برای نمایش محتوای مربوطه روی عنوان نوشته زیر کلیک نمایید
( عنوان زیر لینک به فهرست مربوطه در داخل نوشته اصلی می باشد)
گرچه در استناد به آيه نور مي توان نقد صريح بر شيخ اشراق داشت؛ آيه نور بيان شبکه هدايت است نه بيان شبکه خلقت. اينکه ايشان کثيراً اين را به عنوان شبکه خلقت گرفته اند و نور را به وجود تعريف کرده اند غفلت است. آن آياتي که شبکه خلقت و نظام آفرينش را بيان مي کند آياتي مثل «آيت الکرسي» است نه آيه نور که در مقابل آيه ظلمات (که بيانگر شبکه ضلالت است) قرار دارد و هر دو در سوره نور به فاصله کمي قرار دارند. لذا حضرت امام رضا(ع) در تفسير آيه نور «الله نور السموات والارض»(نور/35) مي فرمايند: «
اي هدي من في السموات و هدي من في الارض
» اين هدايت است که متمثل در قلب نبي اکرم(ص) و مشکوة نور ايشان و قلب ايشان و مصابيحي مي شود که در قلب ايشان تجلي نموده است. به هر حال، اين غفلت از مثل سهروردي است که اين را مبناي تفسير نظام هستي قرار داده است؛ پس بايد ديد که که «آيه ظلمات» را چه گونه تفسير مي کنند؟! در حالي که اگر مبناي هدايت و ضلال را اصل قرار دهيد دو دستگاه هدايت و ضلال درست مي شود و جريان نور مربوط به کساني خواهد بود که وارد وادي ولايت حقه شوند؛ «
الله ولي الذين آمنوا يخرجهم من الظلمات الي النور
»(بقره/257)
در هر صورت غرض اين است که سهروردي توانسته است حد اوليه فلسفه را از قرآن بيان و بنا کند و بالاتر از او، صدرالمتالهين است که در آغاز فلسفه، اصالت وجود را بنا مي کند و اثبات مي کند که وجود اصيل است از نظر او وجود، چيزي جز حقيقت حضرت حق نيست و مابقي را وجود نمي داند؛ يعني مي خواهد بگويد اگر در فلسفه بحث مي کنيد يعني در باب حضرت حق بحث مي کنيد؛ لذا اصل خلقت را به تشأن و تجلي بر مي گرداند و عليت و کثرت و زمان و حرکت و همه مفاهيم را حول همان مفهوم مرکزي وجود که از منظر ايشان همان حضرت حق است، تفسير مي کند. ايشان اول قائل به تشکيک است و بعد در «بحث عليت» مي گويد حضرت حق، فوق مرتبه است و مخلوقات دون مرتبه؛ او حق است و مابقي دون او و تشکيک در مظاهر است و خلقت، در مرتبه حضرت حق نيست.
کاري که صدرالمتألهين کرده است اين است که مفهوم مرکزي فلسفه را برپايه توحيد بنا گذاشته است و سعي کرده است همه هستي را بر پايه حضرت حق تفسير کند و همه مراتب و عوالم خلقت را که در کتب متفرقه خودشان تبيين کرده اند از عالم ملک تا عالم مثال تا عالم عقل و … همه را مراتب تجلي آن حقيقت و تنزل آن حقيقت و تطور آن حقيقت بداند. البته ممکن است که در اين مفاهيم، اشکالي باشد، اما به هر حال، سعي کرده است تا مفاهيم را متأثر از توحيد تبيين نمايد. بنابراين، حکمت ما در اين مقياس، تحت تأثير ادبيات وحي بوده و در مفهوم مرکزي و حتي در نظام مسائل و اولويت مسائل و در غايات، مقيد به وحي بوده است. حتي آنجا که ابن سينا رسيده است به اينکه نمي شود معاد جسماني را با عقل اثبات کرد، مي گويد چون صادق مصدق(ع) فرموده است، پس من تسليمم؛ يعني هيچ کجا ما نداريم که فيلسوف مسلمان برسد به يک حرفي که خلاف مسلمات قرآن و وحي بوده است و اين مسلمات را زير پا بگذارد.