برای نمایش محتوای مربوطه روی عنوان نوشته زیر کلیک نمایید
( عنوان زیر لینک به فهرست مربوطه در داخل نوشته اصلی می باشد)
نكته پاياني و پنجم هم اين كه محور كل در دو جبهه حق و باطل داراي موازنه يكسان نيستند، بلكه در كل عالم خلقت و تاريخ حتماً محور كل در جبهه عبوديت بر محور كل در جبهه باطل غلبه دارد؛ گرچه ممكن است كشمكش طولاني اتفاق بيفتد. بنابراين، جهت گيري كل بر محور اراده عبوديت شكل مي گيرد. به تعبير ديگر، سجود و عبوديت نبي اكرم(صلي الله عليه و آله) و اهل بيت عصمت و طهارت(عليهم السلام ) بر شيطنت شياطين غلبه مي كند و در مرحله بعد سجود انبياء بر شيطنت طواغيت و شياطين انسي و جني كه در مقابل آنها هستند غالب مي شود. و حركت كل، به سمت غلبه عبوديت پيش مي رود؛ يعني ظرفيت عبادت نبي اكرم(صلي الله عليه وآله) و جبهه ايشان، بر ظرفيت استكبار در جبهه باطل غالب است. البته روشن است كه اين لطف و ربوبيت خداوند متعال است كه امداد مي كند و عمل خير را رشد مي دهد ولي به هر حال، شدت عبادت نبي اكرم(صلي الله عليه و آله) بر شدت استكبار ابليس در تاريخ غلبه مي كند. ظهور اين موضوع در عالم دنيا غلبه تمدن الهي بر تمدن مادي است؛ چون جريان تمدنها در طول تاريخ چيزي جز جاري و ساري شدن اراده هاي انساني در فاعلهاي مادون، از جمله فاعلهاي طبيعي – كه خداوند آنها را مسخّر اراده هاي انساني قرار داده است ـ نمي باشد؛ به بيان ديگر، وقتي اراده هاي انساني درهم تنيده مي شود، نظام پيدا كرده و شكل تاريخي به خود مي گيرد و ابعاد مختلف حيات اجتماعي انسان، از سياست و فرهنگ و اقتصاد را شكل مي دهد و هماهنگ مي كند و سپس در طبيعت جاري مي شود و فاعلهاي مسخر را هماغوش و هماهنگ، همراه و هم جهت با خودش مي كند و صبغه خاص اراده خودش را به آنها مي دهد؛ در نتيجه، تمدن ساخته مي شود. بنابراين، اگر خوب نگاه كنيم دو تمدن را در طول تاريخ مي بينيم: يكي تمدنهاي استكباري و ديگري تمدنهايي كه بر مبناي ايمان و عبوديت اند؛ البته در بين آنها طيفي از التقاط هم وجود دارد و در پايان هم آنچه ظهور مي كند تمدن الهي بر محور عبوديت و ولايت ولي اللّه الاعظم، (صلوات اللّه و سلامه عليه) است. پس در پايان همين دنيا هم غلبه با عبوديت است و در كل خلقت هم حركت عالم بر محور ولايت نبي اكرم(صلي الله عليه و آله) و اميرمؤمنان و اهل بيت عصمت و طهارت(عليهم السلام ) شكل مي گيرد، نه بر محور ولايت ابليس. لذا در رواياتي كه از فريقين نقل شده آمده است كه: «يا علي أنت صاحب الجنّة و قاسم النيران»(3) و «
يا نعمة اللّه علي الابرار و نقمته علي الفجار
»(4) يعني مدار رحمت و غضب خداوند متعال وجود مقدس ولي اللّه الاعظم است كه البته ولايت ايشان ادامه ولايت نبي اكرم(صلي الله عليه و آله) و ادامه ولايت خداست؛ چنانكه فرمود: «
ولايتنا ولاية اللّه التي لم يبعث نبيّا إلاّ بها
»(5)
نتيجه اي كه از نكات فوق به دست مي آيد اين است كه: هر چند حركت عالم در همين دار دنيا به سمت عصر ظهور است و در اين حركت، كه اراده هاي انساني هم ايفاي نقش ايفا مي كنند ولي نه بدان معنا كه اراده هاي انسانهاي متعارف، اراده هايي محوري در حركت تاريخ به سمت صلاح باشند، بلكه محور كل در جبهه حق، ربوبيت خداوند متعال است و در درون اين جبهه هم، اراده ولي اللّه محور اصلاح كل مي باشد و ولايت و هدايت و سرپرستي آنهاست كه تاريخ را به نقطه مطلوب خودش مي رساند. ما شخصيت امام عصر(عج الله تعالي فرجه اشريف) را يك شخصيت اسطوره اي نمي دانيم بلكه ايشان شخصيتي واقعي و محور حركت بندگي در عصر ما هستند و حركت كل ملكوت و ملك عالم با عبادت ايشان تنظيم مي شود و غلبه پاياني بر جبهه باطل هم به همين گونه واقع مي گردد.
بايد توجه داشت كه درگيري جبهه حق و باطل صرفاً درگيري سطحي و ظاهري نيست. گاهي ما جنگها را در همان جلوه ظاهري شان خلاصه مي كنيم؛ فرض كنيد وقتي به روز عاشورا نگاه مي كنيم، جنگي كه مي بينيم جنگ شمشيرها و نيزه ها و تيرها، و نبرد پيكرها و بدنهاست؛ سر و دستها جدا مي شوند و تيرها و نيزه ها كار مي كنند، اما حقيقت اين است كه در پشت اين جهاد كه جهاد اصغر است، جهاد اكبري وجود دارد كه در آن، نيات و تمايلات و اراده ها با هم درگيرند. به تعبير ديگر، شهوات و عبوديت با هم درگيرند. اگر خوب نگاه كنيد در آنجا ارواح با يكديگر مي جنگند؛ يك طرف به رهبري ابليس است كه همه شهوات و شبهات و غضبها و همه اوصاف رذيله راصف آرايي كرده و شعله آتشي برافروخته است؛ يك طرف هم، روح مطهر سيدالشهداء (ارواح العالمين له الفداء) است كه جبهه ديگر را رهبري مي كند. اين روح، عين عبوديت و خضوع، و مظهر همه صفات حميده است و جبهه اي كه فراهم كرده است به گونه اي تربيت شده اند كه مظهر صفات كمال اند. در واقع، جنگ بين اين صفات حميده و رذيله و بين عبوديت و استكبار اتفاق مي افتد. اگر خوب نگاه كنيم يك سر اين جنگ تا ملكوت عالم هم مي رود و اگر جلوه عبادت سيدالشهدا(عليه السلام) را ببينيد، فوق ملكوت را هم سير مي كند؛ يعني سجده اي كه سيدالشهدا(عليه السلام) در گودي قتلگاه داشتند سجده اي است كه همه ملك و ملكوت را غرق در جذبه ها و نعمات الهي كرده است و لذا ملكوت عالم از اين سجده در تحير هستند؛ چه رسد به ملك! اينگونه نگاه كنيم روشن خواهد شد كه ما انسانها محور اين جهاد نيستيم؛ گرچه در آن نقش ايفا مي كنيم و به ميزان نقشي هم كه ايفا مي كنيم مسئوليت داريم. ما نمي توانيم مسئوليت را در حركت تاريخ از خودمان سلب كنيم. حركت ما يك حركت جبري نيست. مشيت الهي به ما انسانها اراده داده و به نسبتي از ما تكليف خواسته است، ولي مجموعه برآيند كل اراده ما، اراده اصلي در حركت تاريخ تلقي نمي شود.
سوال: شما ويژگي دوم فلسفه تاريخ اسلامي را اعتقاد به حركت تاريخ به سوي كمال دانستيد. سؤالي كه در اينجا به ذهن مي آيد آن است كه تفاوت ديدگاه شما با ديدگاههاي ديگري كه قائلند تاريخ مراحل مختلفي را پشت سر مي گذارد كه هر مرحله، تكامل مرحله قبلي مي باشد چيست؟ آيا شما فقط معتقديد كه هر مرحله تاريخ كامل تر از مرحله قبلي است يا اين كه نگاهتان فقط به نقطه پاياني حركت تاريخ، يعني قيامت است؟
جواب: در مراحل تاريخ هم يك كمال اتفاق مي افتد؛ چون حركتي كه در تاريخ اتفاق مي افتد يا حركت منفي است يا حركت مثبت. ما حركت منفي در تاريخ را صفر نمي دانيم كه بگوييم شرّ در تاريخ وجود ندارد؛ زيرا اگر اراده مخلوقات در تاريخ واقع مي شود شرّ هم اتفاق مي افتد. البته شرّ، مستند به اراده مخلوقات است، نه به اراده ربوبي. شرّ، مستند به اولياي معصوم(عليهم السلام) نيست. در عصمت هيچ شرّي اتفاق نمي افتد. آنها مشيتهاي برابر با مشيت حق اند و در تبعيت از حق در مرز عصمت اند. از آنجا كه پايين تر بياييم شرور آغاز مي شود. هر كجا شرك است شر هم هست ولو شرك خفي باشد. بنابراين، ريشه شرور در پرستشهاي انساني است. اگر انسان از مسير پرستش خداوند متعال خارج شد، شرّ به وجود مي آيد، ولي اين اراده هاي منفي در نهايت، منحل در اراده هاي مثبت مي شوند؛ يعني حركت منفي آنها در پايان، به اشتداد قرب جبهه حق مي شود و به اين صورت در كل تاريخ منحل مي گردد. به عنوان مثال، جبهه باطل در برابر سيدالشهدا(عليه السلام) صف آرايي كرده، شيطنت و گناه كرده و آن را هم به نقطه اوج خود رسانده، ولي آيا اين شيطنت كه در جبهه باطل صورت گرفته منتهي به ظهور يك عبوديت بالاتر در جبهه حق نشده است؟ حتي اگر تحليل سيدالشهداء(عليه السلام) را به جهت سخت بودن تحليل شخصيت و عظمت روحي ايشان كنار بگذاريم و سراغ اصحاب آن حضرت بياييم، مي بينيم كه واقعا اگر آن مقاومت و شيطنت در مقابل سيدالشهداء(عليه السلام) نمي شد زمينه ظهور اين اطاعت و تولي و رشد در اصحاب آن حضرت فراهم نمي آمد. پس مي بينيد كه برآيند اين درگيري در نهايت به نفع جبهه حق ختم مي شود. از اين منظر، ولي حق، همه اراده ها را در جبهه حق منحل مي كند و برآيند كل را به نفع ولايت الهي رقم مي زند؛ گرچه ابتلائات سنگيني در برخي مقاطع تاريخ پيش مي آيد.
پس، حركت كلي تاريخ، مثبت است و حركت مرحله اي تاريخ را هم به اين معنا مي توان مثبت بدانيم؛ يعني بگوييم در مقابل اين شيطنت، عبوديتي در جبهه ولي خدا اتفاق مي افتد؛ مثلاً در همان لحظه اي كه سقيفه وارد ميدان شده و مشغول معصيت عظيم است يك عبوديت و اخلاص و سجودي هم از امير مؤمنان(عليه السلام) در حال انجام است كه مبدأ نورانيت همه ملك و ملكوت مي باشد. اين سجده بر آن معصيت غالب است؛ ولو آن كه در جلوه دنيايي چنين پنداشته شود كه آن معصيت غلبه مي كند! اگر سجده اميرالمؤمنين(عليه السلام) در همان لحظه، غالب نبود، شكست قطعي حق روي مي داد. اگر خودمان را محور كل نبينيم بلكه ولي خدا را محور كل بدانيم و اساس درگيري را ميان ولي خدا و اولياي طاغوت ببينيم، حتما جبهه حق در همه لحظات پيروز است و در متن خلقت نيز كمال واقع مي شود.