«السَّلَامُ عَلَى الدُّعَاةِ إِلَى اللَّهِ
وَ الْأَدِلَّاءِ عَلَى مَرْضَاةِ اللَّهِ…
وَ التَّامِّينَ فِي مَحَبَّةِ اللَّهِ»
[۱]يکي از فرازهاي نوراني زيارت جامعه کبيره که گوياي ارتباط معنوي ائمه(ع) با خداي متعال و طبيعتاً مأموريت ابلاغ و رسالت و هدايت ـکه از ناحيه آن ارتباط معنوي به دوش ائمه هدات معصومين(ع) گذاشته شده استـ اين فقره است: «السَّلَامُ عَلَى الدُّعَاةِ إِلَى اللَّهِ وَ الْأَدِلَّاءِ عَلَى مَرْضَاةِ اللَّهِ وَ الْمُسْتَقِرِّينَ فِي أَمْرِ اللَّهِ وَ التَّامِّينَ فِي مَحَبَّةِ اللَّهِ» .
۱. «دعوت» به توحید با جذبه باطنی ائمه «الدعاة إلی الله»
دعوت به سوی خدا؛ مراتب و آثار آن
یکی از خصوصياتي که در اين فقره براي ائمه هدات معصومين(ع) بيان شده، اين است که ائمه(ع) داعي الي الله هستند: «السَّلَامُ عَلَى الدُّعَاةِ إِلَى اللَّهِ» و به سوي خداي متعال دعوت ميکنند. اين دعوت هم مراتبي دارد. يک مرتبه، همين دعوت ظاهري است که همه اهل ظاهر آن را ميفهمند؛ تمام زندگي ائمه هدات معصومين(ع)، دعوت به کلمه توحيد و بندگي خداي متعال بوده است و تمام تلاششان اين بوده که مردم را به سوي خداي متعال دعوت کنند. اما در وراي اين دعوت، انواع ديگري از دعوت هم هست که پشتوانه اين دعوت ظاهري هم همان دعوتها هستند.
خيلي از افراد بودهاند که در ظاهر، به خداي متعال دعوت ميکردند؛ ولي در باطن، با خداي متعال مخالفت ميکردند و خود اين دعوت هم مسير اضلال مردم و وسيلهاي براي فريفتن آنان و اغواگري بوده است. بنابراين در نقطه مقابلِ دعوت حقيقي، دعوت از سر نفاق است؛ یعنی اینکه کسي به سوي خداي متعال دعوت کند، ولي حقيقتاً داعي و انگيزه او دعوت به خداي متعال نيست. مردم را به حسب ظاهر به طرف خداي متعال فرا ميخواند، ولي در واقع، معناي ديگري در کار است.
اين دعوتي که اخلاص در آن نيست و ممکن است نفاق هم در آن باشد و نفاقآميز باشد، مراتب ضعيفتري هم دارد. گاهي فرد به حسب ظاهر، به سوي خداي متعال دعوت ميکند، ولي انگيزه اين دعوت، انگيزههاي نفساني است. اهل نفاق نيست، ولي اهل اخلاص هم نيست و به مقام اخلاص نرسيده؛ بلکه انگيزههاي ديگري دارد. صحبت و دعوت و گفتگو ميکند، ولي باطن اين دعوتها و گفتگوها اخلاص نيست.
لذا آثار اين دعوتها هم فرق ميکند. دعوتي که از نيت پاک ناشي ميشود، غير از دعوتي است که از نيت ناپاک ناشي ميشود و آثار متفاوتي هم دارد. اين مَثل معروفي که «حرف اگر از قلب بيرون بيايد، به قلب مينشيند؛ اما اگر از زبان بيرون بيايد، از ظاهر عبور نميکند» ناظر به همين معنا است. حرف بعضيها فقط از ظاهر بيرون ميآيد، به ظاهر هم مينشيند؛ اما بعضيها از باطن حرف ميزنند و باطنها را هم هدايت ميکنند.
بازگشت «حقیقت دعوت»به جذبه باطنی ائمه
دعوت حقيقي و صواب، آن است که موجودي مجذوب خداي متعال است و خودش جذب حضرت حق شده، بعد ميخواهد با تمام وجود، ديگران را به سوي خداي متعال جذب کند. آن کشش و جذبه باطنياي که در وجود خودش هست، در قول و زبانش هم اظهار ميشود. اين انسان حقيقتاً به سوي خداي متعال دعوت ميکند و دعوتش دعوت حقيقي است. بنابراين کسي ميتواند داعي الي الله باشد و حقيقتاً مردم را به سوي خداي متعال دعوت کند و فرا بخواند که خودش با تمام وجود به سمت حضرت حق حرکت ميکند و بعد هم ديگران را با خودش ميبرد. اين، حقيقت دعوت است.
در سوره يوسف، خداي متعال به پيامبر گرامي(ص) ميفرمايد: ﴿قُلْ هذِهِ سَبيلي أَدْعُوا إِلَى اللَّهِ عَلى بَصيرَةٍ أَنَا وَ مَنِ اتَّبَعَني وَ سُبْحانَ اللَّهِ وَ ما أَنَا مِنَ الْمُشْرِكينَ﴾[۲] به مردم بگو راه من اين است: فقط به خدا دعوت ميکنم. غير خدا را هدف قرار ندادهام و مردم را به سمت غير خدا فرا نميخوانم. همه آن چيزي که مردم را به سمت او دعوت ميکنم، فقط خدا است و راه من اين است. کساني هم که دنبالهرو من هستند ـ یعنی ائمه هدات معصومين(ع)[۳] ـ اين طور هستند که فقط به خداي متعال دعوت ميکنند، چون ﴿سُبْحانَ اللَّهِ﴾ خداي متعال منزه است[۴] از اينکه شريک داشته باشد و ما در عرض خدا، مردم را به او دعوت کنيم و مثلاً بگوييم خدا و دنيا، یا خدا و نفس، یا خدا و بهشت، یا حتی خداي متعال و بالاتر از بهشت. نه؛ دعوت انبياء(ع) این نبوده است. همه دعوت آنها، دعوت به خداي متعال است و همه آن دعوتهايي که ديده ميشود، در مسير دعوت به خداي متعال براي درجات مختلف مردم است. اين طور نيست که دعوت به غير خداي متعال، ذرهاي وجود داشته باشد: ﴿سُبْحانَ اللَّهِ﴾.
انبياء(ع) فقط به خدا دعوت ميکردهاند. از همان اول هم با کمال وضوح اين حرف را ميفرمودند: «قُولُوا لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ تُفْلِحُوا»[۵] اين کلمه را بگوييد، به فلاح ميرسيد. لذا در روايات دارد همه کمال در همين يک کلمه است: «التَّوْحِيدُ ثَمَنُ الْجَنَّةِ»[۶] همه آن درجات با همين توحيد به دست ميآيد؛ چون درجات توحيد است که درجات انسان را تعريف ميکند. انبياء(ع) از همان آغاز با صراحت ميفرمودند: «قُولُوا لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ» ما چيزي غير اين نداريم و فقط همين يک کلمه است؛ فقط خدا را بپرستيد؛ یعنی فقط در مقابل او خاشع و خاضع باشيد و تذلّل و تحيّرتان فقط در مقابل خداي متعال باشد. این نکته اول.
نکته دوم اينکه: ﴿وَ ما أَنَا مِنَ الْمُشْرِكينَ﴾ نه خداي متعال شريک دارد که معصوم(ع)، ما را به شريک دعوت کند و مثلاً بگويد براي بهشت یا حتی بالاتر از بهشت کار کنيد، ﴿وَ ما أَنَا مِنَ الْمُشْرِكينَ﴾ نه من مشرک هستم که براي خدا شريکي ببينم تا به او دعوت کنم.
بنابراين داعي الي الله بودن، اولاً تابع درجات اخلاص است؛ یعنی انسان به ميزاني که خالص ميشود و شرک از وجودش رخت ميبندد و حقيقت توحيد در وجودش محقق ميشود، ميتواند داعي الي الله باشد. و گرنه کسي که خودش متحقّق به حقايق نيست، امکان اينکه بتواند دعوت کند، نيست. چون دعوت، حرف و سر و صدا نيست؛ دعوت، آن جذبهاي است که يک وجود دارد و با تمام وجود، ديگران را جذب ميکند و به سمت آن مقصد هدايت ميکند. اين هم وقتي است که خودش مجذوب باشد.
ائمه هدات معصومين(ع) چون به بالاترين درجه جذبههاي الهي رسيدهاند، یعنی خودشان مجذوباند و جز خدا چیزی در وجودشان نيست، حقيقتاً ﴿داعِياً إِلَى اللَّهِ﴾ هستند: ﴿يا أَيُّهَا النَّبِيُّ إِنَّا أَرْسَلْناكَ شاهِداً وَ مُبَشِّراً وَ نَذيراً * وَ داعِياً إِلَى اللَّهِ بِإِذْنِهِ وَ سِراجاً مُنيراً﴾[۷] اگر حضرت رسول(ص) داعي الي الله هستند، نکتهاش همين است که: ﴿وَ ما أَنَا مِنَ الْمُشْرِكينَ﴾. اين، حقيقت دعوت است.
دعوت زبانی، عملی و وجودی
از سوی دیگر، گاهي کسي فقط زبانش دعوت ميکند و فقط با زبان، مردم را فرا ميخواند که اين هم مرتبهاي از دعوت است؛ گاهي با عمل فرا ميخواند؛ گاهي اصلاً همه وجودش دعوت الي الله است. اولياء معصوم(ع)، همه وجودشان، هم مجذوب خداي متعال و در جهت خداي متعال است و هم همه وجودشان جذبه الهي دارد و مردم را به سمت خداي متعال دعوت ميکند. در جنگ، صلح، قهر و بلکه همه شئونشان مردم را به سوي خداي متعال دعوت ميکنند. اين مربي بودن، تربيت کردن و هدايت الي الله کردن، کار همه نيست. اینطور نیست که همه بتوانند در خوردن و راه رفتن و دوست گرفتن و توبيخ و تشويقشان، و اساساً در همه شئونشان به سوی خدا دعوت کنند و همه چيزشان بوي خدا بدهد و از آن دعوت به خداي متعال بيرون بيايد.
يک عزيزي بود که در اين زمينه نسبتاً توانا بود و مربي بود. با مريدها و شاگردهايش حتی کشتي هم ميگرفت! خودش ميگفت: در آن کشتي گرفتن هم بايد چيز يادشان داد. مثلاً اینکه مواظب باشيد به خاطر نفستان غضب نکنيد؛ دنبال غلبه نباشيد که طرف را به هر قیمتی زمین بزنید. اگر زمين زدی، مگر چه اتفاقي ميافتد؟! اگر پنجه هم با طرف نرم ميکني، در اين پنجه به پنجه انداختن مواظب باش او را به خدا برساني؛ اگر فرزند را توبيخ ميکني، مواظب باش در اين توبيخ هم او را به خدا برساني؛ اگر تشويق ميکني، مواظب باش در اين تشويق، او را به خدا برساني. البته اين، کار همه نيست. کسي که اهل توجه به حضرت حق است، همه برخوردهايش دعوت است؛ نگاه و قهر و صلح و غضبش هم دعوت است.
لذا بهترين دعوتهاي انبياء(ع) خيلي وقتها در جنگها بوده است؛ آنجايي که قهر و غضبشان ظهور ميکرده، دعوت به خدا هم اتفاق ميافتاده است. مثلاً حادثه عاشورا را ببينيد! هيچ حادثهاي به اندازه اين کار، عالم را به سمت خدا هدايت نکرده است. هرچه عبادتْ خالصتر باشد، جاذبه دعوتش بيشتر است.
ورود بندگان به ضیافت الهی با جذبه دعوت ائمه
ائمه هدات معصومين(ع) چون واقعاً فاني في الله بودند ـ حالا به هر معنایی که این تعبیر درست است ـ و به مقام عبوديت مطلقه رسيده بودند؛ یعنی عبد بودند و همه وجودشان غرق در عبادت خداي متعال بود ـ نه اينکه فقط بخشي از وجود آنها عبادت باشد ـ ولايت و سرپرستيشان هم فقط دعوت به خدا بود. امام
(ع) اصلاً غير خدا نميبيند که به غير خدا دعوت کند. کارش جز دعوت به خدا نيست. نه اينکه هزار کار دارد، يکی هم اين است که دعوت به خدا کند؛ نه! از همان موقع که مأمور شده رو به عالم بياورد، آمده تا دستگیری کند. ارباب معرفت ميگويند: وقتي منازل و سفرها را طي کرد و رسيد و همه منازل را پشت سر گذاشت، انساني که کامل است، مأمور ميشود برگردد تا دست ديگران را بگيرد و بياورد. وقتي برميگردد، رجوعش به عالم به تبع مجذوب بودنش به خداي متعال است؛ وگر نه هيچ دليلي برای برگشتن ندارد.
«أَمَرْتَ بِالرُّجُوعِ إِلَى الْآثَارِ»[۸] خدایا! تو من را مأمور کردي به آثارت رو کنم و عالم را با خودم به سمت تو بياورم؛ و گرنه من با عالم کاري نداشتم. به امر خدا آمده و به امر خدا برميگردد و عالم را هم با خودش به سمت خدا ميبَرد. اگر همه عالم به سوي خدا حرکت ميکنند، به تبع اين دعوت و ندا است که به گوش خلقت رسيده است. خيلي وقتها اين نداها را هم همه نميشوند، بلکه فقط جانهايي ميشنوند. هر جاني که به سمت خدا حرکت ميکند، با اين دعوت دارد حرکت ميکند.
در روايت هست خداي متعال ابراهيم خليل(ع) را مأمور کرد که ﴿وَ أَذِّنْ فِي النَّاسِ بِالْحَجِّ يَأْتُوكَ﴾[۹] مردم را صدا بزن و به سمت حج دعوت کن؛ دعوتشان کن که قصد خدا کنند و به سمت اين خانه بيايند و طواف کنند. حضرت ابراهيم خليل(ع) هم صدا زد. هر کس به تعدادي که اجابت کرده، موفق به حج ميشود.[۱۰] آن دعوت است که حقيقتاً مردم را به سوي حج فرا خوانده و همه اين طوافهايي که ميشود، مال آن دعوت است.
وقتی آن فرياد و فرمان و دعوت واقع شد، نفوس و جانهاي بيدار و مشتاق اجابت ميکنند و آن وقت همه عبادات بعدی تابع اين دعوت است. او است که مأمور است همه را به ضيافت و مهمانخانه خدا دعوت کند. پس هر کس وارد محيط ضيافت و توحيد ميشود، همان بارقه دعوت است که به او رسيده و همان جذبههاي دعوت است که او را به سمت خداي متعال هدايت ميکند.
«السَّلَامُ عَلَى الدُّعَاةِ إِلَى اللَّهِ»[۱۱] همه وجود ائمه(ع) دعوت به خدا است. يعني دو فعل دارند: يک فعل عبادت خدا است؛ نازله فعلشان هم سرپرستی و جذبهاي است که عالم را با خودش به سمت خداي متعال ميبرد. همه آنهايي که مجذوباند، اين دعوت آنها را جذب کرده است. همان طور که دعوت ابراهيم خليل(ع) است که جانهاي مشتاق را جذب کعبه کرده، دعوت نبي اکرم(ص) هم ـ که با تمام وجودش همه عالم را به سمت قبله حقيقي يعني خداي متعال دعوت کرده ـ همه کساني را که در راه هستند، مجذوب آن دعوت کرده است. یعنی نسيم و جذبهاي از آن دعوت به آنها خورده است و آنها هم اجابت کردهاند و به سمت خدا حرکت ميکنند. همه سالکها و مشتاقها، مجذوب جذبه و دعوت حضرت هستند. همان طور که خداي متعال زمين و آسمان را دعوت کرد و فراخواند: ﴿فَقالَ لَها وَ لِلْأَرْضِ ائْتِيا طَوْعاً أَوْ كَرْهاً﴾،[۱۲] حضرت هم همه عالم را ـ به اذن الله تبارک و تعالي ـ دعوت کرده است.
۲ـ هدایت دائمی بندگان تا رضوان الهی، محصول مقام «دلالت» ائمه «الأدلاء علی مرضاة الله»
«السَّلَامُ عَلَى الدُّعَاةِ إِلَى اللَّهِ وَ الْأَدِلَّاءِ عَلَى مَرْضَاةِ اللَّهِ»[۱۳] شما اهلبیت وقتی مردم را دعوت ميکنيد و فرا ميخوانيد و آنها هم اجابت میکنند و میآیند، آنها را راهنمايي ميکنيد و رهايشان نميکنيد؛ دست مردم را ميگيريد و آنها را به مقصد ميرسانيد: «وَ الْأَدِلَّاءِ عَلَى مَرْضَاةِ اللَّهِ».
راه نمایی و راه بری، دو مرتبه دلالت ائمه
اين دلالت ـ به تعبير بزرگان ـ فقط اين نيست که راه را نشان ميدهند. چون گاهی کسي این طور دلالت ميکند که خودش ميايستد و ميگويد: از اين راه برويد! نقشه را ميدهد و خود انسان بايد راه بيفتد و برود. اما اولياء معصوم(ع) اين طور نيستند. آنها دعوت ميکنند و وقتي دعوت کردند، اين جذبهها، جانهاي مشتاق را جذب ميکند و راه ميافتند. وقتي هم راه افتادند، رهايشان نميکنند. انسانِ مربي بايد اين طور باشد؛ نبايد کسي را که راه انداخت، رها کند.
استاد عزيزي داشتيم که ميگفت: وقتي تبليغ ميرويد، اين طور نباشد که عدهاي را راه بيندازيد، ولی بعد رهايشان کنيد. باید با آنها ارتباط داشته باشيد و بعد هم براي اينکه به راه بيفتند، سرمايهگذاري کنيد و برایشان خرج کنيد. گاهي انسان بايد هستياش را بگذارد که يک نفر به راه بيايد؛ پول و آبرو برایش خرج کند و اقدام کند. همين طور که نميشود کسي را راه برد. بايد مثل مادر سرمايهگذاري کرد:
«دستم بگرفت و پا به پا برد / تا شيوه راه رفتن آموخت»
مادر خيلي سرمايهگذاري ميکند تا کودک را ميرساند و به بار مينشاند.
انبياء و اولياء الهي(ع) اين طور بودهاند: «وَ الْأَدِلَّاءِ عَلَى مَرْضَاةِ اللَّهِ» اول دعوت ميکردهاند؛ بعد هم قدم به قدم مراقبه و هدايت ميکردهاند و موانع را برميداشتهاند. یعنی هم دعوت و دلالت عمومي داشتهاند، هم دلالت خصوصي. چون ائمه(ع) ولايت و هدايت باطني دارند و امامت باطني عالم هم با آنها است. هر ذرهاي که به سمت خداي متعال حرکت ميکند، آنها قدم به قدم او را مراقبه و مواظبت ميکنند. اگر گفتهاند امام(ع) «عَيْنِكَ النَّاظِرَةِ بِإِذْنِكَ»[۱۴] است، به همين خاطر است. اگر آنها مشاهده ميکنند، براي اين است که بتوانند عالم را به خداي متعال برسانند.[۱۵]
برای مثال، بعضیها استاد خصوصي پيدا ميکنند و خداي متعال يک معلم الهي و کامل برايشان ميرساند. البته اين وادي، خيلي وادي پيچيدهاي است و رهزن و مدعی هم در آن زياد است و من نميخواهم باب اين ادعاها را باز کنم! ولي در اين هم ترديدي نيست که رفتن به سمت خداي متعال، احتياج به معلم دارد. دانه گندم استعداد دارد؛ ولي اين استعداد براي روييدن و سبز شدن کافي نيست. اگر استعدادي نباشد، هرچه خورشيد بتابد، فايده ندارد. خورشيد بر سنگ و ريگ هم ميتابد و باران بر سنگ و ريگ هم ميبارد؛ اما بايد استعداد و قابليت باشد تا بعد از این استعداد و قابليت، حرکتي به وجود بیاید. بدون اينها نميشود.
ولي در عين حال، همه اين ميل و اشتياق و به رفتن و استعداد و اينها، بدون اينکه از آن طرف، معلمي الهي باشد و قدم به قدم انسان را ببرد و دستگيري کند، نتیجه نمیدهد. یک مربی باید در راه، قدم به قدم همراه نوآموزِ خودش بيايد و او را از خطرات بگذراند و از گردنهها عبور دهد، واقفش کند، دستگيري کند، تهديد و تطميع و تشويق کند، حجابها را کنار بزند و موانع را بردارد.
دلالت ائمه هدات معصومين(ع) اين نبوده که بايستند و به مردم بگويند: راه خدا اين است؛ خودتان بروید! بلکه اگر مردم راه ميافتادند، آنها را قدم به قدم ميبردند. خودشان پيشِ رو ميرفتند و بعد هم نفوس را رهبري و هدايت باطني ميکردند.
الان هم همين طور است و هدايت نفوس به سمت خداي متعال، کار وجود مقدس امام زمان است. ايشان است که نفوس را هدايت ميکند. اگر کسي راه افتاد، قدم به قدم مثل يک مادر که طفل را سرپرستي ميکند و از اين بالاتر، او را هدايت ميکند.
اینکه در روايت امام رضا(ع) هست که «امام مِثل مادر مهربان نسبت به فرزند شيرخوار است»[۱۶] به همين معنا است. همه عالم، فرزندان شيرخواري هستند که احتياج به آن تربيت دارند و امام(ع) هم همان شفقت مادر را نسبت به آنها دارد. خداي متعال محبت و التفاتي که در مراتب مختلف ـ حتي در مادر ـ قرار ميدهد، متفاوت است. وقتي بچه، شيرخوار است، التفات و محبت مادر به بچه فرق ميکند با موقعي که بزرگ میشود. موقعي که فرزند، شيرخوار است، چون نياز مستمر به مادر دارد، قلب مادر دائماً متوجه او است. لذا بعضي آيه شريفه ﴿يَوْمَ تَرَوْنَها تَذْهَلُ كُلُّ مُرْضِعَةٍ عَمَّا أَرْضَعَتْ﴾[۱۷] را هم همين طور معنا کردهاند. خيلي مثال لطيفي است؛ وقتی خداي متعال ميخواهد سختي قيامت را بيان کند، ميفرمايد: قيامت اين طور است که هر مادر مرضعهای هم فرزندش را فراموش ميکند. مرضعه یعنی مادری که فرزند شيرخوار دارد و فرزندش را شير ميدهد. بعضي از اين هم لطيفتر معنا کردهاند و گفتهاند: مرضعه یعنی مادري که در حال شير دادن فرزند است و در لحظهاي که مادر فرزندش را شير ميدهد، او را از هول قیامت فراموش میکند و آن التفات و محبت خاصي که خدا گذاشته، از بین میرود.
پس محبتها و التفاتهايي که خدای متعال قرار ميدهد، تابع درجات نياز است. وقتي مادرْ فرزند شيرخوار دارد، تمام توجهش به او است. مثلاً همه غرق در خواب هستند؛ اما کمترين نغمه اين کودک، مادر را بيدار ميکند. در حالی که صداها، نواها، نالهها و نجواهاي ديگر، همین مادر را بيدار نميکند، کمترين صداي فرزند، او را بيدار ميکند. اين به خاطر همان التفات دائمياي است که خداي متعال در او قرار داده و این التفات هم به خاطر نيازي است که در کودک هست.
همه انسانهايي که ميخواهند به سمت خدا حرکت کنند، مِثل طفل مرضعه هستند و احتياج دارند که مراقبه دائمي و تر و خشک شوند. تازه وقتي سر بر ميدارند و راه ميروند، هزار خطر آنها را تهديد ميکند و بیشتر محتاج مراقبه هستند.
هيچ سالکي در هيچ مرتبهاي از مراتب سلوکش نيست که محتاج به مربي نباشد. منتهي مربيِ چهارده معصوم(ع) که مراقب آنها است، خود خداي متعال است بلاواسطه و عليالدوام مواظب و مراقب آنها است و تحت حمايت خداي متعال هستند: «نَحنُ صَنَائِعُ اللّه»[۱۸] آنها صنيعه خدا هستند و خداي متعال دائماً مراقب آنها است. ديگران هم دائماً تحت مراقبت اين انوار هستند، حتي انبياء(ع). در روايت فرمود که پيامبر گرامي اسلام(ص) قبل از اين دنيا در عالم ارواح، برای انبياء(ع) مبعوث بوده و پيامبر انبياء(ع) بوده است و آنها را به سمت خداي متعال هدايت ميکرده است.[۱۹]
پس اين دلالت از دلالتهايي است که ائمه(ع) نسبت به همه مخلوقات دارند. هر مخلوقي به سوی خدا در حرکت است: ﴿أَلا إِلَى اللَّهِ تَصيرُ الْأُمُورُ﴾[۲۰] و خدا را تسبیح میگوید: ﴿يُسَبِّحُ لِلَّهِ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ﴾.[۲۱] ولی اين طور نيست که عالَم خودش ميرود؛ کسي که اينها را قدم به قدم همه عالم را دارد ميبرد، آنها هستند که مَظهر ربوبيت خداي متعال هستند: ﴿رَبُّنَا الَّذي أَعْطى كُلَّ شَيْءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدى﴾.[۲۲] اين طور نيست که خداي متعال عالم را آفريده و بعد رها کرده است؛ بلکه دائم اينها را قدم به قدم به سمت خودش ميبرد و هدايتشان ميکند.
ائمه هدات معصومين(ع) دارند همه عالم را عليالدوام به سوي خدا دلالت و دعوت ميکنند. جذبه دعوت آنها اشتياق ايجاد ميکند و وقتي شوقي در افراد پيدا شد و راه افتادند، به ميزان اجابتي که ميکنند، قدم به قدم دلالت ائمه(ع) بالاتر ميآيد: ﴿يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا اسْتَجيبُوا لِلَّهِ وَ لِلرَّسُولِ إِذا دَعاكُمْ لِما يُحْييكُمْ﴾[۲۳] دعوت از آن طرف است. اين جذبهها ميآيد؛ اگر اجابت شد، دلالتها هم پشت سر هم ميآيد.
جذب وجودی، مرتبه سوم دلالت ائمه
بنابراين قدم به قدم در راه ميبرند. بلکه بالاتر، نه قدم به قدم در راه ميبرند، اصلاً خودشان صراط هستند و سالکها قدم به قدم، جذب ولايت آنها ميشوند. نه اينکه صراطي در کار است و اميرالمؤمنين(ع) راه را به سالک نشان ميدهند يا دست او را ميگيرند و در صراط ميبرند؛ بلکه وجودِ خودشان صراط است و از وجود خودشان براي افراد مايه ميگذارند.
بهشت افراد، درجات ولايتشان است و دلالت به سمت خدا، دلالت به مراتب ولايت است که طريق جريان توحيد در عالم است. ائمه(ع) خودشان صراط الي الله هستند: «أَنْتُمُ الصِّرَاطُ الْأَقْوَمُ»[۲۴] نفسِ صراط هستند. اگر همه در صراط حرکت ميکنند، به دعوت و هدايت آنها است: ﴿هذا عَطاؤُنا فَامْنُنْ أَوْ أَمْسِكْ بِغَيْرِ حِسابٍ﴾.[۲۵] اين «بِغَيْرِ حِسابٍ»اش هم به خاطر مقام عصمت مطلقهشان است. کسي که مقام عصمت مطلقه دارد، حساب و کتاب ندارد؛ چون «مَحَالُّ مَشِيَّةِ الله»[۲۶] هستند، بر خداي متعال سبقت نميگيرند.
مقام رضوان، منتهای دلالت ائمه
بنابراين ائمه(ع) هم داعي هستند و هم دليل: «السَّلَامُ عَلَى الدُّعَاةِ إِلَى اللَّهِ وَ الْأَدِلَّاءِ عَلَى مَرْضَاةِ اللَّهِ» و قدم به قدم، انسان را به سمت رضاي خدا ميبرند. یعنی به چيزي جز رضاي خدا دلالت نميکنند و کسی را به غیر رضای خدا فرا نمیخوانند و هر مطلبی گفتند، رضاي خدا است. اگر ما را به مسيری دعوت کردند، آن مسير رضاي خدا است.
البته انسانها فرق ميکنند؛ چون رسیدن به رضاي خدا درجاتي دارد. يک عدهاي را آنقدر بالا ميبرند تا به مقام رضوان ميرسند: ﴿وَ رِضْوانٌ مِنَ اللَّهِ أَكْبَرُ﴾[۲۷]؛ قطع صوت خدا از آنها راضي شود و آنها هم به مقام رضا برسند و راضي باشند. مقام رضوان، یعنی مقامي که خدا از بنده راضي باشد و بنده هم به مقام رضا برسد و به خداييِ خدا راضي باشد، چيزي است که محصول دلالت ائمه هدات معصومين(ع) هست.
۳ ـ «محبتِ» تام، سرمایه امام برای دعوت و دلالت بندگان «التامين في محبة الله»
آن سرمايهاي که در جان امام(ع) است و با آن همه را جذب ميکند و بار همه عالم را ميکشد، چيست؟ چه چیزی موجب ميشود که يک مادر سر شب تا صبح نميخوابد و رنج تربيت يک فرزند را ميکشد؟ آن سرمایه محبت و اشتياق است. اگر خدا اين محبت را بردارد، عالم مثل زمستان، مثل کوير ميشود و همه عالم يخ ميزند. همه شور و حرارت عالم از محبت است.
اگر ائمه(ع) بار همه عالم را ميکشند و از ذرات عالم و نفوس مراقبه ميکنند و اينها را قدم به قدم به سمت خدا ميبرند و سرمايهگذاري ميکنند، ريشهاش همان محبت و اشتياقي است که به مخلوق دارند. اما آیا اين محبت کفايت ميکند؟ نه؛ چون اگر اين محبت، محبت خالص نباشد، دعوت به خدا اتفاق نميافتد. گاهي محبت مادر یا پدر، یک محبت خالص نيست، فرزند را با محبت خودش جهنمي ميکند. اما چون دوستش ميدارد، متوجه نيست؛ چون این اشتياق، خدايي نيست.
ائمه هدات معصومين(ع) از يک طرف واقعاً مثل مادر مهربان، مثل برادر مشفق یا مثل پدر مهربان هستند که در روايت امام رضا(ع) آمده است؛ ولي از طرف دیگر همه اين محبتها ظلّي از محبت آنها نسبت به خداي متعال است. ائمه(ع) مستغرق در محبت خداي متعال هستند: «وَ التَّامِّينَ فِي مَحَبَّةِ اللَّهِ».[۲۸] در مقام محبت، تام و تمام هستند و هيچ نقصي در مقام محبت ندارند؛ بلکه محبتِ تمام نسبت به خداي متعال دارند. جذبههاي الهي در وجود آنها هست و به مقام محبت رسيدهاند.
اهل معرفت اين را بيان کردهاند و گفتهاند: بالاترين درجهاي که يک انسان ميتواند در حرکت خودش برسد، مقام محبت است. محبت هم درجاتي دارد. محبت تمام، محبتی است که هيچ نقصي در آن نيست: «وَ التَّامِّينَ فِي مَحَبَّةِ اللَّهِ». یعنی آن درجهاي از محبت که براي مخلوق ممکن است، به نحو اتم به آنها عطا شده است. البته يک مرتبه از محبت ـ که بزرگان بيان کردهاند و شايد در معارف ما هم آمده باشد ـ محبت خود خداي متعال به خودش است و آن محبت چيز ديگري است؛[۲۹] ولي محبت مخلوق به خداي متعال به نحو تام که هيچ نقصي در آن نيست، در معصوم(ع) وجود دارد: «التَّامِّينَ فِي مَحَبَّةِ اللَّهِ».
۳.۱ ـ محبت واسطهای و محبت واقعی (حبالنفس و حبالله)
محبتها هم مختلف است؛ گاهي محبتها، محبتهاي واسطهاي است. مثلاً انسان پول را دوست دارد، معمولاً برای اینکه نتايجي از آن به دست ميآيد؛ یعنی پول را براي آن آثارش ميخواهد. غايتِ قصوي پول نيست؛ بلکه آن ثمراتي است که اين مال و پول دارد. به تعبير، ديگر انسان پول را براي خودش ميخواهد چون خودش را دوست دارد. پول را هم چون به نفعش است و برايش کار ميکند، دوست دارد. محبت اصلیِ معمولِ انسانهاي متعارف، حبّ نفس است. خودشان را دوست دارند و به تبع محبت به نفس، چيزهاي ديگر را هم دوست دارند. حتي بعضي گفتهاند ـ که البته جاي بحث دارد ـ ریشه محبت مادر به فرزند هم که لطيفترين محبت است، در محبت به خود است؛ چون خودش را دوست دارد، فرزندش را هم دوست دارد. اين محبت، محبت واسطهاي است.
البته معلوم نيست اصلاً اين حرف تمام باشد؛ چون اينها محبتهايي است که خدا عطا ميکند. ولي به هر حال اين طوري است که بسياري از محبتها محبتهاي اصلي نيستند؛ بلکه محبتهايي هستند که واسطه هستند. يعني انسان چيزي را دوست ميدارد، به خاطر هدف ديگري. مثلاً چون خودش و لذت خودش را دوست ميدارد، به خاطر لذت بردنِ خودش، اين طعام را دوست دارد. و گرنه علاقه به طعام، علاقه اصلي نيست. یا مثلاً چون خودش و راحتي خودش را دوست ميدارد، مسکن و محيط آرام را هم دوست ميدارد؛ و گرنه محبت مسکن، محبت اصلي نيست و انسان در واقع خودش را دوست ميدارد.
حالا آن محبت اصلياي که خداي متعال قرار داده است و انسان بايد سعي کند آن را به دست بياورد، محبت خودش است يا نه؟ يعني همه چيز براي محبت خود انسان است؟ انسان بهشت را دوست دارد، چون خودش را دوست دارد؟ ممکن است در آغاز راه همين طور باشد و انسان، اسير حب نفس باشد. یعنی بهشت را ميخواهد براي اينکه خودش لذت ببرد و راحتي خودش را ميخواهد؛ حور و قصور را دوست دارد، چون خودش را دوست دارد.
حتي ممکن است در قدم اول، انسانِ اسيرِ حب نفس، خدا را دوست ميدارد، چون خودش را دوست ميدارد. یعنی چون خودش را دوست ميدارد، احساس ميکند اين خدا به درد او ميخورد، در نتیجه خدا را هم دوست ميدارد. گاهي اوقات ممکن است حب نفس واسطه باشد و خود انسان هم متوجه نباشد. خودش را دوست دارد؛ مثلاً خيال ميکند واقعاً فرزندش یا مثلاً رفيقش را دوست دارد، ولی در واقع خودش را دوست دارد و فرزند و رفيقش را هم براي خودش دوست دارد.
۳.۲ ـ بازگشت محبت فطری به خشوع حبی در مقابل خداوند
ولي آيا واقعاً اين طور است و محبت اصلي اين است، يا آن محبت فطري، محبت خدا است؟ درست این است که بگوییم اينها حجابهاي نفساني است که پيدا ميشود؛ اما آن محبتي که در فطرت است، خشوع و خضوع تام در مقابل خدا و خشوعِ حُبّ در مقابل خدا است. خداي متعال در فطرت انسان، خشوع محبت گذاشته است و انسان خودِ خدا را ميخواهد. ولی این انسان کمکم مشرک ميشود و اولين شرک هم بُت نفس است؛ یعنی خودش را دوست ميدارد. وقتي خودش را دوست داشت، اساس حب دنيا هم همين جا پیدا میشود و دنيا را دوست ميدارد. بعد هم ديگر نميتواند به خدا برسد.
پس فطرت انسان در ابتدا توحيدي است و محبت خدا را به انسان دادهاند و اصلاً چون اين سرمايه را دادهاند، به او تکليف کردهاند که موحد باش؛ و گرنه اگر سرمايهاش حب النفس بود، حب النفس که انسان را موحد نميکند و دعوت به توحيد که با حب النفس نميسازد. اگر سرمايه حرکت، حب النفس است و انسان خودش را دوست دارد و کار ميکند تا به منافع خودش برسد، اين انسان را که نميشود به توحيد دعوت کرد؛ چون هر کجا برود، بتش با خودش است و در بتکده خودش است. مسجد هم برود، باز در بتکده است.
پس آن حبي که دادهاند، حبّ الله است. حب الله، غير حب خود است. انسان ميتواند به جايي برسد که خدا را دوست بدارد و به تبع حب الله، حب خودش را هم داشته باشد. در معصومين(ع) اين طور است. اما ديگران وقتي راه ميافتند، گاهي شرک در محبت دارند؛ حتي مؤمنين هم شرک خفي دارند. اما کمکم مؤمن به جايي ميرسد که فقط خدا را دوست ميدارد.
۳.۳ ـ امام، صاحب مقام محبتِ تام
فقط خدا را دوست داشتن هم درجاتي دارد؛ چون درجات توحيد فرق ميکند. ائمه(ع) تام و تمام در توحيد هستند و توحيد در محبت دارند؛ یعنی فقط خدا را دوست دارند و محبتشان هم محبتِ تمام و بالاترين منزلت حب است. به اصطلاح اهل عرفان ـ که من نميخواهم این اصطلاحات وارد بحث کنم ـ به مرتبه حب ذات ميرسند؛ یعنی به جايي ميرسند که فقط خدا را دوست دارند و اين محبت، توأم با معرفت هم هست. به مقامي از معرفت ميرسند که اين اشتياق ميآيد.
چون محبت معمولاً توأم با معرفت است. گاهی اوقات انسان يا معرفت حسي دارد و جمالي را ميبيند و محبت پيدا ميکند؛ گاهي اوقات، محبت، محبت قلبي است؛ یعنی قلب جمالي را ميبيند و حجاب کنار ميرود و در نتیجه مشتاق ميشود. خداي متعال در فطرت انسان، تناسب با حضرت حق را قرار داده است؛ لذا وقتي جمال حق را ديد، شيفته ميشود. اين محبتي است که در قلب اولياء(ع) است؛ معرفت و محبت تام، توأمان در وجود آنها هست. چون هيچ حجابي ندارند، محبتشان هم محبت تام است.
۳.۴ ـ محبت به عباد، منشأ ولایت بر مؤمنین
اين محبت تام اولاً خودشان را جذب و مستغرق در خداي متعال کرده و ثانياً سايه اين محبت، بر اساس مأموريت الهي روي مخلوقات افتاده است. محبتي که ولي خدا به تکتک مخلوقات دارد، بيشتر از محبتي است که خودشان به خودشان دارند.
محبتي که ولي خدا به تک تک ما دارد، از محبتي که مادر به فرزند دارد، بيشتر است: «أَنَا وَ عَلِيٌ أَبَوَا هَذِهِ الْأُمَّةِ» امام رضا(ع) اين حدیث را معنا کردهاند و فرمودهاند: اشتياق نبي اکرم(ص) و اميرالمؤمنين(ع) به تک تک امت، از اشتياق پدر به فرزند بيشتر است؛[۳۰] فداکاريشان هم بيشتر است. ريشه اين فداکاري هم اشتياق است. بعد حضرت فرمودند: علت اينکه خداي متعال نبي اکرم(ص) را بر نفوس از خودشان اولویت داده و فرموده است: ﴿النَّبِيُّ أَوْلى بِالْمُؤْمِنينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ﴾،[۳۱] همين اشفاق و اشتياق است؛ یعنی خودش را از خودشان بيشتر دوست دارد. اول اين محبت را داده، بعد ولايت را داده است.
جمعبندی
بنابراين چيزي که موجب ميشود آنها دالّ به سوي خدا و داعي الي الله باشند، همان محبت تام است که هم موجب ميشود خودشان مجذوب شوند، هم ديگران را دعوت کنند. برای مثال اگر انسان گنجي کشف کرد، دوست دارد همه اهل راه کشفش کنند: «عَزِيزُ عَلَيَّ أَنْ أَبْكِيَكَ وَ يَخْذُلَكَ الْوَرَى».[۳۲] اگر استاد خوبي پيدا کرد، دوست دارد همه بفهمند و اين گنج را بشناسند. اگر کسي خدا را پيدا کرد و محبت خدا در وجودش آمد، دوست دارد همه اين خدا را بشناسند؛ اصلاً رنج ميبرد که چرا دیگران خدا را نميشناسند: ﴿عَزيزٌ عَلَيْهِ ما عَنِتُّمْ حَريصٌ عَلَيْكُمْ﴾[۳۳] ميخواهد همه را به خدا برساند و همه خدا را درک کنند. ريشه این حالت در اين محبت تام است: «وَ التَّامِّينَ فِي مَحَبَّةِ اللَّهِ».
همين محبت الهي در اولياء خدا موجب شده است که بار بلاء در راه خدا را بکشند و مشتاقانه هم بکشند؛ و همين محبتشان موجب شده هرچه دارند، در راه خدا بدهند و براي اينکه عباد و بندگان خدا را به خدا برسانند، فداکاري کنند: «وَ بَذَلَ مُهْجَتَهُ فِيكَ لِيَسْتَنْقِذَ عِبَادَكَ مِنَ الْجَهَالَةِ وَ حَيْرَةِ الضَّلَالَةِ»[۳۴] خون دلش را در راه خدا داد، براي اينکه دست عباد را بگيرد و از حيرتها و جهالتها بيرون ببرد. درست است که اگر در راه خدا نباشد، دلالتي اتفاق نميافتد، ولي خون دل را در راه خدا داد که دست عباد را بگيرد. وقتی ملائکه براي ياري کردنش آمدند، آنها را پس زد و دست رد به سينهشان زد؛ فرمود: برويد، ما قراري با خداي متعال داريم. دلالت هم يعني همين: «الْأَدِلَّاءِ عَلَى مَرْضَاةِ اللَّهِ».
پاورقیها
۲
. ﴿قُلْ هذِهِ سَبيلي أَدْعُوا إِلَى اللَّهِ عَلى بَصيرَةٍ أَنَا وَ مَنِ اتَّبَعَني وَ سُبْحانَ اللَّهِ وَ ما أَنَا مِنَ الْمُشْرِكين﴾؛ سوره یوسف، آیه۱۰۸.
۳
. عَنْ سَلَّامِ بْنِ الْمُسْتَنِيرِ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ(ع) فِي قَوْلِهِ تَعَالَى ﴿قُلْ هذِهِ سَبِيلِي أَدْعُوا إِلَى اللَّهِ عَلى بَصِيرَةٍ أَنَا وَ مَنِ اتَّبَعَنِي﴾ قَالَ: «ذَاكَ رَسُولُ اللَّهِ(ص) وَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ(ع) وَ الْأَوْصِيَاءُ مِنْ بَعْدِهِمْ(ع)»؛ الکافی، ج۱، ص۴۲۵، ح۶۶.
۴
. عَنْ هِشَامٍ الْجَوَالِيقِيِّ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ(ع) عَنْ قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَ ﴿سُبْحانَ اللَّهِ﴾ مَا يُعْنَى بِهِ قَالَ: «تَنْزِيهُهُ»؛ الکافی، ج۱، ص۱۱۸، ح۱۱.﴾
۵
. طَارِقٌ الْمُحَارِبِيُ: رَأَيْتُ النَّبِيَّ(ص) فِي سُوَيْقَةِ ذِي الْمَجَازِ عَلَيْهِ حُلَّةٌ حَمْرَاءُ وَ هُوَ يَقُولُ: «يَا أَيُّهَا النَّاسُ قُولُوا لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ تُفْلِحُوا وَ أَبُو لَهَبٍ يَتْبَعُهُ وَ يَرْمِيهِ بِالْحِجَارَةِ وَ قَدْ أَدْمَى كَعْبَهُ وَ عُرْقُوبَيْهِ وَ هُوَ يَقُولُ يَا أَيُّهَا النَّاسُ لَا تُطِيعُوهُ فَإِنَّهُ كَذَّابٌ»؛ بحار الأنوار، ج۱۸، ص۲۰۲.
۶
. مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ بْنِ زَيْدِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ(ع) مُنْذُ خَمْسٍ وَ سَبْعِينَ سَنَةً قَالَ: حَدَّثَنَا الرِّضَا عَلِيُّ بْنُ مُوسَى، قَالَ: حَدَّثَنَا أَبِي مُوسَى بْنُ جَعْفَرٍ، قَالَ: حَدَّثَنَا أَبِي جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدٍ، قَالَ: حَدَّثَنِي أَبِي مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيٍّ، عَنْ أَبِيهِ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ، عَنْ أَبِيهِ الْحُسَيْنِ، عَنْ أَبِيهِ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ(ع)، قَالَ: سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ(ص) يَقُولُ: «التَّوْحِيدُ ثَمَنُ الْجَنَّةِ، وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ وَفَاءُ شُكْرِ كُلِّ نِعْمَةٍ، وَ خَشْيَةُ اللَّهِ مِفْتَاحُ كُلِّ حِكْمَةٍ، وَ الْإِخْلَاصُ مِلَاكُ كُلِّ طَاعَةٍ»؛ الأمالی للطوسی، ص۵۶۹، ح۱۱۷۸.
۷
. ﴿يا أَيُّهَا النَّبِيُّ إِنَّا أَرْسَلْناكَ شاهِداً وَ مُبَشِّراً وَ نَذيراً – وَ داعِياً إِلَى اللَّهِ بِإِذْنِهِ وَ سِراجاً مُنيراً﴾؛ سوره احزاب، آیات۴۶-۴۵.
۸
. مِن دُعَاء الإمام الحسین(ع) یوم عرفة: «… إِلَهِي أَمَرْتَ بِالرُّجُوعِ إِلَى الْآثَارِ فَأَرْجِعْنِي إِلَيْكَ بِكِسْوَةِ الْأَنْوَارِ وَ هِدَايَةِ الِاسْتِبْصَارِ حَتَّى أَرْجِعَ إِلَيْكَ مِنْهَا كَمَا دَخَلْتُ إِلَيْكَ مِنْهَا مَصُونَ السِّرِّ عَنِ النَّظَرِ إِلَيْهَا وَ مَرْفُوعَ الْهِمَّةِ عَنِ الِاعْتِمَادِ عَلَيْهَا إِنَّكَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِير»؛ إقبال الأعمال، ج۱، ص۳۴۹، مفاتیح الجنان، دعای عرفه.
۹
. ﴿وَ أَذِّنْ فِي النَّاسِ بِالْحَجِّ يَأْتُوكَ رِجالاً وَ عَلى كُلِّ ضامِرٍ يَأْتينَ مِنْ كُلِّ فَجٍّ عَميق﴾؛ سوره حج، آیه۲۷.
۱۰
. قَالَ علی بن إبراهیم فی تفسیره: «وَ لَمَّا فَرَغَ إِبْرَاهِيمُ مِنْ بِنَاءِ الْبَيْتِ أَمَرَهُ اللَّهُ أَنْ يُؤَذِّنَ فِي النَّاسِ بِالْحَجِّ فَقَالَ: يَا رَبِّ وَ مَا يَبْلُغُ صَوْتِي فَقَالَ اللَّهُ أَذِّنْ عَلَيْكَ الْأَذَانُ وَ عَلَيَّ الْبَلَاغُ وَ ارْتَفَعَ عَلَى الْمَقَامِ وَ هُوَ يَوْمَئِذٍ مُلْصَقٌ بِالْبَيْتِ فَارْتَفَعَ الْمَقَامُ حَتَّى كَانَ أَطْوَلَ مِنَ الْجِبَالِ فَنَادَى وَ أَدْخَلَ إِصْبَعَيْهِ فِي أُذُنَيْهِ وَ أَقْبَلَ بِوَجْهِهِ شَرْقاً وَ غَرْباً يَقُولُ: أَيُّهَا النَّاسُ كُتِبَ عَلَيْكُمُ الْحَجُّ إِلَى الْبَيْتِ الْعَتِيقِ فَأَجِيبُوا رَبَّكُمْ فَأَجَابُوهُ مِنْ تَحْتِ الْبُحُورِ السَّبْعَةِ وَ مِنْ بَيْنِ الْمَشْرِقِ وَ الْمَغْرِبِ إِلَى مُنْقَطَعِ التُّرَابِ مِنْ أَطْرَافِ الْأَرْضِ كُلِّهَا وَ مِنْ أَصْلَابِ الرِّجَالِ وَ أَرْحَامِ النِّسَاءِ بِالتَّلْبِيَةِ: لَبَّيْكَ اللَّهُمَّ لَبَّيْكَ أَ وَ لَا تَرَوْنَهُمْ يَأْتُونَ يُلَبُّونَ فَمَنْ حَجَّ مِنْ يَوْمِئِذٍ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ فَهُمْ مِمَّنِ اسْتَجَابَ لِلَّهِ وَ ذَلِكَ قَوْلُهُ: ﴿فِيهِ آياتٌ بَيِّناتٌ مَقامُ إِبْراهِيمَ﴾ يَعْنِي نِدَاءَ إِبْرَاهِيمَ عَلَى الْمَقَامِ بِالْحَجِّ»؛ تفسیر القمی، ج۲، ص۸۳.
۱۲
. ﴿ثُمَّ اسْتَوى إِلَى السَّماءِ وَ هِيَ دُخانٌ فَقالَ لَها وَ لِلْأَرْضِ ائْتِيا طَوْعاً أَوْ كَرْهاً قالَتا أَتَيْنا طائِعين﴾؛ سوره فصلت، آیه۱۱.
۱۴
. مصباح المتهجد، ج۱، ص۴۰۹، مفاتیح الجنان، زیارت ائمه سرّ من رأی و اعمال سرداب مطهر، دعا برای امام عصر، چهارم.
۱۵
. ﴿إِنَّا أَرْسَلْنا إِلَيْكُمْ رَسُولاً شاهِداً عَلَيْكُمْ كَما أَرْسَلْنا إِلى فِرْعَوْنَ رَسُولاً﴾؛ سوره مزّمل، آیه۱۵.
۱۶
. عَنْ عَبْدِ الْعَزِيزِ بْنِ مُسْلِمٍ قَالَ: كُنَّا مَعَ الرِّضَا(ع) بِمَرْوَ فَاجْتَمَعْنَا فِي الْجَامِعِ يَوْمَ الْجُمُعَةِ فِي بَدْءِ مَقْدَمِنَا فَأَدَارُوا أَمْرَ الْإِمَامَةِ وَ ذَكَرُوا كَثْرَةَ اخْتِلَافِ النَّاسِ فِيهَا فَدَخَلْتُ عَلَى سَيِّدِي(ع) فَأَعْلَمْتُهُ خَوْضَ النَّاسِ فِيهِ فَتَبَسَّمَ(ع) ثُمَّ قَالَ يَا عَبْدَ الْعَزِيز: «… الْإِمَامُ الْأَنِيسُ الرَّفِيقُ وَ الْوَالِدُ الشَّفِيقُ وَ الْأَخُ الشَّقِيقُ وَ الْأُمُّ الْبَرَّةُ بِالْوَلَدِ الصَّغِيرِ وَ مَفْزَعُ الْعِبَادِ فِي الدَّاهِيَةِ النَّآد…»؛ الکافی، ج۱، ص۱۹۸، ح۱.
۱۷
. ﴿يَوْمَ تَرَوْنَها تَذْهَلُ كُلُّ مُرْضِعَةٍ عَمَّا أَرْضَعَتْ وَ تَضَعُ كُلُّ ذاتِ حَمْلٍ حَمْلَها وَ تَرَى النَّاسَ سُكارى وَ ما هُمْ بِسُكارى وَ لكِنَّ عَذابَ اللَّهِ شَديد﴾؛ سوره حج، آیه۲.
۱۸
. احْتِجَاجُ أمیر المؤمنین(ع) عَلَى مُعَاوِيَةَ فِي جَوَابِ كِتَابٍ كَتَبَهُ إِلَيْهِ وَ فِي غَيْرِهِ مِنَ الْمَوَاضِعِ وَ هُوَ مِنْ أَحْسَنِ الْحِجَاجِ وَ أَصْوَبِهِ: «… وَ لَوْ لَا مَا نَهَى اللَّهُ عَنْهُ مِنْ تَزْكِيَةِ الْمَرْءِ نَفْسَهُ لَذَكَرَ ذَاكِرٌ فَضَائِلَ جَمَّةً تَعْرِفُهَا قُلُوبُ الْمُؤْمِنِينَ وَ لَا تَمُجُّهَا آذَانُ السَّامِعِينَ فَدَعْ عَنْكَ مَنْ مَالَتْ بِهِ الرَّمِيَّةُ فَإِنَّا صَنَائِعُ رَبِّنَا وَ النَّاسُ بَعْدُ صَنَائِعُ لَنَا لَمْ يَمْنَعْنَا قَدِيمُ عِزِّنَا وَ عَادِيُّ طَوْلِنَا عَلَى قَوْمِكَ أَنْ خَلَطْنَاكُمْ بِأَنْفُسِنَا فَنَكَحْنَا وَ أَنْكَحْنَا فِعْلَ الْأَكْفَاءِ وَ لَسْتُمْ هُنَاكَ وَ أَنَّى يَكُونُ ذَلِكَ كَذَلِكَ وَ مِنَّا النَّبِيُّ وَ مِنْكُمُ الْمُكَذِّبُ وَ مِنَّا أَسَدُ اللَّهِ وَ مِنْكُمْ أَسَدُ الْأَحْلَافِ وَ مِنَّا سَيِّدَا شَبَابِ أَهْلِ الْجَنَّةِ وَ مِنْكُمْ صِبْيَةُ النَّارِ وَ مِنَّا خَيْرُ نِسَاءِ الْعَالَمِينَ وَ مِنْكُمْ حَمَّالَةُ الْحَطَبِ…»؛ دلائل الصدق لنهج الحق، ج۶، ص۲۹۴، نهج البلاغة، نامه۲۸، ص۳۸۵، با اختلاف در تعبیر.
۱۹
. عَنِ الْمُفَضَّلِ بْنِ عُمَرَ قَالَ: «… فَقَالَ يَا مُفَضَّلُ أَ مَا عَلِمْتَ أَنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى بَعَثَ رَسُولَ اللَّهِ(ص) وَ هُوَ رُوحٌ إِلَى الْأَنْبِيَاءِ(ع) وَ هُمْ أَرْوَاحٌ قَبْلَ خَلْقِ الْخَلْقِ بِأَلْفَيْ عَامٍ فَقُلْتُ بَلَى قَالَ أَ مَا عَلِمْتَ أَنَّهُ دَعَاهُمْ إِلَى تَوْحِيدِ اللَّهِ وَ طَاعَتِهِ وَ اتِّبَاعِ أَمْرِهِ وَ وَعَدَهُمُ الْجَنَّةَ عَلَى ذَلِكَ وَ أَوْعَدَ مَنْ خَالَفَ مَا أَجَابُوا إِلَيْهِ وَ أَنْكَرَهُ النَّارَ…»؛ علل الشرائع، ج۱، ص۱۶۱، ح۱.
۲۰
. ﴿صِراطِ اللَّهِ الَّذي لَهُ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ أَلا إِلَى اللَّهِ تَصيرُ الْأُمُور﴾؛ سوری شوری، آیه۵۳.
۲۱
. ﴿يُسَبِّحُ لِلَّهِ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ الْمَلِكِ الْقُدُّوسِ الْعَزيزِ الْحَكيم﴾؛ سوره جمعه، آیه۱.
۲۳
. ﴿يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا اسْتَجيبُوا لِلَّهِ وَ لِلرَّسُولِ إِذا دَعاكُمْ لِما يُحْييكُمْ وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ يَحُولُ بَيْنَ الْمَرْءِ وَ قَلْبِهِ وَ أَنَّهُ إِلَيْهِ تُحْشَرُون﴾؛ سوره انفال، آیه۲۴.
۲۶
. زیارة لأمیر المؤمنین(ع): «السَّلَامُ عَلَيْكَ يَا حَافِظَ سِرِّ اللَّهِ، وَ مُمْضِيَ حُكْمِ اللَّهِ، وَ مُجَلِّيَ إِرَادَةِ اللَّهِ، وَ مَوْضِعَ مَشِيَّةِ اللَّهِ…»؛ المزار الکبیر لإبن المشهدی، ص۳۲.
۲۷
. ﴿وَعَدَ اللَّهُ الْمُؤْمِنينَ وَ الْمُؤْمِناتِ جَنَّاتٍ تَجْري مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ خالِدينَ فيها وَ مَساكِنَ طَيِّبَةً في جَنَّاتِ عَدْنٍ وَ رِضْوانٌ مِنَ اللَّهِ أَكْبَرُ ذلِكَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظيم﴾؛ سوره توبه، آیه۷۲.
۲۹
. روی العلامة المجلسی مرسلاً فی البحار: قال الله سبحانه: «كُنتُ كَنزَاً مَخفِيّاً فَأَحبَبتُ أَن أعرَف فَخَلَقتُ الخَلقَ لِكَي أعرِف»؛ بحار الأنوار، ج۸۴، ص۱۹۹، ذیل ح۶.
۳۰
. عَلِيُّ بْنُ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ فَضَّالٍ عَنْ أَبِيهِ قَالَ: سَأَلْتُ الرِّضَا أَبَا الْحَسَنِ(ع) فَقُلْتُ لَهُ لِمَ كُنِّيَ النَّبِيُّ(ص) بِأَبِي الْقَاسِمِ فَقَالَ: «لِأَنَّهُ كَانَ لَهُ ابْنٌ يُقَالُ لَهُ قَاسِمٌ فَكُنِّيَ بِهِ قَالَ فَقُلْتُ لَهُ يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ فَهَلْ تَرَانِي أَهْلًا لِلزِّيَادَةِ فَقَالَ نَعَمْ أَ مَا عَلِمْتَ أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ(ص) قَالَ أَنَا وَ عَلِيٌ أَبَوَا هَذِهِ الْأُمَّةِ قُلْتُ بَلَى قَالَ أَ مَا عَلِمْتَ أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ(ص) أَبٌ لِجَمِيعِ أُمَّتِهِ وَ عَلِيٌّ(ع) فِيهِمْ بِمَنْزِلَتِهِ قُلْتُ بَلَى قَالَ أَ مَا عَلِمْتَ أَنَّ عَلِيّاً قَاسِمُ الْجَنَّةِ وَ النَّارِ قُلْتُ بَلَى قَالَ فَقِيلَ لَهُ أَبُو الْقَاسِمِ لِأَنَّهُ أَبُو قَاسِمِ الْجَنَّةِ وَ النَّارِ فَقُلْتُ لَهُ وَ مَا مَعْنَى ذَلِكَ فَقَالَ إِنَّ شَفَقَةَ النَّبِيِّ(ص) عَلَى أُمَّتِهِ شَفَقَةُ الْآبَاءِ عَلَى الْأَوْلَادِ وَ أَفْضَلِ أُمَّتِهِ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ(ع) وَ مِنْ بَعْدِهِ شَفَقَةُ عَلِيٍّ(ع) عَلَيْهِمْ كَشَفَقَتِهِ(ص) لِأَنَّهُ وَصِيُّهُ وَ خَلِيفَتُهُ وَ الْإِمَامُ بَعْدَهُ فَقَالَ فَلِذَلِكَ قَالَ(ص) أَنَا وَ عَلِيٌ أَبَوَا هَذِهِ الْأُمَّةِ وَ صَعِدَ النَّبِيُّ(ص) الْمِنْبَرَ فَقَالَ مَنْ تَرَكَ دَيْناً أَوْ ضَيَاعاً فَعَلَيَّ وَ إِلَيَّ وَ مَنْ تَرَكَ مَالًا فَلِوَرَثَتِهِ فَصَارَ بِذَلِكَ أَوْلَى بِهِمْ مِنْ آبَائِهِمْ وَ أُمَّهَاتِهِمْ وَ صَارَ أَوْلَى بِهِمْ مِنْهُمْ بِأَنْفُسِهِمْ وَ كَذَلِكَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ(ع) بَعْدَهُ جَرَى ذَلِكَ لَهُ مِثْلُ مَا جَرَى لِرَسُولِ اللَّهِ(ص)؛ معانی الأخبار، ص۵۲، ح۳.
۳۱
. ﴿النَّبِيُّ أَوْلى بِالْمُؤْمِنينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ وَ أَزْواجُهُ أُمَّهاتُهُمْ وَ أُولُوا الْأَرْحامِ بَعْضُهُمْ أَوْلى بِبَعْضٍ في كِتابِ اللَّهِ مِنَ الْمُؤْمِنينَ وَ الْمُهاجِرينَ إِلاَّ أَنْ تَفْعَلُوا إِلى أَوْلِيائِكُمْ مَعْرُوفاً كانَ ذلِكَ فِي الْكِتابِ مَسْطُوراً﴾؛ سوره احزاب، آیه۶.
۳۳
. ﴿لَقَدْ جاءَكُمْ رَسُولٌ مِنْ أَنْفُسِكُمْ عَزيزٌ عَلَيْهِ ما عَنِتُّمْ حَريصٌ عَلَيْكُمْ بِالْمُؤْمِنينَ رَؤُفٌ رَحيم﴾؛ سوره توبه، آیه۱۲۸.
۳۴
. عَنْ صَفْوَانَ بْنِ مِهْرَانَ الْجَمَّالِ قَالَ: قَالَ لِي مَوْلَايَ الصَّادِقُ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَيْهِ فِي زِيَارَةِ الْأَرْبَعِينَ: «… فَأَعْذَرَ فِي الدُّعَاءِ وَ مَنَحَ النُّصْحَ وَ بَذَلَ مُهْجَتَهُ فِيكَ لِيَسْتَنْقِذَ عِبَادَكَ مِنَ الْجَهَالَةِ وَ حَيْرَةِ الضَّلَالَةِ…»؛ تهذیب الأحکام، ج۶، ص۱۱۳، ح۱۷، مفاتیح الجنان، باب سوم، فصل ششم، زیارت اربعین.