برای نمایش محتوای مربوطه روی عنوان نوشته زیر کلیک نمایید
( عنوان زیر لینک به فهرست مربوطه در داخل نوشته اصلی می باشد)
بر اساس تعریف ارائه شده، وجود يك فلسفه تاريخ صحيح، ضروری است تا بتوانيم حركت تاريخ و تحولات و درگيري هاي تاريخی را تبيين كرده و بفهميم اين تحول و تكامل چگونه اتفاق مي افتد و چه مراحلي بايد پشت سرگذاشته شود تا تاريخ به مرحله نهايي و كمال خود برسد؟ پاسخ به این سؤالات از آن جا ضروری است که بتوانيم از طريق آشنايي به وضعيت كنوني و دست رسی به قواعد حاکم بر تاریخ، سياستي مناسب را براي آينده اتخاذ كنيم .
به ديگر سخن، اگر چه سطحي از عبرت آموزي از تاريخ در سايه تحليل حوادث تاريخي و شناخت و تحليل آنها صورت مي گيرد، اما تنها در سايه شناختِ اصول و قوانين حاكم بر تاريخ، كشف فرآيند حركت تاريخ و شناخت اهداف و محرك هاي تاريخ، فرد يا جامعه مي تواند به موقف تاريخي خود اشراف پيدا كرده و طرحي براي حركت آينده خود داشته باشد. بر اين اساس در طراحي استراتژي و اهداف توسعة يك جامعه و در مهندسي ابعاد مختلف توسعه اجتماعي، داشتن فلسفه تاريخ خاص، ضرورتي اجتناب ناپذير است.
دست يابی به فلسفه تاريخ، ضرورتي معرفتي هم دارد؛ يعني در باب توسعه و تكامل معارف ديگر، اعم از معارف ديني و علوم تخصصي هم چون جامعه شناسي، علوم سياسي و … فلسفه تاريخ سهم تأثير بالايي دارد و به طور قطع هر گونه نگاه به فلسفه تاريخ مي تواند به عنوان يكي از مبادي (پيش فرض ها)، در فرضيه سازي های علوم مختلف نقش آفريني نمايد. به عنوان مثال در حوزه سیاست بین الملل، تقسیم کشورها به کشورهای «توسعه یافته» و «در حال توسعه» به پذیرش بین المللی رسیده است درحالی که ریشه این تقسیم به نگاه فلسفه تاریخ خاصی بازگشت دارد که ملاک و معیار مفاهیمی هم چون «پیش رفت» ، «تکامل» و «توسعه» را در ابزار و تکنولوژی مادی پنداشته و بر این اساس به تقسیم ملل گوناگون می پردازند.