بسمالله الرحمن الرحیم
تقریر فلسفه اصول، جلسه ۱۴۶ – دوشنبه ۲۲-۰۲-۱۴۰۴
استاد میرباقری
حقیقت اعتبار
نسبت ادراکات با اختیار
از آنجا که در نگاه اصولیین حکم اعتبار است فلذا خصوصیات امر اعتباری را نیز دارد، به ناچار وارد بحث اعتباریات شده و نکاتی راجع به آن بیان شد. مثلاً یکی از لوازمی که برای اعتبار بیان شده این است که برهان منطقی در آن جاری نمیشود لذا اگر حکم هم اعتباری باشد پس برهان منطقی در حکم هم جاری نمیشود و دلیلیت در آن شکل دیگری دارد.
یکی از نکاتی که در جلسات گذشته مطرح شد توضیح مرحوم شهید مطهری نسبت به کلام مرحوم علامه طباطبایی بود؛ همانطور که گفته شد مرحوم علامه بین ادراکات اعتباری و حقیقی تفصیل داده بودند و مرحوم شهید مطهری فرمودهاند که این حاشیه در مقابله با معرفتشناسی غربی است که کل ادراکات را تحت تأثیر نیاز و شرایط مادی تحلیل میکند. مرحوم علامه در مقابله با این نگاه میفرمایند شرایط اجتماعی و محیط زیست در ادراکات اعتباری تاثیرگذار هستند، اما ادراکات حقیقی انسان مثل بدیهیات تابع شرایط و احتیاجات انسان نیست، لذا درک انسان در نسبت به بدیهیات شرایط مختلف تغییر نمیکند و این ادراکات در واقع پایگاه ثبات و استقرار دستگاه نظری هستند و باعث میشود که دچار نسبیتی نشویم که در آن هیچ ادراکی قابل تفاهم و احتجاج نباشد.
ایشان برای اثبات این امر استدلالهایی بیان کردهاند و سعی کردهاند بین این دو نوع ادراک تفصیل قائل شوند؛ مثلاً یکی از استدلالهایی که ایشان مطرح کردهاند مجرد بودن ادراک است که در بحث صدرالمتالهین راجع به اتحاد عقل و عاقل و معقول به صورت تفصیلی تبیین شده است.
لکن همانطور که گفته شد اگر مصب اصلی نزاع این باشد که شرایط اجتماعی و محیط زیست انسان چه مقدار در ادراکات او مؤثر است مسیر بحث را به همین صورت که مرحوم شهید مطهری مطرح کردهاند باید پیش برد و از تأثیر شرایط محیط زیستی بر ادراک بحث کرد و این مسئله را حل کرد.
اما اگر خود را در مواجهه با اندیشمندان غربی ندانیم که مصب اصلی بحث را تأثیر احتیاج یا شرایط زیستی بر ادراک میدانند، بلکه مصب نزاع را تأثیر اختیار بر ادراک قرار دهیم، بحث به گونه دیگری پیش خواهد رفت. در این صورت مسئله بحث از این نیست که انسان چه موضوعی را برای پژوهش و ادراک انتخاب کند، بلکه بحث از تأثیر اختیار در چگونگی و کیفیت فهم است به گونهای که دو شخص مؤمن و کافر که راجع به یک موضوع پژوهش میکنند، ادراکات متفاوتی نسبت به آن پیدا کنند. در جلسات گذشته مطرح شد که ادعای ما این است که اختیار همانطور که در ادراک اعتباری مؤثر است در ادراکات حقیقی نیز مؤثر است؛ لکن باید به دو مطلب مهم توجه داشت؛ یکی دامنه اختیار انسان و دیگری نحوه فهم انسان از جهان.
راجع به مطلب اول باید دانست که دامنه تأثیر اختیار در ادراکات مختلف متفاوت است. در برخی از ادراکات انسان قدرت تصرف ندارد، مثلاً انسان نسبت به انکار استحاله اجماع نقیضین یا اصل تغایر -که مهمتر از استحاله اجتماع نقیضین است، زیرا تا دوئیتی تصویر نشود اساساً تناقض قابل تصویر نیست،- قدرت تصرف ندارد، زیرا اختیار انسان در نظام اختیاراتی قرار دارد و اختیار مافوق او که اختیار خدای متعال است حاکم بر اختیار اوست و او را محدود میکند و به او توان انکار نسبت به این امور را نمیدهد. همین اراده الهی که انسان را نسبت به برخی از ادراکات تعجیز میکند و توان انکار را از او میگیرد، پایگاه استقرار ادراکات انسان بوده و معرفت انسان را از نسبیت مطلق نجات میدهد.
بنابراین یکی از تفاوتهای مهمی که بین دستگاه معرفتشناسی رایج با دستگاه معرفتشناسی مختار وجود دارد این است که یکی در مقابله با نسبیت قائل به تطابق ادراکات با واقع و کشف واقع شده و دخالت اختیار در همه ادراکات حقیقی را به صورت مطلق نفی کرده است! اما دیگری نظامی از ادراکات قائل است که در برخی از آنها اختیار انسان قدرت انکار ندارد اما نسبت به برخی دیگر، اختیار عامل تاثیرگذار است. به عبارت دیگر در یکی از ترس نسبیت مطلق قائل به عدم نسبیت مطلق شده ولی در دیگری نسبیت در سطوحی از فهم پذیرفته شده است.
البته در این نسبیت نسبی تفاهم و قابلیت احتجاج از بین نمیرود، زیرا سطحی از فهم وجود دارد که اختیار انسان نسبت به آن تسلیم است و قدرت انکار ندارد، و پایگاه اصلی احتجاج نیز همین سطح از فهم خواهد بود. بله اگر انسان در فهم خودش مطلقاً مختار بود، هرج و مرج در فهم به وجود میآمد و احتجاج و تفاهم به صورت کلی از بین میرفت زیرا هر شخصی کلام دیگری را به هر صورتی که دلش میخواست میفهمید اما از آنجا که اختیار انسانها در مقام فهم ذیل اراده الهی قرار دارد و محدود به اراده الهی است، اطلاق ندارد و نسبت به برخی از ادراکات توان انکار ندارد؛ اما این بدان معنا هم نیست که اختیار انسان در هیچ ادراکی حضور ندارد!
این مطلب شبیه همان بدیهیات در معرفتشناسی موجود است لکن با این تفاوت که این معرفتشناسی قائل است که انسان به گونهای خلق شده که بدیهیات را میفهمد ولی در معرفتشناسی مختار این پایگاه را به محدود بودن اختیار انسان نسبت به انکار این امور بازمیگرداند؛ یعنی یکی اثباتی است و به دنبال این است که ثابت کند فهم همه انسانها نسبت به بدیهیات یکسان است ولی دیگری سلبی است و به دنبال این است که اثبات کند که انسان نمیتواند این ادراک را انکار کند نه اینکه به صورت اثباتی همه انسانها به یک صورت میفهمند که همان صورت مطابق با واقع است.
از همینجا میتوان وارد نکته دوم شد که تفاوت کیفیت فهم در این دو دستگاه معرفتشناسی است؛ در نگاه مختار منطق فهم انسان حرکت از اجمال به تفصیل است نه اینکه یک مفهوم روشن علی السویهای مثل بدیهیات وجود داشته باشد که همه نسبت به آن درک یکسانی دارند و حرکت فهم انسان از انضمام این بدیهی به مفهوم روشن دیگری مثل همان بدیهی شروع شود.
در این نگاه فهم انسانهای مختلف نسبت به یک امر یکسان نیست بلکه همگی فهمهای بالاجمالی نسبت به آن دارند که فیالجمله باهم مشترک هستند. مثل بذرهای مختلف گندم که فیالجمله قابلیت خوشهشدن دارند اما وقتی از اجمال بیرون آمده و تفصیل پیدا میکند و در قالب مثال تبدیل به خوشه گندم میشوند، هرکدام به صورت خاصی متعین میشود که خصوصیات درونی بذر و خصوصیات پیرامونی آن در کیفیت این تفصیلی که پیدا شده مؤثر هستند.
بنابراین از طرفی حضور اختیار در فهم باعث میشود که جبرِعلیّتی حاکم بر فهم نباشد و فهم انسان قابلیت قاعدهمندی پیدا کند؛ و از طرف دیگر هم محدود بودن این اختیار باعث میشود که دچار نسبیت و هرج و مرج و سفسطه نشویم. وانگهی هر کس که قائل به منطق است علی القاعده باید قائل به حضور اختیار در فهم باشد، زیرا اگر اختیار در کیفیت فهم دخالت نداشته باشد و فهم به صورت علیّتی شکل بگیرد دیگر معنی ندارد که علمی ایجاد شود که انسان را از فهمهای خطا یا اشتباه مصون بدارد، زیرا در فرض علیت اصلاً خطا یا اشتباه معنا ندارد.