برای نمایش محتوای مربوطه روی عنوان نوشته زیر کلیک نمایید
( عنوان زیر لینک به فهرست مربوطه در داخل نوشته اصلی می باشد)
نكته سومي كه در تحليل فلسفه تاريخ اسلامي بايد بر آن تأكيد نمود اين است كه اراده هاي انسانها هم در حركت تاريخ نقش ايفا مي كنند؛ البته نه به اين معنا كه چيزي به انسان ـ در عرض اراده خداي متعال ـ تفويض شده، بلكه به همان معنايي كه در مبحث جبر و اختيار در مسلك شيعي متناسب با معارف اهل بيت(عليهم السلام ) تبيين شده است؛ يعني نه جبر است و نه تفويض، بلكه امري بين اين دو مي باشد. خداوند متعال به انسانها اراده داده و به ميزاني كه مشيت او اجازه دهد و به ميزاني كه امداد كند، اراده هاي انساني در تحقق حوادث عالم به ايفاي نقش مي پردازند. از همين جاست كه حركت تاريخ دو سمت پيدا كرده و به دو جبهه تقسيم مي شود: در يك جبهه، اراده هايي عمل مي كنند كه بر محور عبوديت خداوند متعال و خضوع و خشوع و تذلل در برابر او قرار دارند. يعني اين اراده ها در برابر اراده حضرت حق، تسليم و خاضع و خاشع اند؛ يعني با اين كه حركت ارادي است امّا هماهنگ با ربوبيت تشريعي خداوند متعال واقع مي شود و چون ربوبيت تشريعي با ربوبيت تكويني هماهنگ مي باشد، هماهنگي بين مشيت بالغه و فعل عباد در اين منزلت اتفاق مي افتد. از سوي ديگر، چون موجوداتي مثل انسان و جن، داراي اراده و اختيار هستند و در اثر اين اراده و اختيار، طغيان هم اتفاق مي افتد و جبهه دوم كه از آن به جبهه سركشي، گردن فرازي و استكبار و تعزّز در برابر خداوند متعال تعبير مي شود به وجود مي آيد. هر يك از اين دو جبهه در حركت خود دنبال گسترش خويش هستند و به همين دليل حق و باطل در تاريخ درگير مي شوند. اصلي ترين تعارضي كه در تاريخ وجود دارد، تعارض ايمان و كفر، و عبوديت و استكبار است و حركت كلي عالم هم در پايان به سمت غلبه عبوديت و بندگي پيش مي رود. نكته قابل تأمل اين است كه اگر چه اراده هاي انساني در حركت تاريخ حضور دارند ولي نقش آنها نقش محوري نيست و سمت و سوي كل تاريخ با مشيت بالغه خداوند متعال مشخص مي شود. انسانها نمي توانند قوانين كلي خلقت را كه ظهور مشيت خداوند متعال است تغيير دهند، بلكه اراده آنها در چارچوب همين قوانين عمل مي كند و در دل اين قوانين و در تبعيت آنها، سطحي از تأثير هم براي آنها قرار داده شده است. هم جبهه حق و هم جبهه باطل به ميزان مشيت الهي، مأذون هستند و متناسب با آن مشيت، مورد امداد هم قرار مي گيرند؛ يعني مشيت بالغه الهي متناسب با حركت كل، هر دو جبهه را امداد مي فرمايد و بر همين اساس، درگيريهاي حق و باطل در تاريخ روي مي دهد. بايد توجه داشت اين كه مي گوييم اصلي ترين درگيري در جريان حق و باطل، درگيري پرستش و شيطنت است، به اين معنا نيست كه در درون خود جريان كفر و استكبار و شيطنت، درگيري رخ نمي دهد، بلكه خود اين جريان هم ممكن است بر سر پرستش دنيا، استعلا و سيطره طلبي با يكديگر درگير شوند؛ به فرموده قرآن: «
تحسبهم جميعاً و قلوبهم شتّي
»(حشر/14) جبهه كفر و استكبار، تشتت در قلوب دارند و از اين رو بسياري از درگيريهايي كه در عالم اتفاق مي افتد به اردوگاههاي درون جبهه كفر و استكبار بر مي گردد، لكن اصلي ترين درگيري كه در عالم وجود دارد و حركت كلي تاريخ را شكل مي دهد، درگيري حق و باطل و كفر و ايمان است.