میکند و نسبت به قوا و جوارح انسان، تعیین تکلیف میکند و حدودی برای آن معین میکند. [حال] قلب باید ملتزم بشود. هرچه التزام قلب تفصیلیتر [باشد،] یعنی معرفتش به دین بیشتر و ایمانش کاملتر [است.] در روایت نقل شده: «بِالدِّرَايَاتِ لِلرِّوَايَاتِ يَعْلُو الْمُؤْمِنُ إِلَى أَقْصَى دَرَجَاتِ الْإِيمَانِ»؛[۶] کأنه وقتی که انسان به معرفت درایت میرسد، ایمان او دارد تفصیل پیدا میکند و رشد میکند.
پس قلب باید نسبت به تفاصیل دین، ملتزم بشود که این تفصیل ایمان میشود. بعد که ملتزم شد، قوا [باید] امتثال بکنند؛ مگر اتیان قوا، از فرمان قلب جداست؟! قلب بر اساس آن تسلیمی که شده و تصدیقی که کرده، فرمان جاری میکند و از طریق این فرمان، آن حقیقت ایمان، در قوا جاری میشود. این فرمانی که قلب میدهد، در جوارح بسط پیدا میکند، جاری میشود و لذا امتثال میکنند. اینگونه نیست که آن فرمان، علت اعدادی باشد، [بلکه] واقعاً فرمان در جوارح انسان، جاری میشود. وقتی انسان فرمان قلب را میبرد، واقعاً میبیند که این فرمان قلب است که دارد جاری میشود. آن اراده و فرمانی که از قلب میآید، دارد در چشم انسان جاری میشود، نه اینکه آن فرمانی که قلب میدهد، مُعِد باشد و چشم [هم کار خودش را بکند؛] این نیست؛ [آن امر] واقعاً جریان پیدا میکند.
ـ تحقق ایمان اعضاء به امتثال دستورات
بنابراین اگر گفته شده ایمان اعضا امتثال دستورات است، معنایش این است که خدای متعال دینش را بسط میدهد و قلب باید به آن ایمان ملتزم بشود. وقتی ملتزم شد، باید فرمان بدهد. وقتی فرمان میدهد، قوا بر اساس آن امر، تبعیت میکنند؛ [لذا] قوا مؤمن میشوند. [پس] آن حقیقت، در قوا جاری میشود و نتیجهاش هم امتثال است. وقتی چشم مؤمن میشود که نور ایمان از قلب به چشم برسد و چشم، آن دستورات را امتثال کند.
این ظاهر روایت است. روایت اینگونه فهمیده میشود. منتها در این روایت، معارف بسیار زیادی وجود دارد. شاید دهها آیه در این روایت باشد که هر کدام هم بحث جدی تفسیری داشته باشد و مفسرین هم بعضیهایشان را مفصل بحث کرده باشند. بحثهای کلامی و بحثهای تفسیری [در این روایت وجود] دارد، [ولی ما] نمیخواهیم به تفصیل وارد تفسیر این آیات بشویم، و الا از غرض خودمان باز میمانیم.
فقط میخواهیم اجمالاً سیر این نکتهای که مرحوم کلینی فرمودهاند، [یعنی] «أَنَّ الْإِيمَانَ مبثوث لِجَوَارِحِ الْبَدَنِ كُلِّهَا» [را ببینیم. ایشان] عمود این روایات را اینگونه دیدهاند و از این جهت، این باب را جدا کردهاند، در حالی که بعضی از مباحثی که در ابواب قبل هم بود، در این روایات هست. میخواهیم همین را توضیح بدهیم و ببینیم که این مطلب چگونه در این روایات، توضیح داده شده. اجمالش این بود که دین بسط پیدا میکند و این [بسط،] گویا بسط نزول ایمان از عالم بالا است.
ایمان ما این است که آن حقایق به قلب ما بیاید، ملتزم بشویم، تسلیم بشویم، تصدیق کنیم و معرفت پیدا کنیم. حال اینکه ایمان همان معرفت است یا چیزی بیش از معرفت است، یک بحث دقیق است و متکلمین هم مفصل بحث کردهاند. مرحوم مجلسی میگویند [ایمان،] همان معرفت است، ولی [این مسأله، نیاز به] بحث دارد.
ـ تسلیم قلب و فرماندهی قوا
[حال] بعد از اینکه تسلیم شدیم، راضی شدیم و تصدیق کردیم، نتیجه چه میشود؟ نتیجه این است که حالا قلب در مرکز فرماندهی، قوا و جنودی دارد و باید جنود خود را بهخط کند. وقتی [که قلب] جنود را تحت فرمان میآورد و بر اساس آن امر الهی آنها را به حرکت درمیآورد، جنود، مؤمن میشوند. کأنه ایمان جوارح، تابع انتشار ایمان از قلب است؛ «مَبْثُوثٌ لِجَوَارِحِ».
س: جایگاه عقل چیست؟ بعضیها بهگونهای از عقل بحث میکنند که میگویند فرماندۀ عقل است.
ج: باید ببینیم که مقصود از عقل چیست. مقصود عقل نظری است؟ عقل نظری که اصلاً فرمان ندارد. [باید بحث کنیم که] جایگاه عقل نظری نسبت به قلب کجا است؛ متأخر است یا متقدم؟ این هم یک بحث جدی معرفتشناسی است. معلوم نیست همۀ این مباحثی که گفته شده، از نظر آیات و روایات قابلپذیرش باشد. بنابراین [سؤال اول این است که] عقل چیست؟ بعضی از شارحین و حتی بعضی از لغویون، قلب را با عقل برابر گرفتهاند. منتها مقصود ایشان از عقل، عقل نظری نیست و اعم از عقل نظری و عملی است. به آن عقلی که خوب و بد را میفهمد، فرمان میدهد و باید و نباید دارد، به آن عقلی که تشخیص میدهد، روی هم میگفتند قلب.
البته جای [این بحث،] اینجا نیست؛ اینکه قلب چیست؟ فؤاد چیست؟ لب چیست؟ صدر چیست؟ اینکه مقصود از اینهایی که در روایات و آیات آمده چیست؟ [نیاز به] بحث دارد. حکما و متکلمین اصطلاحاتی دارند. آیا [قرآن و] روایات هم میخواهد همانها را بگوید یا قرآن یک سطح دیگری از معارف را دارد و اینها را به گونۀ دیگری [قصد کرده است؟]
[این مسأله] شاید چندین رسالۀ جدی سطح چهار باشد که آدم قوای معرفتی که در قرآن آمده را بشناسد، افعال را بشناسد، تمیز بدهد، موانع و مقدوراتش [را شناسایی کند و بیان کند که] آیا فعل اینها اختیاری است یا جبری و نسبت بین اینها چیست؟ [این بحث،] یک کار مستقل است. اجمالاً نمیشود گفت که این قلب، همان عقل نظری است؛ چون عقل نظری، فرمان ندارد و فقط تشخیص است. این را هم نمیشود بگویید که عقل نظری، بر قلب مقدم است. اینها بحثهایی است که باید بهطور جدی دنبال کنیم.
متن و تحلیل روایت اول: افضل الاعمال (روایت ابوعمرو زبیری)
حال روایت را بخوانیم. روایت اول: «عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنْ بَكْرِ بْنِ صَالِحٍ عَنِ الْقَاسِمِ بْنِ بُرَيْدٍ قَالَ حَدَّثَنَا أَبُو عَمْرٍو الزُّبَيْرِيُّ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عَلَيْهِ السَّلَامُ قَالَ قُلْتُ لَهُ» به حضرت عرض کرد: «أَيُّهَا الْعَالِمُ أَخْبِرْنِي أَيُّ الْأَعْمَالِ أَفْضَلُ عِنْدَ اللَّهِ».[۷] [راوی،] سه سؤال دارد. سؤال اول این است که کدام عمل در نزد خدا افضل است؟ چه عملی در محضر خدا، از همۀ اعمال افضل است؟
حضرت جواب دادند: «قَالَ مَا لَا يَقْبَلُ اللَّهُ شَيْئاً إِلَّا بِهِ». کأنه استدلالش هم ضمن بیان حضرت هست؛ میگویند همان عملی که هیچ عمل دیگر الا [بهواسطۀ] آن، قبول نمیشود، از همه افضل است؛ [یعنی عملی که] همۀ اعمال، به آن مقید هستند و عملی بدون آن عمل، مقبول نیست. این هم یک نکته است که ایمان، چیزی است که قبولی اعمال، متوقف به آن است. قبلاً از ثواب بحث میشد و اینجا بحث قبولی عمل است. فرمود یعنی: «مَا لَا يَقْبَلُ اللَّهُ شَيْئاً إِلَّا بِهِ».
«قُلْتُ وَ مَا هُوَ»؛ حضرت فرمودند: «قَالَ الْإِيمَانُ بِاللَّهِ الَّذِي لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ أَعْلَى الْأَعْمَالِ دَرَجَةً وَ أَشْرَفُهَا مَنْزِلَةً وَ أَسْنَاهَا حَظّاً». «الْإِيمَانُ بِاللَّهِ الَّذِي لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ»؛ یعنی ایمان به توحید، به خدایی که الهی غیر او نیست و الوهیت، منحصر در اوست. ایمان به این الله، ایمان به الوهیت او و اینکه الهی غیر او در عالم نیست، «أَعْلَى الْأَعْمَالِ دَرَجَةً» است. اگر اعمال را درجات بگیرید، این بالاترین درجه است.
گفت: «أَيُّ الْأَعْمَالِ»؛ حضرت فرمودند: ایمان. پس ایمان اولاً شرط قبولی است و دوماً [خودش یک] عمل است. «أَعْلَى الْأَعْمَالِ دَرَجَةً وَ أَشْرَفُهَا مَنْزِلَةً وَ أَسْنَاهَا حَظّاً»؛ بهرۀ ایمان از همۀ اعمال دیگر بیشتر است؛ از لحاظ منزلتی هم که برای انسان ایجاد میکند، در نزد خدای متعال «أَشْرَفُهَا منزلةً» است. درجۀ این عمل، از همۀ اعمال دیگر بالاتر است.
این اجمال این سه کلمه [بود که] بعداً به توضیحش میپردازیم که درجه و منزلت، چه تفاوتی با هم دارند. چون بعداً تکرار میشود، الان از آن عبور میکنیم. پس حضرت تا اینجا جواب دادند که افضل اعمال، آن چیزی است که شرط قبولی همۀ اعمال است و آن، ایمان بالله وحده است. این ایمان، عمل است، منتها اعلی الاعمال، اشرف الاعمال و اسنی الاعمال [است.]
ایمان قول است یا قول و عمل؟
[در ادامۀ روایت آمده است:] «قُلْتُ أَ لَا تُخْبِرُنِي عَنِ الْإِيمَانِ». من سؤال کردم «أَيُّ الْأَعْمَالِ» [افضل است و] شما فرمودید ایمان. سؤال دوم [این است:] «أَ لَا تُخْبِرُنِي عَنِ الْإِيمَانِ أَ قَوْلٌ هُوَ وَ عَمَلٌ أَمْ قَوْلٌ بِلَا عَمَلٍ»؛ ایمان قول است یا قول و عمل؟
کأنه تلقی او این بوده که ایمان، ترکیبی از قول و عمل است و حضرت هم به اعتبار اینکه [ایمان،] ترکیبی از قول و عمل است، فرمودهاند عمل است. عمل تنها که نیست؛ یا [قول و عمل است،] یا فقط قول است. مقصود از قول هم، قول زبانی نیست. در نگاه عامه ممکن است همین قول زبانیِ شهادتین، ایمان بشود، [ولی در نظر ما، ایمان] قولی است که در قلب مستقر شده [است؛] «مَا وَقَرَ فِي الْقُلُوبِ».[۸] موطن ایمان، قلب است؛ آن قولی که موطنش قلب است و در قلب قرار پیدا کرده، میشود ایمان. پس حتماً یک بخش از ایمان، قول است و عمل تنها نیست. حال فقط قول است یا قول و عمل؟
کأنه تلقی او این بوده که چون یک بخش از ایمان قول است و یک بخشش هم عمل است، حضرت فرمودند [ایمان،] افضل الاعمال [است،] و الا ایمان که عمل خالص نیست. لذا سؤال کرد [آیا ایمان] فقط قول است؟ اگر فقط قول باشد، سؤال من از قول نبود؛ از عمل بود. [آیا ایمان] قول و عمل است؟
[اینجا] حضرت جواب دیگری دادند. «فَقَالَ الْإِيمَانُ عَمَلٌ كُلُّهُ وَ الْقَوْلُ بَعْضُ ذَلِكَ الْعَمَلِ»؛ قول هم خودش عمل است. شما فکر میکنید که قول، عمل نیست؟ یعنی عمل قلبی را عمل نمیدانید؟ عمل زبانی را عمل نمیدانید؟ در بعضی روایات [آمده است که] اگر آدمها قول خودشان را از عملشان میدانستند، کمتر حرف میزدند. آدم احساس میکند که حرف، عمل نیست، «فَمَن يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ خَيْرًا يَرَهُ».[۹]
حضرت فرمودند همۀ ایمان عمل است، یک بخشش هم قول است، اما قول هم عملی است؛ چرا قول را عمل نمیبینید؟ هرچند قول را به معنی قول قلبی و عقد القلب و تسلیم بگیرید، باز هم عملی است، منتها عمل قلب است. پس حضرت در قبال اینکه گفت: «أَيُّ الْأَعْمَالِ»، فرمودند: ایمان. برای او سؤال شد که ایمان قول است و قول هم عمل نیست. شاید هم شما معتقد هستید که ایمان، ترکیب قول و عمل است. حضرت فرمودند نه؛ ایمان ترکیب قول و عمل نیست، [بلکه] کل ایمان عمل است؛ قول هم عملٌ. چه قول قلب و چه قول لسان، عمل است، چرا این را عمل نمیبینید؟ خدا از ما میخواهد مؤمن باشیم و از ما عمل میخواهد؛ «آمِنُوا»؛[۱۰] از ما عمل میخواهد؛ «يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا آمِنُوا بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ». مکرر دستور به ایمان داده شده. [پس] ایمان عمل است و یک عمل اختیاری هم هست.
جریان ایمان در فرائض
حضرت توضیح دادند: «وَ الْقَوْلُ بَعْضُ ذَلِكَ الْعَمَلِ بِفَرْضٍ مِنَ اللَّهِ»؛ ایمان عمل است و یک بخش از این ایمان هم قول است، «بِفَرْضٍ مِنَ اللَّهِ» است؛ یعنی ایمان جزء فرائضی است که از ناحیۀ خدا نازل شده [است.] خدا یک سری دستورات برای قلب نازل کرده و یک سری دستورات برای چشم و گوش و زبان. اینها فرائضی هستند که خدا نازل فرموده و همه هم عمل هستند؛ منتها بخشی از اینها، عمل قلب است و بخشی، عمل جوارح. «بِفَرْضٍ مِنَ اللَّهِ بَيَّنَ فِي كِتَابِهِ»؛ خدای متعال این فرض را در کتاب بیان کرده. تفصیل عملی که به آن میگوییم ایمان، در قرآن ذکر شده. [ایمان از] فرائض الله است و خدای متعال دستور داده که این عمل را انجام بدهید.
تفصیل ایمان بهنحو فریضه در کتاب(شهادت کتاب برای عامل و عمل)
«وَاضِحٌ نُورُهُ ثَابِتَةٌ حُجَّتُهُ»؛ دستوراتی هم که این کتاب دارد، واضح است. نور این کتاب و احتجاجی که میکند، کاملاً واضح است؛ یعنی اینگونه نیست که یک امر مبهم باشد و احتجاج بر آن [واضح نباشد. البته این صفات،] ممکن است به فرض هم بخورد؛ [یعنی] نوری که در این کتاب، نسبت به این فرائض هست، حجتی که نسبت به فرائض هست، واضح است و اینگونه نیست که امری باشد که حجت بر آن تمام نشده باشد یا ابهام داشته باشد.
تفصیل ایمان بهنحو فریضه در کتاب واقع شده [است؛ این تفصیل،] دستوراتی است که خدای متعال نسبت به اعمال داده، یا توضیحاتی است نسبت به اعمال قوا داده. آنچه در کتاب در باب این فرض بیان شده، هم حجتش روشن است و هم مطلب واضحی است و از مبهمات قرآن نیست، «وَاضِحٌ نُورُهُ ثَابِتَةٌ حُجَّتُهُ».
«يَشْهَدُ لَهُ بِهِ الْكِتَابُ». [در رابطه با متعلق] «بِهِ» معمولاً گفتهاند که به این فرض بر میگردد، یشهد به این فرض الکتاب. [حال] «لَهُ» یعنی چه؟ یعنی برای کسی که میخواهد عمل کند؛ [یعنی] کتاب، یشهد برای آن عامل به این فرض؛ کتاب برای او شاهد است که حالا چکار باید بکند، امر مبهمی نیست، «يَشْهَدُ لَهُ بِهِ الْكِتَابُ».
[برخی هم] «لَهُ» را به این معنا که ایمان «كُلُّهُ عَمَلٌ» زدهاند. [یعنی کتاب،] بر عمل بودن این فرائضی که در قرآن آمده، بر عمل بودن ایمان، یشهد، «یشهد لَهُ بِهِ الْكِتَابُ». [اما اگر] به عامل بخورد، شاید بهتر باشد. «يَشْهَدُ لَهُ»؛ [یعنی] کتاب، برای کسی که میخواهد مؤمن بشود، به این فرض شهادت میدهد و شاهد بر این فرض است. پس ایمان «فَرْضٌ مِنَ اللَّهِ» است که تفصیل هم پیدا کرده و حضرت میخواهند تفصیلش را توضیح بدهند. «وَ يَدْعُوهُ إِلَيْهِ»؛ این شخص را به سوی این فرض دعوت میکند. قرآن، هم شاهد بر آن است و هم او را به این فرض دعوت میکند.
مراتب و درجات ایمان (تام، ناقص و راجح)
«قَالَ قُلْتُ صِفْهُ لِي جُعِلْتُ فِدَاكَ حَتَّى أَفْهَمَهُ»؛ تا اینجا فهمیدم که شما میخواهید بگویید که ایمان، عمل است. عمل جوارح مختلف است. [خدای متعال] تفصیل فرائض الهی را در قرآن بیان کرده و بهوضوح هم بیان کرده؛ حجت کاملاً تمام است و امر مبهم و غیرقابل احتجاجی نیست. حالا توضیح بدهید تا بفهمم.
«قَالَ الْإِيمَانُ حَالَاتٌ وَ دَرَجَاتٌ وَ طَبَقَاتٌ وَ مَنَازِلُ»؛ ایمان، حالات مختلفی دارد، درجات و طبقات و منازلی دارد. اجازه بدهید که چند خط دیگر جلو برویم، سپس برمیگردیم و این را معنا میکنیم که این چهار مورد، چه چیزی هستند. مرحوم مجلسی و دیگران، بیاناتی [ذیل این عبارت] دارند.
پس حضرت فرمودند: «حَالَاتٌ وَ دَرَجَاتٌ وَ طَبَقَاتٌ وَ مَنَازِلُ فَمِنْهُ التَّامُّ الْمُنْتَهَى تَمَامُهُ»؛ ما یک ایمان تام داریم که به انتها رسیده و همۀ شئون حدود ایمان را دارد؛ «الْمُنْتَهَى تَمَامُهُ وَ مِنْهُ النَّاقِصُ»؛ یک قسم ایمان هم ایمان ناقص است. پس ایمان، تام و ناقص دارد. [پس نکتۀ اول این است که] در بیان همین احوال و درجات، فرمودند ایمان تام و ناقص دارد. سومیِ آن چیست؟ «وَ مِنْهُ النَّاقِصُ الْبَيِّنُ نُقْصَانُهُ»؛ واضح است که ایمان ناقص است. «وَ مِنْهُ الرَّاجِحُ الزَّائِدُ رُجْحَانُهُ»؛ ایمانی هم داریم که ایمان راجح است. کأنه ایمان، درجات دارد و یک منزلت از ایمان به منزلت دیگر، رجحان پیدا میکند. ایمان، تام، ناقص و راجح دارد. راجح یعنی ایمانی که بر ایمان دیگر زائد است. کأنه خود ایمان تام هم درجات دارد؛ ایمان بعضیها تام است و درجۀ یک ایمان است؛ ایمان بعضی دیگر هم تام است و درجۀ بالاتر ایمان است.
[سپس] از حضرت سؤال کرد: «قُلْتُ أَ إِنَّ الْإِيمَانَ لَيَتِمُّ وَ يَنْقُصُ وَ يَزِيدُ»؛ ایمان این سه خصوصیت را دارد؟ تام، ناقص و زیاده؟ حضرت فرمودند: بله. در آخر حدیث، این را توضیح دادند که ایمان بهتدریج به دستورات تفصیلی تبدیل شده [است. حال] ایمان کسی که به این دستورات ملتزم است و عمل میکند، تام است؛ ایمان کسی که عمل نمیکند هم ناقص است. به حضرت عرض کرد: «قُلْتُ قَدْ فَهِمْتُ نُقْصَانَ الْإِيمَانِ وَ تَمَامَهُ»؛ فهمیدم که ایمان تام، آن ایمانی است که همۀ دستوراتی که [دین گفته را رعایت میکند؛] دین بهتدریج تفصیل پیدا کرده و همۀ [این دستورات،] شئون دین است. مؤمن کسی است که قلباً به همۀ اینها ملتزم است و [در مقابل اینها] تسلیم است و در عمل هم اینها را جاری میکند؛ این میشود تمام الایمان. کسی هم که بعضی از این فروع را ترک میکند، ایمانش در قلب و عمل، تفصیل پیدا نکرده و ناقص است.
ـ تفاوت تمامیت ایمان و زیادت (افزایش) ایمان
[سپس سؤال کرد:] «فَمِنْ أَيْنَ جَاءَتْ زِيَادَتُهُ»؛ دیگر زیادة الایمان یعنی چه؟ ایمان یا ناقص است یا کامل. کسی که به تمام شئون ایمان ملتزم میشود و عمل میکند، [ایمانش کامل است و] کسی هم که ایمان در قلبش تفصیل پیدا نمیکند و دین خدا را بهتفصیل نفهمیده [است و به آن] ملتزم نشده، [ایمانش] ناقص است؛ نه اینکه فهمیده و انکار کرده، [بلکه] بهتفصیل نرسیده و بهتفصیل هم عمل نمیکند. من تا اینجا را میفهمم، اما دیگر درجات الایمان یعنی چه؟ «فَمِنْ أَيْنَ جَاءَتْ زِيَادَتُهُ».
حضرت توضیح دادند: «قَوْلُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ «وَإِذَا مَا أُنزِلَتْ سُورَةٌ فَمِنْهُم مَّن يَقُولُ أَيُّكُمْ زادَتْهُ هذِهِ إِيمَانًا»». پس در قرآن، از زیادۀ ایمان صحبت [شده] است. هر سورهای نازل میشود، ایمان یک عده را افزایش میدهد؛ یعنی مؤمن بود، [ولی] ایمانش زیادت پیدا کرد و مستحکمتر شد. حال باید از آیۀ بحث کنیم.
«فَأَمَّا الَّذِينَ آمَنُوا فَزَادَتْهُمْ إِيمَانًا»؛[۱۱] آنهایی که به خدا و رسول و کتاب مؤمن [هستند،] وقتی یک سورۀ جدید نازل میشود، ایمانشان افزایش پیدا میکند. «وَ أَمَّا الَّذينَ في قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزادَتْهُمْ رِجْساً إِلَى رِجْسِهِمْ»؛[۱۲] وقتی یک دستور جدید میآید، اینها آلودهتر میشوند. در قلوب اینها رجس و نفاق هست [و با آمدن سوره،] نفاق بالای نفاق و تاریکی بالای تاریکی [برای اینها حاصل میشود.] وقتی کتاب نازل میشود، «يُضِلُّ مَنْ يَشَاءُ وَ يَهْدِي مَنْ يَشَاءُ»؛[۱۳] یک عده با همین کتاب وارد وادی رجس میشوند، «فَزَادَتْهُمْ رِجْساً إِلَى رِجْسِهِمْ». قرآن میفرماید با نزول یک سوره، برای مؤمن زیادۀ ایمان حاصل میشود. پس بحث از زیادۀ ایمان است، نه تمام ایمان.
«و قال «نَّحْنُ نَقُصُّ عَلَيْكَ نَبَأَهُمْ بِالْحَقِّ إِنَّهُمْ فِتْيَةٌ آمَنُوا بِرَبِّهِمْ وَزِدْنَاهُمْ هُدًى»»؛ اینها مؤمن بودند و ما بر هدایت ایشان افزودیم. بنابراین ممکن است کسی مؤمن باشد و در وادی هدایت باشد، [ولی] وارد هدایت بیشتری بشود؛ [ممکن است] مؤمن باشد و ایمان زیادتری پیدا بکند.
«وَ لَوْ كَانَ كُلُّهُ وَاحِداً لَا زِيَادَةَ فِيهِ وَ لَا نُقْصَانَ»؛ اگر در ایمان زیاده و نقصان واقع نمیشد، «لَمْ يَكُنْ لِأَحَدٍ مِنْهُمْ فَضْلٌ عَلَى الْآخَرِ وَ لَاسْتَوَتِ النِّعَمُ فِيهِ»؛ اگر ایمان زیاده و ناقص نداشت، باید درجات بهشت و نعمت یکی میبود. «وَ لَاسْتَوَى النَّاسُ وَ بَطَلَ التَّفْضِيلُ»؛ تفضیلی که بین مؤمنین هست ـ «فَضَّلْنا بَعْضَهُمْ عَلى بَعْضٍ»[۱۴] که در انبیاء هم هست ـ [بهخاطر] درجات ایمان است. «وَ لَكِنْ بِتَمَامِ الْإِيمَانِ دَخَلَ الْمُؤْمِنُونَ الْجَنَّةَ وَ بِالزِّيَادَةِ فِي الْإِيمَانِ تَفَاضَلَ الْمُؤْمِنُونَ بِالدَّرَجَاتِ عِنْدَ اللَّهِ»؛ تفاضل در درجات، [بهخاطر] زیادۀ ایمان است.
ـ دو معنای نقصان ایمان
پس ایمان ممکن است تام باشد، اما در مقابل ایمان زائد، ناقص است؛ لذا نقص، دو معنا دارد: یک نقص در مقابل تمام است، یعنی ارکان ایمانش اصلاً تمام نیست و ناقص الایمان است. [اما معنای دوم این است که] کسی مؤمن است و ایمانش نقص ندارد، به همۀ دستورات مؤمن است و به همه هم عمل میکند، اما مرتبۀ ایمانش پایینتر است؛ این هم ایمان ناقص است، اما در مقابل درجۀ بالاتر، نه به معنای اینکه ارکان ایمان در او نیست.
پس «وَ لَوْ كَانَ كُلُّهُ وَاحِداً لَا زِيَادَةَ فِيهِ وَ لَا نُقْصَانَ»، اگر همۀ ایمان یک چیز بود و زیاده و نقصان نداشت، «لَمْ يَكُنْ لِأَحَدٍ مِنْهُمْ فَضْلٌ». این نقصان، در مقابل زیاده است، نه نقصان در مقابل تمام. لذا تعبیر حضرت این است: «وَ لَكِنْ بِتَمَامِ الْإِيمَانِ دَخَلَ الْمُؤْمِنُونَ الْجَنَّةَ»؛ اگر ایمان تو تام نباشد، [اصلاً] وارد بهشت نمیشوی؛ یعنی به اقتضای بخشی از ایمان عمل نکردهای و ایمان را در قوای خودت جاری نکردهای، همۀ شئون ایمان در تو نیست.
اگر به شئون ایمان برسی و آن را انکار کنی که دیگر مسلمان نیستی؛ [پس] یا به آن رسیدهای و عمل نکردهای یا نرسیدهای. [کسی که] به آنچه که رسیدۀ مؤمن است و ملتزم است و عمل هم میکند، [ولی] به تفصیلات نرسیده، [ایمانش ناقص است.] اینکه تفقه در دین لازم است، اینکه «بِالدِّرَايَاتِ لِلرِّوَايَاتِ يَعْلُو الْمُؤْمِنُ إِلَى أَقْصَى دَرَجَاتِ الْإِيمَانِ»، یعنی آدم [باید] معارف را بهتفصیل یاد بگیرد. وقتی بهتفصیل یاد میگیرد، ملتزم میشود و ایمان قلبی او کامل میشود. وقتی ایمان قلبی او کامل شد، آرامآرام آن را در عمل جاری میکند و مؤمن تام میشود.
«وَ بِالزِّيَادَةِ فِي الْإِيمَانِ تَفَاضَلَ الْمُؤْمِنُونَ بِالدَّرَجَاتِ عِنْدَ اللَّهِ وَ بِالنُّقْصَانِدَخَلَ الْمُفَرِّطُونَ النَّارَ» . این نقصان در مقابل چیست؟ نقصان در مقابل تمام بودن است، «وَ بِالنُّقْصَانِ دَخَلَ الْمُفَرِّطُونَ النَّارَ»؛ آنهایی که ایمانشان ناقص است، در مقابل ایمان تام، داخل جهنم میشوند. همۀ کسانی که ایمانشان تام است، بهشتی هستند. آنهایی که ایمانشان ناقص است، [طبق] روایتی که قبلاً خواندیم کسی که تارک العمل است، معاقَب است؛ عقوبت او [مثل] عقوبت کافر نیست، ولی بالأخره معاقب است.
بنابراین «الْإِيمَانُ حَالَاتٌ وَ دَرَجَاتٌ وَ طَبَقَاتٌ وَ مَنَازِلُ فَمِنْهُ التَّامُّ الْمُنْتَهَى تَمَامُهُ وَ مِنْهُ النَّاقِصُ الْبَيِّنُ نُقْصَانُهُ وَ مِنْهُ الرَّاجِحُ الزَّائِدُ رُجْحَانُهُ»؛ ایمانی داریم که زائد است؛ یعنی علاوه بر اینکه تمام است، زائد هم هست. خود ایمان تمام، زائد و غیرزائد دارد. ایمان تام درجات دارد، ولی [وقتی که] ایمان تام از تمام بودن دربیاید، ناقص میشود؛ ایمان ناقص هم موجب عقوبت است. ایمان تام، هم اقرار دارد و هم عمل جاری در قوا دارد؛
[اما تفاوت] درجات ایمان به تامتر [بودن و کیفیت آن] است. نمازش با نماز او فرق میکند؛ التزام قلبی او فرق میکند؛ مرتبۀ رضای او فرق میکند؛ مرتبۀ تسلیمش فرق میکند. یک مقدار باید در ارکان ایمان و دعائم الاسلام هم بحث کنیم. مثلاً کسی که ایمانش در مرتبۀ یقین است و در مرتبۀ رضا نیست، [آیا] مؤمن نیست؟ [کسی که] اهل یقین [است،] ولی مرتبۀ رضا را ندارد، [مؤمن نیست؟ اینها] درجات است، ولی ایمان همۀ اینها تام است؛ واقعاً مؤمناند و همۀ اسلام را قبول دارد و به همۀ اسلام هم عمل میکنند، اگر هم در مواردی تخلف بکنند، «وَ الَّذينَ إِذا فَعَلُوا فاحِشَةً أَوْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ ذَكَرُوا اللَّهَ فَاسْتَغْفَرُوا لِذُنُوبِهِمْ»؛[۱۵] فوری برمیگردند. ایمان اینها تام است، ولی در عین حال، درجات دارد.
پس حضرت فرمودند: «فَمِنْهُ التَّامُّ الْمُنْتَهَى تَمَامُهُ وَ مِنْهُ النَّاقِصُ الْبَيِّنُ نُقْصَانُهُ وَ مِنْهُ الرَّاجِحُ الزَّائِدُ رُجْحَانُهُ»؛ راجح یعنی زیادهای از ایمان دیگر دارد. هر دو تام هستند، آن سلمان است و این ابوذر است، ایمان هر دو تام است.
[در خصوص تفاوت در] درجات، باید در مورد آن بحث کنیم. بابی در رابطه با درجات [داریم که] بعضی روایات آن میگوید ایمان، ۴۹۰ جزء دارد؛ بعضی میگوید ۷ سهم است. حال باید بحث کنیم که نسبت درجات با این اجزاء و سهام چیست؟
[علی ای حال] اجمال مطلب این است که غیر از اینکه ایمان، تام و ناقص دارد، راجح و زائد هم دارد. لذا راوی بلافاصله میگوید: «قُلْتُ إِنَّ الْإِيمَانَ لَيَتِمُّ وَ يَنْقُصُ وَ يَزِيدُ»؛ ایمان گاهی تام میشود، گاهی ناقص میشود؛ حالا اگر ایمان تام شد، بعد از تمام، زیاده پیدا میکند؟ «قَالَ نَعَمْ قُلْتُ كَيْفَ ذَلِكَ».
تفصیل و بسط ایمان در جوارح
حضرت توضیح دادند: «قَالَ لِأَنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى فَرَضَ الْإِيمَانَ عَلَى جَوَارِحِ ابْنِ آدَمَ وَ قَسَّمَهُ عَلَيْهَا»؛ حضرت تام و ناقص بودن ایمان را به تفصیل ایمان در جوارح توضیح دادند. ایمان، یک امر بسیط نیست، [بلکه] امری است که در جوارح تفصیل پیدا میکند. «فَرَضَ الْإِيمَانَ عَلَى جَوَارِحِ ابْنِ آدَمَ وَ قَسَّمَهُ عَلَيْهَا وَ فَرَّقَهُ فِيهَا»؛ [خدای متعال ایمان را] تفریق و جدا کرده؛ یک امر کلی نیست. ایمان چشم، غیر از ایمان گوش است، ایمان اینها، غیر از ایمان زبان است، ایمان اینها هم غیر از ایمان قلب است.
«فَلَيْسَ مِنْ جَوَارِحِهِ جَارِحَةٌ إِلَّا وَ قَدْ وُكِّلَتْ مِنَ الْإِيمَانِ بِغَيْرِ مَا وُكِّلَتْ بِهِ أُخْتُهَا»؛ آن ایمانی که بر عهدۀ هر جارحه گذاشته شده، غیر از ایمان جارحۀ دیگر است. اینجا جوارح، اعم از جوانح است. «فَمِنْهَا قَلْبُهُ»؛ یکی از جوارح او، قلبش است. حضرت اینجا سه فعل برای قلب میفرمایند: «الَّذِي بِهِ يَعْقِلُ وَ يَفْقَهُ وَ يَفْهَمُ»؛ یکی از جوارح انسان قلب اوست که سه فعل دارد. البته شاید افعال دیگر هم داشته باشد، ولی فعلاً این سه فعل برای قلب ذکر شده که «يَعْقِلُ وَ يَفْقَهُ وَ يَفْهَمُ».
بعضی همۀ اینها را به استدلال برگرداندهاند؛ یعنی کأنه قلب، همان عقل نظری است. «يَعْقِلُ»، فهم بدیهی است. آدم واضحاتی را میفهمد. بعد این واضحات را با هم ترکیب میکند و با یک نظم منطقی میشود «يَفْقَهُ»؛ این فقه قلب است. فقه قلب یعنی در معلومات میگردد و معلومات متناسب با هم را ضمیمه میکند و از داخل آن، یک استدلال خارج میکند. یک انبار از اطلاعات دارد و [از داخل آن،] اطلاعات هماهنگ را پیدا میکند ـ که این کارش خیلی منطق پیچیدهای دارد ـ بعد اینها را به هم ضمیمه میکند؛ این هم فقه میشود. وقتی اینها را به هم ضمیمه بکند، نتیجه را میفهمد؛ عقل اینگونه رشد میکند. کار قلب، فهم ضروریات و ترکیب آنها در قالب منطقیِ منتِجِ فهمِ نتیجه است.
این راه رفتن طبق اصطلاح قوم است. کار خیلی سختی هم نیست که آدم همه چیز را به اصطلاحات منطقی و فلسفی برگرداند. ولی این، مشکل معرفتِ روایت را حل نمیکند. مقصود از قلب چیست؟ اینجا مقصود از قلب، اعم از جوارح و جوانح است. لذا حضرت تسلیم را به قلب نسبت میدهند.
ـ بیان علامه مجلسی در معنای «يَعْقِلُ وَ يَفْقَهُ وَ يَفْهَمُ»
مرحوم مجلسی بیان دیگری دارند، میگویند عقل یعنی معرفة الاصول العقلیه، فقط بدیهیات نیست، آن اموری که باید با عقل بفهمد، میشود عقل. فقه یعنی علاوه بر فقه، احکامی را که از دین میآید، بفهمد، «و الفهم معرفة سائر الأمور المتعلقة بالمعاش و غيره».[۱۶]
[پس] قلب انسان، هم عقل دارد [و هم فقه؛] یعنی هم امور عقلی را میفهمد، هم اموری را که از ناحیۀ شارع نازل میشود، میفهمد. [قلب] مرکز فهم است. امور دیگر را هم میفهمد، «يَفْهَمُ»، مربوط به زندگی است؛ [یعنی] طب و علوم انسانی و سایر علومی که مورد نیازش هست را میفهمد. کأنه سه دسته فهم داریم: فهم امور عقلیه، فهم امور شرایع و فهم امور عرفی که برای زندگی آدم [نیاز است که] همۀ اینها، فعل قلب است، «قَلْبُهُ الَّذِي بِهِ يَعْقِلُ وَ يَفْقَهُ وَ يَفْهَمُ».
حال اگر بخواهیم در رابطه با اینها بحث کنیم، باید بعداً در افعال قلب، مفصلاً بحث کنیم. اینها اصطلاح است. یتفقه فی الدین یعنی چه؟ اینکه فهم روایات و ادله یعنی چه؟ [اینها] اصطلاح است، لغت نیست که ما با لغتنامه آن را بفهمیم. عقل هم همینگونه است. «فَتَكُونَ لَهُمْ قُلُوبٌ يَعْقِلُونَ بِها»؛[۱۷] کأنه «يَعْقِلُونَ»، فعل قلب است، اما تعقل چیست؟ «لَهُمْ قُلُوبٌ لا يَفْقَهُونَ بِها»؛[۱۸] [آیا] این تفقه، برای قلب است؟ تعقل هم در قرآن به قلب نسبت داده شده، «فَتَكُونَ لَهُمْ قُلُوبٌ يَعْقِلُونَ بِها أَوْ آذانٌ يَسْمَعُونَ بِها».
پس باید در جای خودش از اینها [بحث بشود،] ولی اجمالش این است که مرحوم مجلسی سه دسته معارف [در نظر] میگیرند: معارف عقلی، معارف شرعی و معارف عرفی زندگی؛ [اینها] میشود «يَعْقِلُ وَ يَفْقَهُ وَ يَفْهَمُ».
در خصوص ارتباط قلب و جارحه، حتماً ارتباط دارد، ولی ارتباطش چیست؟ گاهی ممکن است همان باشد، [اما در موارد دیگر، آیا] مقصود روح است؟ [آیا] مقصود نفس است؟ [آيا] مقصود قوۀ عقل عملی یا عقل نظری است؟ [آیا] همۀ اینهاست؟ فکر میکنم [بحث از اینکه] قلب در قرآن یعنی چه و نسبت قلب با عقل و روح و نفس چیست، در حد پایاننامۀ سطح سه است. [باید] منابع را پیدا کنیم، مشکلاتش را حل کنیم و جمع دلالی کنیم.
اینکه جریان فهم را به مغز نسبت میدهند؛ [آيا] همین است؟ آیا [واقعاً] برای مغز است؟ برای قلب است؟ نسبت قلب و مغز از لحاظ همین جوارح فیزیکی و ظاهری چیست؟ اگر قلب را یک امر باطنی بگیرید که تسلیم میشود و راضی میشود، مقصود از آن چیست؟ نفس است؟ روح است؟ همان قوۀ عقل عملی است؟ این یک بحث جدی است.
[علی ای حال] مرحوم مجلسی در همین حد بیان کردهاند. معنای ایشان از آن معنای قبل، دقیقتر است. [معنای قبل این بود] که «يَعْقِلُ وَ يَفْقَهُ وَ يَفْهَمُ»؛ یعنی بدیهیات را میفهمد و اینها را با یک قالب منطقی ترکیب میکند و نتیجه را میفهمد؛ [اینها] روی هم میشود استدلال. مرحوم مجلسی میگویند یک [سری از] امور، [عقلیه است، یک سری] شرعیه است و یک سری عرفیه است و [قلب،] هر سه را میفهمد. کأنه مرحوم مجلسی اینگونه معنا کردهاند: « یفقه فی الدین یعقل معقولات و یفهم العرفیات». البته این بهتر از آن معنای قبل است، ولی باز هم براساس اصطلاح روایات و قرآن نیست.
قلب، یکی از قوای انسان است و یکی از این سه کار را انجام میدهد. «وَ هُوَ أَمِيرُ بَدَنِهِ»؛ علاوه بر اینکه یکی از قواست، امیر بدن انسان است و فرماندهی میکند؛ اینها مسخر او هستند. [قلب،] بدن را راه میبرد و با این بدن و به تبعش با مسخرات بیرونی کار میکند. کأنه قلب، حاکم بر مسخرات بدن است. «الَّذِي لَا تَرِدُ الْجَوَارِحُ وَ لَا تَصْدُرُ إِلَّا عَنْ رَأْيِهِ وَ أَمْرِهِ»؛ [چیزی بر جوارح] وارد نمیشود، صادر نمیشود و خارج نمیشود، الا از امر او. با دستور او وارد میشود و با دستور او خارج میشود.
به تعبیر مرحوم مجلسی، [نقش قلب، مانند] همان ضربالمثل فارسی خودمان است که آب نمیخورد الا به اجازه. جوارح، بدون اجازه او، نه وارد مشربهای میشوند و نه از مشربه خارج میشوند؛ آب نمیخورند الا به اذن قلب. جوارح، تحت فرمان هستند و نسبت به قلب، از مسخراتاند. پس قلب انسان، یکی از جوارح اوست. کارش چیست؟ «يَعْقِلُ وَ يَفْقَهُ وَ يَفْهَمُ». مصدر فرماندهی بر قوا هم هست.
جوارح، مکلف به ایمانِ مخصوص خود
«وَ مِنْهَا عَيْنَاهُ»؛ برای هر کدام از این قوایی که انسان دارد، از طرف خدای متعال فرضی شده. حضرت فرمودند: «بِفَرْضٍ مِنَ اللَّهِ»؛ آن فریضه الهی و دستوری که دارد ایمان را تفصیل میدهد، برای این قواست. حضرت قوا را میشمارند و تکالیفی که برای آن جاری شده و بسط ایمانی را که در تنزل دین جاری شده، توضیح میفرمایند.
یکی از جوارح چیست؟ «وَ مِنْهَا عَيْنَاهُ اللَّتَانِ يُبْصِرُ بِهِمَا وَ أُذُنَاهُ اللَّتَانِ يَسْمَعُ بِهِمَا وَ يَدَاهُ اللَّتَانِ يَبْطِشُ بِهِمَا»، چشمی [است] که میبیند، گوشی [است] که میشنود و دستی [است] که با آن اخذ میکند و تناول به قدرت و قوت [میکند؛] «وَ رِجْلَاهُ اللَّتَانِ يَمْشِي بِهِمَا»، پاهایی که با آنها راه میرود؛ «وَ فَرْجُهُ الَّذِي الْبَاهُ مِنْ قِبَلِهِ»، هر مقاربهای از طریق آن اتفاق میافتد؛ «وَ لِسَانُهُ الَّذِي يَنْطِقُ بِهِ»، آن زبانی که بهواسطۀ آن حرف میزند؛ «وَ رَأْسُهُ الَّذِي فِيهِ وَجْهُهُ»، سری که صورت و چهرهاش در آن است؛ کأنه میخواهند بگویند دستوراتی که به چهره داده شده که سجده کن، دستور به رأس است. «فَلَيْسَ مِنْ هَذِهِ جَارِحَةٌ»، هیچ جارحهای نیست، «إِلَّا وَ قَدْ وُكِّلَتْ مِنَ الْإِيمَانِ بِغَيْرِ مَا وُكِّلَتْ بِهِ أُخْتُهَا»، به عهدۀ هر کدام، یک ایمان گذاشته شده و ایمانی که بر عهدۀ این است، غیر از این ایمان است؛ پس ایمان، یک امر بسیط نیست، لذا تام و ناقص دارد.
«بِفَرْضٍ مِنَ اللَّهِ تَبَارَكَ اسْمُهُ»؛ [این ایمانها،] فرض خداست. ایمانی که خدا برای چشم فرض فرموده است، چیزی غیر از [ایمان] گوش است. «بِفَرْضٍ مِنَ اللَّهِ تَبَارَكَ اسْمُهُ يَنْطِقُ بِهِ الْكِتَابُ»؛ کتاب، ناطق به آن است. «يَنْطِقُ بِهِ الْكِتَابُ لَهَا وَ يَشْهَدُ بِهِ عَلَيْهَا»؛ کتاب به این فرض برای آن جارحه گویا میشود و شاهد بر این فرض برای آن جارحه است. خدا فرضی را برای جارحه معین کرده که «يَنْطِقُ بِهِ الْكِتَابُ لَهَا و يَشْهَدُ بِهِ»، به آن فرض، «عَلَيْهَا»، علیه آن عضو. در روز قیامت میگوید ما تکلیف را گفتیم و تو عمل نکردی. هم «يَنْطِقُ لَهَا» و هم «يَشْهَدُ عَلَيْهَا»؛ هم بر آن جارحه ناطق است و هم شهادت میدهد. کأنه کتاب، شاهد هم هست؛ هم «يَنْطِقُ» و هم «يَشْهَدُ». لذا با آن، احتجاج میشود. پس ایمان، «بِفَرْضٍ مِنَ اللَّهِ» تفصیل پیدا میکند.
حال توضیحش: «فَفَرَضَ عَلَى الْقَلْبِ غَيْرَ مَا فَرَضَ عَلَى السَّمْعِ»؛ بر قلب، تکلیفی غیر از آن چیزی که بر گوش واجب کرده، واجب کرده [است؛] «وَ فَرَضَ عَلَى السَّمْعِ غَيْرَ مَا فَرَضَ عَلَى الْعَيْنَيْنِ وَ فَرَضَ عَلَى الْعَيْنَيْنِ غَيْرَ مَا فَرَضَ عَلَى اللِّسَانِ وَ فَرَضَ عَلَى اللِّسَانِ غَيْرَ مَا فَرَضَ عَلَى الْيَدَيْنِ وَ فَرَضَ عَلَى الْيَدَيْنِ غَيْرَ مَا فَرَضَ عَلَى الرِّجْلَيْنِ وَ فَرَضَ عَلَى الرِّجْلَيْنِ غَيْرَ مَا فَرَضَ عَلَى الْفَرْجِ وَ فَرَضَ عَلَى الْفَرْجِ غَيْرَ مَا فَرَضَ عَلَى الْوَجْهِ»؛ خدای متعال بر هر کدام از این جوارح، فرضی قرار [داده.] این همان ایمان آن جوارح است. کأنه تفصیل دین، تفصیل ایمان است؛ عمل به این فرائض، تفصیل ایمان در وجود انسان است. التزام قلبی، تسلیم و رضا و عمل به آن از طریق فرمان قلب، تفصیل آن ایمان و دین در قلب انسان [است.] مؤمن، کسی است که همۀ دین خدا وارد قلب او شده و به جوارح او، منتشر شده [است؛] همۀ مسخرات اطراف او، رنگ دین و «صِبْغَةَ اللَّهِ»[۱۹] دارند. این میشود مؤمن.
سوال: کسی که دست و پایش قطع میشود [تکلیفش چیست؟]
جواب: تکلیفش برداشته میشود. مثل همان چیزی که در روایت هفتۀ گذشته خواندیم. حضرت فرمودند یکی از ارواح، روح الایمان است. گاهی خدا، روح الایمان را از کسی برمیدارد، این نقص نیست؛ مثلاً پیر میشود و [خدای متعال] حافظه را از او میگیرد و دیگر نمیفهمد، اینکه نقص در ایمان او نیست، خدای متعال [حافظۀ او را] برداشته و [لذا] تکالیفش را هم برداشته. حتی اگر این جارحه را برای خدا از دست داده [باشد، ممکن است] تمام ثوابش را یکجا به او بدهند؛ [حتی ممکن است] بیشتر هم به [او] بدهند. مثل کسی که نیت داشته که نماز شب بخواند، [ولی] نمیتواند. پس این، نقص در ایمان نیست؛ نقص ایمان این است که انسان پا داشته باشد و به تکلیف عمل نکند. [اما کسی که کلاً پا ندارد،] موضوع ایمان را از او گرفتهاند.
فرائض قلبی ایمان (اقرار، معرفت، عقد، رضا و تسلیم)
در ادامه، حضرت آیات را بیان میکنند و توضیح میدهند که ایمان و فریضۀ هر کدام از اینها چیست. [راوی] پرسید ایمان تام و ناقص دارد؟ حضرت فرمودند: بله؛ چون ایمان «مَبْثُوثٌ لِجَوَارِحِ» است و هر عضو، دستوری دارد. حال حضرت دستورات را بیان میکنند: «فَأَمَّا مَا فَرَضَ عَلَى الْقَلْبِ مِنَ الْإِيمَانِ فَالْإِقْرَارُ وَ الْمَعْرِفَةُ وَ الْعَقْدُ وَ الرِّضَا وَ التَّسْلِيمُ»؛ قلب اول باید به این دستوراتی که آمده، اقرار کند. این کار قلب است. قلب باید اقرار کند که «نماز بخوان»، دستور خداست. [وقتی] قبول کند، یک قراری در قلب [اتفاق میافتد؛]، «وَقَرَ فِي الْقُلُوبِ»؛ این دستورات، قراری در قلب پیدا میکند. بعد هم به تفاصیل و خصوصیات این فرائض معرفت پیدا میکند؛ این هم کار قلب است. «وَ الْعَقْدُ»؛ [باید] گره بخورد و پیوندی بین خودش و آنها بزند. «وَ الرِّضَا وَ التَّسْلِيمُ»؛ به آنچه که خدا فرموده، [مثلاً اگر فرموده] نماز بخوان، روزه بگیر، حج بهجا بیاور و این گناه را [نکن،] راضی باشد، بپسندد و تسلیم باشد. البته پیداست که اینها، همان درجات است. ممکن است کسی واقعاً در مرتبۀ رضای کامل نباشد؛ اینها درجات ایمان است.
البته به ترتیب بودن اینها معلوم نیست. معلوم نیست که همهاش درجه باشد. حضرت فعلاً میفرمایند کار قلب این است؛ قلب باید اقرار کند، عارف بشود، با شریعت الهی پیوند بخورد، راضی به این شریعت باشد و تسلیم باشد. به چه چیزی [تسلیم باشد؟] «بِأَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَحْدَهُ لَا شَرِيكَ لَهُ إِلَهاً وَاحِداً لَمْ يَتَّخِذْ صَاحِبَةً وَ لَا وَلَداً»؛ هم باید به چنین خدایی معرفت پیدا کند، هم به الوهیت او اقرار کند. اقرار از اینجا شروع میشود. [قلب باید نسبت به] خدای متعال، اقرار و معرفت و پیوند قلبی داشته باشد و به الوهیت او راضی باشد و [در مقابل] الوهیت او، تسلیم باشد. «بِأَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَحْدَهُ لَا شَرِيكَ لَهُ إِلَهاً وَاحِداً لَمْ يَتَّخِذْ صاحِبَةً وَ لا وَلَداً»؛ چنین خدایی [مدنظر است،] که در مقام الوهیت، متفرد است و هیچ شریکی برای خودش متصور نیست؛ نه خدایی که شریک دارد، حتی شریک غیرمباین؛ [یعنی] همسر و فرزند. در روایتی نقل شده که اگر کسی برای خودش فرزند و زن انتخاب کند، دیگر خدا نمیشود. «وَ أَنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ»؛ اقرار، معرفت، عقد، رضا و تسلیم به رسالت حضرت.
«وَ الْإِقْرَارُ بِمَا جَاءَ بِهِ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ مِنْ نَبِيٍّ أَوْ كِتَابٍ»؛ اگر «نبی» معنایش کنیم. [در این صورت، اینگونه توضیح داده میشود که قلب باید هر چیزی را که از ناحیۀ پیامبر آمده، چه دستور انبیاء گذشته باشد، چه کتاب الهی خودشان باشد، هرچه حضرت آورده، بپذیرد. شاید معنایش این باشد که «وَ الْمُؤْمِنُونَ كُلٌّ آمَنَ بِاللَّهِ وَ كُتُبِهِ وَ رُسُلِهِ لَا نُفَرِّقُ بَيْنَ أَحَدٍ مِّن رُّسُلِهِ»؛[۲۰] باید انبیاء قبلی را هم که این پیامبر فرمودهاند که اینها پیغمبران خدا بودهاند، قبول کند، [اگر] قبول نکند، به حضرت مؤمن نیست. اگر هم «نبأ» باشد که روشن است، [میشود] خبر و کتابی که آورده.
«فَذَلِكَ مَا فَرَضَ اللَّهُ عَلَى الْقَلْبِ مِنَ الْإِقْرَارِ وَ الْمَعْرِفَةِ».[۲۱] حضرت فقط این دو را فرمودند. «وَ هُوَ عَمَلُهُ وَ هُوَ قَوْلُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ «إِلَّا مَنْ أُكْرِهَ وَقَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالْإِيمَانِ»»؛ [گاهی] کسی مُکرَه است و از روی اکراه، انکار میکند. شرایط، اضطراری است و تقیةً چیزی را انکار میکند، و الا قلبش مطمئن بالایمان است، [ولی] مُکره است. [اما گاهی] «وَ لكِنْ مَنْ شَرَحَ بِالْكُفْرِ صَدْرًا»؛[۲۲] کسی شرح صدر در کفر دارد؛ [یعنی] کفر به جای ایمان در قلب او بسط پیدا کرده؛ قلب منبسط شده و بسیط نیست. آن چیزی که در قلب بسط پیدا کرده، شئون کفر است. [چنین کسی،] یک کفر غلیظ دارد. این غیر از کسی است که شرح صدر در ایمان دارد و «قَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالْإيمانِ» است و گاهی مکره میشود.
میخواهد همین نکته را بگوید که فعل قلب این است که باید اطمینان به ایمان پیدا کند. اگر قلب اطمینان داشته [باشد،] کار خودش را انجام داده. [لذا اگر] در یک مورد، تقیةً حرفی زد، منافات با ایمان ندارد. خود آیه و تفسیر آن، بحث مفصلی دارد، [لذا] عبور میکنیم و اگر لازم شد، برمیگردیم؛ چون [اگر بخواهیم از آیه بحث کنیم،] کل حدیث از دست میرود.
این آیۀ شریفه، ناظر به همین قلب است. کار قلب این است که «مُطْمَئِنٌّ بِالْإيمانِ» باشد. قلبی که «مُطْمَئِنٌّ بِالْإيمانِ» است، گاهی در شرایط اکراه، تقیه میکند. اما قلبی که کفر در آن بسط پیدا کرده، جایی که انکار میکند، ناشی از شرح صدر در کفر است، نه اینکه واقعاً مؤمن باشد و قلبش به الوهیت و نبوت آرام باشد و تقیه بکند. [۲۳]
آیه دیگری که باز ناظر به ایمان قلب است، «أَلَا بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ»[۲۴] است. کار قلب، اطمینان به ذکر و به ایمان است؛ اینها کار قلب است.
«قَالَ الَّذِينَ آمَنُوا بِأَفْوَاهِهِمْ وَ لَمْ تُؤْمِنْ قُلُوبُهُمْ»؛ پس کار قلب، ایمان است. ایمان قلب، این است که آن حرفی که میزنی، موقر باشد و [به آن] معتقد باشی و معرفت پیدا کنی و اقرار قلبی داشته باشی.
ـ آیا امور نفسای و قلبی مورد محاسبه قرار میگیرد؟
«و قال «وَإِن تُبْدُوا مَا فِي أَنفُسِكُمْ أَوْ تُخْفُوهُ ُ يُحاسِبْكُمْ بِهِ اللَّهُ فَيَغْفِرُ لِمَن يَشَاءُ وَيُعَذِّبُ مَن يَشَاءُ»»؛ گویا این را ناظر به فعل قلب میگیرند و میگویند اموری در نفس انسان وجود دارد که ممکن است آن را هیچوقت اظهار نکند، [ولی] مورد محاسبۀ خداست. پس فعل قلبی داریم و فعل قلبی، مورد محاسبه است، ولو اظهار هم نشود.
البته این آیه، بحثهای مفصلی دارد؛ هم در فقه و هم در کلام. [مثلاً یک بحث این است] که اگر صفاتی در قلب کسی وجود دارد و هنوز [آنها را] تهذیب نکرده، ولی نمیگذارد که اظهار بشود، معاقب است.
از این آیه، اینگونه استظهار میشود که خدای متعال، به آنچه در نفس انسان است، ولو اظهار نشود، [توجه میکند.] پیداست [که اینها،] فعل انسان است و اختیاری انسان است، نه جبری. [گاهی] فعل، قلبی و باطنی و نفسی است و اظهار هم نشده، [ولی] مورد محاسبه است. «فَيَغْفِرُ لِمَن يَشَاءُ وَيُعَذِّبُ مَن يَشَاءُ»؛[۲۵] البته خدای متعال دارد وعدۀ مغفرت هم میدهد. ممکن است مغفرت به آن چیزی که اظهار نشود تعلق بگیرد، ولی محاسبه میشوید.
در روایت دیگری حضرت فرمودند: «حَاسِبُوا أَنْفُسَكُمْ مِنْ قَبْلِ أَنْ تُحَاسَبُوا».[۲۶] قبلش فرمودند اگر کسی اولاً به خدا امیدوار باشد، ثانیاً از غیر مأیوس باشد، مستجاب الدعوه میشود. بعد فرمودند: «حَاسِبُوا أَنْفُسَكُمْ مِنْ قَبْلِ أَنْ تُحَاسَبُوا». قیامت پنجاه موقف دارد و هر موقف، هزار سال. یکی از مواقفی که در قیامت از شما سؤال میکنند، از همین امور است که چرا به غیرخدا امیدوار بودی؟ چرا مأیوس نبودی؟ چرا به خدا امیدوار نبودی؟ اینها فعل قلب است. حال کسی هم که در قلب تکیه دارد [ولی] هیچ وقت اظهار نمیکند که من متکی به [فلان چیز هستم،] محاسبه میشود. تو به چه حسابی به هیچ و پوچها تکیه کردی؟ چرا ترسیدی؟
گاهی [چیزی] خارج از اختیار است، آن محل بحث نیست؛ ولی جایی که انسان به دیگران تکیه دارد و میتواند خودش را اصلاح کند، ولی خودش را اصلاح نمیکند، [مؤاخذه میشود؛] از او سؤال میکنند. آدم از عمل چشم و گوش و زبان سؤال میشود، از قلبش که فرمانده قوای اوست سؤال نمیشود؟ [اینکه بگوییم] قلب، فعل ندارد، فعل قلب، جبری است؛ اینگونه نیست. معرفت و اقرار و تسلیم، فعل قلب است، فعل اختیاری هم هست.
مرحوم مجلسی و دیگران، [ذیل] آیۀ «وَإِن تُبْدُوا مَا فِي أَنفُسِكُمْ أَوْ تُخْفُوهُ يُحاسِبْكُمْ بِهِ اللَّهُ فَيَغْفِرُ لِمَن يَشَاءُ وَيُعَذِّبُ مَن يَشَاءُ» مفصل بحث کردهاند و یک بحث جدی اینجا وجود دارد. پس انسان [نسبت] به آنچه در نفس اوست، مکلف و محاسَب است. البته خدای متعال، فیالجمله وعدۀ مغفرت هم داده [است.]
در روایت نقل شده: «مَا مِنْ جُرْعَةٍ أَفْضَلَ مِنْ جُرْعَةِ غَيْظٍ يَتَجَرَّعُهَا الْعَبْدُ»؛[۲۷] [بهترین جرعه،] غضبی است که انسان فرو میبرد. مؤمن نباید بیدلیل عصبانی بشود. چرا عصبانی شدی؟ حالا فرو ببر. اگر فرو ببرد، خدا میبخشد و ثواب هم به او میدهد. برای غیرخدا عصبانی شده، ولی غضبش را کنترل کرده؛ این محبوبترین جرعهای است که آدم فرو میبرد. پس ممکن است کسی که جلوی اظهار ما فی الباطن را گرفته گاهی ثواب هم به آدم بدهند، میبخشند.
اما اگر خدا بخواهد واقعاً محاسبه کند میگوید چرا ناراحت شدی؟ چرا عصبانی شدی؟ به خدا که اهانت نکردند. چه اتفاقی افتاده؟ برای نفست عصبانی شدی؟ چه حقی داشتی که برای نفست عصبانی بشوی؟ امثال ذلک، «وَ إِنْ تُبْدُوا ما في أَنْفُسِكُمْ أَوْ تُخْفُوهُ يُحاسِبْكُمْ بِهِ اللَّهُ».
حضرت فرمودند: «فذلک مَا فَرَضَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ عَلَى الْقَلْبِ مِنَ الْإِقْرَارِ وَ الْمَعْرِفَةِ وَ هُوَ عَمَلُهُ وَ هُوَ رَأْسُ الْإِيمَانِ». اگر ایمان را به پیکر تعریف کنیم، رأس ایمان، ایمان القلب است. بقیه هم جوارح این ایمان هستند. ایمان قلب، رأس الایمان است و بقیه، قوای او هستند.
سپس حضرت وارد فرائض بقیۀ قوا میشوند؛ «وَ فَرَضَ عَلَى اللِّسَانِ». انشاءالله جلسۀ بعد [ادامه میدهیم.]
پاورقیها
۱
. «عَنْ حَمَّادِ بْنِ عُثْمَانَ عَنْ عَبْدِ الرَّحِيمِ الْقَصِيرِ قَالَ كَتَبْتُ مَعَ عَبْدِ الْمَلِكِ بْنِ أَعْيَنَ إِلَى أَبِي عَبْدِ اللَّهِ أَسْأَلُهُ عَنِ الْإِيمَانِ مَا هُوَ فَكَتَبَ إِلَيَّ مَعَ عَبْدِ الْمَلِكِ بْنِ أَعْيَنَ سَأَلْتَ رَحِمَكَ اللَّهُ عَنِ الْإِيمَانِ وَ الْإِيمَانُ هُوَ الْإِقْرَارُ بِاللِّسَانِ وَ عَقْدٌ فِي الْقَلْبِ وَ عَمَلٌ بِالْأَرْكَانِ وَ الْإِيمَانُ بَعْضُهُ مِنْ بَعْضٍ وَ هُوَ دَارٌ وَ كَذَلِكَ الْإِسْلَامُ دَارٌ وَ الْكُفْرُ دَارٌ فَقَدْ يَكُونُ الْعَبْدُ مُسْلِماً قَبْلَ أَنْ يَكُونَ مُؤْمِناً وَ لَا يَكُونُ مُؤْمِناً حَتَّى يَكُونَ مُسْلِماً فَالْإِسْلَامُ قَبْلَ الْإِيمَانِ وَ هُوَ يُشَارِكُ الْإِيمَانَ فَإِذَا أَتَى الْعَبْدُ كَبِيرَةً مِنْ كَبَائِرِ الْمَعَاصِي أَوْ صَغِيرَةً مِنْ صَغَائِرِ الْمَعَاصِي الَّتِي نَهَى اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ عَنْهَا كَانَ خَارِجاً مِنَ الْإِيمَانِ سَاقِطاً عَنْهُ اسْمُ الْإِيمَانِ وَ ثَابِتاً عَلَيْهِ اسْمُ الْإِسْلَامِ فَإِنْ تَابَ وَ اسْتَغْفَرَ عَادَ إِلَى دَارِ الْإِيمَانِ وَ لَا يُخْرِجُهُ إِلَى الْكُفْرِ إِلَّا الْجُحُودُ وَ الِاسْتِحْلَالُ أَنْ يَقُولَ لِلْحَلَالِ هَذَا حَرَامٌ وَ لِلْحَرَامِ هَذَا حَلَالٌ وَ دَانَ بِذَلِكَ فَعِنْدَهَا يَكُونُ خَارِجاً مِنَ الْإِسْلَامِ وَ الْإِيمَانِ دَاخِلًا فِي الْكُفْرِ وَ كَانَ بِمَنْزِلَةِ مَنْ دَخَلَ الْحَرَمَ ثُمَّ دَخَلَ الْكَعْبَةَ وَ أَحْدَثَ فِي الْكَعْبَةِ حَدَثاً فَأُخْرِجَ عَنِ الْكَعْبَةِ وَ عَنِ الْحَرَمِ فَضُرِبَتْ عُنُقُهُ وَ صَارَ إِلَى النَّارِ»؛ الکافی، ج۲، ص۲۷.
۲
. «عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ عَنْ أَحَدِهِمَا قَالَ الْإِيمَانُ إِقْرَارٌ وَ عَمَلٌ وَ الْإِسْلَامُ إِقْرَارٌ بِلَا عَمَلٍ»؛ الکافی، ج۲، ص۲۴.
۳
. «عَنْ سُفْيَانَ بْنِ السِّمْطِ قَالَ سَأَلَ رَجُلٌ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ عَنِ الْإِسْلَامِ وَ الْإِيمَانِ مَا الْفَرْقُ بَيْنَهُمَا فَلَمْ يُجِبْهُ ثُمَّ سَأَلَهُ فَلَمْ يُجِبْهُ ثُمَّ الْتَقَيَا فِي الطَّرِيقِ وَ قَدْ أَزِفَ مِنَ الرَّجُلِ الرَّحِيلُ فَقَالَ لَهُ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ كَأَنَّهُ قَدْ أَزِفَ مِنْكَ رَحِيلٌ فَقَالَ نَعَمْ فَقَالَ فَالْقَنِي فِي الْبَيْتِ فَلَقِيَهُ فَسَأَلَهُ عَنِ الْإِسْلَامِ وَ الْإِيمَانِ مَا الْفَرْقُ بَيْنَهُمَا فَقَالَ الْإِسْلَامُ هُوَ الظَّاهِرُ الَّذِي عَلَيْهِ النَّاسُ شَهَادَةُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَحْدَهُ لَا شَرِيكَ لَهُ وَ أَنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ وَ إِقَامُ الصَّلَاةِ وَ إِيتَاءُ الزَّكَاةِ وَ حِجُّ الْبَيْتِ وَ صِيَامُ شَهْرِ رَمَضَانَ فَهَذَا الْإِسْلَامُ وَ قَالَ الْإِيمَانُ مَعْرِفَةُ هَذَا الْأَمْرِ مَعَ هَذَا فَإِنْ أَقَرَّ بِهَا وَ لَمْ يَعْرِفْ هَذَا الْأَمْرَ كَانَ مُسْلِماً وَ كَانَ ضَالًّا»؛ الکافی، ج۲، ص۲۵.
۴
. «مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثالِها وَ مَنْ جاءَ بِالسَّيِّئَةِ فَلا يُجْزى إِلاَّ مِثْلَها وَ هُمْ لا يُظْلَمُونَ»؛ سورۀ انعام، آیۀ۱۶۰.
۶
. «عَنْ زَيْدٍ الزَّرَّادِ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عَلَيْهِ السَّلَامُ قَالَ قَالَ أَبُو جَعْفَرٍ عَلَيْهِ السَّلَامُ يَا بُنَيَّ اعْرِفْ مَنَازِلَ الشِّيعَةِ عَلَى قَدْرِ رِوَايَتِهِمْ وَ مَعْرِفَتِهِمْ فَإِنَّ الْمَعْرِفَةَ هِيَ الدِّرَايَةُ لِلرِّوَايَةِ وَ بِالدِّرَايَاتِ لِلرِّوَايَاتِ يَعْلُو الْمُؤْمِنُ إِلَى أَقْصَى دَرَجَاتِ الْإِيمَانِ»؛ الاصول الستة عشر طبع دار الحدیث، ص۳۶.
۸
. «عَنْ فُضَيْلِ بْنِ يَسَارٍ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ يَقُولُ إِنَّ الْإِيمَانَ يُشَارِكُ الْإِسْلَامَ وَ لَا يُشَارِكُهُ الْإِسْلَامُ إِنَّ الْإِيمَانَ مَا وَقَرَ فِي الْقُلُوبِ وَ الْإِسْلَامَ مَا عَلَيْهِ الْمَنَاكِحُ وَ الْمَوَارِيثُ وَ حَقْنُ الدِّمَاءِ وَ الْإِيمَانَ يَشْرَكُ الْإِسْلَامَ وَ الْإِسْلَامَ لَا يَشْرَكُ الْإِيمَانَ»؛ الکافی، ج۲، ص۲۶.
۱۰
. «يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا آمِنُوا بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ الْكِتابِ الَّذي نَزَّلَ عَلى رَسُولِهِ وَ الْكِتابِ الَّذي أَنْزَلَ مِنْ قَبْلُ وَ مَنْ يَكْفُرْ بِاللَّهِ وَ مَلائِكَتِهِ وَ كُتُبِهِ وَ رُسُلِهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ فَقَدْ ضَلَّ ضَلالاً بَعيداً»؛ سورۀ نساء، آیۀ۱۳۶.
۱۱
. «وَ إِذا ما أُنْزِلَتْ سُورَةٌ فَمِنْهُمْ مَنْ يَقُولُ أَيُّكُمْ زادَتْهُ هذِهِ إيماناً فَأَمَّا الَّذينَ آمَنُوا فَزادَتْهُمْ إيماناً وَ هُمْ يَسْتَبْشِرُونَ»؛ سورۀ توبه، آیۀ۱۲۴.
۱۲
. «وَ أَمَّا الَّذينَ في قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزادَتْهُمْ رِجْساً إِلَى رِجْسِهِمْ وَ ماتُوا وَ هُمْ كافِرُونَ»؛ سورۀ توبه، آیۀ۱۲۵.
۱۳
. «وَ لَوْ شَاءَ اللَّهُ لَجَعَلَكُمْ أُمَّةً وَاحِدَةً وَ لَٰكِنْ يُضِلُّ مَنْ يَشَاءُ وَ يَهْدِي مَنْ يَشَاءُ وَ لَتُسْأَلُنَّ عَمَّا كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ»؛ سورۀ نحل، آیۀ۹۳.
۱۴
. «تِلْكَ الرُّسُلُ فَضَّلْنا بَعْضَهُمْ عَلى بَعْضٍ مِنْهُمْ مَنْ كَلَّمَ اللَّهُ وَ رَفَعَ بَعْضَهُمْ دَرَجاتٍ وَ آتَيْنا عيسَى ابْنَ مَرْيَمَ الْبَيِّناتِ وَ أَيَّدْناهُ بِرُوحِ الْقُدُسِ وَ لَوْ شاءَ اللَّهُ مَا اقْتَتَلَ الَّذينَ مِنْ بَعْدِهِمْ مِنْ بَعْدِ ما جاءَتْهُمُ الْبَيِّناتُ وَ لكِنِ اخْتَلَفُوا فَمِنْهُمْ مَنْ آمَنَ وَ مِنْهُمْ مَنْ كَفَرَ وَ لَوْ شاءَ اللَّهُ مَا اقْتَتَلُوا وَ لكِنَّ اللَّهَ يَفْعَلُ ما يُريدُ»؛ سورۀ بقره، آیۀ۲۵۳.
۱۵
. «وَ الَّذينَ إِذا فَعَلُوا فاحِشَةً أَوْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ ذَكَرُوا اللَّهَ فَاسْتَغْفَرُوا لِذُنُوبِهِمْ وَ مَنْ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ إِلاَّ اللَّهُ وَ لَمْ يُصِرُّوا عَلى ما فَعَلُوا وَ هُمْ يَعْلَمُونَ»؛ سورۀ آل عمران، آیۀ۱۳۵.
۱۷
. «أَ فَلَمْ يَسيرُوا فِي الْأَرْضِ فَتَكُونَ لَهُمْ قُلُوبٌ يَعْقِلُونَ بِها أَوْ آذانٌ يَسْمَعُونَ بِها فَإِنَّها لا تَعْمَى الْأَبْصارُ وَ لكِنْ تَعْمَى الْقُلُوبُ الَّتي فِي الصُّدُورِ»؛ سورۀ حج، آیۀ۴۶.
۱۸
. «وَ لَقَدْ ذَرَأْنا لِجَهَنَّمَ كَثيراً مِنَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ لَهُمْ قُلُوبٌ لا يَفْقَهُونَ بِها وَ لَهُمْ أَعْيُنٌ لا يُبْصِرُونَ بِها وَ لَهُمْ آذانٌ لا يَسْمَعُونَ بِها أُولئِكَ كَالْأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُولئِكَ هُمُ الْغافِلُونَ»؛ سورۀ اعراف، آیۀ۱۷۹.
۱۹
. «صِبْغَةَ اللَّهِ وَ مَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللَّهِ صِبْغَةً وَ نَحْنُ لَهُ عابِدُونَ»؛ سورۀ بقره، آیۀ۱۳۸.
۲۰
. «آمَنَ الرَّسُولُ بِما أُنْزِلَ إِلَيْهِ مِنْ رَبِّهِ وَ الْمُؤْمِنُونَ كُلٌّ آمَنَ بِاللَّهِ وَ مَلائِكَتِهِ وَ كُتُبِهِ وَ رُسُلِهِ لا نُفَرِّقُ بَيْنَ أَحَدٍ مِنْ رُسُلِهِ وَ قالُوا سَمِعْنا وَ أَطَعْنا غُفْرانَكَ رَبَّنا وَ إِلَيْكَ الْمَصيرُ»؛ سورۀ بقره، آیۀ۲۸۵.
۲۱
. سوال: آیا فریضه در مقابل سنت است؟ «فرض من الله»، آن چیزی [است] که از طرف خدای متعال نازل شده. معلوم نیست در مقابل سنت باشد، ولی آن [چیزی] که در کتاب است، «فرض من الله» است و خدای متعال فرض کرده [است و] ما از آن، تعبیر به وجوب میکنیم.
۲۲
. «مَنْ كَفَرَ بِاللَّهِ مِنْ بَعْدِ إيمانِهِ إِلاَّ مَنْ أُكْرِهَ وَ قَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالْإيمانِ وَ لكِنْ مَنْ شَرَحَ بِالْكُفْرِ صَدْراً فَعَلَيْهِمْ غَضَبٌ مِنَ اللَّهِ وَ لَهُمْ عَذابٌ عَظيمٌ»؛ سورۀ نحل، آیۀ۱۰۶.
۲۳
. سوال : عمل قلب، انتشار ایمان به قواست؟ نه، کار اولی قلب این است، ولی چون فرمانده است، وقتی [ایمان] در قلب موقر بشود، [قلب] باید [آن را در قوا] جاری کند؛ چون مسخراتش هستند.
سوال : آیا مسیر رشدِ خود این ایمانی که وارد قلب میشود، از همین قواست؟ بله، این [مطلب] بعداً میآید که ایمان، با عمل تقویت میشود و عمل با «بَعْضُهُ مِنْ بَعْضٍ». قبلاً هم حدیثی بود [که آن را] خواندیم.
۲۴
. «الَّذينَ آمَنُوا وَ تَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُمْ بِذِكْرِ اللَّهِ أَلا بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ»؛ سورۀ رعد، آیۀ۲۸.
۲۵
. «لِلَّهِ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ وَ إِنْ تُبْدُوا ما في أَنْفُسِكُمْ أَوْ تُخْفُوهُ يُحاسِبْكُمْ بِهِ اللَّهُ فَيَغْفِرُ لِمَنْ يَشاءُ وَ يُعَذِّبُ مَنْ يَشاءُ وَ اللَّهُ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَديرٌ»؛ سورۀ بقره، آیۀ۲۸۴.
۲۷
. «قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ مَا مِنْ جُرْعَةٍ أَفْضَلَ مِنْ جُرْعَةِ غَيْظٍ يَتَجَرَّعُهَا الْعَبْدُ يَرُدُّهَا فِي قَلْبِهِ إِمَّا بِحِلْمٍ وَ إِمَّا بِصَبْرٍ»؛ مشکات الانوار فی غرر الاخبار، ص۲۱۸.