«السَّلَامُ عَلَى…الْمُسْتَقِرِّينَ فِي أَمْرِ اللَّهِ
وَ الْمُخْلصِينَ فِي تَوْحِيدِ اللَّهِ
وَ الْمُظْهِرِينَ لِأَمْرِ اللَّهِ وَ نَهْيِهِ»
[۱]«السَّلَامُ عَلَى الدُّعَاةِ إِلَى اللَّهِ وَ الْأَدِلَّاءِ عَلَى مَرْضَاةِ اللَّهِ وَ الْمُسْتَقِرِّينَ فِي أَمْرِ اللَّهِ وَ التَّامِّينَ فِي مَحَبَّةِ اللَّهِ وَ الْمُخْلَصِينَ فِي تَوْحِيدِ اللَّهِ وَ الْمُظْهِرِينَ لِأَمْرِ اللَّهِ وَ نَهْيِهِ وَ عِبَادِهِ الْمُكْرَمِينَ الَّذِينَ لا يَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَ هُمْ بِأَمْرِهِ يَعْمَلُونَ وَ رَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَكَاتُهُ»
۱. مقدمهای پیرامون زیارت امام
مراقبه در معرفت امام
عرض ما در باب فرازهايي از زيارت جامعه کبيره بود. ضرورت پرداختن به اين معارف، از اين نظر است که اساس دين با معرفت ولي خدا محقق ميشود. تمام تلاش کساني که ائمه هدات معصومين(ع) و معرفت آنها را به دست نياوردهاند، تلاش در بيراهه است و اگر آنها را از خداي متعال دور نکند، نزديک هم نميکند: «إِنَّكُمْ لَا تَكُونُونَ صَالِحِينَ حَتَّى تَعْرِفُوا»[۲] شما به مقام صلاح نميرسيد ـ البته اگر بنا است اصلاح شويد ـ تا به مقام معرفت برسيد. معرفت، مقدمه اصلاح شدن انسان است. «وَ لَا تَعْرِفُوا حَتَّى تُصَدِّقُوا وَ لَا تُصَدِّقُوا حَتَّى تُسَلِّمُوا» اين معرفت هم بعد از تصديق و تسليم است.
لذا انسان بايد رياضت و مراقبه اصلي خودش را در اين راه قرار دهد. یعنی به جاي اينکه در امور جزئي مراقبه کند ـ که البته آنها را هم بايد مراقبه کند ـ همه اين مراقبهها بايد به مراقبههاي در امر معرفت امام(ع) و تسليم بودن به ائمه(ع) برگردد؛ کما اينکه همه مراقبهها بايد به توحيد برگردد. آنهايي که اهل محاسبه و مراقبه و دقت هستند، بايد همه مراقباتشان به توحيد بازگشت کند؛ چون دیگر در عرض توحيد، مراقبهاي نيست.
اينکه انسان آخر شب مراقبه ميکند که مثلاً امروز چقدر نماز خواندهام، خود نماز موضوعيت ندارد؛ بلکه بايد مراقبه کند و ببيند چقدر خدا را عبادت کرده است. اينها طريق عبادت هستند و اگر موضوعيت پيدا کردند، انسان از مسير منحرف ميشود. اگر براي نمازش، روزهاش یا براي هر چيز دیگري در عرض توحيد موضوعيت قائل شد، در مراقبه، رهزن انسان ميشود؛ چون انسان مقيد ميشود و همين عبادتها را کم و زياد و اندازهگيري ميکند. در حالي که آن چیزی که پشتوانه است، حقيقت توحيد است.
در قدم بعد هم مراقبه بايد مراقبه در امر معرفت و ولايت باشد. يعني وقتي يک سال از عمر انسان ميگذرد، اولین مراقبه این است که ببيند معرفتش نسبت به ولي خدا چقدر اضافه شده و چقدر تسليمتر شده است. بقيه امور در اين مسير، جزئياتاند. اگر آخر شب هم مينشيند و محاسبه ميکند، بايد ببيند امروز تسليم بوده است يا نه. همه مراقبهها از اين مسأله باشد، نه مراقبه از ظاهر.
در روايات ما هست که حضرت فرمودند: باطن گناه، ولايت ائمه جور است[۳] و باطن عبادت، ولايت ما است: «نَحْنُ الصَّلَاةُ»، «نَحْنُ الزَّكَاةُ»، «نَحْنُ الْحَجُ».[۴] اگر انسان مراقبه ميکند، بايد هم ظاهر نماز را ببیند، هم ببيند واقعاً چقدر به آن محيط امن ولايت راه پيدا کرده است. اساس، اين است.
اگر انسان به اين معرفت رسيد و تسليم شد، میتواند به همه مقامات برسد. و إلا اگر اين را نداشت و در جزئياتِ عبادات مستغرق بود و از آن جهت کليِ عبادات غفلت کرد ـ که اينها براي اين است که ما به محيط ولايت راه پيدا کنيم و با ولايت آنها به مقام توحيد برسيم و موحد شويم ـ رياضتهاي انسان، او را دور ميکند.
زیارت، طریق کسب معرفت امام
يک قسمت عمده راه معرفت هم همين زيارات است. البته خودِ اين گفتگوها هم چون کلمات نوراني معصومين(ع) است، مؤثر است و نورانيت ايجاد ميکند، و گرنه اينها کافي نيست؛ بلکه تنها بخشي از کار است. انسان بايد اين معارف را بخواند و بعد هم خودش اهل زيارت باتوجه باشد و بعد هم به دنبالش اهل عمل شود. آن وقت آن معرفتهاي حقيقي به دنبالش ميآيد: ﴿وَ اعْبُدْ رَبَّكَ حَتَّى يَأْتِيَكَ الْيَقينُ﴾.[۵] پس اين حرفها کفايت نميکند، ولي لازم است. یعنی اين معارف هم بايد گفته شود، بهخصوص آنجايي که کلمات نوراني معصومين(ع) هست.
ارتباط معصومین با خداوند، وجهه اصلی معرفت امام
عرض ما در اين فقرات از زيارت جامعه بود که شأن ائمه هدات معصومين(ع) را نسبت به خداي متعال بيان ميکند که اصليترين شأنِ آنها هم هست. اگر انسان اين شأن معصومين(ع) را نشناخت، بقيه شئون معصومين(ع) برایش شناخته شدني نيست. در آن دعاي معروفي که از زراره نقل شده، امام صادق(ع) فرمودند: در عصر غيبت، فتنههاي سنگيني پيش ميآيد؛ مداومت بر اين دعا داشته باشيد تا از آن فتنهها نجات پيدا کنيد: «اللَّهُمَّ عَرِّفْنِي نَفْسَكَ فَإِنَّكَ إِنْ لَمْ تُعَرِّفْنِي نَفْسَكَ لَمْ أَعْرِفْ نَبِيَّكَ اللَّهُمَّ عَرِّفْنِي رَسُولَكَ فَإِنَّكَ إِنْ لَمْ تُعَرِّفْنِي رَسُولَكَ لَمْ أَعْرِفْ حُجَّتَكَ اللَّهُمَّ عَرِّفْنِي حُجَّتَكَ فَإِنَّكَ إِنْ لَمْ تُعَرِّفْنِي حُجَّتَكَ ضَلَلْتُ عَنْ دِينِي»[۶] معرفت حجّت، به معرفت الله است. بايد خدا را شناخت تا معرفت حجت واقع شود.
البته اين با آن فقره زيارت جامعه کبيره که «مَنْ أَرَادَ اللَّهَ بَدَأَ بِكُمْ»[۷] هم منافات ندارد. اگر کسي ميخواهد به سمت خداي متعال حرکت کند، بايد از باب معصومين(ع) وارد شود. اين، قابل جمع است. ولي مثل اين تعابيري که ميفرمايد: «اگر کسي تو را نشناسد، رسولت را نميشناسد و ائمه(ع) را نميتواند بشناسد، یعنی حجت را نميتواند بشناسد. و اگر حجت را نشناخت، دين را نشناخته»، شايد معنايش همين است که معرفت معصومين(ع) به حقيقتشان، معرفتِ ارتباط آنها با خداي متعال است؛ يعني شئون حقيقيِ آنها همان شئون ارتباطشان با خداي متعال و مقام عبوديتشان است و اين مقام عبوديت است که ساير کمالات را به دنبال ميآورد.
لذا وجهه اصليِ معرفت معصومين(ع) این است که انسان ارتباط آنها را با خداي متعال درک کند. اين ارتباط هم از ارتباط اراده آنها هست ـ یعنی این که چطور ارادهشان را تسليم کردهاند ـ تا مقام محبت و امثال اينها. و بعد هم آن عطايي که به آنها شده است و اینکه اسماء الله و تجليات الهي هستند و ساير شئوني که برايشان بيان شده است.
در اين فقراتي که ميخوانديم، جنبه ارتباط معصومين(ع) با خداي متعال بيان شده بود. «السَّلَامُ عَلَى الدُّعَاةِ إِلَى اللَّهِ وَ الْأَدِلَّاءِ عَلَى مَرْضَاةِ اللَّهِ» وجود آنها و همه هستيشان یعنی فعل و قول و ذاتشان جز دعوت به خداي متعال و دلالت به سوي خداي متعال نيست؛ هيچ دعوتي به سوي خودشان ندارند و تمام وجودشان هدايت به سمت خداي متعال است. اگر کسي متوجه آنها شد، آنها انسان را به هيچ چيز فرا نميخوانند و هدايت نميکنند، مگر به سوي خداي متعال.
۲. «استقرار» در امر الهی، نقطه قرار و آرامش ائمه «الْمُسْتَقِرِّينَ فِي أَمْرِ اللَّهِ»
«وَ الْمُسْتَقِرِّينَ فِي أَمْرِ اللَّهِ «وَ الْمُسْتَقِرِّينَ فِي أَمْرِ اللَّهِ وَ التَّامِّينَ فِي مَحَبَّةِ اللَّهِ»؛ از خصوصيات ديگرِ معصومين(ع) اين است که مستقر در امر خدا هستند و استقرار در امر پيدا کردهاند.
وقتی يک گياه یا يک درخت رشد ميکند، به یک نقطه که ميرسد، آن نقطه قرارگاهش است؛ دیگر آنجا توقف ميکند و بيشتر رشد نميکند. یعنی آن نقطه کمالي که پيدا ميکند، مستقرّش ميشود. قرارگاه يک شيء، نقطه کمال او است. وقتی انسان به دنيا ميآيد، رشد ميکند. اما به يک نقطه که ميرسد، آنجا مستقرش ميشود و قرار پيدا ميکند.
در اين تعبير: «الْمُسْتَقِرِّينَ فِي أَمْرِ اللَّهِ» آن جايي که معصومين(ع) قرار پيدا ميکنند و آرام گرفتهاند، قرار در امر خدا است. به نقطهاي رسيدهاند که قرارگاهشان امر خدا است؛ مستقر در امر خدا هستند و همه وجود آنها تابع امر الهي است.
تفسیر «استقرار» به اشتغال دائمی به امر الهی
يکي از معانياي که براي اين عبارت نوراني شده، اين است که ائمه هدات معصومين(ع) به نقطهاي رسيدهاند که علي الدوام مشغول به امر الهي هستند و هيچ اشتغالي جز به امر خدا ندارند.
اشتغالها با هم فرق ميکند. در مناجات امام سجاد(ع) هست که «أَسْتَغْفِرُكَ… مِنْ كُلِ شُغُلٍ بِغَيْرِ طَاعَتِكَ»[۸] خدايا! هر اشتغالي که به غير طاعت تو بوده، با هر نيتي که بوده، استغفار ميخواهد؛ چون انسان را دور و زمينگير کرده است. حالا هر اشتغالي که باشد؛ اشتغال به نفس یا اشتغال به دنيا: «مِنْ كُلِ شُغُلٍ بِغَيْرِ طَاعَتِكَ».
مؤمن بايد به جايي برسد که نه تنها نماز و روزهاش، بلکه همه اشتغالاتش و همه کارهايي که ميکند، ريشه در امر و فرمان خدا داشته باشد و امر خدا او را به حرکت دربياورد. در باب مؤمن هست که «المُؤمِنُ کَالجَبَلِ الرَّاسِخ لَا تُحَرِّکُهُ العَوَاصِف»[۹] مؤمن مِثل کوه استواري است که طوفانها هم او را به لرزه درنميآورند؛ تا چه رسد به يک لذت و يک شيريني.
گاهی يک منظره زيبا در دل امثال ما طوفان ايجاد ميکند و قرارمان را به هم ميزند؛ گاهي يک لذت کوتاه، ما را بيقرار ميکند؛ گاهی سر سفره که مينشينيم، برای يک لقمه بيقرار ميشويم و در دلمان طوفان ايجاد ميشود. پس طبيعي است که ساير جلوههاي دنيا و بالاتر از دنيا هم ما را به حرکت درميآورند. اما مؤمن، آن کسی است که طوفانها هم او را به حرکت درنميآورند و آرام است. مستقرش کجا است؟ امر الهي. فقط امر خدا او را به حرکت درميآورد. آن چيزي که اين دل را طوفاني ميکند و به حرکت درميآورد و به شور واميدارد، امر خدا و خواست و طلب او است. فقط اين طلب است که در اين جانها جاري ميشود و آنها را به حرکت درميآورد.
تأملی در معنای قرآنی «استقرار»
ائمه هدات معصومين(ع)، مستقر در امر خدا هستند. اين مطلب در قرآن، با عبارات مختلفي بيان شده است. يک تعبير اين است که ميفرمايد: ﴿وَ لَهُ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ مَنْ عِنْدَهُ لا يَسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبادَتِهِ وَ لا يَسْتَحْسِرُونَ﴾[۱۰] همه آن کساني که در آسمان و زمين هستند، یعنی اهل آسمان و زمين، مِلک حقيقي خدا هستند و از خدا هستند. تعبير عامترش اين است: ﴿لَهُ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ﴾ همه آنچه در همه ملکوت و مُلک عالم، یعنی در عوالم بالا و پايين است، مِلک خداي متعال است: ﴿لَهُ﴾.
بعد ميفرمايد: ﴿وَ مَنْ عِنْدَهُ﴾ عدهاي هستند که مقام عند الله دارند؛ آنها ﴿لا يَسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبادَتِهِ﴾ از عبادت خداي متعال استکبار ندارند، ﴿وَ لا يَسْتَحْسِرُونَ﴾ از عبادت هم خسته نميشوند. بعد ميفرمايد که تمام شب و روزشان به تسبيح خدا مشغول هستند: ﴿يُسَبِّحُونَ اللَّيْلَ وَ النَّهارَ لا يَفْتُرُونَ﴾[۱۱] هيچ سستياي به ایشان دست نميدهد؛ بلکه تمام آنات و لحظاتشان به تسبيح خدا مشغول هستند. اين تسبيح، از تسبيح قلبي هست تا تسبيح عملي. تمام لحظات و آناتشان غرق در تسبيح خدا است و در اين تسبيح کردن، خسته و سست نميشوند. اين طور نيست که ساعتي مشغول تسبيح هستند و ساعتي نيستند. آني از اين تسبيح و توجه به حضرت حق فارغ نشدهاند. ﴿لا يَسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبادَتِهِ وَ لا يَسْتَحْسِرُونَ﴾ نه لحظهاي استکبار ـ یعنی غفلت، انانيت و خودبيني ـ آنها را ميگيرد تا از خدا غافل شوند و خاشع نشوند و نه از عبادت خسته میشوند.
نقطه مقابل عبادت در آيات نوراني قرآن، استکبار است. استکبار يعني کبريا به خود بستن. اگر خشوع در وجود انسان بود، ميشود عبادت و اين عبادت در مناسکي ظهور ميکند. ظهور اين مناسک، گاهي در حالات قلبي انسان است؛ مثلاً حالت توکل، حالت رضا، حالت خوف یا حالت خشيت پيدا ميکند و اينها هم عبادت خدا است. عبادت قلبي يعني همين.
حالا آن قلبي که خشوعش تام است، همه صفاتي که مظاهر خشوع هستند ـ یعنی همه صفات کمال ـ در او هستند. به تعبير حديث عقل و جهل، همه جنود عقل و صفات کمال در او هستند.[۱۲] چون باطن صفات کمال، خشوع در مقابل خدا و عبوديت و خضوع است. يک جلوه خضوع، ميشود رضا ـ که جلوه کاملش است ـ يکي ميشود حب، يکي ميشود خوف و يکي ميشود جُود. همه اينها ظهور خوف از خدا و خشوع در مقابل خدا است.
نقطه مقابلش هم استکبار و کبريايي است. اگر انسان براي خودش شأني و چيزي قائل شد، ديگر نميتواند راضي باشد؛ اگر براي غير چيزي قائل شد، ديگر نميتواند متوکل باشد؛ اگر خودش را ديد، صفات حميده در باطنش تبديل به صفات رذيله ميشوند. صفات رذيله، استکبار قلب هستند. حسد، استکبار قلب در مقابل خدا است؛ بخل، استکبار قلب است. انساني که قلبش خاشع است، همه سرمايهها را مال خدا ميبيند، دیگر چرا بخل بورزد؟! قلب خاشع چطور ميتواند بخل بورزد و سرمايه را آنجايي که خدا ميخواهد خرج نکند؟! آن کسی که خاشع نیست، خودش را ميبيند و جوري هم خودش را ميبيند که سرمايه را نگه ميدارد تا براي خودش خرج کند.
امام صادق(ع) در حديث عنوان بصري به او فرمودند:[۱۳] اگر میخواهی علم به دست بیاوری، اول متحقّق به حقيقت عبوديت شو. عنوان بصري گفت: حقیقت عبوديت چيست؟ حضرت فرمودند: سه رکن دارد؛ رکن اول اين است: «أَنْ لَا يَرَى الْعَبْدُ لِنَفْسِهِ فِيمَا خَوَّلَهُ اللَّهُ مِلْكاً» عبد در آنچه خدا به رسم امانت به او داده، خودش را مالک نبيند. اين، اولین شرط عبوديت است. چون کسي که احساس مالکيت ميکند، خودش را در همین اولین قدم شريک خدا قرار ميدهد. کسي مالک چيزي نيست؛ حقيقتاً کسي مالک نيست. اگر کسي خودش را مالک ديد، مشرک است. پس اول اين است که خودت را مالک نبيني و بدانی همه سرمايهها، چشم، گوش، زبان، قلب و هرچه داري، امانتهاي خدا است و بنابراين بايد به خدا برگردد.
بعد فرمودند: ـ اين نکته، مقصود نظرم بود ـ اگر خودت را مالک نديدي، انفاق در راه خدا برايت آسان ميشود و ميتوانی اين چشم و گوش را براي خدا خرج کني. اينکه انسان چشمش را براي خدا خرج نميکند يا سختش است از حرام چشم بپوشد، برای اين است که خودش را مالک چشم ميبيند و ميخواهد اين چشم طبق ميل او حرکت کند؛ خودش را مالک قلبش و مالک سرمايهاش ميبيند و ميخواهد براي خودش خرج کند.
پس همه اين بخلها ناشي از شرک است و اینکه انسان خودش را ميبيند و خشوع و خضوع ندارد. اگر متواضع باشد و عزت حضرت حق و فقر و نداري خودش در مقابل او را ببیند، چرا اين سرمايه را در راه خدا خرج نکند؟! چرا چشم را در راه خدا خرج نکند؟! چرا قلبش را مصروف به خداي متعال نکند؟! لذا اين صفت بخل، نوعي استکبار و خود را ديدن است. اگر انسان خدا را ديد، بخل نميورزد.
بنابراين، نقطه مقابلِ مشغول به حضرت حق بودن، استکبار است. ﴿لا يَسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبادَتِهِ﴾ از خشوع در مقابل خدا ـ نه در باطن و نه در ظاهر ـ استکبار نميورزند. وقتي استکبار نبود، همه وجود مستغرق در عبادت ميشود و اين عبادت، در قالب صفات حميده در «قلب» ظهور ميکند و همچنین در قالب عبادات در «عمل» ظهور ميکند: ﴿وَ لا يَسْتَحْسِرُونَ﴾ خسته نميشوند. آنهايي که عند الله هستند و حجابشان برداشته شده و در آن مقام هستند، استحسار و استکبار ندارند.
وقتی انسان در نزد خودش است، از پايين نگاه ميکند و خودش را ميبيند و لذا مستکبر ميشود. اما کسي که مقام عند الله پيدا کرد و به آن محضر راهش دادند و خدا را ديد و حجابش برداشته شد، استکبار و خستگياش هم برداشته ميشود. وقتي به آنجا رسيد، ﴿يُسَبِّحُونَ اللَّيْلَ وَ النَّهارَ﴾ تمام روز و شبش مشغول به تسبيح خدا است. که البته خودِ تسبيح هم وادي پردامنهاي است.
تسبيح هم انواعي دارد؛ مثل تسبيحهايي که در دعاي مُجير و امثال آن هست. ولي اينها علي الدوام مستقر در تسبيح خداي متعال هستند: ﴿اللَّيْلَ وَ النَّهارَ لا يَفْتُرُونَ﴾ در اين تسبيح کردن خداي متعال، سست هم نميشوند. ريشه اصلياش هم همين است: کسي که مقام خشوع و خضوع پيدا کرد و در مقابل خدا خاشع شد، حجابهايش کنار ميرود.
خشوع در برابر عظمت الهی، طریق رسیدن به استقرار
حديث معروفی به نام اعراب القلوب از امام صادق(ع) در کتاب مصباح الشريعه نقل شده است. البته محل بحث است که آيا کتاب مصباح الشريعه از امام صادق(ع) است يا نه. بعضي گفتهاند اين کتاب از امام صادق(ع) است؛ ولي نظر محققين ـ که از خود کتاب هم استفاده ميشود ـ اين است که اين کتاب، کتاب امام صادق(ع) نيست، بلکه يکي از بزرگان شيعه ـ که شناخته شده هم نيست ـ اين کتاب را نوشته است. ولي پيدا است از شخصيتهاي برجسته علماي شيعه بوده است. بعضي جاها در همين کتاب، «قَالَ الصَّادِقُ(ع)» دارد؛ لذا يکي از قرائني که بزرگان به آن استشهاد کردهاند که اين کتابِ امام صادق(ع) نيست، همين است که بعضي جاها دارد: «قَالَ الصَّادِقُ(ع)». اگر کتاب از خود امام صادق(ع) باشد، دیگر اين عبارت معنا ندارد.
به هر حال، اگر جاهاي ديگرِ اين کتاب هم حديث نباشد و برداشت از فرمايشهای امام صادق(ع) باشد، اما يک جاهايي تصريح شده که «قَالَ الصَّادِقُ(ع)». يکي از جاهايي که تصريح شده «قَالَ الصَّادِقُ(ع)»، همين حديث معروف اعراب القلوب[۱۴] است که حديث خيلي سنگيني است. حضرت فرمودند: اِعراب قلوب، چهار چیز است: رفع و فتح و خفض و وقف؛ یعنی همين اعرابي که براي کلمات است که البته اين موضوع بحث من نيست. حضرت فرمودند: رفع القلوب، ذکر الله است. حالت رفع، حالت ذکر است. علامتش هم اين است که قلب، ذاکر بالتعظيم است و خدا را به تعظيم ياد ميکند؛ خاشع و خاضع ميشود و عظمت خدا را درک ميکند و در مقابل عظمت خدا هم پوچ بودن و هيچ بودن و فقر و ضعف خودش را درک ميکند.
انسان به هر ميزان که عظمت الهي را مورد توجه قرار داد، به ضعف و فقر خودش پي ميبرد. و إلا اگر از آنجا غافل شد، خودش را ميبيند و خيال ميکند خودش دانا و توانا است و لذا مشرک ميشود؛ چون علم و قدرت خودش را ميبيند، در حالي که هيچ چیز از خودش ندارد. انساني که اولش چیزی نميدانسته: ﴿أَخْرَجَكُمْ مِنْ بُطُونِ أُمَّهاتِكُمْ لا تَعْلَمُونَ شَيْئاً﴾.[۱۵] وقتي هم مقداری به او عمر ميدهند، از دنيا که ميخواهد برود، به جايي ميرسد که ﴿لِكَيْلا يَعْلَمَ مِنْ بَعْدِ عِلْمٍ شَيْئاً﴾![۱۶] یعنی همان طور که اولش چیزی نمیدانست، آخرش هم چیزی نميداند. پس اين وسط ديگر چه ادعاي علمي ميکند؟! ﴿إِنَّما أُوتيتُهُ عَلى عِلْمٍ عِنْدي﴾.[۱۷] فرق فراعنه با دیگران همين است.
قرآن نقل ميکند وقتي به قارون ـ که گنجها داشت ـ ميگفتند مالت را در راه خدا بده، ميگفت: ﴿إِنَّما أُوتيتُهُ عَلى عِلْمٍ عِنْدي﴾ خودم اينها را جمع کردهام؛ شما هم ميخواستيد ياد بگيريد و به دست بياوريد! چرا من به شما و ديگران بدهم؟! اما کدام علم؟! اولش که نبوده، آخرش هم که نيست؛ پس اين وسط هم مال ما نيست.
بنابراين ـ طبق آن روایت ـ رفع قلب به ذکر الله است. بعد حضرت فرمودند: وقتي ذکر بالتعظيم واقع ميشود و انسان عظمت خدا را در قلبش ياد ميکند و از اين عظمت غفلت نميکند، حجابها از او برداشته ميشود و این علامت رفعِ قلب است؛ ذکر بالتعظيم، يعني خشوع، تواضع، درک عظمت خداي متعال و اينکه جلالت و عظمت را درک کند و بفهمد هيچ نيست: «سَجَدَ لَكَ سَوَادِي وَ خَيَالِي»[۱۸] همه وجودش ساجد باشد. اگر اين سجده حاصل شد، حجابش برداشته ميشود و رفعت پيدا ميکند.
رفع قلوب و رفع حجب به ذکر الله است. وقتي ذکر بالتعظيم شد، حجب برداشته ميشود و مقام عند الله پيدا ميکند. وقتي اين طور شد، ﴿وَ مَنْ عِنْدَهُ لا يَسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبادَتِهِ وَ لا يَسْتَحْسِرُونَ يُسَبِّحُونَ اللَّيْلَ وَ النَّهارَ﴾ همه آناتش به تسبيح مشغول است و قلبش ديگر خواب ندارد. وجود مقدس رسول الله(ص) فرمودند: چشمم خواب ميرود، اما قلبم خواب نمیرود و دائم بيدار است.[۱۹]
در يک روايت نوراني از امام صادق(ع) نقل شده است که حضرت فرمودند: ﴿وَ مَنْ عِنْدَهُ﴾ يعني ما اهلبیت(ع)[۲۰] ﴿وَ لَهُ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ﴾، ﴿مَنْ فِي السَّماواتِ﴾ ملائکه هستند و ﴿مَنْ عِنْدَهُ﴾ ما هستيم: ﴿لا يَسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبادَتِهِ وَ لا يَسْتَحْسِرُونَ يُسَبِّحُونَ اللَّيْلَ وَ النَّهارَ﴾.
جریان امر الهی در عالم از طریق امام
بنابراین مستقر آنها در امر خدا است؛ يعني هيچ چيز آنها را به حرکت درنميآورد و قرارگاهشان امر خدا است؛ آنجا قرار پيدا کردهاند و با امر خدا کار ميکنند. همه آنات وجودشان مستغرق در امر خدا است؛ قلب و باطن و ظاهرشان مستقر در فرمان خدا است و مقام خشوع به حدي در وجودشان جاري شده که همه وجودشان اسماء الهي شده است: «نَحنُ أسمَاءُ الله»،[۲۱] ﴿وَ لِلَّهِ الْأَسْماءُ الْحُسْنى فَادْعُوهُ بِها﴾[۲۲] حضرت فرمودند: اسماء حسناي الهي، ما اهلبیت هستيم.
بنابراين ائمه هدات معصومين(ع) «الْمُسْتَقِرِّينَ فِي أَمْرِ اللَّهِ» هستند و در امر خدا قرار پيدا کردهاند؛ یعنی همه آن چيزي که ظاهر و باطن آنها را به حرکت درميآورد، امر الهي است و اين امر خدا است که به اذن الله تبارک و تعالي بر عالم جاري ميکنند و لذا صاحب امر شدهاند و ولايت آن امر به ایشان داده شده است.
در عصر ظهور هم که وجود مقدس امام زمان، حضرت بقيت الله ظهور ميکنند، همين است: «فِي الْإِذْنِ لَهُ بِإِظْهَارِ أَمْرِهِ وَ كَشْفِ سِتْرِهِ»[۲۳] حضرت مأذون ميشوند و امر الهي را اظهار ميکنند. یعنی همان امري که مستقر در آن هستند، به وسيله آنها در عالم جاري ميشود. خودشان هم مستقر در امر خدا هستند و هم طريق امر خدا در عالم. عصر ظهور هم عصري است که همان امر الهي به وسيله حضرت در عالم جاري ميشود.
«وَ التَّامِّينَ فِي مَحَبَّةِ اللَّهِ»[۲۴] در مقام محبت الهي، تام و تمام هستند که مقداري اين را توضيح دادم.
۳. اخلاصِ شاکله در دل بلا«الْمُخْلصِينَ فِي تَوْحِيدِ اللَّهِ»
«وَ الْمُخْلِصِينَ فِي تَوْحِيدِ اللَّهِ»[۲۵] يا «وَ الْمُخْلَصِينَ فِي تَوْحِيدِ اللَّهِ»[۲۶] در مقام توحيد، به اخلاص رسيدهاند و هيچ چیز جز خداي متعال در وجود آنها نيست. اخلاص در توحيد پيدا کردهاند و خالص در توحيد شدهاند، از توحيد در معرفت تا توحيد در عمل. هيچ چیز در وجود آنها نيست و مخلَص هستند و وجودشان براي خداي متعال خالص شده است. نه اينکه فقط عملشان خالص است، بلکه وجودشان هم خالص است و جز خدا در وجودشان نيست. در همه مقامات توحيد، به مقام اخلاص رسيدهاند؛ در مقام معرفت، در مقام عبادت ـ که مهمترين اخلاص، اخلاص در عمل و عبادت است ـ؛ يعني همه عباداتشان فقط براي خداي متعال واقع ميشود.
مراتب اخلاص
پیدا است که اين مراتب پايين، اينجا مقصود نيست. بله؛ اولین قدم اين است که ميدانند خدا يکي است و بايد به طرف خدا حرکت کرد. اين همان چيزي است که انبياء(ع) همه را به آن دعوت ميکردهاند. بعد که انبياء(ع) دعوت ميکردهاند، شيطان کيد ميکرده و در اين معرفت اخلال ايجاد ميکرده است. بسياري از فِرَق مسلمين که از معارف ائمه(ع) جدا شدهاند، در واقع در اعتقاد به خدا هم مشرک هستند.
مثلاً اميرالمؤمنين(ع) فرمودند: «كَمَالُ تَوْحِيدِهِ نَفْيُ الصِّفَاتِ عَنْهُ»[۲۷] کمال توحيد اين است که ما نفي صفت کنيم؛ یعنی حضرت حق را ببينيم و هيچ صفتی در عرض او قرار ندهیم. هرچه هست، خود او است. من الآن نميخواهم اين را بحث کنم؛ اما جزو اعتقاداتي که فرق انحرافي مسلمين دارند و جزو شرکهاي آشکار است، اين است که براي خدا صفت قائل هستند و قائل به قِدَم در صفات هستند؛ یعنی معتقدند ذات خدا قديم است و خدا صفاتي مثل علم و قدرت دارد، اما علمش غير خودش است و قدرتش هم غير خودش است و علم و قدرت هم هر دو قديم هستند. ميگويند: صفات خدا هم مثل ذات خدا قديم هستند. براي خدا صفتي غير ذات قائل هستند و آن را هم قديم ميدانند. در حالی که حضرت فرمودند: «كَمَالُ تَوْحِيدِهِ نَفْيُ الصِّفَاتِ عَنْهُ» توحيد اين است که نفي صفات کنيد. اينها مراتب شرک است.
حالا اگر کسي از اينها نجات پيدا کرد و توانست اين اعتقادات را درست کند و اين شرکها در او نباشد و برسد به اينکه ﴿قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ﴾[۲۸] و توحيد را درک کند و بفهمد حقيقتْ او است و هرچه هست او است، حالا بايد توحيد در عبادت واقع شود.
مراتب ریا و راه رهایی از آنها
اما شيطان نيتها را ناپاک ميکند و ريا ميآورد تا انسان براي ديگران کار کند. بالاتر اين است که براي حب النفس کار ميکند. بزرگان گفتهاند دو جور شرک در عمل هست: گاهي انسان براي ديگران کار ميکند و رضاي ديگران را ميخواهد؛ اين ميشود ريا که عبادت را باطل ميکند. اما گاهي رضاي خودش را ميخواهد و ميخواهد چيزي گير خودش بيايد؛ اين هم نوعي ريا و شرک است. مثلاً براي اينکه به بهشت برسد یا براي اينکه نوراني شود و درجات پيدا کند، عبادت ميکند. البته نه اينکه اينها خوب نيستند، اينها خيلي هم خوب هستند، اما مراتب شرک خفي هستند.
ولي اگر کسي بتواند از اينها فارغ شود و به مقامي برسد که جز براي خدا کار نکند و همه عباداتش فقط براي خدا باشد، عمل خالص اين است. معصومين(ع) اين طور بودهاند؛ یعنی هيچ چیز طلب نميکردهاند، مگر براي خداي متعال و فقط براي رضاي او کار ميکردهاند. در آن روايت نوراني در کافي حضرت فرمودند: عمل خالص، عملي است که نميخواهي احدي ببيند جز خدا.[۲۹] فقط ميخواهي خدا ببيند و به رؤيت خدا برسد. انسان بايد عمل را براي هدفي انجام دهد؛ چون بيهدف که نميشود عمل را انجام دهي. اما حضرت فرمودند: اخلاص این است که فقط ميخواهد خدا ببيند و اين ديگر ريا نيست.
يکي از اساتيد بزرگوار میگفت: براي ترک ريا، بايد ريا کرد! چرا انسان ميخواهد عملش را نشان دهد؟ چون ميخواهد کسي ببيند و خوشش بيايد، تعريف کند، چشمي را به خود جلب کند، قلبي را متوجه خودش کند. ایشان میگفت: اگر ميخواهيد ريا کنيد، براي خدا ريا کنيد تا خدا ببيند. اين عمل، خالص است؛ عمل خالص، عملي است که جز براي اينکه خدا ببيند، براي ديدن کس ديگري انجام نميشود.
انسان نميتواند عملش را انجام دهد و نخواهد هيچ کس ببيند. اين معنا ندارد. پس بايد انسان بخواهد عملش به رؤيت خدا برسد. اگر نخواستي به رؤيت خدا برسد، چشمهاي ديگر اين عمل را پُر میکنند و با خودشان ميبرند. اما عمل اهلبیت(ع) فقط براي اين بوده که خدا ببيند و بپسندد و راضي شود. تازه نه اين اعمالِ سَبُک ما؛ بلکه همه اعمال آنها ـ مثل صحنه عاشورا ـ انجام شده براي اينکه خدا ببيند. اين ميشود مقام اخلاص.
اخلاص شاکله و مقام مخلِص (بالکسر)
اگر کسي اين طور شد، شاکلهاش تدريجاً خالص ميشود و دیگر جز خدا در اين وجود نيست. در کافي شريف در باب اخلاص آمده است[۳۰] که امام صادق(ع) فرمودند: خداي متعال نميفرمايد: «الَّذي خَلَقَ الْمَوْتَ وَ الْحَياةَ لِيَبْلُوَكُمْ أَيُّكُمْ أَکْثَرُ عَمَلاً» خداي متعال جريان مرگ و زندگي را آفريده و شما را در دنيا آورده و يک دفعه در بهشت نبرده است. شما را از مسير دنيا عبور داده که دار ابتلاء و امتحان است، ﴿لِيَبْلُوَكُمْ أَيُّكُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً﴾ ببيند کدامتان «أَحْسَنُ عَمَلاً» هستيد. حضرت فرمودند: يعني «أَصْوَبَكُمْ عَمَلًا» عملتان صائبتر و بهتر است.
بعد حضرت توضيح دادند: صواب و صائب بودن عمل، به دو چيز است: خشيت خداي متعال و اخلاص همراه با خشيت. یعنی اول باید خشيت از خدا و تقوا در قلب بيايد و بعد در عمل اخلاص پيدا شود؛ اخلاص با خشيت. گاهی انسان عمل را براي خدا ميآورد، اما بعد مُعجَب به عمل خودش میشود و ميگويد: من نافله شب خواندهام و دیگر کار تمام است! اين حتماً زمينگير ميشود. عملي که به دنبالش عُجب بيايد، انسان را زمينگير ميکند. پس اخلاص با خشيت لازم است؛ یعنی فقط براي خدا کار ميکند و وقتي هم کار ميکند، خائف است: ﴿يُؤْتُونَ ما آتَوْا وَ قُلُوبُهُمْ وَجِلَةٌ أَنَّهُمْ إِلى رَبِّهِمْ راجِعُونَ﴾.[۳۱] اين اخلاص با نيت ميشود اصابه در عمل.
بعد حضرت تأکيد فرمودند: «الْإِبْقَاءُ عَلَى الْعَمَلِ حَتَّى يَخْلُصَ أَشَدُّ مِنَ الْعَمَلِ» اينکه مراقبه کنيد تا عملي که انجام دادهايد، خالص شود، از اصلِ عمل سختتر است. نماز خواندن، نافله شب خواندن، انفاق کردن و… سخت است؛ اما سختتر اين است که انسان تلاش کند اين عمل خالص باشد و خالص بماند.
حتی گاهی انسان عمل را مخفيانه انجام ميدهد، اما نميتواند اخلاصش را حفظ کند. حضرت در روایتی فرمودند: اگر يک بار بگوييد، برايتان ثواب عمل علني مينويسند نه عمل مخفیانه. اگر دوبار گفتيد، دیگر ريا ميشود.[۳۲] یعنی همان عملي که خالصانه انجام داده بوديد. ابقاء بر آن عمل و نگهداري عمل تا اینکه خالص شود، سختتر است.
بعد حضرت فرمودند: نيت، افضل اعمال است و فرمودند: «أَلَا وَ إِنَّ النِّيَّةَ هِيَ الْعَمَلُ» عمل حقيقي، نيت است و نيت بايد درست شود. بعد حضرت نيت را تفسير فرمودند: «﴿كُلٌّ يَعْمَلُ عَلى شاكِلَتِهِ﴾ يَعْنِي عَلَى نِيَّتِهِ» آيه قرآن است که هر کس بر طبق شاکله و کيفيتي که وجودش پيدا کرده و شکلي که وجودش گرفته، عمل ميکند.
انسان شاکلهاي دارد که از عالم ذر شروع شده و خيلي عوامل رويش اثر گذاشتهاند. اراده خود ما هم در اين شاکله بيتأثير نبوده است؛ بدین صورت که هر عملي که ميکنيم، جزء شاکلهمان و جزئي از وجودمان ميشود؛ يعني روي همه وجودمان اثر ميگذارد و شاکله درست ميکند. انسان هم با همه شاکلهاش کار ميکند. همه اعمال گذشته انسان، در عمل امروزش دخالت دارد و نميشود دخالت نکند. معاصي انسان در عملش دخالت ميکنند. اينکه بزرگان ميگويند: اگر ميخواهيد راه بيفتيد، اول توبه کنيد، به خاطر اين است که گناهانِ گذشته جزء شاکله هستند. اين شاکله روی هر عبادتي که ميخواهي انجام دهی، اثر ميگذارد و گاهی جلوي اخلاصت را ميگيرد و نميتواني خوب عمل کني. شاکله، آن مجموعه وجودي انسان است که هر فعلش در شاکلهاش هست: ﴿كُلٌّ يَعْمَلُ عَلى شاكِلَتِهِ﴾.[۳۳] اخلاص يعني آن شاکله را پاک کردن به طوري که در شاکله انسان جز خدا نباشد.
اگر ائمه هدات معصومين(ع) «الْمُخْلِصِينَ فِي تَوْحِيدِ اللَّهِ» هستند و در مقام توحيد اخلاص دارند، یعنی تلاش کردهاند که خودشان را از غير خالص کنند. اخلاص يعني پاک کردن از غير. اين اخلاص و پاک کردن از غير هم به همه مراتب وجودشان سرايت ميکند که اصلش شاکلهشان است. سعي ميکنند وجودشان را پاک کنند و جز خدا در شاکلهشان نباشد. این میشود اخلاص در نيت و اخلاص در شاکله.
خلوص با بلاء و مقام مخلَص (بالفتح)
اگر مخلَصين هم هستند ـ که هستند ـ معنايش اين است: خداي متعال همه مراتب وجود آنها را از غير خدا پاک کرده و لذا مستخلَص هستند. البته اين استخلاص هم چيز سادهاي نبوده است؛ اين استخلاص، استخلاصِ با بلاء است. در آغاز دعاي ندبه هست که خداي متعال از اهلبیت(ع) ميثاق بلاء گرفته و آن وقت مستخلصشان کرده است: «اسْتَخْلَصْتَهُمْ لِنَفْسِكَ وَ دِينِكَ».[۳۴] اين استخلاص، با بلاء است؛ بلائي که از قبل، ميثاقش را دادهاند و بعد هم بارش را کشيدهاند و لذا خداي متعال مستخلصشان کرده است. استخلاص، به معنای خالص شدن با رنج و تعب است. خداي متعال آنها را از دل بلاءها خالص کرده است و لذا «خَالِصَةَ اللَّهِ»[۳۵] و مستخلص هستند: «اسْتَخْلَصْتَهُمْ لِنَفْسِكَ وَ دِينِكَ».
معصومين(ع) مُخلَص هستند: ﴿إِنَّما يُريدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهيراً﴾[۳۶] آنها مطهَّر و مستخلص هستند؛ یعنی جز خدا در آنها نيست و فقط خدا در وجود آنها است. مقام اخلاص در معصومين(ع) يعني همين؛ يعني جز خدا در وجودشان نيست. البته ـ العياذ بالله! ـ معنايش اين نيست که خدا در مخلوق حلول ميکند! بلکه بدین معنا است که همه وجودشان مجراي مشيت خدا است و همين است که اسماء الله و وجه الله هستند. وجه الله شدهاند، چون مخلَص و مُکرَّم هستند. اين طور خالص شدهاند و لذا اسماء الله هستند.
راه خالص شدن برای غیرمعصومین
اما خالص شدن براي بقيه، به خالص شدن در ولايت آنها است. تا خالص در ولايت آنها نشوند، خالص لِلّه نمیشوند. يعني اگر وجود من به جايي نرسد که جز اميرالمؤمنين(ع) در آن جاري نشود، خالص نيستم. توحيد براي ما يعني همين که جز اميرالمؤمنين(ع) در وجودمان نباشد. اگر جز اميرالمؤمنين(ع) در وجودمان نبود، آن نور الهي در وجود ما ظهور پيدا ميکند.
ما که نميتوانيم وجه الله و اسماء الله بشويم؛ بلکه بايد کاري کنيم که آن وجه الهي و اسماء الهي در ما باشد و جز اميرالمؤمنين(ع) و وجود مقدس نبياکرم(ص) در وجودمان نباشد. علت اينکه ما بايد تبعيت کنيم و ولايت آنها را به نحو تام قبول کنيم، همين است که آنها «الْمُخْلَصِينَ فِي تَوْحِيدِ اللَّهِ» هستند؛ خدا آنها را در مقام توحيد خالص کرده است و جز خدا در آنها نيست. البته من نميخواهم آن اصطلاحات را بگويم که مثلاً به مقام فناي در فعل و صفت و اسماء و ذات الهي رسيدهاند؛ اینها اصطلاحات بزرگان است! ولي هرچه هست، جز خدا در وجودشان نيست و لذا اسماء الله و وجه الله ميشوند.
۴. حقیقت امر و نهی الهی و معنای «مظهرین» آن «الْمُظْهِرِينَ لِأَمْرِ اللَّهِ وَ نَهْيِهِ»
«وَ الْمُخْلَصِينَ فِي تَوْحِيدِ اللَّهِ وَ الْمُظْهِرِينَ لِأَمْرِ اللَّهِ وَ نَهْيِهِ»[۳۷] حالا که اين طور شدند، ميتوانند امر خدا را در عالم اظهار کنند.
امر و نهي خدا ـ یعنی آنچه خدا ميطلبد ـ با همه وجود به وسيله آنها اظهار شده است. امر فقط اين نيست که بگويند: خدا اين را ميخواهد. بلکه امر، بعث و طلب خدا است و نهي، بازداشتن است. همه طلبها به سمت خدا و همه بازداشتنها به وسيله آنها است.
یک معنای مُظهِر امر و نهي بودن، اين است که مُبلِّغ هستند. اما اين معنایی که گفتیم بيش از مبلِّغ بودن است. اگر آنها نبودند، اصلاً امر خدا به کسي نميرسيد؛ چون امر خدا را بدون واسطه نميشود درک کرد. اين در روايت کتاب الحجّة کافی آمده است[۳۸] که شما رَبّي دارید و اين رب، رضا و سخط دارد؛ یعنی چيزهايي را ميخواهد و چيزهايي را نميخواهد و اینطور نیست که هيچ از شما نخواهد و هرکاري کنيد، اشکال نداشته باشد! چون هرکاري کنيد، با ربوبيت خدا مناسبت دارد. حالا این رضا و سخط خدا را از کجا ميفهميم؟ آیا خودمان ميفهميم؟ ما کوچکتر از اين هستيم که رضا و سخط خدا را بفهميم. آن کساني که مخلَص هستند، رضا و سخط خدا در قلب آنها ميافتد و از طريق آنها در عالم جاري ميشود. آنها مُظهِر امر و نهي هستند؛ یعنی حقيقت امر و نهي و طلب خدا.
اين بحث مهمي است که در تعريف امر و نهي در علم اصول جاری میشود و همه تعاريف اصولي را به هم میزند که فقط اشاره ميکنم و ميگذرم. امر و نهي خدا، یعنی آن طلب خدا در قلب آنها واقع ميشود و از طريق آنها در عالم جاري ميشود. آنها مُظهِر امر و نهي هستند و امر و نهي خدا هم که لفظ نيست؛ بلکه حقيقتِ بعث و زجر و دعوت است و از طريق اينها در عالم جاري ميشود.
اظهار با لفظ و اظهار در قلب
لذا جاري شدنش هم به لفظ نيست؛ بلکه ـ به عنوان مثال ـ عاشورا است که مَظهر امر و نهي خدا است و آنها امر و نهي را اين طور اظهار ميکردهاند: «إِنَّمَا خَرَجْتُ لِطَلَبِ الْإِصْلَاحِ فِي أُمَّةِ جَدِّي أُرِيدُ أَنْ آمُرَ بِالْمَعْرُوفِ وَ أَنْهَى عَنِ الْمُنْكَرِ»[۳۹] اصلاً امر به معروف و نهي از منکر يعني عاشورا. سیدالشهداء(ع) با رقم زدن عاشورا واقعاً منکر را در عالم منزوي کردهاند؛ اين نهي است. مُظهر امر بودن به اين نيست که فقط مبلغ به زبان باشي ـ هرچند آن هم کارِ همه کس نيست ـ بلکه امر در قلب آنها ميافتد و به ايشان وحي ميشود. ولی ما ظرفيت نداريم وحي خدا را درک کنيم.
اولين امر هم امر به توحيد است و اولین نهي، نهي از شرک است. همه امرها به اين برميگردد: امر خدا به توحيد و نفي شرک، که همان کلمه «لا إِلهَ إِلاَّ اللَّهُ» است. اين امر در قلب حضرت ظهور ميکند: ﴿قُلْ إِنَّما أَنَا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ يُوحى إِلَيَّ أَنَّما إِلهُكُمْ إِلهٌ واحِدٌ﴾[۴۰] به من وحي ميشود که ﴿إِلهُكُمْ إِلهٌ واحِدٌ﴾. خُب ما هم ميفهميم که «إِلهُكُمْ إِلهٌ واحِدٌ»! اما نه، اين نيست! حقيقتِ امر به توحيد و نهي از شرک، در قلب ايشان ظهور پيدا ميکند و امر و نهي الهي در قلب ايشان است؛ لذا ايشان منزجر به نهي الهي و متحرک به امر هستند: «الْمُسْتَقِرِّينَ فِي أَمْرِ اللَّهِ». انساني که مستقَر در امر الله است، حقيقت امر و نهي را دريافت ميکند. بعد بقيه امر و نهي به واسطه او در عالم اظهار ميشود. وجود او است که اظهار امر و نهي است و اراده او است که از شرک بازميدارد و به توحيد جذب ميکند.
اين، لفظ هم نيست؛ بلکه با مثل عاشورا است. همه کارهای پيامبر گرامي اسلام(ص) از قبیل جنگ، صلح، اعطا، دهش و… اظهار امر و نهي خدا است. آن حقيقتي که در قلبش واقع ميشود، به وسيله او اظهار ميشود. لذا به وسيله حضرت و همین طور به وسيله معصومين(ع) است که کفر منزوي ميشود. آنها نهي ميکنند و نهي هم بازداشتن است. از آن طرف دعوت ميکنند و توحيد را در قلوب ايجاد ميکنند.
سیدالشهداء(ع) فرمودند: «أُرِيدُ أَنْ آمُرَ بِالْمَعْرُوفِ وَ أَنْهَى عَنِ الْمُنْكَرِ» امر به معروف يعني عاشورا. آنها جلوههاي امر و نهي خدا هستند: «وَ بَذَلْتُمْ أَنْفُسَكُمْ فِي مَرْضَاتِهِ»[۴۱] تا جايي که شما امر و نهي خدا را اظهار کرديد: «وَ الْمُظْهِرِينَ لِأَمْرِ اللَّهِ وَ نَهْيِهِ». عاشورا، مصداق اتمّ اين معنا است. آن امر و نهياي که در وجود مقدس سيدالشهداء(ع) است، با اين فعل حضرت در عالم اظهار ميشود و حضرت حق را اقامه ميکنند و باطل را منزوي میکنند.
سختی اظهار امر و نهی
اين اظهار امر و نهي، کار آساني نيست. ما گاهی يک امر به معروف و نهي از منکرِ خيلي ساده هم نمیتوانیم انجام دهیم. مثلاً به ما میگویند: اگر ديديد کسي گناه ميکند، نترسيد و بگوييد؛ همين قدر جلوي کار منکر را بگيريد. اما نميتوانيم! یا جايي که جامعه چيزي را نميپسندد و مد شده که مثلاً اين طور لباس ميپوشند، میگوییم مصلحت نيست! نميتوانيم بگوييم؛ چون خجالت ميکشيم و احساس فشار ميکنيم. يعني جوّ اجتماعي به روح ما فشار ميآورد و لذا نميتوانيم در همين حد هم مُظهِر امر و نهي باشيم. چون تحت فشار هستيم.
حالا اینکه جريان کفر، همه فشار را بیاورد و کسی با همه وجود بایستد، کار سادهاي است؟ ابراهيم خليل(ع) همین طور بیخودی که «أُمَّةً وَاحِدَةً»[۴۲] نشده است. ما ميخواهيم بگوييم: دروغ نگو، غيبت نکن، خجالت میکشیم و خودمان هم مينشينيم و گوش ميکنيم و آبروي مؤمن پيشمان ريخته ميشود! یعنی همين قدر هم نميتوانيم امر و نهی خدا را اظهار کنيم. حالا مقایسه کنید با اينکه انبياء(ع) آمدهاند و فرهنگ گناه را در عالم بد کردهاند. اینکه مؤمنين غيبت را بد ميدانند، آبروي پيامبر اسلام(ص) پشت سر این کار است که عالَم را نهي کرده است.
حالا اینکه مردم بت بپرستند و اينها را هم خدا بدانند، بعد کسي بيايد اين بتها را بشکند و خجالت هم نکشد، خيلي سخت است؛ چون اين بتپرستي فرهنگ شده است. یا مثلاً امروز کسي بخواهد عليه بت تکنولوژي حرف بزند، کار آسانی نیست. چوب و سنگها مثل تکنولوژيِ امروز بودهاند و مردم آنها را ميپرستيدهاند، چون خدايان مردم بودهاند و خیال میکردهاند رزقشان از آنجا ميرسد! حالا کسی بخواهد عليه بت علم مدرن حرف بزند؛ مگر آسان است؟! اينها فرهنگهاي انحرافی جامعه ما هستند.
سيدالشهداء(ع) وقتي به ميدان آمد، مقابل همه اين هجوم ـ که مُنکر شده بود معروف و معروف شده بوده منکر؛ به تعبیری مقابل زيباشناسيِ اجتماعي و ادراک اجتماعي ـ ايستاده و اين ادراک را پس زده و شکسته و عوض کرده است. اگر عاشورا نبود، الآن هيچ معروفي معروف نبود و همه معروفها منکر شده بودند؛ هيچ منکري هم دیگر منکر نبود و همه منکرها معروف شده بودند. حضرت اين طور امر و نهي خدا را اظهار کردند.
پاورقیها
۲
. عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ أَبِي لَيْلَى عَنْ أَبِيهِ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ(ع) قَالَ: «إِنَّكُمْ لَا تَكُونُونَ صَالِحِينَ حَتَّى تَعْرِفُوا وَ لَا تَعْرِفُوا حَتَّى تُصَدِّقُوا وَ لَا تُصَدِّقُوا حَتَّى تُسَلِّمُوا أَبْوَاباً أَرْبَعَةً لَا يَصْلُحُ أَوَّلُهَا إِلَّا بِآخِرِهَا»؛ الکافی، ج۱، ص۱۸۱، ح۶.
۳
. عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مَنْصُورٍ قَالَ: سَأَلْتُ عَبْداً صَالِحاً عَنْ قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ ﴿قُلْ إِنَّما حَرَّمَ رَبِّيَ الْفَواحِشَ ما ظَهَرَ مِنْها وَ ما بَطَنَ﴾ قَالَ فَقَالَ: «إِنَّ الْقُرْآنَ لَهُ ظَهْرٌ وَ بَطْنٌ فَجَمِيعُ مَا حَرَّمَ اللَّهُ فِي الْقُرْآنِ هُوَ الظَّاهِرُ وَ الْبَاطِنُ مِنْ ذَلِكَ أَئِمَّةُ الْجَوْرِ وَ جَمِيعُ مَا أَحَلَّ اللَّهُ تَعَالَى فِي الْكِتَابِ هُوَ الظَّاهِرُ وَ الْبَاطِنُ مِنْ ذَلِكَ أَئِمَّةُ الْحَقِّ»؛ الکافی، ج۱، ص۳۷۴، ح۱۰.
۴
. عَنْ دَاوُدَ بْنِ كَثِيرٍ قَالَ: قُلْتُ لِأَبِي عَبْدِ اللَّهِ(ع): أَنْتُمُ الصَّلَاةُ فِي كِتَابِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ أَنْتُمُ الزَّكَاةُ وَ أَنْتُمُ الصِّيَامُ وَ أَنْتُمُ الْحَجُّ؟ فَقَالَ: «يَا دَاوُدُ نَحْنُ الصَّلَاةُ فِي كِتَابِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ نَحْنُ الزَّكَاةُ وَ نَحْنُ الصِّيَامُ وَ نَحْنُ الْحَجُّ وَ نَحْنُ الشَّهْرُ الْحَرَامُ وَ نَحْنُ الْبَلَدُ الْحَرَامُ وَ نَحْنُ كَعْبَةُ اللَّهِ وَ نَحْنُ قِبْلَةُ اللَّهِ وَ نَحْنُ وَجْهُ اللَّهِ قَالَ اللَّهُ تَعَالَى ﴿فَأَيْنَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ﴾ وَ نَحْنُ الْآيَاتُ وَ نَحْنُ الْبَيِّنَاتُ وَ عَدُوُّنَا فِي كِتَابِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَ ﴿الْفَحْشاءُ وَ الْمُنْكَرُ وَ الْبَغْيُ﴾ وَ ﴿الْخَمْرُ وَ الْمَيْسِرُ وَ الْأَنْصابُ وَ الْأَزْلامُ﴾ وَ ﴿الْأَصْنامُ﴾ وَ ﴿الْأَوْثانُ﴾ وَ الْجِبْتُ وَ ﴿الطَّاغُوتُ﴾ وَ ﴿الْمَيْتَةُ وَ الدَّمُ وَ لَحْمُ الْخِنْزِيرِ﴾»؛ تأویل الآیات الظاهرة، ص۲۱.
۶
. عَنْ زُرَارَةَ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ(ع) يَقُولُ: «إِنَّ لِلْغُلَامِ غَيْبَةً قَبْلَ أَنْ يَقُومَ قَالَ قُلْتُ وَ لِمَ قَالَ يَخَافُ وَ أَوْمَأَ بِيَدِهِ إِلَى بَطْنِهِ… قُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاكَ إِنْ أَدْرَكْتُ ذَلِكَ الزَّمَانَ أَيَّ شَيْءٍ أَعْمَلُ قَالَ يَا زُرَارَةُ إِذَا أَدْرَكْتَ هَذَا الزَّمَانَ فَادْعُ بِهَذَا الدُّعَاءِ اللَّهُمَّ عَرِّفْنِي نَفْسَكَ فَإِنَّكَ إِنْ لَمْ تُعَرِّفْنِي نَفْسَكَ لَمْ أَعْرِفْ نَبِيَّكَ اللَّهُمَّ عَرِّفْنِي رَسُولَكَ فَإِنَّكَ إِنْ لَمْ تُعَرِّفْنِي رَسُولَكَ لَمْ أَعْرِفْ حُجَّتَكَ اللَّهُمَّ عَرِّفْنِي حُجَّتَكَ فَإِنَّكَ إِنْ لَمْ تُعَرِّفْنِي حُجَّتَكَ ضَلَلْتُ عَنْ دِينِي»؛ الکافی، ج۱، ص۳۳۷، ح۵.
۸
. الْمُنَاجَاةُ الثَّالِثَةَ عَشَرَ (مُنَاجَاةُ الذَّاكِرِينَ) لِيَوْمِ الْأَرْبِعَاءِ: «… وَ أَسْتَغْفِرُكَ مِنْ كُلِّ لَذَّةٍ بِغَيْرِ ذِكْرِكَ وَ مِنْ كُلِّ رَاحَةٍ بِغَيْرِ أُنْسِكَ وَ مِنْ كُلِّ سُرُورٍ بِغَيْرِ قُرْبِكَ وَ مِنْ كُلِ شُغُلٍ بِغَيْرِ طَاعَتِكَ…»؛ بحار الأنوار، ج۹۱، ص۱۵۱.
۹
. عَنْ زُرَارَةَ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ(ع) قَالَ: «الْمُؤْمِنُ أَصْلَبُ مِنَ الْجَبَلِ الْجَبَلُ يُسْتَقَلُّ مِنْهُ وَ الْمُؤْمِنُ لَا يُسْتَقَلُّ مِنْ دِينِهِ شَيْءٌ»؛ الکافی، ج۲، ص۲۴۱، ح۳۷.
۱۰
. ﴿وَ لَهُ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ مَنْ عِنْدَهُ لا يَسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبادَتِهِ وَ لا يَسْتَحْسِرُون﴾؛ سوره انبیاء، آیه۱۹.
۱۲
. عَنْ سَمَاعَةَ بْنِ مِهْرَانَ قَالَ: كُنْتُ عِنْدَ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ(ع) وَ عِنْدَهُ جَمَاعَةٌ مِنْ مَوَالِيهِ فَجَرَى ذِكْرُ الْعَقْلِ وَ الْجَهْلِ فَقَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع اعْرِفُوا الْعَقْلَ وَ جُنْدَهُ وَ الْجَهْلَ وَ جُنْدَهُ تَهْتَدُوا قَالَ سَمَاعَةُ فَقُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاكَ لَا نَعْرِفُ إِلَّا مَا عَرَّفْتَنَا فَقَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ(ع)… فَلَا تَجْتَمِعُ هَذِهِ الْخِصَالُ كُلُّهَا مِنْ أَجْنَادِ الْعَقْلِ إِلَّا فِي نَبِيٍّ أَوْ وَصِيِّ نَبِيٍّ أَوْ مُؤْمِنٍ قَدِ امْتَحَنَ اللَّهُ قَلْبَهُ لِلْإِيمَانِ وَ أَمَّا سَائِرُ ذَلِكَ مِنْ مَوَالِينَا فَإِنَّ أَحَدَهُمْ لَا يَخْلُو مِنْ أَنْ يَكُونَ فِيهِ بَعْضُ هَذِهِ الْجُنُودِ حَتَّى يَسْتَكْمِلَ وَ يَنْقَى مِنْ جُنُودِ الْجَهْلِ فَعِنْدَ ذَلِكَ يَكُونُ فِي الدَّرَجَةِ الْعُلْيَا مَعَ الْأَنْبِيَاءِ وَ الْأَوْصِيَاءِ وَ إِنَّمَا يُدْرَكُ ذَلِكَ بِمَعْرِفَةِ الْعَقْلِ وَ جُنُودِهِ وَ بِمُجَانَبَةِ الْجَهْلِ وَ جُنُودِهِ وَفَّقَنَا اللَّهُ وَ إِيَّاكُمْ لِطَاعَتِهِ وَ مَرْضَاتِهِ»؛ الکافی، ج۱، ص۲۰، ح۱۴.
۱۳
. «قال الصادق (علیه السلام): لَيْسَ الْعِلْمُ بِالتَّعَلُّمِ إِنَّمَا هُوَ نُورٌ يَقَعُ فِي قَلْبِ مَنْ يُرِيدُ اللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى أَنْ يَهْدِيَهُ فَإِنْ أَرَدْتَ الْعِلْمَ فَاطْلُبْ أَوَّلًا فِي نَفْسِكَ حَقِيقَةَ الْعُبُودِيَّةِ وَ اطْلُبِ الْعِلْمَ بِاسْتِعْمَالِهِ وَ اسْتَفْهِمِ اللَّهَ يُفْهِمْكَ قُلْتُ يَا شَرِيفُ فَقَالَ قُلْ يَا أَبَا عَبْدِ اللَّهِ قُلْتُ يَا أَبَا عَبْدِ اللَّهِ مَا حَقِيقَةُ الْعُبُودِيَّةِ قَالَ ثَلَاثَةُ أَشْيَاءَ أَنْ لَا يَرَى الْعَبْدُ لِنَفْسِهِ فِيمَا خَوَّلَهُ اللَّهُ مِلْكاً لِأَنَّ الْعَبِيدَ لَا يَكُونُ لَهُمْ مِلْكٌ يَرَوْنَ الْمَالَ مَالَ اللَّهِ يَضَعُونَهُ حَيْثُ أَمَرَهُمُ اللَّهُ بِهِ وَ لَا يُدَبِّرُ الْعَبْدُ لِنَفْسِهِ تَدْبِيراً وَ جُمْلَةُ اشْتِغَالِهِ فِيمَا أَمَرَهُ تَعَالَى بِهِ وَ نَهَاهُ عَنْهُ فَإِذَا لَمْ يَرَ الْعَبْدُ لِنَفْسِهِ فِيمَا خَوَّلَهُ اللَّهُ تَعَالَى مِلْكاً هَانَ عَلَيْهِ الْإِنْفَاقُ فِيمَا أَمَرَهُ اللَّهُ تَعَالَى أَنْ يُنْفِقَ فِيهِ وَ إِذَا فَوَّضَ الْعَبْدُ تَدْبِيرَ نَفْسِهِ عَلَى مُدَبِّرِهِ هَانَ عَلَيْهِ مَصَائِبُ الدُّنْيَا…»؛ بحار الأنوار، ج۱، ص۲۲۴، ح۱۷.
۱۴
. قَالَ الصَّادِقُ(ع): «إِعْرَابُ الْقُلُوبِ عَلَى أَرْبَعَةِ أَنْوَاعٍ رَفْعٍ وَ فَتْحٍ وَ خَفْضٍ وَ وَقْفٍ فَرَفْعُ الْقَلْبِ فِي ذِكْرِ اللَّهِ تَعَالَى وَ فَتْحُ الْقَلْبِ فِي الرِّضَا عَنِ اللَّهِ تَعَالَى وَ خَفْضُ الْقَلْبِ فِي الِاشْتِغَالِ بِغَيْرِ اللَّهِ وَ وَقْفُ الْقَلْبِ فِي الْغَفْلَةِ عَنِ اللَّهِ تَعَالَى أَ لَا تَرَى أَنَّ الْعَبْدَ إِذَا ذَكَرَ اللَّهَ بِالتَّعْظِيمِ خَالِصاً ارْتَفَعَ كُلُّ حِجَابٍ كَانَ بَيْنَهُ وَ بَيْنَ اللَّهِ تَعَالَى مِنْ قَبْلِ ذَلِكَ وَ إِذَا انْقَادَ الْقَلْبُ لِمَوْرِدِ قَضَاءِ اللَّهِ تَعَالَى بِشَرْطِ الرِّضَا عَنْهُ كَيْفَ يَنْفَتِحُ بِالسُّرُورِ وَ الرَّوْحِ وَ الرَّاحَةِ وَ إِذَا اشْتَغَلَ قَلْبُهُ بِشَيْءٍ مِنْ أَسْبَابِ الدُّنْيَا كَيْفَ تَجِدُهُ إِذَا ذَكَرَ اللَّهَ بَعْدَ ذَلِكَ وَ أَنَابَ مُنْخَفِضاً مُظْلِماً كَبَيْتٍ خَرَابٍ خِلْوٍ لَيْسَ فِيهَا عُمْرَانٌ وَ لَا مُونِسٌ وَ إِذَا غَفَلَ عَنْ ذِكْرِ اللَّهِ تَعَالَى كَيْفَ تَرَاهُ بَعْدَ ذَلِكَ مَوْقُوفاً مَحْجُوباً قَدْ قَسَا وَ أَظْلَمَ مُنْذُ فَارَقَ نُورَ التَّعْظِيمِ…»؛ مصباح الشریعة، ص۱۲۱.
۱۵
. ﴿وَ اللَّهُ أَخْرَجَكُمْ مِنْ بُطُونِ أُمَّهاتِكُمْ لا تَعْلَمُونَ شَيْئاً وَ جَعَلَ لَكُمُ السَّمْعَ وَ الْأَبْصارَ وَ الْأَفْئِدَةَ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُون﴾؛ سوره نحل، آیه۷۸.
۱۶
. ﴿يا أَيُّهَا النَّاسُ إِنْ كُنْتُمْ في رَيْبٍ مِنَ الْبَعْثِ فَإِنَّا خَلَقْناكُمْ مِنْ تُرابٍ ثُمَّ مِنْ نُطْفَةٍ ثُمَّ مِنْ عَلَقَةٍ ثُمَّ مِنْ مُضْغَةٍ مُخَلَّقَةٍ وَ غَيْرِ مُخَلَّقَةٍ لِنُبَيِّنَ لَكُمْ وَ نُقِرُّ فِي الْأَرْحامِ ما نَشاءُ إِلى أَجَلٍ مُسَمًّى ثُمَّ نُخْرِجُكُمْ طِفْلاً ثُمَّ لِتَبْلُغُوا أَشُدَّكُمْ وَ مِنْكُمْ مَنْ يُتَوَفَّى وَ مِنْكُمْ مَنْ يُرَدُّ إِلى أَرْذَلِ الْعُمُرِ لِكَيْلا يَعْلَمَ مِنْ بَعْدِ عِلْمٍ شَيْئاً وَ تَرَى الْأَرْضَ هامِدَةً فَإِذا أَنْزَلْنا عَلَيْهَا الْماءَ اهْتَزَّتْ وَ رَبَتْ وَ أَنْبَتَتْ مِنْ كُلِّ زَوْجٍ بَهيج﴾؛ سوره حج، آیه۵.
۱۷
. ﴿قالَ إِنَّما أُوتيتُهُ عَلى عِلْمٍ عِنْدي أَ وَ لَمْ يَعْلَمْ أَنَّ اللَّهَ قَدْ أَهْلَكَ مِنْ قَبْلِهِ مِنَ الْقُرُونِ مَنْ هُوَ أَشَدُّ مِنْهُ قُوَّةً وَ أَكْثَرُ جَمْعاً وَ لا يُسْئَلُ عَنْ ذُنُوبِهِمُ الْمُجْرِمُون﴾؛ سوره قصص، آیه۷۸.
۱۸
. در روایتی، دعای سجده شبانه پیامبر(ص) اینچنین آمده است: عَنْ أَبِي بَصِيرٍ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ(ع) قَالَ: كَانَ رَسُولُ اللَّهِ(ص) عِنْدَ عَائِشَةَ ذَاتَ لَيْلَةٍ فَقَامَ يَتَنَفَّلُ فَاسْتَيْقَظَتْ عَائِشَةُ فَضَرَبَتْ بِيَدِهَا فَلَمْ تَجِدْهُ فَظَنَّتْ أَنَّهُ قَدْ قَامَ إِلَى جَارِيَتِهَا فَقَامَتْ تَطُوفُ عَلَيْهِ فَوَطِئَتْ عُنُقَهُ(ص) وَ هُوَ سَاجِدٌ بَاكٍ يَقُولُ سَجَدَ لَكَ سَوَادِي وَ خَيَالِي وَ آمَنَ بِكَ فُؤَادِي أَبُوءُ إِلَيْكَ بِالنِّعَمِ وَ أَعْتَرِفُ لَكَ بِالذَّنْبِ الْعَظِيمِ عَمِلْتُ سُوءاً وَ ﴿ظَلَمْتُ نَفْسِي فَاغْفِرْ لِي﴾ إِنَّهُ لَا يَغْفِرُ الذَّنْبَ الْعَظِيمَ إِلَّا أَنْتَ…»؛ الکافی، ج۳، ص۳۲۴، ح۱۲.
۱۹
. عَنْ زَيْدٍ الشَّحَّامِ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع يَقُولُ طَلَبَ أَبُو ذَرٍّ رَحِمَهُ اللَّهُ رَسُولَ اللَّهِ(ص) فَقِيلَ لَهُ إِنَّهُ فِي حَائِطِ كَذَا وَ كَذَا فَتَوَجَّهَ فِي طَلَبِهِ فَوَجَدَهُ نَائِماً فَأَعْظَمَهُ أَنْ يَنْتَبِهَهُ فَأَرَادَ أَنْ يَسْتَبْرِيَ نَوْمَهُ فَسَمِعَهُ رَسُولُ اللَّهِ فَرَفَعَ رَأْسَهُ فَقَالَ يَا أَبَا ذَرٍّ أَ تَخْدَعُنِي أَ مَا عَلِمْتَ أَنِّي أَرَى أَعْمَالَكُمْ فِي مَنَامِي كَمَا أَرَاكُمْ فِي يَقَظَتِي إِنَّ عَيْنِي تَنَامُ وَ قَلْبِي لَا يَنَامُ»؛ بصائر الدرجات، ج۱، ص۴۲۱، ح۱۰.
۲۱
. عَنْ مُعَاوِيَةَ بْنِ عَمَّارٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ(ع): فِي قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ ﴿وَ لِلَّهِ الْأَسْماءُ الْحُسْنى فَادْعُوهُ بِها﴾ قَالَ: «نَحْنُ وَ اللَّهِ الْأَسْمَاءُ الْحُسْنَى الَّتِي لَا يَقْبَلُ اللَّهُ مِنَ الْعِبَادِ عَمَلًا إِلَّا بِمَعْرِفَتِنَا»؛ الکافی، ج۱، ص۱۴۳، ح۴.
۲۲
. ﴿وَ لِلَّهِ الْأَسْماءُ الْحُسْنى فَادْعُوهُ بِها وَ ذَرُوا الَّذينَ يُلْحِدُونَ في أَسْمائِهِ سَيُجْزَوْنَ ما كانُوا يَعْمَلُون﴾؛ سوره اعراف، آیه۱۸۰.
۲۳
. حَدَّثَنَا أَبُو عَلِيِّ بْنُ هَمَّامٍ بِهَذَا الدُّعَاءِ: وَ ذَكَرَ أَنَّ الشَّيْخَ الْعَمْرِيَّ قَدَّسَ اللَّهُ رُوحَهُ أَمْلَاهُ عَلَيْهِ وَ أَمَرَهُ أَنْ يَدْعُوَ بِهِ وَ هُوَ الدُّعَاءُ فِي غَيْبَةِ الْقَائِمِ: «… فَبِإِذْنِكَ غَابَ عَنْ بَرِيَّتِكَ وَ أَمْرَكَ يَنْتَظِرُ وَ أَنْتَ الْعَالِمُ غَيْرُ مُعَلَّمٍ بِالْوَقْتِ الَّذِي فِيهِ صَلَاحُ أَمْرِ وَلِيِّكَ فِي الْإِذْنِ لَهُ بِإِظْهَارِ أَمْرِهِ وَ كَشْفِ سِتْرِهِ فَصَبِّرْنِي عَلَى ذَلِكَ حَتَّى لَا أُحِبَّ تَعْجِيلَ مَا أَخَّرْتَ وَ لَا تَأْخِيرَ مَا عَجَّلْتَ وَ لَا أَكْشِفَ عَمَّا سَتَرْتَهُ وَ لَا أَبْحَثَ عَمَّا كَتَمْتَهُ وَ لَا أُنَازِعَكَ فِي تَدْبِيرِكَ وَ لَا أَقُولَ لِمَ وَ كَيْفَ وَ مَا بَالُ وَلِيِّ الْأَمْرِ لَا يَظْهَرُ وَ قَدِ امْتَلَأَتِ الْأَرْضُ مِنَ الْجَوْرِ وَ أُفَوِّضُ أُمُورِي كُلَّهَا إِلَيْكَ»؛ کمال الدین و تمام النعمة، ج۲، ص۵۱۲، ح۴۳، مفاتیح الجنان، ملحقات، دعایی که در زمان غیبت باید خواند.
۲۷
. قال أمیر المؤمنین(ع): «أَوَّلُ الدِّينِ مَعْرِفَتُهُ وَ كَمَالُ مَعْرِفَتِهِ التَّصْدِيقُ بِهِ وَ كَمَالُ التَّصْدِيقِ بِهِ تَوْحِيدُهُ وَ كَمَالُ تَوْحِيدِهِ الْإِخْلَاصُ لَهُ وَ كَمَالُ الْإِخْلَاصِ لَهُ نَفْيُ الصِّفَاتِ عَنْهُ لِشَهَادَةِ كُلِّ صِفَةٍ أَنَّهَا غَيْرُ الْمَوْصُوفِ وَ شَهَادَةِ كُلِّ مَوْصُوفٍ أَنَّهُ غَيْرُ الصِّفَةِ»؛ نهج البلاغة، خطبه۱، ص۳۹.
۲۹
. عَنْ سُفْيَانَ بْنِ عُيَيْنَةَ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ(ع): فِي قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ ﴿لِيَبْلُوَكُمْ أَيُّكُمْ أَحْسَنُ عَمَلًا﴾ قَالَ: «لَيْسَ يَعْنِي أَكْثَرَ عَمَلًا وَ لَكِنْ أَصْوَبَكُمْ عَمَلًا وَ إِنَّمَا الْإِصَابَةُ خَشْيَةُ اللَّهِ وَ النِّيَّةُ الصَّادِقَةُ وَ الْحَسَنَةُ ثُمَّ قَالَ الْإِبْقَاءُ عَلَى الْعَمَلِ حَتَّى يَخْلُصَ أَشَدُّ مِنَ الْعَمَلِ وَ الْعَمَلُ الْخَالِصُ الَّذِي لَا تُرِيدُ أَنْ يَحْمَدَكَ عَلَيْهِ أَحَدٌ إِلَّا اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ وَ النِّيَّةُ أَفْضَلُ مِنَ الْعَمَلِ أَلَا وَ إِنَّ النِّيَّةَ هِيَ الْعَمَلُ ثُمَّ تَلَا قَوْلَهُ عَزَّ وَ جَلَّ ﴿قُلْ كُلٌّ يَعْمَلُ عَلى شاكِلَتِهِ﴾ يَعْنِي عَلَى نِيَّتِهِ»؛ الکافی، ج۲، ص۱۶، ح۴.
۳۱
. ﴿وَ الَّذينَ يُؤْتُونَ ما آتَوْا وَ قُلُوبُهُمْ وَجِلَةٌ أَنَّهُمْ إِلى رَبِّهِمْ راجِعُون﴾؛ سوره مؤمنون، آیه۶۰.
۳۲
. عَنْ عَلِيِّ بْنِ أَسْبَاطٍ عَنْ بَعْضِ أَصْحَابِهِ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ(ع) أَنَّهُ قَالَ: «الْإِبْقَاءُ عَلَى الْعَمَلِ أَشَدُّ مِنَ الْعَمَلِ قَالَ وَ مَا الْإِبْقَاءُ عَلَى الْعَمَلِ قَالَ يَصِلُ الرَّجُلُ بِصِلَةٍ وَ يُنْفِقُ نَفَقَةً لِلَّهِ وَحْدَهُ لَا شَرِيكَ لَهُ فَكُتِبَ لَهُ سِرّاً ثُمَّ يَذْكُرُهَا وَ تُمْحَى فَتُكْتَبُ لَهُ عَلَانِيَةً ثُمَّ يَذْكُرُهَا فَتُمْحَى وَ تُكْتَبُ لَهُ رِيَاءً»؛ الکافی، ج۲، ص۲۹۶، ح۱۶.
۳۳
. ﴿قُلْ كُلٌّ يَعْمَلُ عَلى شاكِلَتِهِ فَرَبُّكُمْ أَعْلَمُ بِمَنْ هُوَ أَهْدى سَبيلاً﴾؛ سوره إسراء، آیه۸۴.
۳۵
. در فرازی از زیارتنامه امیرالمؤمنین(ع) چنین آمده است: «…اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى الْأَئِمَّةِ مِنْ وُلْدِهِ الْقَوَّامِينَ بِأَمْرِكَ مِنْ بَعْدِهِ الْمُطَهَّرِينَ الَّذِينَ ارْتَضَيْتَهُمْ أَنْصَاراً لِدِينِكَ وَ حَفَظَةً لِسِرِّكَ وَ شُهَدَاءَ عَلَى خَلْقِكَ وَ أَعْلَاماً لِعِبَادِكَ وَ تُصَلِّي عَلَيْهِمْ مَا اسْتَطَعْتَ السَّلَامُ عَلَى الْأَئِمَّةِ الْمُسْتَوْدَعِينَ السَّلَامُ عَلَى خَالِصَةِ اللَّهِ مِنْ خَلْقِهِ السَّلَامُ عَلَى الْأَئِمَّةِ الْمُتَوَسِّمِين…»؛ کامل الزیارات، ص۴۱، ح۲.
۳۶
. ﴿وَ قَرْنَ في بُيُوتِكُنَّ وَ لا تَبَرَّجْنَ تَبَرُّجَ الْجاهِلِيَّةِ الْأُولى وَ أَقِمْنَ الصَّلاةَ وَ آتينَ الزَّكاةَ وَ أَطِعْنَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ إِنَّما يُريدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهيراً﴾؛ سوره احزاب، آیه۳۳.
۳۸
. عَنْ مَنْصُورِ بْنِ حَازِمٍ قَالَ: قُلْتُ لِأَبِي عَبْدِ اللَّهِ(ع) إِنَّ اللَّهَ أَجَلُّ وَ أَكْرَمُ مِنْ أَنْ يُعْرَفَ بِخَلْقِهِ بَلِ الْخَلْقُ يُعْرَفُونَ بِاللَّهِ قَالَ صَدَقْتَ قُلْتُ إِنَّ مَنْ عَرَفَ أَنَّ لَهُ رَبّاً فَيَنْبَغِي لَهُ أَنْ يَعْرِفَ أَنَّ لِذَلِكَ الرَّبِّ رِضًا وَ سَخَطاً وَ أَنَّهُ لَا يُعْرَفُ رِضَاهُ وَ سَخَطُهُ إِلَّا بِوَحْيٍ أَوْ رَسُولٍ فَمَنْ لَمْ يَأْتِهِ الْوَحْيُ فَقَدْ يَنْبَغِي لَهُ أَنْ يَطْلُبَ الرُّسُلَ فَإِذَا لَقِيَهُمْ عَرَفَ أَنَّهُمُ الْحُجَّةُ وَ أَنَّ لَهُمُ الطَّاعَةَ الْمُفْتَرَضَةَ وَ قُلْتُ لِلنَّاسِ تَعْلَمُونَ أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ(ص) كَانَ هُوَ الْحُجَّةَ مِنَ اللَّهِ عَلَى خَلْقِهِ قَالُوا بَلَى قُلْتُ فَحِينَ مَضَى رَسُولُ اللَّهِ(ص) مَنْ كَانَ الْحُجَّةَ عَلَى خَلْقِهِ فَقَالُوا الْقُرْآنُ فَنَظَرْتُ فِي الْقُرْآنِ فَإِذَا هُوَ يُخَاصِمُ بِهِ الْمُرْجِئُ وَ الْقَدَرِيُّ وَ الزِّنْدِيقُ الَّذِي لَا يُؤْمِنُ بِهِ حَتَّى يَغْلِبَ الرِّجَالَ بِخُصُومَتِهِ فَعَرَفْتُ أَنَّ الْقُرْآنَ لَا يَكُونُ حُجَّةً إِلَّا بِقَيِّمٍ فَمَا قَالَ فِيهِ مِنْ شَيْءٍ كَانَ حَقّاً فَقُلْتُ لَهُمْ مَنْ قَيِّمُ الْقُرْآنِ فَقَالُوا ابْنُ مَسْعُودٍ قَدْ كَانَ يَعْلَمُ وَ عُمَرُ يَعْلَمُ وَ حُذَيْفَةُ يَعْلَمُ قُلْتُ كُلَّهُ قَالُوا لَا فَلَمْ أَجِدْ أَحَداً يُقَالُ إِنَّهُ يَعْرِفُ ذَلِكَ كُلَّهُ إِلَّا عَلِيّاً(ع) وَ إِذَا كَانَ الشَّيْءُ بَيْنَ الْقَوْمِ فَقَالَ هَذَا لَا أَدْرِي وَ قَالَ هَذَا لَا أَدْرِي وَ قَالَ هَذَا لَا أَدْرِي وَ قَالَ هَذَا أَنَا أَدْرِي فَأَشْهَدُ أَنَّ عَلِيّاً(ع) كَانَ قَيِّمَ الْقُرْآنِ وَ كَانَتْ طَاعَتُهُ مُفْتَرَضَةً وَ كَانَ الْحُجَّةَ عَلَى النَّاسِ بَعْدَ رَسُولِ اللَّهِ(ص) وَ أَنَّ مَا قَالَ فِي الْقُرْآنِ فَهُوَ حَقٌّ فَقَالَ رَحِمَكَ اللَّهُ»؛ الکافی، ج۱، ص۱۶۸، ح۲.
۳۹
. بخشی از وصیتنامه سیدالشهداء(ع) به برادرش محمد بن حنفیه: نقل العلامة المجلسی فی کتابه الکبیر بحار الأنوار: «وَ أَنِّي لَمْ أَخْرُجْ أَشِراً وَ لَا بَطِراً وَ لَا مُفْسِداً وَ لَا ظَالِماً وَ إِنَّمَا خَرَجْتُ لِطَلَبِ الْإِصْلَاحِ فِي أُمَّةِ جَدِّي(ص) أُرِيدُ أَنْ آمُرَ بِالْمَعْرُوفِ وَ أَنْهَى عَنِ الْمُنْكَرِ وَ أَسِيرَ بِسِيرَةِ جَدِّي وَ أَبِي عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ(ع)»؛ بحار الأنوار، ج۴۴، ص۳۲۹.
۴۰
. ﴿قُلْ إِنَّما أَنَا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ يُوحى إِلَيَّ أَنَّما إِلهُكُمْ إِلهٌ واحِدٌ فَمَنْ كانَ يَرْجُوا لِقاءَ رَبِّهِ فَلْيَعْمَلْ عَمَلاً صالِحاً وَ لا يُشْرِكْ بِعِبادَةِ رَبِّهِ أَحَداً﴾؛ سوره کهف، آیه۱۱۰.
۴۲
. فِي رِوَايَةِ أَبِي الْجَارُودِ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ: فِي قَوْلِهِ ﴿إِنَّ إِبْراهِيمَ كانَ أُمَّةً قانِتاً لِلَّهِ حَنِيفاً﴾: «وَ ذَلِكَ أَنَّهُ كَانَ عَلَى دِينٍ لَمْ يَكُنْ عَلَيْهِ أَحَدٌ غَيْرُهُ فَكَانَ أُمَّةً وَاحِدَةً وَ إِنَّمَا قَالَ قَانِتاً فَالْمُطِيعُ وَ أَمَّا الْحَنِيفُ فَالْمُسْلِمُ قَالَ ﴿وَ ما كانَ مِنَ الْمُشْرِكِين﴾»؛ تفسیر القمی، ج۱، ص۳۹۲.