برای نمایش محتوای مربوطه روی عنوان نوشته زیر کلیک نمایید
( عنوان زیر لینک به فهرست مربوطه در داخل نوشته اصلی می باشد)
بنابراين دو تا موجود هستند؛ يکي عقل، يکي جهل. بنا نبود جهل با خداي متعال درگير بشود. کما اين که در قصه حضرت آدم بنا نبود ابليس استکبار بکند. اگر مثل ملائکه تواضع و سجده مي کرد، در ظرف خودش، نوراني مي شد و حقيقت عبادت در او محقق مي شد. راه نوراني شدنش اين بود که در مقابل خليفه الله تعظيم بکند. باطن اين تعظيم سجده بر خداي متعال بود. امتحان به تواضع بود، نه امتحان به تبعيت از خليفه الله مستقل از عبادت خداي متعال. طريق امتحان به تواضع، امتحان به خليفه الله بود.
اين موجود به جاي اين که در مقابل خداي متعال تواضع بکند و به عنوان تواضع در مقابل خداي متعال، سجدة در مقابل خليفه الله بکند، استکبار در مقابل خداي متعال کرد. اين استکبار و منازعه در کبرياي الهي و جبروت الهي، او را به درگيري با خليفه الله کشاند، بنا بر دشمني و عداوت گذاشت. اينجا هم دقيقا همينطور است. خداي متعال عقل را آفريد، جهل را هم آفريد. هر دو را هم امتحان کرد. و بعد اين جهل، یعنی اين موجودي که نامش جهل است تکليفي داشته؛ مي توانست از طريق تبعيت از عقل و تواضع در برابر او به تقرب برسد…
(1) نهج البلاغه (صبحی صالح)، خطبه 192، ص 286
(2) کافی (طبع اسلامیه)، ج1، ص21