اهلبیت(ع)، مبدأ و منتهای معرفتالله
«السَّلامُ عَلَى مَحَالِّ مَعْرِفَةِ اللَّه»
[۱]«السَّلَامُ عَلَى مَحَالِّ مَعْرِفَةِ اللَّهِ وَ مَسَاكِنِ بَرَكَةِ اللَّهِ»
در اين فراز از زيارت جامعه کبيره، اوصافي براي حضرات معصومين(ع) بيان شده است. يکي از اين اوصاف اين است که اين ائمه هدات معصومين(ع)، «مَحَلِّ مَعْرِفَةِ اللَّهِ» يا «مَحَالِّ مَعْرِفَةِ اللَّهِ» هستند؛ که هر دو تعبير در نُسَخ آمده است. معناي اين محل معرفت بودن چيست؟
«محل» از نظر لغوي یعنی مکاني که چيزي در او حلول ميکند و قرار ميگيرد و نزول پيدا ميکند. ائمه هدات معصومين(ع) محلی هستند که معرفت الهي در آنجا نزول و حلول کرده است.
اما اين «معرفت» چيست؟ وقتی معرفت را در لغت معنا ميکنند، ميگويند: درکُ شيءٍ.[۲] اگر انسان چيزي را ادراک کند، طوري که آن را خوب تمييز دهد و آن را با خصوصيات درک کند، نه يک ادراک مبهم و کلي، از او تعبير به معرفت ميشود. پس معرفت یعنی ادراکي که توأم با تمييز و درک خصوصيات شيء است.
۱. تأملی در حقیقت «معرفت الله»
اين معرفت و شناخت در باب خداي متعال، درجاتي دارد که شايد به بعضی از آنها اصلاً معرفت گفته نشود. مثال معروفي را از مرحوم خواجه نصير طوسي، اين حکيم بزرگوار نقل کردهاند که میگوید: ادراک انسان نسبت به يک شيء، مراتبي دارد. نسبت به خداي متعال هم درک و شناخت و معرفتي که حاصل ميشود، مراتبي دارد. مثلاً يک وقت انسان وصف کلياي از آتش ميشنود که ميگويند: چيزي است که ميسوزاند و نابود ميکند. اين يک مرتبه است. مرتبه دوم اين است که آثار آن شيء را ملاحظه کند؛ مثلاً دود را ميبيند و ميفهمد که آتشي هست. مرتبه سوم اين است که خودِ آتش را مشاهده ميکند. مرتبه چهارم اين است که در آتش قرار ميگيرد و ميسوزد؛ یعنی ـ به قول ايشان ـ به مرتبة حق اليقين ميرسد.[۳]
درجات معرفت خدای متعال
در باب خداي متعال هم اين گونه گفتهاند که يک موقع انسان ميفهمد خدا هست؛ يک موقع با استدلال و برهان و از آثار به خداي متعال پي ميبرد. اما يک موقع به منزلتي ميرسد که حجابها برداشته ميشود. يک موقع هم اصلاً چيزي براي خودش باقي نميماند.
گفتهاند ايمان مؤمنين مثل همین مرتبه سوم است. مؤمن وقتي به مرتبه يقين و ايمان ميرسد، با کمک يقينِ خودش يک نوع ادراک و شهود برايش پيدا ميشود. لذا وقتی از اميرالمؤمنين(ع) سؤال شد که آيا پروردگار خودت را ديدهاي؟ فرمودند: «مَا كُنْتُ أَعْبُدُ رَبّاً لَمْ أَرَهُ»[۴] من خدايي را که نبينم، عبادت نميکنم. منتهي بعد حضرت توضيح دادند: «لَمْ تَرَهُ الْعُيُونُ بِمُشَاهَدَةِ الْأَبْصَارِ»؛ اين طور نيست چشمي بتواند خدا را ببيند، نه در دنيا نه در آخرت.
خداي متعال با چشم سر رؤيت نميشود. فرقي هم بين دنيا و آخرت نيست. اينکه بعضي از فِرَق گفتهاند خدا را در آخرت با چشم سر ميشود ببيني، چيزي است که ائمه(ع) به شدت آن را نفي کردهاند. ولي يک نوع رؤيت و ديدن ديگري هست که از اين سنخ ديدن نيست. اين ديدن در مورد اجرام مادي ممکن است؛ یعنی جرمهايي که خصلت و خصوصيت مادي دارند. اما در باب خداي متعال، اين نوع رؤيت ممکن نيست. ولي رؤيت ديگري ممکن است که «وَ لَكِنْ رَأَتْهُ الْقُلُوبُ بِحَقَائِقِ الْإِيمَانِ». اگر کسي به حقيقت ايمان راه پيدا کرد، مرتبهاي از رؤيت و ادراک و معرفت خداي متعال اتفاق ميافتد که در آنجا خداي متعال را ميبيند. البته خود اين هم درجاتي دارد. يک نوع معرفت و احساس حضور و درکي از خداي متعال است که غير از استدلال و برهان و انواع اين درکها است. البته معلوم است که رؤيت حسي هم نيست؛ ولي يک نوع ادراک حضوري است.
بعد هم ممکن است مراتب بالاتري پيدا شود که کسي در محبت خدا گداخته ميشود و چيزي براي او جز محبت خدا در وجودش باقي نميماند. آن در يک مرتبه ديگري از معرفت است که گاهی از آن تعبير به فناء ميکنند.
عدم امکان معرفت تام به مقام غیب ذات ربوبی
ولي بايد توجه داشت هر معرفتي که براي ما اتفاق بيفتد، يعني حتي اگر کسي از مرتبه استدلال و برهان و يقين برهاني بالاتر برود و به مرحله ايمان برسد؛ بعد هم از مرحله ايمان بالاتر برود و انوار يقين در قلبش تحقق پيدا کند؛ یعنی همه مراحل معرفت را هم که طي کند، باز هم اين معرفت، معرفت به مقام کُنه ذات و غيب ذات نيست. آن مقام معرفت، دست نيافتني است. کما اينکه در روايات ـ مانند توحيد صدوق و غير آن ـ مکرّر انسان را منع ميکنند که در باب ذات حتّی تأمل و فکر کند.[۵] حضرت فرمودند: اگر در باب ذات تأمل و فکر کنيد، به سرگرداني و حيرت مبتلا ميشويد.[۶] چون راهي به آن مقام غيب ذات وجود ندارد.
معرفت خدا از طریق آیات
آنچه که براي ما حاصل ميشود، معرفت در آيات است، نه معرفت به مقام غيب ذات. منتهي معرفت در آيات، دو جور است: گاهي معرفت استدلالي است؛ مثل کسي که دود را ميبيند و استدلال ميکند که حتماً آتشي وجود دارد. یا مثلاً از پنجره روشني هوا را ميبيند و استدلال ميکند که خورشيد طلوع کرده است. این استدلال است. اما يک موقع اين گونه نيست که مثلاً زمين و آسمان ميبيند و استدلال ميکند که اين زمين و آسمان خالقي دارد، پس خالقي هست. بلکه به مرتبه ايمان ميرسد، حجابها از او برداشته ميشود و کمکم صمديت خداي متعال را در عالم و فقر عالم را به خدا ميبيند. یعنی وقتي به عالم نگاه ميکند، ميبيند عالم هيچ چیز از خودش ندارد و هرچه هست خدا است.
اگر گفتهاند انسان به توحيد افعالي ميرسد و به مرتبهاي ميرسد که ميفهمد «لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ الْعَلِيِّ الْعَظِيمِ» و مشاهده ميکند که هر حول و قوهاي در عالم هست به فاعليت خداي متعال برميگردد و او است که دارد عالم را اداره ميکند، کسي که به اينجا رسيد، ديگر زبانش با زبان بقيه فرق ميکند. ديگر نميگويد آتش سوزاند و آب چنين کرد و آسمان چنان کرد و زمين این طور کرد. بلکه ادبياتش فرق ميکند؛ هرچه ميگويد، صحبت از فعل خدا است.
کما اينکه در قرآن هم ميبينيد تعابير همین گونه است: ﴿وَ أَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً فَأَخْرَجَ بِهِ مِنَ الثَّمَراتِ رِزْقاً لَكُمْ﴾؛[۷] ما باران را نازل کرديم، ﴿وَ أَرْسَلْنَا الرِّياحَ لَواقِحَ﴾[۸] ما بادها را فرستاديم و ارسال کرديم. کسي که در اين مقام است، ميبيند و مشاهده ميکند که اين آثار از خود اين موجودات نيست؛ بلکه همهاش به خداي متعال برميگردد.
اگر مرتبه بالاتر معرفت برايش اتفاق افتاد، نه فقط آثار مخلوقات را به آنها نسبت نميدهد و متوجه است که مبدأ آثار، حضرت حق است و صُنع حق و فاعليت خداي متعال را در همه تأثير و تأثرهاي عالم ميبيند، بلکه بالاتر، هر صفت کمالي که ميبيند، مثل علم، حيات، قدرت و جمال، همه اينها را جلال و جمال و قدرت خداي متعال ميبيند. یعنی اسماء الهي را در عالم مشاهده ميکند. به مرتبه ظهورِ «لا إِلهَ إِلاَّ اللَّهُ» ميرسد. اين حقيقت براي قلب او متجلي و آشکار و روشن ميشود و با نورانيت ايمان، «لا إِلهَ إِلاَّ اللَّهُ» را در عالم مشاهده ميکند. مشاهده ميکند که ﴿وَ هُوَ الَّذي فِي السَّماءِ إِلهٌ وَ فِي الْأَرْضِ إِلهٌ﴾.[۹] البته هیچکدام اينها مشاهده ذات نيست؛ چون به مقام غيب ذات، راهي وجود ندارد. بلکه اسماء حسناي خداي متعال، یعنی الوهيت خداي متعال را که همان همه اسماء حسني و مرتبة ـ به اصطلاح ـ جمع همه اسماء است، مشاهده ميکند.
بنابراين کسي که به مرتبه نورانيت ايمان و نورانيت يقين ميرسد، در مرتبه نورانيت يقين، از بند استدلال و برهان و… رها ميشود. با نور يقين، حول و قوه خداي متعال و اسماء الهي را در عالم ميبيند. ميفهمد هرچه کمال و جمال هست، از او است. بلکه کمال و جمالي که مشاهده ميکند، کمال و جمال الهي و اسماء الهي است. البته بايد توجه داشت همان طور که فرمودهاند، اين اسماء الهي همهشان مخلوق هستند.[۱۰]
اگر کسي به اين مقام معرفت ميرسد و حول و قوه الهي و اسماء الهي را در عالم ميبيند، اين مقام غيب ذات نيست. حتي به اين درجه ايمان هم که ميرسد که ديگر زمين و آسمان و خورشيد و ماه و دوست و باران و… را نميبيند باز هم به مقام غیب ذات نرسیده است. نه اينکه وقتي نگاه ميکند، اين اجرام را نميبيند؛ کسي که در مقام ايمان است، همينها را ميبيند، اما در عين اينکه ميبيند، در خودِ اينها حول و قوه خداي متعال و حيات و قدرت و عزت و حکمت خداي متعال را ميبيند، نه زمين و آسمان و ماه و خورشيد را. اين کسي است که نور ايمان در قلبش وارد شده است و بلکه بالاتر، نور يقين به او عنايت شده است. با اين نورانيت، هرچه در عالم ميبيند، آيات خدا و اسماء و صفات الهي است. یعنی اسماء و صفات را ميبيند.
کسي که به حقيقت ايمان ميرسد و به هر چيزي نگاه ميکند، حول و قوه الهي را ميبيند، در مقام «بِسْمِ اللَّهِ» است؛[۱۱] از او ميخواهد و از غير او نميخواهد؛ به او تکيه ميکند و به غير او تکيه نميکند.
ولي باز بايد عنايت داشت که همه اينها مخلوق هستند و آنچه ميبيند، مخلوق است. ولي گاهی مخلوق، براي انسان حجاب است، اما گاهی حجاب نيست. اگر حجاب شد، انسانْ مخلوق را که ميبيند، ميگويد: خالق کجا است؟! اینجا که همهاش مخلوق است! اما اگر حجاب نشد، ميگويد: مخلوق کجا است؟! چون هرچه نگاه ميکند، در آينه مخلوق، خالق را ميبيند. آن وقت بايد توجه داشت آنچه که ميبيند، مخلوق است؛ ولي وقتی با نور ايمان، مخلوق را نگاه ميکند، حجاب کنار ميرود و در مخلوق، اسماء و صفات الهي را ميبيند و حول و قوه خداي متعال را مشاهده ميکند.
اگر ميگوييم با دیدن مخلوق، حول و قوه ميبيند، باید توجه داشت که اگر اين مخلوق، آينه و آيه نبود و او را به خالق عبور نميداد، باز در مخلوق ميماند و نميتوانست خالق را عبادت کند. سجده، در مقابل اسماء نيست.[۱۲] درست است ما وقتي به معرفت ميرسيم، به مقام غيب راه پيدا نميکنيم؛ چون آنجا کسي نميتواند احاطه پيدا کند. ما مخلوق هستيم و او خالق؛ چه وقت مخلوق ميتواند به خالق احاطه پيدا کند؟! ما در آينه مخلوقات خداي متعال، خدا را ميبينيم. ولي ديدن در آينه مخلوقات، معنايش اين نيست که مخلوقات حجاب هستند. بلکه حجاب برداشته ميشود و گویا انسان در اين آينه خدا را ميبيند. بدون آيه، احدی خدا را نميبيند.
البته حساب چهارده معصوم(ع) جدا است؛ آنها معرفتي نسبت به خداي متعال دارند که براي ما توصيفکردني نيست. هماني است که در روايات فرمود: بين حجت و خدا حجاب نيست.[۱۳] ولي در مورد غير چهارده معصوم(ع) اگر کسي به مرتبه انوار ايمان و يقين رسيد، حتي اگر به مرتبه حق اليقين رسيد، وقتي آيات خدا و مخلوقات الهي را ميبيند، این مخلوقات برايش حجاب نيستند؛ چون در آينه مخلوقات، خدا را ميبيند؛ با نور ايمان، باطن مخلوقات را که اسماء و صفات الهي است، ميبيند. اين اسماء و صفات الهي هم مخلوق هستند. ولي اگر کسي عالم را این گونه ديد، در آينه عالم، خدا را مشاهده ميکند.
اگر کسي عالم را ديد، ولی اسماء و صفات الهي و حول و قوه خدا را در عالم نديد، حجاب ميبيند؛ خدا را نميبيند. اين هماني است که دنبال خدا ميگردد! در روز روشن يک شمع به دست گرفته، دنبال خورشيد ميگردد و این گونه ميخواهد خدا را پيدا کند! اين آدم هيچ وقت به خدا نميرسد. زمين و آسمان ميبيند و ميخواهد با زمين و آسمان به خدا برسد. حداکثر يک استدلال ميکند؛ ولی اين استدلال هم برایش آرامش و يقين و نميآورد. چون هیچ کس با استدلال به آرامش نرسيده است. اگر نور ايمان و يقين آمد، انسان به اطمينان و آرامش ميرسد.
يقين است که نگاه انسان را به عالم عوض ميکند. با اين نور، ديگر ماه و خورشيد را نميبيند؛ بلکه ميگويد اصلاً ماه کجا است؟! خورشيد کجا است؟! هرچه هست، اسماء او است. کسي که به اين مرحله رسيد، اسماء الهي را ميبيند. ديدن اسماء هم يعني همين؛ چون اسم، آيه است.
تا کسي به اينجا نرسيده که در عالم، اسماء خدا را ببيند، به معرفت خدا نميرسد؛ بلکه فقط زمين و آسمان را ميبيند. به اينجا که رسيد، اسماء را ميبيند که آينه هستند. البته باز هم مقام غيب را مشاهده نکرده، ولي آيههاي خدا را ديده است. تا قبل از اين، مشاهده آيهاي نيست، حجاب است. ولي به اينجا که رسيد، آيات خدا را ميبيند: ﴿سَنُريهِمْ آياتِنا﴾.[۱۴] هم در درون خودش و هم در بيرون خودش، هرچه نگاه ميکند، آيه ميبيند؛ ﴿حَتَّى يَتَبَيَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ﴾ به اينجا که رسيد، ميفهمد هرچه هست او است. اگر آيه ديد و به مرحله مشاهده آيات رسيد که مرحله نور ايمان و يقين است، ميفهمد که ﴿أَنَّهُ الْحَقُّ﴾. اين معرفتي است که براي ما حاصل ميشود.
انسان وقتي نگاهش به عالم، نگاه آيهاي ميشود و به مرتبه ايمان و يقين ميرسد، یعنی دیگر آيه ميبيند و نه زمين و آسمان، او جور ديگري به عالم نگاه ميکند و در آينه، خداي متعال را ميبيند. اين آدم ديگر استدلالي نيست که بخواهد استدلال کند و خدا را بشناسد. شايد معناي «اعْرِفُوا اللَّهَ بِاللَّهِ»[۱۵] همين باشد؛ خدا را با خدا بشناسيد، البته باز هم نه اينکه به مقام غيب ذات خدا راه پيدا کنيد.
يعني يک موقع انسان در حجاب است: «بيدلي در همه احوال خدا با او بود / او نميديدش و از دور خدايا ميکرد». ميگويد: اين خدا کجا است؟! او به مقام معرفت نميرسد؛ چون ميخواهد زمين و آسمان را ببيند و با آنها خدا را بشناسد. مگر زمين، خدا را به آدم ميشناساند؟! خداي متعال را فقط با اسماء و صفات خودش ميشود بشناسي.
اما اگر به جايي رسيد که اين حجاب برداشته شد و به نور ايمان رسيد، ديگر افعال الهي و حول و قوه خدا و اسماء و صفات را در عالم ميبيند؛ نه اينکه امري غير خدا ببیند و بخواهد با او بر خدا استدلال کند. او اسماء و صفات را میبیند که آيه هستند و آيه، آينه است. شايد معناي «اعْرِفُوا اللَّهَ بِاللَّهِ» همین است.
آيه، نه خدا است، نه غير خدا است؛ آية او است. با چيزي که او را غير خدا ميبينيد، نميشود به خدا برسيد. او غير است؛ چه راهي براي شما باز ميکند؟! تا در اين مرحله هستيد، معرفتي حاصل نميشود. معرفت از آنجايي حاصل ميشود که انسان غير را نميبيند، گرچه خدا را هم نميتواند ببيند. بلکه آيات خدا را ميبيند. معناي آيه همين است که دارد به آينه نگاه ميکند و در آينه، جمال و جلال او را ميبيند. شايد معناي «اعْرِفُوا اللَّهَ بِاللَّهِ» باشد. البته بالاتر از اين را هم گفتهاند.
۲. معنای اول «مَحَالِّ مَعْرِفَةِ اللَّهِ»: امام، منتها و غایت معرفت خداوند
خب آدم وقتي ميخواهد خداي متعال را در آياتش ببيند، به هر ميزاني که اين آيه گنجايش دارد، خدا را ميبيند. تا محجوب است که عرض کردم اصلاً خدا نميبيند، موانع را ميبيند. وقتي حجاب برداشته شد، نور ايمان آمد، نور يقين آمد، آيات خدا را ميبيند. ديدن آيه يعني ديدن خدا، يعني مشاهده جلال و جمال خداي متعال. اين آيات را که مشاهده ميکند، تدريجاً نور يقين که افزايش پيدا ميکند، نور ايمان که افزايش پيدا ميکند، آيههايي را به او نشان ميدهند که آن آيهها کاملتر هستند، جامعتر هستند، اسماء و صفات الهي درآنها بيشترْ منعکس هست و حضور دارد. فرد را ميبرند و عالم ملکوت را نشانش ميدهند. عالم ملکوت هم باز ملائکه نميبيند، آيه ميبيند. ميبيند ملائکه دارند کار ميکنند؛ ولي وقتي ملائکه را ميبيند، باز ملائکه نميبيند. اگر کسي ملائکه هم ببيند، باز برايش حجاب هستند. آيات خدا را ميبيند، اسماء و صفات الهي را ميبيند. تا جايي که برسد به آنجايي که آن اسم اعظم الهي را ببيند؛ هرچه که هست، من نميخواهم او را باز بکنم. ميرسد به اسماء الهي، ميرسد به آن اسم اعظم که همه اسماء الهي در او مندرج هستند. آن جامعترين اسم، کاملترين اسم که او هم مخلوق است هآ! خالق باز نيست. فرمود: در عالم، غير خالق و مخلوق، هيچي ديگر نيست؛ يا خالق است يا مخلوق[۱۶]. او هم مخلوق است.
ولي ديگر اين بار به مرتبهاي از نورانيت يقين و نورانيت اطمينان و معرفت ميرسد که آن اعظم آيات را ميبيند و اين اعظم آيات هم باز حجاب عرض کردم نيست، آيه است. آن اعظم آيات را وقتي ميبيند؛ کسي به اينجا رسيد، ميبيند همه عالم با آن اسم، با آن آيه پر شده. باطن عالم را ميبيند، ظاهر عالم را ميبيند، خودش را، درونش را ميبيند، بيرون را ميبيند، ميبيند آن اسم الهي است که همه عالم را پر کرده. همه اسماء ديگر هم با آن اسم پر شدند. همه زمين و آسمان و سماوات و ملکوت و بالاتر از ملکوت، با آن اسم الهي پوشانده شده است. هر کجا نگاه ميکند، به تعبيري حالا اميرالمؤمنين(ع) را ميبيند، ميبيند او دارد کار ميکند؛ عرش ميرود، فرش ميرود، بالا ميرود. آن وقت اگر به اينجا رسيد، در اين اسم اعظم الهي، خدا را مشاهده ميکند. اين، مقام معرفتُ الله است.
شايد یک معناي «مَحَالِّ مَعْرِفَةِ اللَّهِ» همين است. يعني هر مخلوقي به معرفت خدا ميرسد، از طريق معرفت به شما است «مَنْ عَرَفَکُمْ فَقَدْ عَرَفَ اللَّهَ»[۱۷]. اين يک معنايي است که براي «مَحَالِّ مَعْرِفَةِ اللَّهِ» گفتند. يعني ائمه هدات معصومين(ع) هستند که معرفت خداي متعال از طريق آنها واقع ميشود. هيچ کسي به معرفت نميرسد الا از طريق آنها.
۳. معنای دوم «مَحَالِّ مَعْرِفَةِ اللَّهِ»: امام، مبدأ معرفت خداوند
کما اينکه معناي ديگرش هم اين است که آن کساني هم که به مقام معرفت به حقيقت نورانيت معصوم(ع) و کنه نورانيت معصوم(ع) پيدا نميکنند و خداي متعال را با ساير انوار معرفت در درجات پايينتر ميشناسند، اين انوار معرفتي هم که به قلب مؤمن عنايت ميشود، از آنها است. يک معناي ديگر معرفت هم اين است.
حالا عنايت کنيد که بالاخره ما وقتي ميخواهيم به معرفت برسيم، خداي متعال را در آياتش ببينيم، در زمين و آسمان و چرخش ماه و خورشيد و ريزش باران و رويش گياه ببينيم، ميخواهيم خداي متعال را در ملکوت مشاهده بکنيم، ميخواهيم خداي متعال را در بالاتر از ملکوت و در انوار معصومين(ع) مشاهده بکنيم؛ همه اينها، اين معرفتها، يک نورانيتي است، يک يقيني است، يک ايماني است که به ما عطا ميشود ديگر.
يک مسئله اين است که آدم وقتي به معرفت ميرسد، خداي متعال را در آياتش ميبيند. عالَم براي او آينه ميشوند، کمکم آينههاي جامعتر و کاملتر براي او مشهود ميشوند. خدا را در آيات ميبيند.
مسئله ديگر اين است که آن ديدن، آن معرفت، نور يقيني است، نور ايماني است، نور معرفتي است که به قلب مؤمن داده ميشود که حالا با اين معرفت، خدا را در آياتش ميبيند، مشاهده ميکند خداي متعال را. اين معرفتي که داده ميشود، اصل معرفت، هماني است که به قلب نبي اکرم(ص) عنايت شده. که حالا آنها چه معرفتي دارند، عرض کردم از افق درک ما بيرون است. براي ما معرفتي بالاتر از اين ممکن نيست. براي نه ما؛ ما که ميگويم، يعني شيعيان کامل، يعني انبياء(ع)، معرفتي بالاتر از اين ممکن نيست که خدا را ببينند با نور ايمان و يقين در آياتش، منتهي در اعظم و اکبر آياتش.
براي معصومين(ع) آن معرفت چيست، از طور فهم ما بيرون است. ولي هر کسي به معرفت ميرسد و خدا را ميبيند، آيات خدا را ميبيند، اين آدم به نور معرفت و يقين رسيده. آن نور معرفت که با آن نور معرفت، خدا شناخته ميشود؛ آن نور معرفت، حقيقتش، تمامش، کمالش به اين وجودهاي مقدس عنايت شده است. ديگران چي؟ ديگران هر نوري از معرفت خدا که در قلبشان ميتابد، هر نوري از محبت خدا، يقين بالله که در قلبشان واقع ميشود، اين نور، نازله همان معرفتي است که خداي متعال به معصومين(ع) داده است.
آن معرفت است که بايد در قلبي بتابد، تنزل پيدا کند تا انسان به نور ايمان برسد. حالا اگر به نور ايمان و يقين رسيد و درجات يقين را طي کرد و به عين اليقين و حق اليقين رسيد، آن وقت ـ ميتواند… ـ حقيقتا ديگر خودي نميبيند، همه وجودش پر ميشود از نور ايمان و يقين؛ با همه وجود، خدا را مشاهده ميکند در آياتش.
عبور از حجابهای ظلمانی با تابش نور یقین
عنايت داشته باشيد، علت اينکه انسان ماه و خورشيد و زمين و خودش را ميبيند و خيال ميکند خودش دارد کار ميکند و زمين و آسمان دارند کار ميکنند، اين است که هنوز نور يقين و ايمان در درونش نيامده و هنوز مشرک است. تا وقتی که انسان هنوز در درون خودش است و از خودش عبور نکرده، وقتي از مسير خودش به عالم نگاه ميکند؛ هنوز خودش هست و با خودش عالم را ميبيند، در درونش شرک هست. اين انسان تا وقتی که با خودش عالم را ميبيند، حتماً بتپرست است. من وقتي اول خودم را ميبينم، بعد با خودم به عالم نگاه ميکنم، حتماً در عالم، زمين و آسمان ميبينم؛ خدا نميبينم.
ما بايد در عالم، یعنی در آفاق و انفس، در درون و بيرون، آيات خدا را ببينيم: ﴿سَنُريهِمْ آياتِنا فِي الْآفاقِ وَ في أَنْفُسِهِمْ﴾[۱۸] و در آيات، خدا را مشاهده کنيم و اسماء الهي و جمال و جلال خدا را ببينيم. اما اين وقتي ممکن ميشود که ما به نور ايمان و نور يقين برسيم. يعني وقتي ممکن ميشود که ما از ظلمت نفس بیرون بياييم.
تا چراغي در درون انسان روشن نشده باشد، نميتواند ببيند. تا وقتي اسير خودش است و خودي در درونش هست و میخواهد با خودش عالم را ببيند، هنوز از ظلمت نفس بیرون نیامده است. وقتي اول خودت را ميبيني، ديگر جايي براي ديدن آيات خدا نگذاشتهاي. وقتی خودت حجاب خودت شدي، همه عالم هم حجاب ميشود. آن وقت، وقتي انسان به زمين و آسمان نگاه ميکند، زمين و آسمان را ميبيند. ميگويد خدا کجا است؟! اينکه ماه است، اين زمين است، اين هم که من هستم. خیال میکنی جايي که تو هستي، خدا نيست؟! اين ميشود؟! اگر خدا نيست، تو کجا هستي و از کجا آمدهاي؟!
وقتي انسان به جايي ميرسد که در عالمْ حجاب نميبيند، نور ايمان ميآيد و تدريجاً حجاب شرک و نفسانيت و خودپرستي و بتپرستي برداشته ميشود. یعنی اول به جايي میرسد که خودش با نور ايمان و يقين محو و ذوب میشود؛ اين نور ميآيد و خودش را ذوب ميکند. کسي که به اين مقام ميرسد که خودش ذوب ميشود و هيچ چيزي از خودش باقي نميماند، آن وقت فقط خدا را در عالم ميبيند؛ فقط اسماء و صفات الهي را ميبيند.
پس معرفت يعني ايمان، يعني يقين. وقتي نور يقين ميآيد، دو اتفاق ميافتد. اتفاق اول اين است که خود آدم ديگر برچيده ميشود. چون تا انسان خودش هست، يقين و ايمان نيست. به ميزاني انسان مشرک است که هنوز خودش هست. اينکه بزرگان ميگويند «بت اصلي، بت نفس است» يعني همين. انسان به ميزاني که خوديت و اِنّيّت و نفسانيت دارد، به همان میزان کبرياي الهي را درک نکرده و براي خودش هنوز مملکتي قائل است. وقتي اين انسان با خودش وارد عالم ميشود، هرچه ميبيند، در و ديوار است.
به ميزاني که نور يقين و ايمان ميآيد و ميفهمد او هست و خودش نيست، به همان ميزان، وقتي به عالم یا به درون خودش نگاه ميکند، هر چه ميبيند، خدا ميبيند. اول بايد با اين انوار که ميآيد، خود برداشته شود. وقتي اين خود برداشته شد، ديگر انسان با خودش به عالم نگاه نميکند؛ بلکه با ايمان و يقين، یعنی با انوار الهي به عالم نگاه ميکند. اين بار هر چه نگاه ميکند، آيه ميبيند و ديگر نیاز به استدلال ندارد. شايد يک معناي «اعْرِفُوا اللَّهَ بِاللَّهِ» هم همين باشد. يعني تا ميخواهي با خودت راه بروي، اول خودت را ميبيني؛ حالا وقتی ميخواهي دنبال خدا بگردي، هيچ چیزي جز بت نميبيني.
انسان وقتی خدا را ميبيند که خودش را نبيند و با آينه خودش به خداي متعال نگاه نکند. معناي اين هم که بزرگان گفتهاند: «انسان به حق اليقين ميرسد» يعني همين؛ یعنی خود برچيده شود.
البته به نظر من، ما به مرتبه حق اليقين هم که ميرسيم، روشن است که مقام غيب را مشاهده نميکنيم؛ بلکه خدا را در آياتش ميبينيم. منتهي ديدن خدا در آياتش نياز به نور قلب دارد: «وَ أَنِرْ أَبْصَارَ قُلُوبِنَا بِضِيَاءِ نَظَرِهَا إِلَيْكَ».[۱۹] بايد قلب به نور پرتو نگاه به سوي خداي متعال، نوراني شود. وقتی قلب نوراني ميشود که به خودش نگاه نکند. تا خودش را دارد ميبيند، نوراني نيست. وقتي به او روی ميآورد، از خود عبور ميکند و قلب به او نظر ميکند. آن وقت نور نگاه به او قلب را نوراني ميکند. حالا وقتي نوراني شد، آيات ميبيند. هرچه نورانيتر شد، آيات را خرق ميکند و خدا را در آيات بالاترش ميبيند؛ تا آنجايي که به معدن عظمت ميرسد. معدن عظمت هم به نظر من اميرالمؤمنين(ع) و وجود مقدس رسول الله(ص) است: «حَفَظَةِ سِرِّ اللَّهِ»، «خُزَّانَ الْعِلْمِ»، «مَعْدِنَ الرَّحْمَةِ»، «مَعَادِنِ حِكْمَةِ اللَّهِ»[۲۰].
خرق حجابهای نورانی با تابش نور یقین
وقتي نور ايمان و يقين و نور نگاه به سوي خداي متعال و عبور از خود در وجود انسان تابيد و نوراني شد، خَرق حجاب ميکند و حتی حجابهاي نوراني را هم بر ميدارد. وقتي خودِ در و ديوار را ميبيني، حجاب هستند؛ اما وقتي آيه ميبيني، حجاب نيستند. ولي خود اين چیزی که آيه است، حجاب ظلماني نيست، حجاب نوراني است.
تا وقتی که انسان از بت نفسش عبور نکرده، زمين و زمان ميبيند؛ یعنی حجاب ميبيند. چون خودش حجاب خودش است، عالم هم حجاب ميشود. اما وقتي از بت نفسِ خودش عبور ميکند، به نور يقين و ايمان و نظر به خداي متعال نوراني ميشود؛ آن وقت اين قلب نوراني، آيات را ميبيند. اين آيات، اگر حجاب هم باشند، حجاب نور هستند؛ حجاب نور يعني آيه.
تا آيه نميبيند، ظلمت است. حجاب ظلماني يعني آن چیزی که نميگذارد خدا را ببيني؛ حجاب نوراني يعني آيه است و خدا را ميبيني، ولي نميگذارد خدا را در مرتبه بالاتر ببيني. بايد او را خرق کني و به آيات جامعتر برسي تا خدا را در آيات جامعتر ببيني.
تا به جايي میرسد که آن قدر قلب، خاشع و خاضع ميشود که با نگاه تواضع و خشوع و تذلّل و عبوديت به سوي خدا نگاه ميکند. نظر به سوي خداي متعال هم يعني سجده و عبوديت. تا وقتی انسان سجده نکند، نمیتواند به سوي خداي متعال نگاه کند. تا استکبار و خوديت هست، نظر به حق نيست. نظر به حق يعني عبور از خود. بايد عبور از خود و سجده اتفاق بيفتد تا با درجات سجده، انوار نگاه به سوي خداي متعال، یعنی انوار ايمان و انوار يقين بیاید. وقتي انوار يقين آمد، از این به بعد دیگر آيه ميبيند و حجاب ظلماني کنار میرود؛ ولي هنوز حجاب نوراني هست، چون خدا را در آيه و در زمين و آسمان ميبيند و نميتواند عالم ملکوت را ببيند و خدا را در آن آيه ببيند.
اما وقتي انوارِ بالاتر آمد: ﴿وَ كَذلِكَ نُري إِبْراهيمَ مَلَكُوتَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ لِيَكُونَ مِنَ الْمُوقِنينَ﴾[۲۱] مرتبه يقين حاصل ميشود و خداي متعال را در انوار عالم ملکوت ميبيند که ﴿بِيَدِهِ مَلَكُوتُ كُلِّ شَيْءٍ﴾[۲۲] همه عالم، غرق در ملکوت است. به تعبير بعضي از روايات، همه آنچه در اين دنيا ميبينيد در مقابل آسمان بالاتر، مثل يک حلقه در بيابان است.[۲۳] اینک خدا را در آن مرتبه بالاتر ميبيند.
تا ميرسد به جايي که آن قدر قلب نوراني ميشود که همه حجابهاي نوراني را هم ميدرد و به باطن راه پيدا ميکند و آن اسم اعظم الهي را که در همه عالم جاری است، ميبيند. هر کجا نگاه ميکند، ميبيند آن اسم جاري است که اسم «الله» است و دیگر بالاتر از او ممکن نيست.
نزول نور یقین ایمان از آستان امام
براي خود اميرالمؤمنين(ع) که همان اسم الهي است، براي ما قابل درک نيست که معرفت او به خداوند متعال چه معرفتي است. اما معرفت براي ما، تابش انوار يقين و ايمان است که با سجده حاصل ميشود و تا جايي میرسد که حجاب مُلک و ملکوت را ميدرد و اول، ظلمت برداشته ميشود و حجاب نور ميشود؛ بعد هم حجاب نور را خَرق ميکند و به آنجايي ميرسد که معدن عظمت است؛ به اسم جامع که اسم «الله» است. یعنی خدا را در اعظم آياتش ميبيند و آن حقيقت نورانيت اميرالمؤمنين(ع) که عالم را پر کرده، مشهود ميشود. اين همان روایتي است که حضرت فرمودند: «مَعْرِفَتِي بِالنُّورَانِيَّةِ مَعْرِفَةُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَ»[۲۴]. شايد معناي «مَحَالِّ مَعْرِفَةِ اللَّهِ» همين باشد.
پس معرفت ما با آن نورانيت حاصل ميشود و آن نورانيت هم با سجده حاصل ميشود. حاصل نورانيت، رفع حجاب ظلمت و سير در درجات حُجُب نور است. تا انسان به آنجايي برسد که در اعظم آيات و اعظم انوار الهي، خدا را مشاهده کند که وجود مقدس اميرالمؤمنين(ع) است.
لذا به هر دو معنا حضرت «مَحَالِّ مَعْرِفَةِ اللَّهِ» است. هم وقتي آخر کار ميرسيم و خدا را در اعظم آياتش ميبينيم، خدا را در اين اسم اعظم مشاهده ميکنيم؛ هم آن انواري که به قلب ما ميتابد و قلب ما را نوراني ميکند تا از حجاب ظلمت عبور کنيم و حجب نوراني را هم خرق کنيم و به مقام نورانيت آنها برسيم، نوري است که از طرف آنها ميآيد و نور معرفت است. آنها محل آن معرفت هستند و آن معرفت به آنها عنايت شده است. هم انوار يقين و معرفت در وجود آنها است، هم اعظم آياتي که ما خدا را مشاهده ميکنيم در او آنها هستند.
حالا خودِ آن اعظم آيات، خدا را در چه چیزي مشاهده ميکنند؟ ما نميفهميم! خود آنها هم فرمودهاند خدا علم مستأثري دارد، يعني علمي که به احدي نداده و ما هم آن را نداريم. حضرت فرمودند: علم، ۷۳ حرف است که ۷۲ حرفش نزد ما است و يکياش نزد خدا است و به احدي نداده است؛[۲۵] همان مقام غيب. اما آنها چه درکي از آن مقام ميکنند؟ ما نميدانيم. ما درکمان همين است که سجده کنيم تا نور معرفت و نور يقين بيايد؛ به او نظر کنيم تا نور يقين بيايد.
مکرر گفتهام که اين سجده براي ما، همان سجده ملائکه در مقابل خليفة الله است؛ يعني تواضع در مقابل وجود مقدس رسول الله(ص). به ميزاني که خضوع ميکنيم، انوار يقين از وجود مقدس آنها جاري ميشود. اگر آنها «مَحَالِّ مَعْرِفَةِ اللَّهِ» هستند، پس به ميزاني که ما خضوع ميکنيم و ميپذيريم، انوار معرفت آنها ميآيد. وقتي انوار معرفت آمد، حجب برداشته ميشود تا ميرسيم به درجه مثلاً جناب سلمان(رض) و نورانيت حقيقي اميرالمؤمنين(ع) را درک ميکنيم و خدا را در اين اعظم آيات ميبينيم.
اما خود اين اعظم آيات، خدا را چگونه ميبينند؟ ما چه ميفهميم! اين همان جايي است که احدي نميفهمد آنها چه سرّي با خدا دارند. اين همان سرّي است که ائمه(ع)، حافظ آن سرّ هستند. کسي نميفهمد که اصلاً اين چيست. در مورد ماها فرمودهاند: «مَعْرِفَتِي بِالنُّورَانِيَّةِ مَعْرِفَةُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَ»؛ اما در مورد خود حضرت امير(ع) چطور؟ خودش هم معرفت به خود است يا چيز ديگري است؟ حتماً مرتبه ديگري است؛ اما چيست؟ ما نمیدانیم!
تسلیم در برابر امام، شرط نزول نور یقین
پس هر کسي به معرفت خدا ميرسد، هم انوار يقين و معرفت از ناحيه آنها آمده و هم راه رسيدن به اين انوار معرفت، تواضع در مقابل خداي متعال و خضوع در مقابل مقام ولايت آنها است. نور ايمان وقتي ميآيد که ﴿يُسَلِّمُوا تَسْليماً﴾[۲۶] تسليم محض باشند و قلبشان با حضرت آرام باشد. چون ايمان يعني تسليم توأم با آرامش؛ با حضرت آرامش قلب پيدا کنند. وقتي تسليم محض آنها شدند، انوار ايمان ميآيد. انوار ايمان که آمد، ميتوانند خدا را در آياتش ببينند. چون آنها «أَبْوَابَ الْإِيمَانِ»[۲۷] هستند. باب ايمان از طريق آنها به روي انسان گشوده ميشود. بايد با آنها سير کني تا ايمان به دستت بيايد. بنابراين خداي متعال انوار يقين را به آنها داده و از آنجا به عالم نازل ميشود.
با اين نور يقين به به مشاهده خداي متعال در اسم اعظمش و در اسم جامع «الله» در وجود مقدس رسول الله(ص) میرسیم. اگر کسي به اينجا رسيد، خدا را با خدا ميشناسد. دیگر لازم نیست با خودش خدا را بشناسد؛ چون اصلاً خودي نميبيند. چون سجده کرده و خودي نديده و از خوديت فارغ شده، خدا را دارد ميشناسد. به تعبيري ـ که تعبیر ناقصی است ـ دیگر با پاي خودش راه نميرود؛ بلکه با پاي خدا راه ميرود. البته معلوم است که نمیخواهیم تشبيه و تجسيم کنيم. میخواهیم بگوییم از این به بعد اين انسان با پاي خودش راه نميرود؛ چون تا ميخواهد با پاي خودش راه برود، خودش را میبیند که بت است. همه بتها را هم ميبيند؛ اول در بت نفس خودش، بعد در بتکده عالم دارد زندگي ميکند. اما وقتي سجده کرد، ديگر با خدا حرکت ميکند.
يعني کار تو فقط سجده کردن است؛ معرفت از آن طرف بايد بيايد. وقتي از خودش عبور ميکند، انوار ايمان و يقين نازل ميشود و با اين انوار ميبيند؛ یعنی با خدا، خدا را ميشناسد.
جمعبندی
پس هم مبدأ انوار معرفت، آنها هستند، هم منتهي اليه معرفت براي ما آنها هستند و «مَحَالِّ مَعْرِفَةِ اللَّهِ» هستند. همه انوار معرفت در وجود آنها جاري شده است. اما خودشان چگونه خدا را ميشناسند، ما نميدانيم؛ سرّ است.
معرفت الله هم بيشتر از اين ممکن نيست. این ممکن نیست که کسي دنبال اين باشد که به غيب ذات خدا راه پيدا کند و خدا را در اعظم آياتش نبیند. این ممکن نيست؛ چون هم انوار يقين از طرف آنها ميآيد و هم آخرين درجه معرفت اين است که خدا را در اسم اعظمش ببينيم: «مَا لِلَّهِ آيَةٌ هِيَ أَكْبَرُ مِنِّي».[۲۸]
اما در مورد خود آنها چه خبر است، ما نميدانيم؛ چون کسي اميرالمؤمنين(ع) نميشود که بفهمد چه خبر است. اينکه اهلبیت(ع) دائم ميگويند ما حامل سرّ هستيم و این امور سرّ است، ما چه ميدانيم چیست. اسرار توحيد نزد آنها است و گشوده نشده است. به ميزاني که کسي به حريمشان راه پيدا کند، اسرار گشوده ميشود. در رجال کشي است که امام صادق(ع) به جابر بن يزيد جعفي فرمودند که این نود هزار حدیث را براي کسي نگو.[۲۹] خيلي عجيب است! نود هزار حديث فرمودند که سرّ است باید اين سرّ را نگه داشت.
این حدیث در کتاب شريف کافی[۳۰] آمده و در بصائرالدرجات[۳۱] هم هست که شخصی به حضرت عرض کرد: جد شما از اسرار به اصحابشان ميگفتند. حضرت فرمودند: بله، چون آنها أوکيه داشتند و اهل سرّ بودند؛ اما شما اهل وکاء نيستيد. البته آن اسرار ممکن است گشوده شود. اين معنای «مَحَالِّ مَعْرِفَةِ اللَّهِ» است.
دورنمایی از مفهوم «مساکن برکة الله»
اما «مَسَاكِنِ بَرَكَةِ اللَّهِ»[۳۲] یعنی چه. «مسکن» يعني جايي که چيزي قرار ميگيرد و سکونت پيدا ميکند. «برکت» هم فقط به معناي نعمت و خير نيست، بلکه به معناي نماء و رشد است. ديدهايد گاهي اوقات انسان نعمتي دارد، اما رشد نميکند. ولي گاهي اين دانه گندم ميشود يک خوشه؛ اين خوشه کم کم ميشود يک کشتزار؛ کم کم ميشود کشتزارها. برکت يعني همین رشد کردن و نماء.
پيدا است که اين رشد و نماء مال ما نيست: ﴿أَ أَنْتُمْ تَزْرَعُونَهُ أَمْ نَحْنُ الزَّارِعُونَ﴾[۳۳] خدای متعال همین قدر به ما امکان داده است که ما زمين را شخم ميزنیم و گندم را مياندازيم و در زمين پنهانش ميکنيم. اما زرع و رويانيدن و يک دانه را هفتصد دانه کردن و هفتصد دانه را باز دوباره بيشتر کردن تا برسد به يک کشتزار بزرگ؛ اين، کار ما نيست.
حتي زرع وجود خودمان هم همین طور است. ما خودمان يک حبه هستيم. اين حبه بايد کشت شود و وقتي کشت شد، زرع شود. وقتي زرع شد، شکوفا ميشود. انسان در قيامت نگاه ميکند و ميبيند خداي متعال، او را چه چيزي کرده است.
آنهايي که براي خدا مالشان را ميدهند، خداي متعال خودشان را مِثل دانه گندم باز ميکند: ﴿مَثَلُ الَّذينَ يُنْفِقُونَ أَمْوالَهُمْ في سَبيلِ اللَّهِ كَمَثَلِ حَبَّةٍ﴾[۳۴] این آیه میفرماید خودشان مِثل دانه گندم هستند و خدا اين دانه را باز و شکوفا ميکند. یعنی به آنچه خداي متعال به انسان داده؛ مالش، علمش، قدرتش، حيائش، و… برکت و نماء ميدهد و او رشد ميکند و مبارک ميشود. براي ديگران هم مبارک است؛ يعني هر کجا هست، براي ديگران هم رشد ميآورد و از او به ديگران هم ميرسد و ديگران هم از این وجود مبارک، رشيد ميشوند.
اين برکت که از طرف خداي متعال ميآيد و با اين برکت انسان به رشد و نماء ميرسد، اصل و محل سکونتش و آنجایي که آرام گرفته کجاست؟ اصلِ اين چیزي که در همه ايجاد حرکت ميکند و همه را رشد ميدهد و به خداي متعال ميرساند، حرکت و جوشش است؛ اين برکت الهي که با او گندم خوشه ميشود و انسان گلستان میشود.
آنجایی که اين برکت بار انداخته و ساکن شده و وقوف کرده، وجود حضرات معصومين(ع) است. اين برکت الهي که همه عالم را بيقرار کرده و حرکت ميدهد، در وجود آنهاست و وجودهاي مقدس معصومين(ع) «مَسَاكِنِ بَرَكَةِ اللَّهِ» هستند. یعنی نه فقط مجراي اصل نعمتها هستند، بلکه هر خير و برکت و رشد و نموي که در نعمت حاصل ميشود و نعمتها به نتيجه ميرسند، از اين وجودهاي مقدس سرچشمه ميگيرد. لذا هم اصل خير به آنها برميگردد، هم رشد و نماء و به ثمر رسيدن همه اين خيرات و کمالات، به آن وجودهاي مقدس بازگشت ميکند.
پاورقیها
. این گفتار در تاریخ ۳۰/۱۰/۱۳۸۶ مصادف با دوازدهم محرمالحرام ارائه شده است.
. مجمع البحرین، ج۵، ص۱۹۶.
. أوصاف الأشراف، ص۸۱-۶۳.
. عَنْ أَبِي الْحَسَنِ الْمَوْصِلِيِّ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ(ع) قَالَ: «جَاءَ حِبْرٌ إِلَى أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَيْهِ فَقَالَ: يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ هَلْ رَأَيْتَ رَبَّكَ حِينَ عَبَدْتَهُ قَالَ فَقَالَ: «وَيْلَكَ مَا كُنْتُ أَعْبُدُ رَبّاً لَمْ أَرَهُ قَالَ وَ كَيْفَ رَأَيْتَهُ قَالَ وَيْلَكَ لَا تُدْرِكُهُ الْعُيُونُ فِي مُشَاهَدَةِ الْأَبْصَارِ وَ لَكِنْ رَأَتْهُ الْقُلُوبُ بِحَقَائِقِ الْإِيمَانِ»؛ الکافی، ج۱، ص۹۷، ح۶.
. عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ(ع) قَالَ: «إِيَّاكُمْ وَ التَّفَكُّرَ فِي اللَّهِ وَ لَكِنْ إِذَا أَرَدْتُمْ أَنْ تَنْظُرُوا إِلَى عَظَمَةِ اللَّهِ فَانْظُرُوا إِلَى عِظَمِ خَلْقِهِ»؛ التوحید، ص۴۵۸، ح۲۰.
. عَنْ سُلَيْمَانَ بْنِ خَالِدٍ قَالَ قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ(ع): «إِيَّاكُمْ وَ التَّفَكُّرَ فِي اللَّهِ فَإِنَّ التَّفَكُّرَ فِي اللَّهِ لَا يَزِيدُ إِلَّا تَيْهاً لِأَنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَ ﴿لا تُدْرِكُهُ الْأَبْصارُ﴾ وَ لَا يُوصَفُ بِمِقْدَارٍ»؛ التوحید، ص۴۵۷، ح۱۴.
. ﴿اللَّهُ الَّذي خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ وَ أَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً فَأَخْرَجَ بِهِ مِنَ الثَّمَراتِ رِزْقاً لَكُمْ وَ سَخَّرَ لَكُمُ الْفُلْكَ لِتَجْرِيَ فِي الْبَحْرِ بِأَمْرِهِ وَ سَخَّرَ لَكُمُ الْأَنْهار﴾؛ سوره ابراهیم، آیه۳۲.
. ﴿وَ أَرْسَلْنَا الرِّياحَ لَواقِحَ فَأَنْزَلْنَا مِنَ السَّماءِ مَاءً فَأَسْقَيْناكُمُوهُ وَ مَا أَنْتُمْ لَهُ بِخَازِنِينَ﴾؛ سوره حجر، آیه۲۲.
. ﴿وَ هُوَ الَّذي فِي السَّماءِ إِلهٌ وَ فِي الْأَرْضِ إِلهٌ وَ هُوَ الْحَكيمُ الْعَليم﴾؛ سوره زخرف، آیه۸۴.
. عَنْ هِشَامِ بْنِ الْحَكَمِ: أَنَّهُ سَأَلَ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ(ع) عَنْ أَسْمَاءِ اللَّهِ وَ اشْتِقَاقِهَا اللَّهُ مِمَّا هُوَ مُشْتَقٌّ فَقَالَ: «يَا هِشَامُ اللَّهُ مُشْتَقٌّ مِنْ إِلَهٍ وَ إِلَهٌ يَقْتَضِي مَأْلُوهاً وَ الِاسْمُ غَيْرُ الْمُسَمَّى فَمَنْ عَبَدَ الِاسْمَ دُونَ الْمَعْنَى فَقَدْ كَفَرَ وَ لَمْ يَعْبُدْ شَيْئاً وَ مَنْ عَبَدَ الِاسْمَ وَ الْمَعْنَى فَقَدْ أَشْرَكَ وَ عَبَدَ اثْنَيْنِ وَ مَنْ عَبَدَ الْمَعْنَى دُونَ الِاسْمِ فَذَاكَ التَّوْحِيدُ أَ فَهِمْتَ يَا هِشَامُ قَالَ قُلْتُ زِدْنِي قَالَ لِلَّهِ تِسْعَةٌ وَ تِسْعُونَ اسْماً فَلَوْ كَانَ الِاسْمُ هُوَ الْمُسَمَّى لَكَانَ كُلُّ اسْمٍ مِنْهَا إِلَهاً وَ لَكِنَّ اللَّهَ مَعْنًى يُدَلُّ عَلَيْهِ بِهَذِهِ الْأَسْمَاءِ وَ كُلُّهَا غَيْرُهُ يَا هِشَامُ الْخُبْزُ اسْمٌ لِلْمَأْكُولِ وَ الْمَاءُ اسْمٌ لِلْمَشْرُوبِ وَ الثَّوْبُ اسْمٌ لِلْمَلْبُوسِ وَ النَّارُ اسْمٌ لِلْمُحْرِقِ أَ فَهِمْتَ يَا هِشَامُ فَهْماً تَدْفَعُ بِهِ وَ تُنَاضِلُ بِهِ أَعْدَاءَنَا الْمُتَّخِذِينَ مَعَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ غَيْرَهُ قُلْتُ نَعَمْ فَقَالَ نَفَعَكَ اللَّهُ بِهِ وَ ثَبَّتَكَ يَا هِشَامُ قَالَ فَوَ اللَّهِ مَا قَهَرَنِي أَحَدٌ فِي التَّوْحِيدِ حَتَّى قُمْتُ مَقَامِي هَذَا»؛ الکافی، ج۱، ص۱۱۴، ح۲.
. أَبُو يَعْقُوبَ يُوسُفُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ زِيَادٍ وَ أَبُو الْحَسَنِ عَلِيُّ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ سَيَّارٍ وَ كَانَا مِنَ الشِّيعَةِ الْإِمَامِيَّةِ عَنْ أَبَوَيْهِمَا عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ مُحَمَّدٍ(ع): فِي قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ ﴿بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ﴾ فَقَالَ: «اللَّهُ هُوَ الَّذِي يَتَأَلَّهُ إِلَيْهِ عِنْدَ الْحَوَائِجِ وَ الشَّدَائِدِ كُلُّ مَخْلُوقٍ عِنْدَ انْقِطَاعِ الرَّجَاءِ مِنْ كُلِّ مَنْ هُوَ دُونَهُ وَ تَقَطُّعِ الْأَسْبَابِ مِنْ جَمِيعِ مَا سِوَاهُ يَقُولُ بِسْمِ اللَّهِ أَيْ أَسْتَعِينُ عَلَى أُمُورِي كُلِّهَا بِاللَّهِ الَّذِي لَا تَحِقُّ الْعِبَادَةُ إِلَّا لَهُ الْمُغِيثِ إِذَا اسْتُغِيثَ وَ الْمُجِيبِ إِذَا دُعِي»؛ التوحید، ص۲۳۰، ح۵. برای مطالعه بیشتر مراجعه کنید به: تاملات قرآنی در پرتو معارف اهل بیت(عهم) جلد اول.
. عَنِ ابْنِ رِئَابٍ وَ عَنْ غَيْرِ وَاحِدٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ(ع) قَالَ: «مَنْ عَبَدَ اللَّهَ بِالتَّوَهُّمِ فَقَدْ كَفَرَ وَ مَنْ عَبَدَ الِاسْمَ دُونَ الْمَعْنَى فَقَدْ كَفَرَ وَ مَنْ عَبَدَ الِاسْمَ وَ الْمَعْنَى فَقَدْ أَشْرَكَ وَ مَنْ عَبَدَ الْمَعْنَى بِإِيقَاعِ الْأَسْمَاءِ عَلَيْهِ بِصِفَاتِهِ الَّتِي وَصَفَ بِهَا نَفْسَهُ فَعَقَدَ عَلَيْهِ قَلْبَهُ وَ نَطَقَ بِهِ لِسَانُهُ فِي سَرَائِرِهِ وَ عَلَانِيَتِهِ فَأُولَئِكَ أَصْحَابُ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ(ع) حَقّاً وَ فِي حَدِيثٍ آخَرَ ﴿أُولئِكَ هُمُ الْمُؤْمِنُونَ حَقًّا﴾ »؛ الکافی، ج۱، ص۸۷، ح۱.
. عَنْ مُعَاوِيَةَ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ(ع) قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ: «لَقَدْ أُسْرِيَ بِي فَأَوْحَى اللَّهُ إِلَيَّ مِنْ وَرَاءِ الْحِجَابِ مَا أَوْحَى وَ شَافَهَنِي مِنْ دُونِهِ بِمَا شَافَهَنِي…»؛ المحاسن، ج۱، ص۱۳۶، ح۱۹.
. ﴿سَنُريهِمْ آياتِنا فِي الْآفاقِ وَ في أَنْفُسِهِمْ حَتَّى يَتَبَيَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ أَ وَ لَمْ يَكْفِ بِرَبِّكَ أَنَّهُ عَلى كُلِّ شَيْءٍ شَهيد﴾؛ سوره فصلت، آیه۵۳.
. عَنِ الْفَضْلِ بْنِ السَّكَنِ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ(ع) قَالَ قَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ(ع): «اعْرِفُوا اللَّهَ بِاللَّهِ وَ الرَّسُولَ بِالرِّسَالَةِ وَ أُولِي الْأَمْرِ بِالْأَمْرِ بِالْمَعْرُوفِ وَ الْعَدْلِ وَ الْإِحْسَانِ»؛ الکافی، ج۱، ص۸۵، ح۱.
. عَنْ زُرَارَةَ بْنِ أَعْيَنَ، قَالَ: سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ عَلَيْهِ السَّلَامُ يَقُولُ: إِنَّ اللَّهَ خِلْوٌ مِنْ خَلْقِهِ، وَ خَلْقَهُ خِلْوٌ مِنْهُ وَ كُلُّ مَا وَقَعَ عَلَيْهِ اسْمُ شَيْءٍ مَا خَلَا اللَّهَ فَهُوَ مَخْلُوقٌ وَ اللَّهُ خَالِقُ كُلِّ شَيْءٍ تَبَارَكَ اللَّهُ الَّذِي ﴿لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ وَ هُوَ السَّمِيعُ﴾ الْعَلِيمُ.»؛ الکافی، ج۱، ص۸۲، ح۴.
. زیارت جامعه کبیره
. ﴿سَنُريهِمْ آياتِنا فِي الْآفاقِ وَ في أَنْفُسِهِمْ حَتَّى يَتَبَيَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ أَ وَ لَمْ يَكْفِ بِرَبِّكَ أَنَّهُ عَلى كُلِّ شَيْءٍ شَهيد﴾؛ سوره فصلت، آیه۵۳.
. فرازی از مناجات شعبانیه. «…إِلَهِي هَبْ لِي كَمَالَ الِانْقِطَاعِ إِلَيْكَ وَ أَنِرْ أَبْصَارَ قُلُوبِنَا بِضِيَاءِ نَظَرِهَا إِلَيْكَ حَتَّى تَخِرَقَ أَبْصَارُ الْقُلُوبِ حُجُبَ النُّورِ فَتَصِلَ إِلَى مَعْدِنِ الْعَظَمَةِ وَ تَصِيرَ أَرْوَاحُنَا مُعَلَّقَةً بِعِزِّ قُدْسِكَ…»؛ إقبال الأعمال، ج۲، ص۶۸۵، مفاتیح الجنان، مناجات شعبانیه.
. زیارت جامعه کبیره
. ﴿وَ كَذلِكَ نُري إِبْراهيمَ مَلَكُوتَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ لِيَكُونَ مِنَ الْمُوقِنين﴾؛ سوره انعام، آیه۷۵.
. ﴿فَسُبْحانَ الَّذي بِيَدِهِ مَلَكُوتُ كُلِّ شَيْءٍ وَ إِلَيْهِ تُرْجَعُون﴾؛ سوره یس، آیه۸۳.
. عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ زَيْدٍ الْهَاشِمِيِّ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ(ع) قَالَ: جَاءَتْ زَيْنَبُ الْعَطَّارَةُ الْحَوْلَاءُ إِلَى نِسَاءِ النَّبِيِّ وَ بَنَاتِهِ وَ كَانَتْ تَبِيعُ مِنْهُنَّ الْعِطْرَ فَجَاءَ النَّبِيُّ وَ هِيَ عِنْدَهُنَّ فَقَالَ إِذَا أَتَيْتِنَا طَابَتْ بُيُوتُنَا فَقَالَتْ بُيُوتُكَ بِرِيحِكَ أَطْيَبُ يَا رَسُولَ اللَّهِ قَالَ إِذَا بِعْتِ فَأَحْسِنِي وَ لَا تَغُشِّي فَإِنَّهُ أَتْقَى وَ أَبْقَى لِلْمَالِ فَقَالَتْ يَا رَسُولَ اللَّهِ مَا أَتَيْتُ بِشَيْءٍ مِنْ بَيْعِي وَ إِنَّمَا أَتَيْتُ أَسْأَلُكَ عَنْ عَظَمَةِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فَقَالَ جَلَّ جَلَالُ اللَّهِ سَأُحَدِّثُكِ عَنْ بَعْضِ ذَلِكِ ثُمَّ قَالَ إِنَّ هَذِهِ الْأَرْضَ بِمَنْ عَلَيْهَا عِنْدَ الَّتِي تَحْتَهَا كَحَلْقَةٍ مُلْقَاةٍ فِي فَلَاةٍ قِيٍ وَ هَاتَانِ بِمَنْ فِيهِمَا وَ مَنْ عَلَيْهِمَا عِنْدَ الَّتِي تَحْتَهَا كَحَلْقَةٍ مُلْقَاةٍ فِي فَلَاةٍ قِيٍّ وَ الثَّالِثَةُ حَتَّى انْتَهَى إِلَى السَّابِعَةِ…»؛ الکافی، ج۸، ص۱۵۳، ح۱۴۳.
. رُوِيَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ صَدَقَةَ أَنَّهُ قَالَ: سَأَلَ أَبُو ذَرٍّ الْغِفَارِيُّ سَلْمَانَ الْفَارِسِيَّ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُمَا يَا أَبَا عَبْدِ اللَّهِ مَا مَعْرِفَةُ الْإِمَامِ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ(ع) بِالنُّورَانِيَّةِ قَالَ يَا جُنْدَبُ فَامْضِ بِنَا حَتَّى نَسْأَلَهُ عَنْ ذَلِكَ قَالَ فَأَتَيْنَاهُ فَلَمْ نَجِدْهُ قَالَ فَانْتَظَرْنَاهُ حَتَّى جَاءَ قَالَ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَيْهِ مَا جَاءَ بِكُمَا قَالا جِئْنَاكَ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ نَسْأَلُكَ عَنْ مَعْرِفَتِكَ بِالنُّورَانِيَّةِ قَالَ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَيْهِ: «…إِنَّهُ لَا يَسْتَكْمِلُ أَحَدٌ الْإِيمَانَ حَتَّى يَعْرِفَنِي كُنْهَ مَعْرِفَتِي بِالنُّورَانِيَّةِ فَإِذَا عَرَفَنِي بِهَذِهِ الْمَعْرِفَةِ فَقَدِ امْتَحَنَ اللَّهُ قَلْبَهُ لِلْإِيمَانِ وَ شَرَحَ صَدْرَهُ لِلْإِسْلَامِ وَ صَارَ عَارِفاً مُسْتَبْصِراً وَ مَنْ قَصَّرَ عَنْ مَعْرِفَةِ ذَلِكَ فَهُوَ شَاكٌّ وَ مُرْتَابٌ يَا سَلْمَانُ وَ يَا جُنْدَبُ قَالا لَبَّيْكَ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ قَالَ(ع) مَعْرِفَتِي بِالنُّورَانِيَّةِ مَعْرِفَةُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَ وَ مَعْرِفَةُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ مَعْرِفَتِي بِالنُّورَانِيَّةِ وَ هُوَ الدِّينُ الْخَالِصُ…»؛ بحار الأنوار، ج۲۶، ص۱، ح۱.
. عَنْ جَابِرٍ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ(ع) قَالَ: «إِنَّ اسْمَ اللَّهِ الْأَعْظَمَ عَلَى ثَلَاثَةٍ وَ سَبْعِينَ حَرْفاً وَ إِنَّمَا كَانَ عِنْدَ آصَفَ مِنْهَا حَرْفٌ وَاحِدٌ فَتَكَلَّمَ بِهِ فَخُسِفَ بِالْأَرْضِ مَا بَيْنَهُ وَ بَيْنَ سَرِيرِ بِلْقِيسَ حَتَّى تَنَاوَلَ السَّرِيرَ بِيَدِهِ ثُمَّ عَادَتِ الْأَرْضُ كَمَا كَانَتْ أَسْرَعَ مِنْ طَرْفَةِ عَيْنٍ وَ نَحْنُ عِنْدَنَا مِنَ الِاسْمِ الْأَعْظَمِ اثْنَانِ وَ سَبْعُونَ حَرْفاً وَ حَرْفٌ وَاحِدٌ عِنْدَ اللَّهِ تَعَالَى اسْتَأْثَرَ بِهِ فِي عِلْمِ الْغَيْبِ عِنْدَهُ وَ لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ الْعَلِيِّ الْعَظِيمِ»؛ الکافی، ج۱، ص۲۳۰، ح۱.
. ﴿فَلا وَ رَبِّكَ لا يُؤْمِنُونَ حَتَّى يُحَكِّمُوكَ فيما شَجَرَ بَيْنَهُمْ ثُمَّ لا يَجِدُوا في أَنْفُسِهِمْ حَرَجاً مِمَّا قَضَيْتَ وَ يُسَلِّمُوا تَسْليماً﴾؛ سوره نساء، آیه۶۵.
. زیارت جامعه کبیره
. عَنْ أَبِي حَمْزَةَ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ(ع) قَالَ: قُلْتُ لَهُ جُعِلْتُ فِدَاكَ إِنَّ الشِّيعَةَ يَسْأَلُونَكَ عَنْ تَفْسِيرِ هَذِهِ الْآيَةِ ﴿عَمَّ يَتَساءَلُونَ عَنِ النَّبَإِ الْعَظِيمِ﴾ قَالَ ذَلِكَ إِلَيَّ إِنْ شِئْتُ أَخْبَرْتُهُمْ وَ إِنْ شِئْتُ لَمْ أُخْبِرْهُمْ ثُمَّ قَالَ لَكِنِّي أُخْبِرُكَ بِتَفْسِيرِهَا قُلْتُ ﴿عَمَّ يَتَساءَلُونَ﴾ قَالَ فَقَالَ هِيَ فِي أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَيْهِ كَانَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَيْهِ يَقُولُ مَا لِلَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ آيَةٌ هِيَ أَكْبَرُ مِنِّي وَ لَا لِلَّهِ مِنْ نَبَإٍ أَعْظَمُ مِنِّي»؛ الکافی، ج۱، ص۲۰۷، ح۳.
. عَنْ جَابِرِ بْنِ يَزِيدَ الْجُعْفِيِّ، قَالَ: حَدَّثَنِي أَبُو جَعْفَرٍ(ع) بِسَبْعِينَ أَلْفَ حَدِيثٍ لَمْ أُحَدِّثْ بِهَا أَحَداً قَطُّ وَ لَا أُحَدِّثْ بِهَا أَحَداً أَبَداً، قَالَ جَابِرٌ فَقُلْتُ لِأَبِي جَعْفَرٍ(ع) جُعِلْتُ فِدَاكَ إِنَّكَ قَدْ حَمَلْتَنِي وِقْراً عَظِيماً بِمَا حَدَّثْتَنِي بِهِ مِنْ سِرِّكُمُ الَّذِي لَا أُحَدِّثُ بِهِ أَحَداً، فَرُبَّمَا جَاشَ فِي صَدْرِي حَتَّى يَأْخُذَنِي مِنْهُ شِبْهُ الْجُنُونِ! قَالَ يَا جَابِرُ فَإِذَا كَانَ ذَلِكَ فَاخْرُجْ إِلَى الْجَبَّانِ فَاحْفِرْ حَفِيرَةً وَ دَلِّ رَأْسَكَ فِيهَا ثُمَّ قُلْ حَدَّثَنِي مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيٍّ بِكَذَا وَ كَذَا»؛ رجال الکشی، ص۱۹۴، ش۳۴۳. همچنین ن.ک: الکافی، ج۸، ص۱۵۷، ح۱۴۹.
. عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ مُسْكَانَ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا بَصِيرٍ يَقُولُ: قُلْتُ لِأَبِي عَبْدِ اللَّهِ(ع) مِنْ أَيْنَ أَصَابَ أَصْحَابَ عَلِيٍّ(ع) مَا أَصَابَهُمْ مَعَ عِلْمِهِمْ بِمَنَايَاهُمْ وَ بَلَايَاهُمْ قَالَ فَأَجَابَنِي شِبْهَ الْمُغْضَبِ مِمَّنْ ذَلِكَ إِلَّا مِنْهُمْ فَقُلْتُ مَا يَمْنَعُكَ جُعِلْتُ فِدَاكَ قَالَ ذَلِكَ بَابٌ أُغْلِقَ إِلَّا أَنَّ الْحُسَيْنَ بْنَ عَلِيٍّ صَلَوَاتٌ عَلَيْهِمَا فَتَحَ مِنْهُ شَيْئاً يَسِيراً ثُمَّ قَالَ يَا أَبَا مُحَمَّدٍ إِنَّ أُولَئِكَ كَانَتْ عَلَى أَفْوَاهِهِمْ أَوْكِيَةٌ»؛ الکافی، ج۱، ص۲۶۴، ح۲.
. بصائر الدرجات، ج۱، ص۲۶۰، ح۱.
. زیارت جامعه کبیره
. ﴿أَ أَنْتُمْ تَزْرَعُونَهُ أَمْ نَحْنُ الزَّارِعُون﴾؛ سوره واقعه، آیه۶۴.
. ﴿مَثَلُ الَّذينَ يُنْفِقُونَ أَمْوالَهُمْ في سَبيلِ اللَّهِ كَمَثَلِ حَبَّةٍ أَنْبَتَتْ سَبْعَ سَنابِلَ في كُلِّ سُنْبُلَةٍ مِائَةُ حَبَّةٍ وَ اللَّهُ يُضاعِفُ لِمَنْ يَشاءُ وَ اللَّهُ واسِعٌ عَليم﴾؛ سوره بقره، آیه۲۶۱.